اگر تا اواسط کتاب قرار بود امتیاز بدم 4یا 5ستاره اما الان چنگی به دل نمیزنه نمیدونم 3مناسبه یا نه؟
خب واقعیت اینه کتاب به شدت حرص دراری بود به طوری که 6صبح مثل دیوونه ها توی اتاق راه می رفتم و به کرکترا فحاشی می کردم، عشقی که دختر داستان گرفتارش شد اوایلش برام شیرین بود اما هر چی جلوتر رفت ففط اعصاب خردکن تر شد،همش یه طرفه دویدن و تلاش کردن برای بهتر شدن یه رابطه چه فایده ای داره؟ نویسنده مثلا می خواست بگه پسره دختره رو خیلی دوست داره اما از اواسط کتاب من اصلا همچین برداشتی نکردم،کسی که عملا هیچ تلاش برای درست شدن رابطه نمی کرد فقط می خواست دختره رو بدست بیاره،دختره انگار یه بچه 16ساله بود بی منطق و احمق بدون اینکه هیچ چیزی راجب گذشته پسر بدونه یا بخواد ازش بپرسه می خواست باهاش ازدواج کنه،پسره هم که به زور دو کلمه حرف می زد،دختر داستان هیچ جوره نمی تونست خودش رو کنترل کنه و عملا غرق عشقش نسبت به اون شده بود حتی با بدترین اتفاقات هم نظرش عوض نمی شد و همه جوره دوسش داشت،ای بابا مگه طرف دیگه باید چیکار کنه که یه ادم ازش دل بکنه؟ کلا رابطه شون رو از هر طرف نگاه می کنم سمی بود و اصلا نباید با هم اوکی می شدن ،چه اصراری دارن نویسنده های ایرانی نسل جوان که حتما هر دو طرف بهم برسن؟
البته بعد از فاش شدن حقیقت و معمایی که در کتاب حل شد یکم رابطه شون بهتر شد اما کلا کاپل دلنشینی نبودن.