صادق هدایت نمایشنامه «پروین دختر ساسان» را در پاریس به سال ۱۳۰۷ نوشت. در این داستان یک چهرهپرداز، دختر او پروین و دامادش پرویز، در حدود سال ۲۲ هجری قمری، یعنی اوج جنگ اعراب مسلمان با ایرانیان و آخرین روزهای پادشاهی ساسانی، در شهر ری گرفتار حمله اعراب میشوند. نویسنده از خلال جنگ و کشتار ایرانیان و عشق زیبای پروین و پرویز، خواننده را با وقایع تاریخی ورود اسلام به ایران آشنا میکند.
صادق هدايت عزيز در داستان پروين دختر ساسان به گونه اي كاملا استادانه حمله اعراب تازي به ايران و قتل وتجاوز و وحشي گري اعراب رو به تصوير كسيده،اين داستان تا ابد در ذهن نقش ميبنده،حمله اعراب تازي در زمان ساسانيان ك باعث افول بزرگترين امپراتوري و تمدن دنيا يعني ايران شد و فرهنگ و تمدن ايران رو وارد واپسگرايي كرد،در آخر داستان پروين تن به خفت و خاري نداد خودش رو كشت ولي اجازه نداد بعش دست درازي بشه،بسيار بسيار برداشتها ميشه از خط به خط كتاب كرد بخش دوم اصفهان نصف جهان به مانند يه سفرنانه بود كه صادق هدايت عزيز با نگاه موشكافانه و تيزبيني خاصي سفر و شهر اصفهان رو به تصوير كسيد،يادش گرامي
پنج نوشته که سه تا از نوشتههای ابتدایی هدایتاند و برخی نگاههای وی را به موضوعات مهم در نوشتههای بعدی نشان میدهند و دو متن که در سالهای پایانی زندگی نگاشتهشدهاند، به زبان فرانسه بودهاند و تفاوتی با دو متن اول دارند و دلیل گنجاندن آن ها در یک مجموعه برایم مشخص نیست.
پروین دختر ساسان که به کلیشه افسانه محور درباره ایران قبل از اسلام و نگاه ضد عرب دامن میزند. اصفهان نصف جهان که متنی سفرنامهای و بر اساس تجربه زیسته است و نگاه خوبی به اصفهان صد سال پیش را عرضه میکند اما باز به نگاه عرب ستیزانه و پذیرای زرتشت در ایران ساسانی بازمیگردد. درون مایه دوم یعنی مرگ در نوشته های بعدی آشکارتر است. متن مرگ که سراسر ضد جاودانگی یا دیدن جاودانگی در مرگ است و نزدیک به زمان خودکشی ناموفق وی.
به دو متن نوشتهشده در ۱۳۲۴ که برسیم، در سامپینگه هم که در هند روایت میشود دوباره به خودکشی بازمیگردد و نوعی ضدیت با تقدیر را در آن میبیند که راهی برای سرکشی است. راهی که انگار وی را میخواند و در آن نوعی شادی میبیند. سرانجام هوسباز که انگار نگاهی پنهان به مقوله عشق دارد و بخشی از واقعیت را در اختیار ما قرار نداده است و دربارهاش نوشتهاند که شاید مقدمهای برای خواندن بوف کور باشد (گرچه این ایده را از خود هدایت نمیتوان دانست چون ظاهرا نه سال بعد از آن نوشتهشده است)
بهگمانم بهترین نمایشنامهای که تاکنون دربارهی فروپاشی ساسانیان و جنگ با تازیان نوشتهاند، مرگ یزدگرد بهرام بیضایی ست. صادق هدایت در این نمایشنامه زیادی قربانصدقهی ساسانیان رفتهاست. اگرچه میدانم که بهرام بیضایی هرگز به اندازهی صادق هدایت تاریخ ایران را از ریشه نخوانده ولی نمایشنامهنویس بسیار بهتری ست. شاید صادق هدایت هم اگر مرگ یزدگرد را میخواند، لب به ستایش میگشود. به سخن دیگر این نمایشنامه محتوازده است، یک هدفی بوده که قرار بوده به فرم برسد ولی نزدیک هم نشده، جز سخنان زیبایی که چندجا بهخوبی نوشتهاست و بسیاری واژگان ایرانی که بهکار برده، داستان ساده و سرراست و دمدستیای دارد. گویا میخواسته اشک بگیرد از خواننده/بیننده ولی هرگز پیروزمند میدان نشده!
