اما آنچه ذهن سرهنگ را درگیر کرده بود، رویش قارچگونهی سمبلها نبود بلکه مثل روزگار جوانیاش باز هم مسئلهای به نام شر در ذهنش جولان میداد و دست بردار نبود. وقتی مفهوم شر مثل چرخ فلکی در ذهنش میچرخید و لذت موسیقی را از او میگرفت، همه چیز را رها میکرد و به دفتر یادداشت روزانهاش پناه میبرد و حرفهایی که در ذهنش جولان میدادند روی کاغذ خالی میکرد. کاغذهای سفید دفترش پشت سر هم خط خطی میشدند: "این شری را که منشا آن انسان است با چه محکی میتوان اندازه گرفت؟ چه کاری و کدام عملی حقیقتا شر به حساب میآید؟ اندیشه، جان، مال... کدام والاتر از دیگری است؟ شر نیز حسی است همانند محبت، عشق، نفرت و ایمان..."
اولین رمانی که به زبان مادری ام خواندم! تجربه ای جدید که احساسات ویژه ای در من برانگیخت! اکثریت ما تورکان ایران به علت عدم تدریس زبان مادری تنها به صورت شفاهی با زبان مادریمان آشنا هستیم که متاسفانه به تدریج باعث کم رنگ شدن و حتی کاهش تعداد واژگان اصیل تورکی مورد استفاده در محاوره شده است. امیدوارم روزی برسد که تمام ملل ساکن در کشور عزیزمان ایران از حق طبیعی آموزش زبان مادری و آموزش به زبان مادری بهره مند شوند.