در این مجموعهٔ برگزیده سعی شده از همهٔ دورانها و همهٔ سبْکهای متفاوت شعری شاعر، آثاری آورده شود و برای نخستین بار نمایی جامع از شعر شیرکو بیکس در زبان و ادبیات فارسی در دسترس خواننده قرار گیرد.
و سرانجام اینکه شیرکو در حقیقت، همهٔ تاریخ و فرهنگ و فولکلور چندهزارسالهٔ ملت و میهناش را به شکلی نو و به با نگاه و دیدگاهی جهانی در شعرهایش بازسرایی کرده و در همان حال گوشهٔ چشمی هم به تاریخ و فرهنگ جهان دارد. شعرهای او با تمام وجود از ژرفای دل دریاییاش برآمده و از اینرو بر دل جهانیان نشسته است. او در همان حال، زیباترین تعبیرات شاعرانه را در مورد دلبر به کار میگیرد و همواره در دل شعرهای اجتماعی و سیاسیاش گوشهٔ نگاهی به عشق دارد.
Sherko Bekas (Kurdish: Şêrko Bêkes) (2 May 1940 – 4 August 2013), was a Kurdish poet. He was born on 2 May 1940 in Sulaymaniyah in Iraqi Kurdistan as a son of the Kurdish poet Fayak Bekas.
Bekas joined the Kurdish liberation movement in 1965 and worked in the movement's radio station (the Voice of Kurdistan). He left his homeland because of political pressure from the Iraqi regime in 1986. From 1987 to 1992, he lived in exile in Sweden. In 1992, he returned to Iraqi Kurdistan.
He died of cancer in Stockholm, Sweden on 4 August 2013.
In 1971, Bekas introduced the "Rûwange" (vision) element into Kurdish poetry; this was a break from the strict traditional rules of poetry, such as rhyme. The poems translated in "The Secret Diary of a Rose" by Reingard and Shirwan Mirza, with Renate Saljoghi, are examples of this style. For the first time, he introduced the "poster poem" (a term originating from sculpture and painting) in 1975 into the Kurdish poetry.
Bekas' works have been translated into Arabic, Swedish, Danish, Dutch, Italian, French and English. In 1987, he was awarded the "Tucholsky scholarship" of the Pen club in Stockholm and in the same year he was awarded the freedom prize of the city of Florence.
A two-volume collection of his poetry works has been published in Kurdish under the title "Sherko Bekas' Diwan" in Sweden. These two 1000-page volumes contain his poetic works in their entirety. He has read his poems in Sweden, Denmark, Norway, Germany, Switzerland, Austria, United Kingdom, Russia, and Italy, where he was named honorary citizen of Milan. He visited United States in 1990.
Books Tirîfey Helbest, Salman al-Azami Publishers, Iraq, 1968. Kawey Asinger: Dastanêkî honrawayî sar shanoye le no tabloda, Saydiyan Publishers, Mahabad, Iran, 1971. Marâyâ saghírah, illustrerad by Fuad Ali, 125 pp., Al-ahâli Publishers, Damascus, Syria, 1988. Dall : çîrokî şê'r, Poem, 44 pp., Apec Publishers, Sweden, 1989. ISBN 91-87730-03-0 Derbendî Pepûle: A Long Poem, 228 pp., Apec Publishers, Sweden, 1991. Små speglar: dikter 1978–1989. – Norsborg : Publ. House of Kurdistan, 1989. – 108 s. – ISBN 91-87096-05-6 Les petits miroirs : poèmes, Translation of his poems in French, by Kamal Maarof, Preface by Guillevic, 95 pp., L'Harmattan Publishers, Paris, 1995. ISBN 2-7384-2059-1 Dîwanî Şêrko Bêkes, Collection of Poems, vol. I, 992 pp., Sara Publishers, Stockholm, 1990. Dîwanî Şêrko Bêkes, Collection of Poems, vol. II, 843 pp., Sara Publishers, Stockholm, 1992. Dîwanî Şêrko Bêkes, Collection of Poems, vol. III, 551 pp., Apec Publishers, Stockholm, 1995. ISBN 91-87730-74-X Gulbijêrek ji helbestên (Selected Poems), 110 pp., Apec Publishers, 1991. ISBN 91-87730-28-6 Geheimnisse der Nacht pflücken : Gedichte / aus dem Kurdischen von Reingard und Shirwan Mirza und Renate Saljoghi, 95 pp., Unionsverlag Publishers, Zürich, 1993. ISBN 3-293-00187-4 Mêrgî zam-, mêrgî hetaw, 182 pp., Kurdistans folkförb., Stockholm, 1996. ISBN 91-972467-2-7 Xaç û mar û roj-jimêrî şa'êrê, A poetic novel, 374 pp., Apec Publishers, Stockholm, 1997. ISBN 91-89014-20-0 The secret diary of a r
شاید لقب «امپراطورِ شعر» برازندهترین و زیباترین لقبی بود که میشد به شیرکو بیکس داد،کسی که تقریبا ۸۰۰۰ هزار صفحه شعر نوشت.