"تازیها را تنها چیزیکه پیروزمند میکند کیش آنهاست که برایش شمشیر میزنند. سرداران آنها گفته اند اگر بکُشید یا کُشته بشوید میروید به بهشت، پس از آن هوا و هوس آنهاست برای به چنگ آوردن زنان ایرانی، پول و خوشی ها. از چپو و کُشتار هیچ باکی ندارند و بهشت را روی زمین دیدند. این مردمانی که زیر آفتاب سوزان عربستان سوای سوسمار و خرما چیز دیگری گیرشان نمیآید همه خوشیها را در ایران چشیدند. مرز و بوم، آبادیها و کشت زارها را ویران کردند، سراها، بارگاههای شاهنشاهی همه بیغوله و پناهگاه جغد و بوم شد . . . . آتشکده ها را با خاک یکسان کردند، همه نامه های ما را سوزانیدند چون خودشان هیچ نداشتند. دانش و هستی ما را نابود میکنند تا بر آنها برتری نداشته باشیم و بتوانند کیش خودشان را به آسانی در کلّه مردم فرو بکنند. این سرزمین خرم و دلکشی که بهشت بر آن رشک میبرد همه کشتزارهایش ویران و باغ و بوستانش آرامگاه بوم شد ستمگری سرتاسر آنرا فرا گرفت... ایران این بهشت روی زمین یک گورستان ترسناک مسلمانان شد... میهن... میهن آب و خاک."
"روزی خواهد آمد که شما را از کشور خودمان برانیم و فروغ دیرینه را از نو بیفروزیم..."
(پروین دختر ساسانى)
استعداد مردم برای عزاداری زیاد است. عزاداری یا مال مردم خیلی بیکار و یا خیلی خوشبخت است و در زندگی آنقدر کم تفریح هست که دیگر لازم نیست بیاییم برای خودمان بدبختیهای تازهای بتراشیم.
این اثر از حیث کلیت داستان و فراز و فرودهای نمایشی چیز خاصی نیست و اتفاقا برعکس اثر ضعیفی است. از همان اوایل سستی در طرح داستان و جزئیات آن و نحوه ی بیانش به چشم می خورد
آنچه در این اثر هدایت خواندنی است آن توصیفاتی است که درباره ی نابودی ایران به دست اعراب به دست می دهد؛ تشبیهات و استعاره هایی که به کار می برد تا این فضای سیاه جنگ و نابودی را به تصویر کشد. این بخش ها خواندنی است و قابل تأمل
هدایت تأکید دارد که تلاش کرده با مراجعه به تاریخ اثرش را از حیث تاریخی موثق تر بکند. شاید این امر در مورد خشونت اعراب - حداقل با زدودن برخی یکجانبه نگری های افراطی - بیراه نباشد اما در مورد گل و بلبل بودن جامعه ی ساسانی و نیکو بودن رهبرانش بعید می دانم بتوان از توثیق در روایت هدایت سخنی گفت
پروین به سرتاپای سردار عرب نگاه میکند، عرب نزدیکتر میشود، او از جا تکان نمیخورد، عرب دست چپ را میاندازد دور گردن پروین و دست راست را زیر چانهی او گرفته و سر خود را نزدیک میبرد، پروین دست برده، دستهی خنجر او را گرفته و آهسته از غلاف بیرون میکشد... عرب میخندد و دختر از زیر دست او بچابکی بیرون آمده خنجر را به همهی زور و توانایی خود میزند بر سینهی چپش و بدون اینکه ناله کند میخورد به زمین... عرب منگ و مات نگاه میکند... بعد رفته و بُخوردان را میآورد پهلوی نعش دختر... در این بین صدای خفهی لرزش سیمهای چنگ که به آهنگ سوزناک از روی خستگی میزنند در هوا بلند میشود... و صدای ساز خاموش میشود پرده میافتد پاریس، بیست و یک آذر سال هزار و سیسد/صد و هفت خورشیدی
