Jump to ratings and reviews
Rate this book

حواشی مخفی

Rate this book

First published January 1, 2007

1 person is currently reading
21 people want to read

About the author

هوتن نجات

2 books4 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
3 (17%)
4 stars
5 (29%)
3 stars
8 (47%)
2 stars
1 (5%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 3 of 3 reviews
Profile Image for شادی‌آفَرین .
155 reviews8 followers
January 17, 2021
▪️حواشیِ مخفی؛ هوتن ِ نجات

و در شعر
بیهودگیِ سال
و خوابِ زمزمه می‌ماند
~
از پله می‌شتابَم
کوچه صبحِ زیبایی دارد
~
و گرچه تنهایم
هوای بهار رشدم می‌دهد
~
و ابهامِ تیره‌ی استخوان ما سوخته است
~
خونِ غلیظ رویِ ستاره می‌میرد
و از درخت خشک، برگ می‌افتد
و مرگِ سپیدِ روز
تولّدِ سیاهِ شب است
~
و عطوفتِ تنهایی
آوازِ نگاهِ ابرِ بارنده است؛
~
از تَنهایی، بال می‌زنم
عَجبا درخت، در باغ استوار َست
و تماشاگاه، شکاف نخواهَد زَدَم؛
~
از زاویه‌ی بهار
برگِ سَبز و کودَک متولّد می‌شود؛
~
وَ چشم‌روشَنیِشان، مُژده‌ی آفتاب َست
~
جماعتی که با دیدار، تَقویم را ورق می‌زنند
و رشته‌ی صحبت را در قلب می‌جویند
به بادِ بهشت تن می‌دهند
و هدیه‌شان، سپیده‌ی توفانی‌ست
~
و خاک که بهار آورد، لحظه‌های مرا از یاد بُرد
~
وَ دستِ خَسته، بهار را زنده می‌کرد
~
‏وَ تنفّسِ درخت
روشناییِ رود است
~
حالتِ دیوارها، کبوتَر می‌خواهد
~
تو رنگین‌کمان را می‌گشایی و حفاظ ِتو چادر ابر است
~
و در انتهایِ خستگی، حَرف باقی‌ست
~
و در لرزشِ ظریفِ درها
زمزمه‌ی روشنِ برف َست
~
فصلِ رشته‌ی سردرگُمِ گیسوست
~
و زن به گیسو ناخُن می‌زند
و از پنجره‌ی فراموشی
من را می‌برد
~
من اندازه‌ی تکرار را
در خانه‌اَم می‌بینم
~
و می‌آیَم
و می‌ایستم
که صبح رنگ گیرد
و به سنگ جذام می‌بینم
و می‌نشینم
با درخت وُ در
~
و از شیشه‌ی ویرانی
نام ِ من روشن است
کاغذی به دستِ تو می‌رسد
~
و به خآب
گیسو می‌ریزد
~
گلدان کمک می‌کند
تا بِیادآری
غیر از تو کسی در حیاط نشست
و گل وُ درخت را نگریست
کسی که شکسته‌ی شیشه‌ی پنجره‌ات
دشوارش نبود
و بوته‌ی گلدانِ تو را دوست می‌داشت
~
و دیدارِ تو
آینه‌ی معتبرِ من بود
~
در آسایشِ دیوار زنده شدم
و پرنده‌ی غوغا
به صبح روشنی رسید
~
از ستاره‌ها ساعتِ خآب را بپرس
جامه از تن به درآور
و دو بازو بگشا
و کبوتر را رها کن
~
و چشمت
در تاریکی
خاموشی می‌گیرد
~
از ضلعِ باغ بیرون آییم
و درخت را در جادّه بکاریم
تا عابر از دودلی بیرون آید
~
ما هر دو ریشه‌هایِ یکسان هستیم
و در بارانِ پاک به چاره می‌پردازیم
~
ببین انسان چه تاریک َست
~
من حالِ جوانی‌اَم را در تو برانداز می‌کنم
~
خوابیدم و در ساعتِ برف
آزادی بود
~
آفتاب در اتاق بود وُ پرنده بی‌تشویش
~
وزشِ شب در تکرار است
و ما دلمان می‌تپد
~
بیگانه بودم
و می‌خواستم بیگانه باشم
~
Profile Image for Minā.
311 reviews1 follower
August 4, 2025
و زن به گیسو ناخن می‌زند [...]»
و از پنجره فراموشی
«[...] مرا می‌برد
Profile Image for Bahroom.
3 reviews2 followers
Read
November 2, 2007
لحظاتی درخشان در شعر . و مرگی که استعدادی ناب را به قعر دریا برد
Displaying 1 - 3 of 3 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.