لازم نیست کسی تمام آن ۸۰۰۰ صفحه را بخواند،فقط اگر یک شعر کوتاه شیرکو بیکس را خواندهباشد،متوجه عظمت این شاعر خواهد شد.... بطور مثال:
دیروز که زردپوش بودی سرم آفتابگردانی شد و هرجا که میرفتی به دور قامتات میگشت!
شیرکو فرزند شعر بود چرا که پدرش نیز یک شاعر بود و شعر درون فطرت شیرکو بود. شیرکو بیکس به اسمش نیز علاقهای نداشت :همچنان که در شعری نوشت :
«شیر» در کنام نام من است من اما از شیر بیزارم چون خشن و جنگجوست ای کاش در لانهی نام من بره و آهو بره بود ! تخلصِ «بی کس» را هم دوست نمیدارم این تخلص نادر است چرا که شعرهای زیبای جهان همه کس و کار منند
شیرکو از خانوادهی شعر بود و شعر خانوادهی او. شاعر نسلی که در عمق فجایع و طوفان ها زیست. شیرکو بیکس برای همه چیز نوشت تا چیزی را از قلم نگذاشته باشد. سید علی صالحی شاعر فارس نوشته بود : انگار بعضی از اقیانوس به دنیا میآیند.
شیرکو بیکس در مصاحبه با صدای کوردی آمریکا گفت: شاعر باید به چیزهایی بپردازد که دید تاریخ نگاران بجا مانده اند. بنظر من یکی از آن چیزها آزادی زن بود، که امپراطور به این مسئله پرداخت:
هرچه در این مشرقزمین کوشیدم روبروی آینه و بر روی دو صندلی واژههای «زن» و «آزادی» را کنار یکدیگر ولی به مهربانی بنشانم بیهوده بود و همیشه واژه «مردم» به زور میآمد و تسبیح بهدست خود به جای زن مینشست
اما یکی از مهم ترین دغدغههای شعر شیرکو:
آزادی! کدامین آزادی؟ آزادی، اسبیست خسته و لنگان که هر روز گلوله بارَش میشود.
میهن! کدامین میهن؟ خاکی که هر روز چندینبار میکُشیم؟ دشتی که مرده شویخانه شده است؟ کوهی که تابوت گشته است؟ سنگ،گِل،ماسه و ریگی که بند و زندان زاییده است؟
نمیدانم کدام است میهن؟ کدام است آزادی؟ جویباری که در روز روشن سرچشمهاش را غارت میکنیم؟ معشوقهای که در خواب چشمهایش را میرباییم؟ ابری که پیش از باریدن بارانش را به تاراج میبریم؟ ماهی که در شب چهارده میدزدیم؟ آزادی، اسبیست خسته و لنگان که هر روز گلوله بارَش میشود
شیرکو بیکس تبدیل به چهرهای جهانی شد که رسول یونان در این باره نوشت: انسانی که درشعر اوست اگر چه لباس کُردی به تن دارد ،اما انسانیست جهان شمول.
