گمشده در غبار یک داستان معمایی، جنایی و یک عاشقانهی سیاسی است. ماجرا از جایی آغاز میشود که جنازهی بیجان مینا در خانهای مرموز و مشکوک پیدا میشود. دختر عمو و هم دانشگاهیِ او پریناز، تلاش میکند تا راز مرگ مینا را کشف کند. نویسنده در این رمان تلاش کرده در بستر یک حادثهی تاریخی به واکاوی تضادها و گسستگیهای جامعهی ایرانی بپردازد. داستان بیانگر رنجهای یک دختر جوان و تلاش او برای یافتن حقیقت است. برای یافتن عشق و محبت. تلاشی که با بیاعتنایی بقیه به بیراهه کشیده میشود.
جزئیات کتاب در موارد زیادی آزارم داد. بیدقتی موجب شده بود این جزئیات آزارنده باشد. اثری از لایههای زیرین نبود و همهچیز در سطح بود. میتوانست از فرم بهتری برای کارش استفاده کند تا اثر به آن چیزی که در معرفی ناشر آمده نزیکتر باشد. سیاسی نبود، معمایی هم نبود. جنایی هم نبود هرچند سوژه ظرفیت تبدیل شدن به هر سه اینها را داشت. تجربه اول نویسنده بوده احتمالا و برای همین این شکلی شده بود. فرازهایی داشت که در صورت بهره بردن از فرم دیگر احتمالا میتوانست موجب افزایش کشش داستان شود. در مجموع یک تجربه ضعیف بود ولی نویسنده تلاش کند ثمره میگیرد.
پ.ن: کتاب را به درخواست نویسنده خواندم وگرنه سعی میکنم چنین موضوعاتی را برای خواندن انتخاب نکنم.
⭕هر جا که کتابی با موضوع فتنه ۸۸ باشه میتونید یه ردّ پایی هم از من پیدا کنید به خاطر همین هم بود که رفتم سراغ این کتاب که در بستر وقایع قبل و کمی بعد از انتخابات ۸۸ در یکی از دانشگاههای اصفهان اتفاق میفته (البته از واقعی بودن این داستان خبر خاصی ندارم)
⭕ماجرای زندگی دو دخترعمو(پریناز و مینا) که صمیمیترین دوستهای هم بودند و چند وقت بعد از اینکه فاصله ی عمیقی بینشون میفته یکیشون معلوم نیست خودکشی میکنه یا کشته میشه و اون یکی میفته دنبال یافتن حقیقت
⭕این کتاب ماجرای زندگی دو دختر عمو به نام پریناز و میناست دو دختر عمو که صمیمیترین دوستان هم بودند و حالا یکی از آنها متحول شده و به مذهب و انقلاب گرایش و علاقه پیدا کرده و حالا مینا مرده و معلوم نیست که آیا خودکشی کرده و یا به قتل رسیده و پریناز از دفتر خاطرات مینا به دنبال سرنخ میگردد تا به واقعیت برسد
⭕بخشی از کتاب: ((بیانصاف نباش نسرین. مینا هم خیلی خوشگله و هم واقعا هیکلش تکه توی دخترا.قبول کن.)) حالم بیشتر توی هم رفت. من عروسک نیستم. کاش میشد این جمله را لحظهی تولدِ دخترها روی پیشانیشان نوشت. چرا اعظم فکر کرده بود من از اینکه به نظر نسرین دخترعمویم خوشگل نیست ناراحت شدهام؟ چرا همهی دخترها فکر میکنند باید به نظر بقیه خوشگل باشند تا آدم باشند؟ چرا اصلا خوشگل بودن ملاک وجود یا نبود ما دخترها شده؟ آه سنگینی کشیدم. از آن موقعهایی که آهم گیر کرده بود و البته ترجیح میدادم لالمونی بگیرم.
⭕پ.ن (صرفا برای درد و دل و کمی هم مشورت احتمالا): معمولا وقتی کتابهای رمان رو میخونم نوعی عذاب وجدان میاد سراغم که میگه : وقتتو الکی داری حروم میکنی ، تهش که چی ، از رمان چیزی در نمیاد که ، برو یه چیز درست و حسابی بخون شما هم از این عذاب وجدانها دارید؟!