"ما فکر میکنیم که این تقصیر ماست اما وقتی میگیم مرگ خودمون دست خودمون نیست، پس یعنی همه ی اینها کار کس دیگه است. خوب و بد فرق نمیکنه. شبیه بازی بولینگ. یک دستی ما رو سُر میده و به طرف هدف می فرسته. ما اون توپ های صلب و سنگینیم که به خودی خود در قفسه تا ابد بی حرکتند. تا دستی ما رو انتخاب نکنه و به بازی درنیاره، ما تو سکون محضیم. مهم نیست کدوم توپ همه ی مهره ها رو بزنه. اتفاقیه؛ دست خدا ما رو به طرف زندگی هُل می ده. یکی توی زندگی همه ی موفقیت ها رو درو می کنه. میلیاردر می شه، سفر میره، تحصیلاتش رو ادامه میده و خانواده دار میشه، یک خانواده ی خوب. تمام مهره ها رو می زنه. یکی دو یا سه تا هم بیشتر نمیزنه. مثلا صاحب ثروت زیادی میشه اما دریغ از داشتن خانواده. بعضی ها هم به ریل کناری می افتند و به هیچ هدفی از زندگی نمی رسند. این که خودشون رو مقصر می دونند اشتباه است. توپ ها بی تقصیرند. این اون دستِ که سرنوشت اون ها رو تعیین می کنه."
این اولین کتاب فارسیه که بعد انقلاب تو ایران چاپ شده و از خوندنش لذت بردم. کتاب فراتر از حد تصورم بود. یک داستان خطی بی نقص با فراز و فرودهای عالی. من همین الان کتاب رو تموم کردم ولی باید دوباره بخونمش. حتی به نظرم بایددوباره نظر بدم. نویسنده خیلی آدم باهوشیه، با کوچکترین چیزها با آدم ارتباط برقرار میکنه
"وابستگی به چیزی که به آن عادت میکنیم، خوشبختی نیست"
"محبت زنها به برف میماند. اگر سبک ببارد حیات میدهد ولی پشت برف سنگین بهمن می آید و دفنت میکند."
دوبار خوندمش تا امروز داستانش بی نقص ترین داستانیه که تا حالا خوندم. خیلی چیزهاش با یک بار خوندن دستم نیومد. یک تفسیر از داستان کتاب خوندم تازه اونجا رفتم دوباره سراغش دفعه دوم بخونم. توصیه میکنم یک بار بدون پیش زمینه از هیچ جایی بخونید یک بار هم بعد خوندن تفسیرش
مرغ همسایه همیشه غازه! داستانش ابدا داستان بی نقصی نیست. غیرواقعی نیست ولی یک موضوع روتین و معمولی رو دنبال نمیکنه. این که میگم مرغ همسایه همیشه غازه این جا دقیقا صدق میکنه، مثلا نظرات کتاب "بیچارگان" اثر "داستایوفسکی" رو بخونید. معدود پیدا میکنید که به این کتاب امتیاز 2 یا یک داده باشند. در حالی که اگر اسامی کتاب رو عوض کنی و به یک نفر بدی بخونه و بهش بگی نویسنده ش ایرانیه، بعد از خوندن کتاب دو هزارتا نقد بهش وارد میکنه و میگه این ارزش خوندن نداره. بیچارگان رو داستایوفسکی توی بیست سالگی نوشته و نقله از بلینسکی و نکراسف که توی یک شب خوندش و خوابشون نبرده و از شدت ذوق ظهور گوگولی جدید اون ها بودند که داستایوفسکی رو کشف کردند. تبلیغات روس ها رو ببینید برای یک کتاب بشدت ضعیفشون چقدر خوبه که ما دویست سال بعد توی ایران مشتاقانه میخونیمش و بهش نمره بالا میدیم. در حالی که همین کتاب مریض که با وجود عیوبی که داره اگه یک نویسنده روس یا فرانسوی یا آمریکایی نوشته بود، نه فقط خود همون کشور توی بوق و کرنا میکردند که این معجزه قرنه که خود ما بیشتر از اون ها به به و چه چه میگفتیم. کما این که توی همین گودریدز کتاب های زیادی از نویسنده های خارجی هستند که نظرات فارسی روش 10 برابر نظرات به زبان های دیگه است. به نظر من این کتاب در مقابل غول های ادبیات جهان نمره متوسطی میگیره ولی اگر قرار باشه به کتابی مثل بیچارگان که یک کتاب اقتباسی و بشدت خام و ضعیف از داستایوفسکیه 2 بدیم این کتاب 5 حقشه
