در اتاق کارش، پشت میزی که پر از طرح های نیمه کاره و کاغذ و مداد بود. صندلی را جلو می کشید و می نشست. به دوروبرش نگاه می کرد. مدادهایش را دسته می کرد. موهایش را با انگشت شانه می زد و دست هایش را روی بازوهایش می کشید. مدادی بر می داشت و دیگر گذشت ساعت ها را حس نمی کرد. سرش را وقتی بلند می کرد که کسی در اتاقش را زده بود، یا یکی از منشی ها برایش چای یا قهوه ای آورده بود. آن چای یا قهوه را با روی باز می گرفت و دست هایش را با آن گرم می کرد. حس می کرد هیچ دیواری نیست که نتواند از آن بگذرد، دیگر چیزی اورا شکست نخواهد داد. با نیرویی ناشناخته، با قبول و شناخت امکانات و توانایی هایش رویین تن شده است. مثل سنگ شده بود. اما سنگی مقاوم و درخشان و قیمتی. دست کم این را می دانست.
کافکا در جایی گفته بود: «امکانات برای من هست، اما زیر کدام سنگ قرار گرفته؟ »۰
رابطه آریا و دوران، دو زن میانسال که از وطن دور هستند و هر کدام بچهای غیر از فرزند خودشان را بزرگ کردهاند، کلیت کتاب «دوران» را تشکیل میدهد. زنان غریبهای که زندگی را به اشکال مختلف تعبیر میکنند و از بیانصافیهای زندگی گلهمندند اما تاب میآورند هر آنچه بر آنها گذشته و میگذرد. این کتاب هم مانند کتاب «کارت پستال» به مسائل مهاجران پرداخته و رنجهای درونی آنها را بازگو میکند. درست مانند «پروا» در کارت پستال، «دوران» هم انگیزهای برای زندهماندن به وجود آورده است.
اول اینکه کتاب یک ویرایش درست و حسابی و مفصل لازم داشت. کلمات ربط اضافی و کلمات توصیفی تکراری و ... زیادی وجود داشت که باید حذف یا جایگزین میشدند. دوم اینکه اون روح داستان گویی خانم شریفیان اینجا خیلی کمرنگ بود. کتاب یک جورایی انگار به رمان های روان شناسی نزدیک شده بود اما دیالوگ ها و روند داستان دربست در خدمت موضوعاتی بود که قرار بود گفته بشه؛ موضوعاتی مثل افسردگی، مهاجرت و خودساخته بودن.