گمشده در ۱۳:۶۰ روایت تو در تو و چندلایه زندگی سه نسل از خانوادهای از یک اقلیت مذهبی است که از روستای خود رانده میشوند، در شهر مورد سوقصد همسایههای خود قرار میگیرند و حتی پس از گذشت یک قرن نمیتوانند از گذشته خود فرار کنند. این روایت از زبان مردی روایت میشود که آخرین نسل از این خانواده است که با وجود تمام پنهانکاریها باز هم هویت او از دیگر اعضای جامعه پنهان نمیشود. پویان مکاری در رمان خود به بهانه روایت ماجرای این خانواده سعی میکند به بخشهای پنهانی از تاریخ ایران سرک بکشد که کمتر از آن سخنی به میان آمده است. او از افرادی میگوید که بیشتر در حاشیه وقایع مهم روزگار خود قرار داشتهاند اما همواره از تحولات اجتماعی بیشترین آسیب را دیدهاند. این نویسنده در خلال روایت وقایع مهم تاریخ معاصر ایران توجه خواننده را به نقطهای جلب میکند که کمتر دیده شده. دوره زمانی این داستان از اوایل دوران پهلوی اول آغاز میشود و تا امروز ادامه پیدا میکند. وقایع آن در یکی از روستاهای کویر مرکزی ایران، یزد، اصفهان و تهران میگذرد و در این خلال فضای اجتماعی و شهری این مناطق ایران در دورههای مختلف به تصویر کشیده میشوند. از این منظر این رمان به رمان شهری نزدیک شده و توانسته تصویر این شهرها را در دورههای مختلف با جزئیات به تصویر بکشد. این رمان از سوی نویسنده در پشت جلد خود اینگونه توصیف شده است: «من پسربچهای به اسم عرفان هستم، یا آنطور که مادربزرگم با لهجهٔ یزدیش صدایم میکند، عرفانُک. چیزهای زیادی در زندگیم گم شده؛ فرفرهام، رادیو ترانزیستوریم، خانه یزدی مادربزرگم، فرشتهٔ نجاتم و از همه مهمتر دایی موهبتم. پس نباید تعجب کنید که بعد از این همه سال هنوز دنبالشان باشم. مگر میشود یک بچه چیزهایی را که گم کرده فراموش کند؟ برای من هنوز سال ۱۳۶۰ است و جایی ایستادهام که دایی موهبت را گم کردهم. برای من هنوز ساعت ۱۳:۶۰ است و دایی موهبت باید سر قرار حاضر شود تا همهٔ چیزهایی را که دوست دارم دوباره پیدا کنم. بعد از این همه سال فقط دوست دارم فکر کنم که حتما دایی میآید. سر وقت هم میآید.»
مدتی پیش، یک نفر توی گودریدز این کتاب رو به من پیشنهاد داد. نگاهی به صفحۀ کتاب انداختم و گذشتم ازش. چند وقت بعد، از دو اکانت دیگه هم همین کتاب بهم پیشنهاد شد و باعث شد توجهم جلب بشه. صفحۀ کتاب رو باز کردم و دیدم پره از ریویوهای پنجستاره! اما دونه دونه، صفحۀ کاربرهایی که به این کتاب پنج ستاره داده بودند رو باز کردم. دیدم جز یکی دو مورد استثناء، همهشون جعلی هستن. همۀ صفحهها خصوصیان، عکسهای تقلبی دارن و همهشون حدود پنج ریویو نوشتهن که یکیش مربوط به همین کتابه. همون آدمهایی که کتاب رو پیشنهاد میدن هم ساختگی هستن. جالبه که زیر بعضی از ریویوهای هم کامنت هم گذاشتهن. حتی یکی از ریویوها از قول یک ایرانی-خارجی نوشته شده که مثلاً اولین رمان فارسی زندگیش رو خونده و شگفتزده شده. خلاصه، خلاقیت هم به خرج دادهن توی ریویوهاشون. نمیدونم خود نویسنده داره این اکانتها رو میسازه، به اثر خودش پنجستاره میده و برای خودش نوشابه باز میکنه یا کسی از دوستان و اطرافیانشه. اما اتفاقی بود که واقعاً حالم رو بد کرد و نتونستم ازش رد بشم. چون این ریویوها و ستارهها، برای خیلی از ماها، جزء ملاکهای کتاب خریدن و خوندنه. و زور داره کتابی رو توی این اوضاع بخری و بعد از اینکه وقتت رو هم پاش گذاشتی، ببینی سرت کلاه رفته.