یک کتاب که شاید بشه گفت توی ده تا ژانر جا میگیره. یک داستان واقع گرایانه که هم عاشقانه است هم اجتماعیه هم سیاسی هم فلسفی. این کتاب رو یکی از دوستان همین جا بهم معرفی کرد. واقعا ازش ممنونم. خوندنش بهم خیلی اضافه کرد. نمادگرایی کتاب عالیه. یعنی لحظه لحظه نویسنده حواسش به همه چیز بوده. ولی بیشتر من عاشق گفتگوی دکتر و لوله کش شدم. شاید بگم حالاها ذهنم درگیرش میمونه نمیدونم چرا کتاب هایی مثل مریض که این قدر ماهرانه نوشته شده این قدر ناشناخته است که من به توصیه یکی از دوستان گودریدز باید پیداش کنم
چقدر داستانش رو دوست داشتم. همه چیز داشت و بجا هم داشت. عشق،مریضی، اتوپیا، و از همه مهمتر این که رئالیسم بود. جزو کتابای خوبی بود که توی نمایشگاه خریدم. واقعیت این که اول اسمش و جلدش راغبم کرد به خریدن و خوندن. اگر دنبال کتابی هستید که شما رو به چالش بکشونه حتما بخونیدش.
یادم نیست چرا این کتاب رو انتخاب کردم ولی قطعا از نوع کتابهایی که می خونم نیست! داستان دغدغه های مغشوش ذهنی نویسنده جوان و بی تجربه است (نویسنده هنگام نوشتن داستان 23-24 سال داشته است.) در جستجوی پاسخ به سوالاتی در باره جبر و اختیار و مرگ و زندگی و از این حرفهای فلسغی. که در قالب گفتگوهای قلمبه سلمبه بین شخصیت های داستان : پزشک متخصص مغز و دختر دبیرستانی و لوله کش و پیک (موتوری؟َ!) بیان می شود. محیط داستان کاملا انتزاعی و دور از واقعیت های روزمره زندگی است. شخصیت ها باور پذیر نیستند اگر داستان به نوعی سوررئال بود و مثلا همه شخصیت ها زاییده ذهن شخصیت اصلی داستان می بود و همه حوادث در ذهن شخصیت اتفاق می افتاد قابل قبول تر بود.
این کتاب فوق العاده بود. خط به خطش با آدم صحبت میکنه، آدم رو به فکر وامیداره، توی داستان یه حرفی رو بهت القا میکنه بعد ولت میکنه بهش فکر کنی. برشهای کتاب عالین. دوست داشتم بنویسم. خطر اسپویل نداره
• خاطرات شیرین گذشته همین که قابل تکرار نباشند تلخترینند
• فکری شد "آن روزها برمی¬گردد؟" کمی مکث کرد و با خودش گفت "حتما برمیگردد. اگر قرار به برگشتن نبود، چرا باید چنین لحظاتی خلق میشد؟
• ما آدمها بیشتر گوش برای حرفهامون نیاز داریم تا دارو برای رگهامون.
• آنها راه غلطی را رفتند. به جای آن که خودشان را تغییر بدهند و برسند به آن چه که میخواهند، دست کشیدند و برای رسیدن فرزندانشان به آن چه که خودشان نداشتند و هرگز بهش نرسیدند کمر بستند و تمام هست و نیستشان را که عمرشان باشد فدا کردند؛ غافل از این که فرزندان آنها چیزهای دیگری آرزو دارند – که البته بدان نمی¬رسند – و این چرخه ی ناکامی همواره ادامه دارد.
