بچه های محله، ی داستان آشناست از تلخی و غمگینی همه ی روزهای نزیسته، ترس مدام از نرسیدن ها و نشدن ها، امنیت و آسایش دریغ شده، شبیه ی درد بی پایان مشترک که فقط " زبان مادری " قادر به توصیفشه، مثل غم و چشم انتظاری عمبه و رعنا وگلچین، ناکامی و عزلت گل رحیم، زخم و خون و زندگی نصفه ی سیوان و آوارگی و سرگشتگی همیشگی گل محمد (ها)... 3.5
البته این جمله به عربی گفته شد...چرا که دستور عربی بود. در هوایی آفتابی دوسه تا بمب کوچولو موچولو پوچولو از آسمان بر زمین,قرمز شدند... حاصل:کشته شدن بیش ۱۸/۰۰۰ نفر کورد... سه چهار روز قبل سالگرد همان بمباران بود استوری دوستی در اینستاگرام را دیدم،فیلمی بود از آن دوران، خبرنگار میپرسه: چیشده پدر جان،خانوادت چیشدن؟ مرد به دوربین نگاه میکند به خبرنگار میگوید من فارسی نمیتونم آخه.خبر نگار از او میخواهد کوردی بگوید... شروع به گریه میکند،خبرنگار را به داخل حیاط راهنمایی میکند,جنازهها بر زمیناند و میگوید که ۲۰ نفر از خانوادهاش را از دست داده است...
چارهای جز روایت کردن نیست چرا که: اگر انسان توانایی روایت کردن را از دست بدهد,تمام هویتاش به خطر میافتد. داستان این کتاب داستان بشدت عجیبیست یک جوان کورد از کردستان به سوئد گریخته وحالا به دفتر یک روانشناس/نویسنده اروپایی میآید و از او میخواهد که داستان زندگی او را بنویسد... چرا که خودش تمام انگشتان دستانش{ بجز همانی که خیلی دوست دارید}را در جنگهای خونبار کردستان از دست داده است... به نویسنده اروپایی میگوید:میخواهم اتفاقات تاریخ زندگی خودم و سرزمین مادریام را فرد دیگری با زبان و نگاهی دیگر بنویسد تا از نوشته و نگاه احساسی یک کورد مشکل دار تمییز داده شود. و اینجاست که گل محمد به مانند آن* مرد به گوستاو میگوید: من واسه تعریف کردن داستانهام زبانی غیر از کوردی رو نمیتونم انتخاب کنم،چون توی زبان کوردی روح همهٔ ماجراها و اتفاقات زندگیم حضور داره. گل محمد شروع میکند از محلهاش و بچههایی که اسمشان:خالد کچل و نوزاد لبو و اکرم بیحال و صمد شله و بختیار عقرب و سیروان غضب و ساسان جذامی و ...بوده. بچههای محله چهارخواهران.بچههایی که خیلی راحت به آنها تجاوز میشود،تجاوز میکنند ،جاش یا خودفروش میشوند,حذبی میشوند ،پیشمرگه میشوند،به کوهستان میروند ،کشته میشوند،برادرشان را میکشند تا زنده بمانند و ... به معنای واقعی کلمه همان چیزی که پدر خانم بنده فرمودند: Kurds are not angels) کوردها فرشته نیستند) هیوا قادر نویسنده این کتاب خودش هم از آنهاییست که از کردستان به سوئد رفته(شما بخوانید پناه برده) ...همه چیز را با چشم دیده و سعی میکند با قلم, تاریخ خودش را بیان کند درست برعکس خیلی از بچهمحلههایش که کلاش را برداشتند و بر سر کوه رفتند تا انتقام بگیرند و یا چیزی را روایت کنند و بگویند که نه ما فرشته هستیم... شیرزاد حسن نویسنده کورد میگوید:خلق من افزون بر یکصدسال است که در نبرد است.میخواهد با تکیه بر نیروی اسلحه به درون تاریخ بازگردد و اکنون من و دوستانم قصد داریم این کار را با قلم انجام دهیم،از راه نوشتن.پس در را به روی ما بگشایید. امیدوارم این در همیشه و برای تمامی زبانها باز باشد به شرطی که تعصب و چاخانی در کار نباشد و تمامی اتفاقات به مانند یک مستند ارائه شوند.چه اشکالی دارد که ما فرشته نباشیم،شاید این خراب شده اصلا فرشته خیز نیست!؟
As I progressed through the first 60 pages, I found myself longing for a more engaging narrative. The lack of flow in the story made it quite tedious to read. I found myself repeating the phrase "out with it" in my mind. The story held an intriguing quality, however, the narration failed to captivate! Moreover, The writer's personal story and how it relates to his daughter don't seem to fit with the main story, if you ask me.
The main themes are pedophilia, platonic love of three aunts, violence, cold blood revenge, sexual thirst of boys, betrayal all of which take place against the backdrop of the Kurdish wars.
بچههای محله روایتی تلخ اما آشنا از زندگی در خاورمیانه است. داستان، زندگی کودکانی را به تصویر میکشد که در دل فقر، خشونت و نابرابری رشد میکنند؛ کودکانی که زودتر از موعد بزرگ میشوند. هیوا قادر با قلمی ساده و صمیمی، دنیایی را ترسیم میکند که برای بسیاری از ما ملموس و قابلدرک است. این کتاب، بیش از آنکه داستانی باشد، انعکاسی از واقعیت است؛ واقعیتی که گاهی ترجیح میدهیم نبینیم.