پ. ن.: البته که من نخوندهم این کتاب رو و نخواهم خوند.
کتاب را با شوق خواندم، سه مولفه باعث شد کتاب برایم دلنشین و زیبا باشد 1- روایات جذاب و اتفاقات غیرقابل پیشبینی رمان در کنار شخصیتهای عمیق و به یاد ماندنی 2- روایت از اقلیت مذهبی (حدس میزنم داستان در مورد یک کودک بهایی است) و جسارت نویسنده در پرداخت مشکلات و تبعیض وارد شده به این قشر بدون وارد کردن سانسور. همین مساله باعث تعجبم شد که چطور کتاب توانسته مجوز چاپ بگیرد 3- کار کردن بر روی جزئیات. در تمام توصیفها، ماجراها و دیالوگها ارجاعات زیادی وجود دارد. مشخص است پویان مکاری وسواس زیادی در نوشتن و بررسی جزئیات دارد که این مساله برای یک نویسنده جوان امتیاز بزرگی محسوب میشود
در انتها امیدوارم این نویسنده بتواند در آثار بعدی خود هم این روند را تکرار کند که در این صورت در آینده مایه خوشحالی من خواهد بود که اولین اثر یک نویسنده بزرگ ایرانی را در ابتدای راهش به دوستانم معرفی کردهام
نگاهی بر رمان گمشده در 13:60 در ویژه نامه ی نوروز 1399 در مجلهی تجربه کودکی که در شبی تابستانی گم شد
روایت با سوالهای ذهن آشفتهی راوی در محیطی آخرالزمانی شروع می شود. در جهنمی از مردگان که سگ قهدلیجانی (هیولا) نیز از آن جان سالم به در نبرده است. فضاسازی دقیق و پر از جزئیات راوی به خوبی از پس نشان دادن سنگینی سایهی مرگ و نابودی در سطور اول بر می آید. از همان ابتدا راوی که در هجمهای از تصاویر خونین، سِرشده است و جلادش او را به سمت مسلخ میکشد، عجز در برابر مرگ و پذیرش نابودی را به مخاطب القا میکند. اما قرار است بارقهای از زندگی بتابد. دستی کنده و جدامانده از جسد صاحبش با خالکوبی ققنوسی بر آتش قرار است وسیلهی نجات باشد. ققنوسی که گویی بعد از سالِ هزارمِ تنهاییش، در واپسین لحظات عمرش بازگشته و هیمهی هیزمش را جمع کرده و بالایش نشسته و مست از آواز خویش چنان بالها را به هم زده که آتش از بالش به هیمه جهیده است. ققنوس حال در آتش خود می سوزد تا ققنوسی دیگر از خود بزاید، اما روایت رمان از دست کنده شده چکیده دید راوی به دنیاست: «دستم توفیری با این دست بدون صاحب ندارد که از کنارمان میگذرد، دستی که محکم یک کلاشینکف را گرفته و انگشتش بر روی ماشه است. تمام دست خالکوبی شده. از روی انگشتان تا بالا. ققنوس قرمزی که از بین شعلههای سیاه بالهایش را باز کرده، دور بازو میچرخد و بالا میرود. منقار ققنوس با خشم باز شده تا به سمت آسمان فریاد بزند و خون است که از آسمان بر سرش نازل شده. معلوم نیست صاحبش چقدر برای این دست خرج کرده و حالا دست چند متر دورتر، صاحبش را ول کرده و به یک آکا 47 چسبیده.» راوی با تبحری تمام و کمال از دل مرگ، زایش و زندگی را بیرون می کشد. از دستی مثله شده که در عین مرده بودگی زندهتر از هر زندهای چنان عاملیت دارد که حرکت میکند. صاحبش را ول کرده و به یک کلاشینکف چسبیده است و بدین ترتیب تم اصلی داستان را میسازد؛ کشمکش دائمی