کتاب بهعنوانِ یک اثرِ تألیفی در زمینۀ نقدِ ادبی حاویِ نکتۀ جدیدی نسبت به آثارِ ترجمهایِ سابق نیست و در مواضعی حتّی عقبتر از آنهاست. ترتیبِ طبقات و مکاتبِ نقد در این کتاب برخلافِ آثارِ مشهورِ نقدِ ادبی مبنی بر سیرِ تاریخی نیست. برایِ مثال مکتبِ نقدِ نو در ضمنِ آخرین مکاتبی است که مؤلّف به آن پرداخته است و به مکاتبی چون ساختگرایی، نقدِ روانشناختی و ... قبل از آن پرداخته شده است. موضعِ نویسنده درموردِ تفکیکِ نقدِ آثارِ شرقی و غربی در ابتدایِ کتاب، نه صراحتاً که ضمناً، مشخّص نیست و بعضاً بین طبقاتِ منتقدین و مکاتبِ نقدی خلطهایی صورت گرفته است.
از نکاتِ مثبتِ کتاب، از طرفی، میتوان به ذکرِ نمونههایِ نقدِ متون اشاره کرد. نمونههایی که اگر به آنها نیز خوب پرداخته شده بود و گاهی به زیباییهایِ ضمنیِ آنها اشاره میشد کتاب میتوانست جایگاهِ مقبولتری را در بینِ آثارِ دیگر در زمینۀ نقدِ ادبی پیدا کند. هرچند این مطلب نیز به خوبی در کتاب شاخص نشده و کتاب از این حیث هم حائزِ رتبۀ ویژهای نمیگردد.
کلاژ خیلی بد و نادقیقی از کتابهای مختلفه و با این حال من همچنان بعید میدونم خود محمود فضیلت تونسته باشه تنهایی این کلاژ رو سر هم کنه و به چاپ برسونه.