«شیرکو بیکس مُرد»
فریاد شیری در این باره نوشت: نه! مرگ،واژهی قشنگی نیست آن هم وقتی قرار است دربارهی شاعری بنویسی که بهاندازهی تمام روزها و لحظههای بعد از مرگش نیز شعر سروده است.
کبک که میمیرد آوازهایی از خود برای کوه بر جای میگذارد زنبور که میمیرد بوسههایی شیرین از خود برای باغ بر جای میگذارد طاووس که میمیرد چند پر رنگین از خود برای گلدان بر جای میگذارد آهو که میمیرد مشک از خود بر جای میگذارد من که بمیرم چند شعر تازه و زیبا از خود برای کردستان بر جای میگذارم
هنوز کسی نمیداند آیا شیرکو واقعا وصیت کرده بود یا آن هم یکی از اشعارش بود که تمام فرم را بهم میزد:
اما شیرکو جایی نوشته بود ،«که دوست دارد در پارک سلیمانیه،به خاک سپرده شود و سر مزارش موسیقی نواخته شود و مزارش تبدیل شود به جایی که دختر و پسر عاشق کنارش بنشینند.» همانطور هم شد.
یکی از بهترین جملاتی که از امپراطور شعر خواندم این بود:
سخن از شێرکۆ بێکەس، سخن از زبان زخمخوردهایست که به آواز بدل شد؛ زبانی که همزمان سوگوار است و عاشق، رنجدیده است و سرشار از زیبایی. در این مجموعه، که گزیدهای جامع از شعرهای او را در بر میگیرد، با شاعری روبهرو میشویم که نهفقط کُرد است، بلکه جهانوطن است؛ شاعری که در هر سطر، صدای کوه و باد و خون را به آواهای آزادی و بوسه و درخت پیوند میزند.
شعرهای شێرکۆ همچون ریشههای یک درخت کهن در دل سنگ، در میان رنج و آتش بالیدهاند. او شاعریست که هر واژهاش بر خاکی نوشته شده که بارها به آتش کشیده شده؛ با اینهمه، واژههایش نه از نفرت، که از عشق لبریزند. در کنار ستایش زن و دلبر، در کنار شعرهایی آکنده از مهر و لطافت و طبیعت، با طنین سنگینی از تاریخ خونبار ملت کُرد روبهرو هستیم. شیرکو شعر را به بلندای کوههای زاگروس و به ژرفای سکوت پدران تبعیدیاش کشانده است.
او از آندسته شاعران است که فرم را با معنا در هم آمیخته؛ از سادهترین تصاویر بومی و فولکلور تا ساختارشکنیهای پستمدرن، از زبان نمادین تا بیپردهترین اعتراضهای سیاسی، در همهجا رد پای نوعی شفافیت وجودی به چشم میخورد. در اشعارش، گاه با نان خشکِ مادری بیوه روبهرویی، گاه با مرگ یک سرباز، گاه با بوسهای در دل تبعید. هر شعر، پارهای از هستیست که هم خونیست و هم بوسه؛ هم داغیست و هم نغمه.
اما آنچه شێرکۆ بێکەس را از دیگر شاعران مقاومت جدا میکند، جهاننگری اوست. او تنها در رثای قوم خود نمیگرید؛ بلکه در شعرهایش بارها به فلسطین، به ویتنام، به چگوارا، به لورکا، به نرودا، به درختان تبعیدی جهان، ادای دین میکند. در او، عشق و سیاست، بومیگری و جهانوطنی، گذشته و اکنون، در هم تنیدهاند. اگرچه شعرهایش گاه با زبان سمبولیک و گاه با ایجاز ناب، مستقیماً به دل مسائل سیاسی و اجتماعی میزند، اما هرگز به دام شعار نمیافتد. صداقت و جاندادگی شعرهایش مانع ابتذال است.
