و در شعر بیهودگیِ سال و خوابِ زمزمه میماند ~ از پله میشتابَم کوچه صبحِ زیبایی دارد ~ و گرچه تنهایم هوای بهار رشدم میدهد ~ و ابهامِ تیرهی استخوان ما سوخته است ~ خونِ غلیظ رویِ ستاره میمیرد و از درخت خشک، برگ میافتد و مرگِ سپیدِ روز تولّدِ سیاهِ شب است ~ و عطوفتِ تنهایی آوازِ نگاهِ ابرِ بارنده است؛ ~ از تَنهایی، بال میزنم عَجبا درخت، در باغ استوار َست و تماشاگاه، شکاف نخواهَد زَدَم؛ ~ از زاویهی بهار برگِ سَبز و کودَک متولّد میشود؛ ~ وَ چشمروشَنیِشان، مُژدهی آفتاب َست ~ جماعتی که با دیدار، تَقویم را ورق میزنند و رشتهی صحبت را در قلب میجویند به بادِ بهشت تن میدهند و هدیهشان، سپیدهی توفانیست ~ و خاک که بهار آورد، لحظههای مرا از یاد بُرد ~ وَ دستِ خَسته، بهار را زنده میکرد ~ وَ تنفّسِ درخت روشناییِ رود است ~ حالتِ دیوارها، کبوتَر میخواهد ~ تو رنگینکمان را میگشایی و حفاظ ِتو چادر ابر است ~ و در انتهایِ خستگی، حَرف باقیست ~ و در لرزشِ ظریفِ درها زمزمهی روشنِ برف َست ~ فصلِ رشتهی سردرگُمِ گیسوست ~ و زن به گیسو ناخُن میزند و از پنجرهی فراموشی من را میبرد ~ من اندازهی تکرار را در خانهاَم میبینم ~ و میآیَم و میایستم که صبح رنگ گیرد و به سنگ جذام میبینم و مینشینم با درخت وُ در ~ و از شیشهی ویرانی نام ِ من روشن است کاغذی به دستِ تو میرسد ~ و به خآب گیسو میریزد ~ گلدان کمک میکند تا بِیادآری غیر از تو کسی در حیاط نشست و گل وُ درخت را نگریست کسی که شکستهی شیشهی پنجرهات دشوارش نبود و بوتهی گلدانِ تو را دوست میداشت ~ و دیدارِ تو آینهی معتبرِ من بود ~ در آسایشِ دیوار زنده شدم و پرندهی غوغا به صبح روشنی رسید ~ از ستارهها ساعتِ خآب را بپرس جامه از تن به درآور و دو بازو بگشا و کبوتر را رها کن ~ و چشمت در تاریکی خاموشی میگیرد ~ از ضلعِ باغ بیرون آییم و درخت را در جادّه بکاریم تا عابر از دودلی بیرون آید ~ ما هر دو ریشههایِ یکسان هستیم و در بارانِ پاک به چاره میپردازیم ~ ببین انسان چه تاریک َست ~ من حالِ جوانیاَم را در تو برانداز میکنم ~ خوابیدم و در ساعتِ برف آزادی بود ~ آفتاب در اتاق بود وُ پرنده بیتشویش ~ وزشِ شب در تکرار است و ما دلمان میتپد ~ بیگانه بودم و میخواستم بیگانه باشم ~