پروین دخترِ ساسان نمایش نامه ای سه پرده ایست.این نمایش نامه در بحبوحه ی جنگِ عرب ها با ایرانیان در حدود سنه ی ۲۲ هجری در شهر راغا (ری) می گذرد.شخصیت های نمایش شاملِ بهرام (نوکر خانواده)،چهره پرداز (پدرِ پروین) ، پرویز (نامزدِ پروین) و پروین به همراه چند عرب می باشد. قسمت هایی از نمایش نامه : چهره پرداز : آیا راهِ گریز هست؟ بهرام: مگر بشما نگفتم که راه نیست؟رفتم دیدم بچشم خودم دیدم در جاده ها پیرمردها،زن و بچه هایِ گرسنه ی ایرانی دیده میشوند که چیزهایِ خودشان را در ارابه هایِ کوچک گذاشته جلو خودشان میکشند و پس مانده ی گله و رمه هاشان را میبرند، میروند، نمیدانند بکجا.راه ها بند است.در میانِ راه پیرها از پا در میایند می میرند مادرها دست بچه های خودشان را گرفته از روی سنگلاخ و گرد و غبار جاده ها میگذرند.همه جا شلوغ و کسی بکسی نیست، همه ی مردم گرسنه اند، اگر تازیها (عرب ها) ما را نکشند از گرسنگی خواهیم مرد، در شهر میگفتند تازیها امشب شهر راغا را میگیرند میدانی دخترها را میفروشند؟ دخترت را چه کار می کنی؟... *** اصفهان نصف جهان سفرنامه ی صادق هدایت از تهران به اصفهان است. قسمت هایی از اصفهان نصفِ جهان: در راه برخوردیم به یک دسته الاغ که بارشان خار بود،شوفر که خواب آلود بود اتومبیل را نگه نداشت، چراغ چشمِ یکی از الاغها را زد، جلو آمد و سرش خورد به اتومبیل و بر زمین غلطید. شوفر و صاحبِ خر بهم فحش دادند ما هم رد شدیم. چون درین وقتِ شب میانِ صحرا، با شوفرِ خواب آلود کار دیگری هم نمیشد کرد و هیچ قانونی نمیتوانست از تجاوزِ شوفر جلوگیری بکند و اگر قاضی هم در اتومبیل داشتیم یا خوابش برده و یا چشمش را بهم میگذاشت! * همه مان پیاده شدیم. از کنار جاده که میگذشتیم مارمورک سبزِ کوچکی که روی پشتش خطهای موازیِ زرد بود کنار بته ای ایستاده بود، همین که مرا دید روی دست ها و پاهایِ کجش لغزید و فرار کرد.لیز میخورد، میسرید و کنارِ بته ی دیگر می ایستاد تا بخیالِ خودش پی گم بکند.ولی من او را می دیدم که پایین و بالا را نگاه میکرد و دلدل میزد...بخیالم رسید او را بگیرم ولی زود منصرف شدم، چون مقصودم فقط دیدنش بود و او هم که مضایقه نکرد.این فکر برایم آمد که شاید هجومِ عرب به ایران بطمعِ همین سوسمارها بوده است! گویا اینهمه زمین و بته ها�� خار مملکت سوسمارها بود، لابد بعقیده ی آنها اینجا آباد است نه اصفهان و امشب بچه مارمورک برای ننه اش حکایت میکند یک غول بیابانی را دیده و با چه تردستی و زرنگی از دست او فرار کرده است.