• هر کدوممون در زندگی شخصی مون یک طناب نامرئی به گردنمون میبندیم و با دست خودمون اون را به کسی میدهیم که بیشتر دوستش داریم.
• همه ی عشق ها رو محیط خلق میکنه. این محیطه که عاشق و معشوق رو در زمان و مکانی خاص با هم روبرو میکنه، و درست همون موقع هورمونهای اونها همون اندازه ایه که باید باشه؛ نه بیشتر و نه کمتر. چه بسیاردیدارها که به عشق منجرنمیشه ولی درشرایط دیگه ای میتونست رابطه ی آتشین و جاودانه ای درست کنه.
• باوری که از دیدن به دست بیاید دیگر اسمش باور نیست، اثبات است
فصل اول کتاب خیلی خوب شروع شد و با یه پتک محکم تموم شد.نوید این رو میداد که قراره یه داستان متفاوت و باحال رو بخونی.ولی متاسفانه هرچی جلوتر میرفتم مایوس تر شدم. اوایل کتاب نویسنده سعی میکنه از شعار دادن دوری کنه،ولی با پیش رفتن فصل ها،فضا کسل کننده تر میشه.بحث های به نظر فلسفی بی ربط در مورد جبر و اختیار،غریزه،خدا،تداوم نسل بشر...وسط مهمونی،تو صف بیمارستان،رو تخت بیمارستان،تو خیابون...🤔چرا؟دلیلش رو درک نکردم. لوله کش میاد لوله ترکیده ی خونه رو تعمیر کنه...سلام چطوری؟زود تند سریع نظرت رو در مورد تناسخ بگو... طرف عروسیشه، پارتی گرفتن : سلام،چطورید،خوش اومدید،زود تند سریع انقلابی نظرتون رو در مورد اختیار داشتن یا نداشتن بشر بگید( در ده صفحه پشت و رو ،با ذکر مثال)... جملات گنگ،دیدگاه ها درهم...من سر در نیاوردم قرار بود چی بخونم،داستان بود؟ یا مجموعه ای از نظرات شخصیت ها،در دیالوگ هایی مبهم. تنها بخش های خوندنی همون ستون کوتاه آقای پیک بود که تو روزنامه آزادی منتشر میکرد و طنز زیبایی داشت.بقیه اش رو والا بلا من نفهمیدم چی به چی بود آخر...شما دونستید به منم بگین. از اینجا به بعد ممکنه اسپویل بشه براتون👇👇👇👇 💥یه مورد دیگه هم که خواننده دیگری قبل از من اشاره کرده و خود من هم همین حس رو داشتم،عدم ارتباط گرفتن با شخصیت ها بود.آدمهای تو کتاب ،آدمهایی نیستن که تو دنیای واقعی باشن.مدیر مدرسه ،پا میشه میاد پارتی شاگردش آخه؟ کسی تا حالا همچین موردی دیده؟ آقای دکتر ،که زنش رو تازه از دست داده،اونهمه آه و فغان از دوری ،بعد یه هویی تصمیم میگیره ازدواج کنه،اونم با یه بچه مدرسه ای که سی سال از خودش کوچیکتره؟؟؟؟؟؟؟بعد ازدواج میکنن،میان خونه،دختره تازه اسم آقای همسر رو میپرسه؟؟؟؟؟چه جوریاس؟ اره خوب داستان ،رئال نیست،ولی دیگه یه چیزی بگید بگنجه.یه روزنامه نگار تازه کار،با یه ستون پاورقی طور،باعث میشه یه هو ناگهانی،شهر از خواب غفلت بیدار شه و شورش کنه و دست به اعتراض بزنه و اعتصاب کنه.پرستار و معلم و کارگر و برزگر و رفتگر و همه؟؟؟؟؟شهری که تا دیروزش آقای دکتر تو خیابوناش راه میرفت و آخ و پیف میکرد از آدمهاش؟ نمیشد با هیچکدوم ارتباط گرفت. و اینم بگم برام جالب بود آقای سانسورچی اون قسمتی رو که شخصیت اصلی به مأموری که اومده روزنامه نگار رو دستگیر کنه میگه مزدور،یا گوشه کنایه های نویسنده به کدخدا رو زیر سیبیلی رد کرده. در کل این اثر نویسنده رو نپسندیدم،امیدوارم موفق باشن،و کارهای دیگه شون رو بخونیم.