در این مجموعه، با نوعی سیر تاریخیـزیباشناختی نیز روبهرو هستیم. از شعرهای آغازین که هنوز درگیر سنتهای کلاسیک و وزندار کُردیاند تا شعرهای متأخرتر که بیپروا فرم را میشکنند، تصویری روشن از سلوک شعری شیرکو نقش میبندد. زبانی که ساده مینماید، اما بار عمیقی از تاریخ و فرهنگ و رنج را با خود میکشد. گویی در هر واژه، هم صدای فلوتی چوپانگونه هست، هم تپش قلب انسانی تبعیدی، و هم فریادی بیخواب از گلوی مردی که هم شاعر است، هم ملت.
در نهایت، آنچه شێرکۆ را ماندگار میکند نه فقط مضمون شعرهایش است، بلکه آن شیوۀ انسانی و عاشقانهایست که از دل ظلمت، شعر را به فانوس بدل میکند. این مجموعه تنها یک کتاب شعر نیست، یک موزهی درد و بوسه است؛ مجموعهای از پنجرههایی که به کوه، به زن، به سرزمین، به آزادی و به آغوش باز میشوند. کتابی برای آنان که میدانند زبان، فقط ابزار سخن گفتن نیست، بلکه پناه انسان در بیخانمانی تاریخ است.
(قالی بافی همه عمر قالی بافت و گُل کاشت در فرجام اما نه خود قالیچه ای داشت و نه کسی گُلی بر گورش گذاشت)
{پرنده ای بذر گُلی را به سنگی داد سنگ از آسمان باران خواست باران آمد و آن را بوسید در محل بوسه گُلی رویید عاشقی از راه رسید گُل را چید و به معشوق داد معشوق، گُل را به گیسو زد بادی آمد و بوی گیسو را با خود برد از آن روز شهر بوی عشق به خود گرفت}
[گردنبد روسپی در میان خیابان، دامان اش را گشود و بانگ برداشت: من تنها تن خود را میفروشم..تنها تن خود را..اما در همین خیابان، فروشندگانی را میبینم که راست راست راه می روند و تنِ کوه و تنِ دشت و تنِ باغ و تنِ آفتاب و باران و تن وطن را فروخته اند و بی شرمانه بر صندلیِ شرافت میهن نشسته اند!]
آن روز که سبزپوش بودی حس می کردم که آرامآرام کشتزار میشوم آن روز که سرخپوش بودی حس میکردم که اندکاندک ناربُن میشوم آن روز که سپیدپوش بودی حس میکردم که درنای شعر و دریا میشوم و دیروز که زردپوش بودی سرم آفتابگردانی شد و هرجا که میرفتی به دور قامتات میگشت
__________
راه گریزی نبود عشق آمد و جانِ مرا در خود گرفت و خلاص من در تو همچون جزیرهای خواهم زیست..
___________
انسانی که با سکوت دمخور نشود نمیتواند که با عشق من حرفی بزند . کسی که با چشمش «باد» را نبیند چگونه میتواند کوچم را درک کند کسی که به صدای سنگ گوش نسپارد نمیتواند صدایم را بشنود کسی که در ظلمت نزیسته چگونه به تنهایی من ایمان میآورد؟!
تو یک روز نیستی تمامِ سالی. تو یک شب یا یک کتاب و یک قطره نیستی تو یک نقاشی یا تابلویی بر دیوار نیستی. اگر دقیقه ای نباشی ساعت ها از کار می افتند خانه ها برهوت می شوند کوچه ها اشک می ریزند پرندگان، سیَه پوش وُ شعرها هم نیست می شوند.
و در آخر با صدایی که معلوم بود بغضی رنج آور در آن خفته است، می گوید: دلم برای برهان تنگ شده! او هم شیرکو بیکس را دوست داشت.....