آن سوسک و بزمجه هم روی حرفش صحه میگذارند و حکایتِ من مدتی در کله ی سه گوش و براقِ سوسمارها میماند! * ظاهرا شهر مرتب،منظم و پاکیزه بود ، فقط یک دسته سینه زن با بیرق سیاه در خیابان چهار باغ میگشتند، ولی من درین قسمت کنجکاو نبودم چون عزاداری یا مالِ مردم خیلی بیکار و یا خیلی خوشبخت است و در زندگی آنقدر کم تفریح هست که دیگر لازم نیست بیائیم برای خودمان بدبختیهایِ تازه ای بتراشیم. * عموما کسانی که از شهرهایِ دیگر هستند و در اصفهان اقامت دارند از مردمِ آنجا دلِ خوشی ندارند. رفیقم گفت که هفت سال است در اصفهان هستم و هنوز یک رفیق اصفهانی ندارم. * ولی چیزی که در اصفهان باید از آن جلوگیری بشود خطرِ تریاک،الکل و ناخوشی است.نفوذِ زیادِ روحانیون مانع از پیشرفتِ جوانان شده و مردم را بغم و غصه و سوگواری واداشته بود.تا چند سال پیش آواز مردم نوحه بوده و در مجلس عروسی آخوندها مردم را وادار میکرده اند که روضه بخواننداز طرف دیگر ظلم ظل السلطان، خونخواری و تجاوزاتی که بمردم میکرده قوایِ روحیِ آنها را کشته و نتیجه ی آن تریاک،الکل و سفلیس شده است. *** مرگ و سامپینگه و هوس باز دیگر داستان هایِ این کتاب بودند. از بینِ این ها هوس باز خواندنی تر بود...
درباره نمایشنامه پروین دختر ساسان قبل از این نوشتم اما درباره داستان اصفهان نصف جهان... به نظرم سفرنامه قشنگی بود و اون حس خوبی که هدایت به آثار تاریخی داشته خیلی ملموس بود برام و به خوبی بهم منتقل شد، قسمتهایی از داستان احساسش شبیه احساس من بود جایی که میگفت وقتی آدم به شهری میره قسمتی از خودش رو اونجا میذاره و قسمتی از اون شهر رو با خودش میبره و شاید قسمتی از من توی آتشکده مونده باشه.... خیلی لذت بردم نوشته ی کوتاه مرگ، داستان هوسباز و سامپینگه هم توی کتاب بود که دو داستان آخر نسخههای فرانسوی هم داشت کاش فرانسهم اونقدر خوب بود که میتونستم به فرانسه هم بخونمشون
هرچقدر بیشتر از هدایت میخونم بیشتر به این پی میبرم این مرد چقدر باسواد و عمیق بود، هدایت نویسندهای بود که کاملا با برنامه و هدف نوشت، حتی داستانهاییش که زیاد قوی به نظر نمیاد هم به موضوع خاصی اشاره داره و اکثرا سعی داشت معضلات جامعهی زمان خودش رو نقد کنه از طرفی تاریخ و فرهنگ ایران رو زنده کنه و نقدهایی به دین اسلام داشته باشه که چجوری ایران بعد از حملهی تازیان نابود شد و در نهایت سعی کنه از نظر ادبی و هنری سطح رماننویسی ایران رو در اون زمان بالاتر بیاره. هدایت فقط بوف کور و حاجیآقا و سگولگرد و... نبود، هدایت رو عمیقتر مطالعه کنید. این بشر از زمان خودش بسیار جلوتر بود.