چون این جا نظرات دو قطبیه و یک عده فقط تعریف کردن و یک عده فقط تقبیح مجبورم طولانی تر بنویسم یکی از چیزهایی که یک خواننده رو موقع خوندن یک داستان اذیت میکنه اینه که یک داستان فوق العاده شروع بشه و ادامه پیدا کنه ولی از یک جایی به بعد هیچ اثری از خلاقیت و نوآوری درش نباشه و اصلا داستان گم بشه . این داستان دقیقا همین بود. نظرات بقیه رو خوندم اینجا همه قریب به اتفاق با من هم نظرند که یک سوم اول خیلی خوب و طوفانی شروع شد ولی در ادامه اصلا قدرت قبل و نداشت و قابل مقایسه نبود. یک ایراد بزرگ دیگه که میشه به وضوح بهش رسید همه جایی بودن بحث های فلسفیه. رمان های فلسفی همین طور خود به خود ذهن آدم رو درگیر میکنه اونم با مطرح کردن فقط یک مباحثه توی مثلا توی صد صفحه. نه این که توی هر جایی که شخص اول قدم میذاره محور جریان بره اون سمتی. قطعا یکی از دلایلی که جذابیتش به مرور کم شد همین حجم زیاد گفتگوهای فلسفی بود. دلیل سوم منفی که به نظرم اومد اینه که پایان بندی مناسبی نداشت. وقتی شروع کتاب من و تحت تاثیر قرار داد و بعد از یک سوم یک روند آروم و روتین رو پیش گرفت توقع میرفت پایان بندی خیلی خوبی باشه تا اون یک سوم میانی رو جبران کنه ولی به قول یکی از دوستان کتاب فقط تموم شد. و آخرین نکته منفی که بقیه بهش اشاره نکرده بودند یا اگه اشاره شده بود به صورت مثبت بیان شده بود اینه که داستان میخواد همه چیز و با هم داشته باشه و این عملا ناممکنه. نمیشه شما هم فلسفی بنویسی هم اجتماعی و هم مسائل خانوادگی رو مطرح کنی هم داستان عاشقانه باشه اونم توی کمتر از دویست صفحه بعد بخوای که عالی از آب در بیاد. و حتی اگه در بیاد توی شاکله کلی به مشکل میخوری. توی این کتاب نویسنده خیلی مسائل رو سعی کرده بگنجونه و دغدغه ش رو نشون بده ولی باید قبول کرد که نمیشه همه چی رو با هم داشت. خیلی ها دوست دارند این کار و انجام بدن ولی بعد چند ده سال نویسندگی هم نتونستن.چون اصلا خود من فکر میکنم که نشدنیه و از اون محور اصلی جا میمونن. بهتر اونه که یک مسیر مشخص و واحد رو دنبال کرد و به داستان بیشتر کشش بخشید. اما کتاب نقاط قوت زیادی هم داره. همون طور که بالاتر نوشتم حتی منتقدترین افراد هم یک سوم اولیه کتاب رو خیلی خوب دونستند و راستش من خودمم جا خوردم وقتی شروع خوب کتاب و خوندم. اگه با همین فرمون ادامه پیدا میکرد عالی میشد. نکته دیگه این که کتاب ژانرش فلسفیه. رمان های فلسفی همینجوریش کم کششه، داستاناش ادم رو جذب نمیکنه . مثلا بار هستی میلان کوندرا. بیشتر حرف دیگه ای رو میخواد منتقل کنه، در اولویت