پروين : نه، من پدرم مادرم به كيش زردشتي مردند ، آن كسي را كه بيشتر از همه دوست داشتم براي آزادي آب و خاك و نگاهداري كيش مزديسني جانفشاني كرد.اگر همه آنها ميروند به دوزخ منهم ميخواهم با آنها بوده باشم.شما كه پيش از مرگ به بهشت آمديد و بهشت شما دوزخ ما شد
الكتاب في بدايته عن رحلة الكاتب إلى أصفهان وثلاث اقدام اخرى في مختلف فترات حياة المؤلف،
فالرحلة هي جوهر الكتاب ومن يقرأ الرحلة سوف يتيم بأصفهان وسوف يعيش بخياله جمالها وجمال تراثها وثقافاتها وكيف انها مدينة فيها الديانات المختلفة و الثقافات و الاعراق بل وعاشت فيها الحضارات المخلفة، وكيف يصف جمل الطبيعة فيها وكيف ان يوجد فيها نهر يقسم البلاد لنصفين و يتيم القارئ بوصف المساجد الصفوية و المعابد الزرداتشية وجمالها وجمال الكنائس المطعمة بالثقافة الأوروبية مثل ما يدعي الكاتب ولا يتم الوصف إلا بذكر الفن في النحت و الفخار والسجاد الفارسي الجميل ذو الجودة العالية والذي يكون الفن فيه من الالف إلى الياء، الكاتب له وجهات راي وعنده تاثر بالحركة(البهلوية) فكان عنده استخفاف لرجال الدين نوعاً ما هذا حسيته في فترة تدوينه في طهران و الحد في فترة ما كان في الهند و هولندا و فرنسا ويوضح عليه في كتاباته المتأخرة.
الكاتب رحلة ممتعة لأصفهان وسوف يسترجع الكثير من الذكريات الإنسان الذي سافر إلى إيران سابقاً فقد تذكر الكثير من الجمال و الطبيعة لديهم ولكن للأسف لم أوفق للذهاب إلى أصفهان ولا مرة من سفراتي لايران .
نمایشنامهای ساده و سه پردهای از صادق هدایت که فقط نشاندهنده عقاید او نسبت به مسئله حمله اعراب به ایران است و فاقد هرگونه کنش دراماتیک در ساختار نمایش است. هیچ تعلیقی در جریان نمایشنامه وجود ندارد و هدایت به دلیل عدم شناخت درست این قالب نتوانسته انگیزهها و حس لازم را در شخصیتها به وجود بیاورد در نتیجه خودش دست به قلم شده و مانند داستانها صفحات زیادی را به نوشتن توضیح صحنه پرداخته. این نمایشنامه به همراه سفرنامه هدایت به اصفهان، قطعه کوتاه مرگ و دو داستانی که هدایت به فرانسه نوشته چاپ شده ولی بعد از انقلاب این نمایشنامه از این مجموعه حذف شده و با نام اصفهان، نصف جهان به چاپ میرسد که قبلا خوانده شده و نقد و امتیاز هم برایش در نظر گرفتهام در نتیجه این متن و امتیاز یک ستاره فقط در مورد خود نمایشنامه است.
کتاب بی اندازه قشنگی بود خیلی دوستش داشتم، داستان اول پروین دختر ساسان کوتاه و قشنگ بود . به نظرم خیلی جای فکر داشت . این داستان در حین کوتاه بودن خیلی زیبا نوشته شده. روایت داستانی که در عین حال خواننده رو به فکر کردن در مورد داستان و حقایق تاریخی تلخی که در اون زمان اتفاق می افتاده ...وادار میکنه. بیان جنگ اعراب به ایران ، تجاوز ، وحشی گری، تخریب و از بین بردن آثار باستانی و کتوب فارسی در آن زمان و داستان دوم این کتاب اصفهان نصف جهان هم به توصیف شهر اصفهان و آثار باستانی به جا مانده یا تخریب شده در قالب یک سفرنامه می پردازد باز هم برای من خیلی جذاب بود ،واقعا اصفهان نصف جهان میگن راست گفتن :)