بعدی داستانی هم نقل میشه. برای کتاب مریض که یک کتاب با ژانر فلسفی اون هم با این که اولین کتاب نویسنده است خوبه. هر کسی این ریسک رو نمیکنه که سراغ چنین ژانری بره چون میدونه که هر مخاطبی اون رو ممکنه نپسنده. نقطه قوت دیگه داستان علی رغم این که زیاد بیان شد و باید کمتر و مختصر تر گفته میشد صحبت ها و بعضی دیالوگ های کتاب بود. بعضا جملات قشنگی هم داشت که اگه از شعاری بودنش فاصله بگیریم جالب بود. به شدت بخش روزنامه آزادی یا همون پیک خوب بود. کاملا انتقادی، اون هم طوری که خیلی تندیش شاخک ممیزی های ارشاد و به جنبش نندازه و به نظرم این هنره که طوری بنویسی که سانسورت نکنن و منظور و برسونی و خواننده هم بفهمه اونم هم زمانی که هیچ کسی از تیغ ممیزی -حتی نویسنده های خودشون- در امان نیست. یک مورد دیگه هم بود که بعدا فهمیدم و اون این که نویسنده همون طور که نمادگرایی میکرده کدگذاری توی داستان هم داره یک جایی خوندم که میگفت 205 که عدد اولین اتاقش بوده به ابجد میشه جبر، و 1212 وقتی که بحساب شخص اول داستان به تکامل فکری میرسه و اتاق اخریه که منتقلش میکنن به ابجد میشه اختیار و خب برام جالب بود این بخشش. بخوام منصف باشم کتاب با نکات منفی و مثبتی که گفتم و این که اولین کتابه و ژانر فلسفیه برام سه امتیازیه.
متاسفانه خام نظرات افراطی دوستان شدم و خوندمش ، این داستان ضعیف نبود ، بد بود ، یک سوم ابتدایی کتاب خوب شروع شد و نوید یک داستان جذاب رو میداد و همونجا استعداد و ذوق نویسنده ته کشید و در یک سوم میانی کاملا ناامید کننده و بدون پایه ریزی رفت سراغ یک عشق بی دلیل که نبودش هیچ فرقی با بودنش نمیکرد ، یک سوم پایان و پایان بندی هم که فاجعه بود ، یکی از مسائلی که نویسنده به هیچ عنوان نباید در موردش افراط کنه بحث های فلسفیه که توی این کتاب به طور پررنگی نویسنده سعی داره با بحث های فلسفی بی دلیل در مکان های بی مورد وزن داستان رو بالا ببره . باید از نویسندگان داخلی حمایت کرد ولی نویسنده ی داخلی هم باید دست از ادا در آوردن برداره و داستان تمیز تحویل بده . اینکه یک داستان 200 صفحه ای از اوج به صفر میرسه نشون از کارنابلد بودن نویسندس . ایده ی اول جذاب بود و اگر با همون فرمون جلو میرفت عالی میشد که متاسفانه از توان نویسنده خارج بود و با زیاده گویی و فلسفی کردن تمام دیالوگ ها حتی توی خیابون خراب شد . اثراتی از بوف کور در ذهن نویسنده احساس کردم که سعی داشت همونقدر سوال و توهم ایجاد کنه که نتونست . در کل امیدوارم در آینده کتاب استخوان داری از شهاب شاه عالمی عزیز بخوانم .
واقعا دوست ندارم تو ذوق یک نویسنده جوان بزنم ولی نوشته واقعا خام بود. خیلی سوتی توش پیدا میشد. نویسنده هیچ دیدی از یک پزشک نداشت.پزشک درمانگره شیمی دان نیست اصلا چیزی درباره شیمی تو دانشگاه نمیخونه که بتونه یه ماده شادی بخش اونم تو گلخونه خونش بسازه :) از طرفی در جایی از داستان یک مراجعه کننده با افکار خودکشی پیش این پزشک محترم میاد و اون با مشاوره ای که بهش میده اونو بیشتر به طرف مرگ سوق میده، در صورتی که هر پزشکی با هر تخصصی اینو میدونه که افکار خودکشی اورژانس روان پزشکی به حساب میاد و فرد باید به بیمارستان یا کلینیک روان پزشکی اعزام بشه! اول داستان طوری شخصیت اصلی نشون داده میشه که انگار چون مسبب مرگ زنش بوده احساس گناه میکنه و میخواد به نحوی جبرانش کنه و عاجزه ولی سر دو ماه یه بچه دبیرستانی بهش ابراز علاقه میکنه و اینم میگه اووو چه بهتر وقتی یه دختر به این جوانی و مهربونی از من خوشش میاد من چرا بگم نه؟!و با اون از دواج میکنه :)))) داستان خیلی غیرواقعیه.همه افرادی که به صورت رندوم با شخصیت اصلی برخورد میکنن یه فیلسوف کوچولو هستن و سرشون درد میکنه در مورد جبر و اختیار و خدا با شخصیت اصلی بحث کنن از پیک فست فود و لوله کش تا مدیر مدرسه و پرستار و همون بچه دبیرستانی عاشق پیشه :)) یه چیز دیگه اینکه دوستان و خوانندگان عزیز برای ازدواج دختر در ایران اجازه پدر الزامیه نمیشه دستشو بگیری ببری محضر و همینجور خشک و خالی ازدواج کنید. کلا پیشنهاد نمیکنم بخرید و بخونید. برای شهاب شاه عالمی آرزوی موفقیت در کتاب های بعدیشو دارم.
This entire review has been hidden because of spoilers.
کتاب خوبی بود. من بیشتر از همه به پیگیری اون خانم مدیره و دقت این قضیه که بعد ازدواج دختر و از مدرسه قدیم بیرون مینداختن (نمیدونم الان میندازن یا نه! اگه کسی میدونه بگه) جلب شد. فقط متوجه آخرش نشدم. چرا کتاب های ایرانی آخرش یه جوریه که خیلی آدم نمیفهمه چی شد
مریض. داستانی با پلاتی ضعیف، ایدهپردازی نخنما و جملات و لحنی گل درشت. اول از همه بگم خیلی خوبه نویسندههای جوون اعتمادبهنفس داشته باشن، بنویسن، چاپ کنن و رونقی به بازار نشر بدن. اما قبل از تمام اینها، بهتره سطحشون رو کمی بالاتر ببرن. داستان روایت مردی چهل و خوردهای سالهس. دکتره. زنش رو تو تصادفی که خودش مست پشت فرمون بوده از دست داده. حالا تصمیم میگیره جایگزینی برای شراب درست کنه تا حال خوب بده اما مست نکنه!! این معجون جایگزین، باعث کوری موقت دکتر میشه. دکتر معین، تو راه رفتن به بیمارستان با دختری نوجوون آشنا میشه و دختر بهش درخواست ازدواج میده و باقی قضایا... داستان از زاویه دید کسی نوشته شده که شناختی عمیق از میانسالی، فلسفه و عشق نداشته. پر از آدمهای تکراری و حرفهای گل درشت. متاسفانه کتاب نه تنها راضیم نکرد، ناامیدم هم کرد. به امید کتابهای بهتر و درک عمیقتر نویسندهها، قبل از نگارش کتاب...
ریتم داستان تند بود و یک روزه تمومش کردم. این هم بده هم خوب. بد چون نمیشه خوب به جزئیات دقت کرد و باید حتما حوصله کرد و یک بار دیگه هم خوندش خوب هم چون حوصلت از خوندنش سر نمیره. امتیاز من بهش سه ونیمه