تاناتوس (غریزهی مرگ که مدام میل به ویرانی دارد) و اروس (که لیبیدو از آن ناشی میشود و میل به زایش و زندگی دارد). در طول رمان با راوی بازیگوش و طنازی طرفیم که در آفرینش و به چالش کشیدن قصه ی مرگ و زندگی قهار است. غالب شخصیتهای مرد راوی به شکلی تمثال مرگ و مرگ پرستیاند. نمونهی قدیمی نابودگر راوی کوچیکعلی است. یک دهاتی یاغی که با دزدیدن زنان منطقه کمر به قتل عشق بسته است. کوچیکعلی عشق را از عاشق میدزدد تا تملک خود را به همه اثبات کند. زنها برایش حکم اشیا را دارند تا تباه کنندهترین شکل مالکیت را برایش ثابت کنند. (زنها قربانی میشوند تا ترس از اختگی کوچیکعلی بمیرد.)، نمونهی دیگر دایی موهبت است که آشنایی ما با وی در گم شدنش همزمان با انفجار دفتر حزب آغاز می شود. در همین جمله تضادی را شاهدیم؛ آشنایی و گمشدگی. دیگری حاجآقا سرایی است که گرایش واضح به مرگ دارد. محافظانش که با لباسهای تیره شبیه فرشتگان مرگند و قصرش در دل کوهستان و سگ های درندهی قهدلیجانی همه نشانی از مرگ دارند. سرایی یک سادیست و مرگپرست تمامعیار است. تمایلی سیریناپذیر به تبدیل زنده به زخمی و مرده دارد. پسر خاندایی گربهها را با کراوات دار میزند. آدم های ده نابودگرند. سید و مرد نامرئی زندانیان را به بند میبرند و تنها از زندانیان چشمبندهایشان باقی مانده. دهاتیها و شهریها نابودگرند. دهجیها قصد جان قهرمان داستان، عرفانُک را دارند و اهالی محلهی مجمر اصفهان خانهی یزدی را که نماد زندگی است آتش میزنند و همراه آن گذشته و خاطرات عرفانُک، دایی و مادربزرگ را دود میکنند به هوا میفرستند. زنهای راوی متفاوتند. برخلاف اکثر داستانهای ایرانی که زن یا لکاته است و یا اثیری، زنهای راوی در عین متفاوت بودن، روشنگرند. زنها برخلاف مردها دروغگو و پنهانکار نیستند. مادربزرگ اگر هم پنهان کاری دارد، نه برای نابودی راوی که برای مصون نگه داشتنش، برای زنده ماندنش است. مادربزرگ آگاهِ قدیس و روایتگر است. مادربزرگ آنقدر برای راوی مهم است که خاطراتش را مثل کتابی مقدس یا دیوان شعری از بَر است. حضور مادربزرگ چنان پررنگ است که در دل هر روایتی از زمان حال روایتی هم از مادر بزرگ نقل می شود. راوی نه حتی لهجهی مادربزرگ را تقلید میکند و نویسنده نیز از ادبیات و کلماتی متفاوت برای روایتهای مادربزرگ استفاده میکند. روایتی که متعلق به حدود 80 سال پیش است، مانند این: «همسایه دیگر که حاجی محمد مولو به ایشان میگفتند فقط دو دختر داشت به نامهای بیبی رباب و بیبی فاطی. آن زمان تازه هواپیما چند مرتبه یکبار در هوا پیدا میشد. مردم یزد تا صدای هواپیما میشنیدند فوری میرفتند روی پشت بام برای تماشا تا به قول خودشان بالن ببینند. یکبار که بیبی رباب دختر بزرگ حاجی مولو رفت پشت بام تا بالن ببیند، همراه آن دوید و بعد از پشت بام افتاد پایین وسط حیاط ما و مرد. چند سال که از مرگ بیبی رباب گذشت، حاجی مولو دختر دیگرش را عروس کرد. بیبی فاطی اولین دفعه که خواست زایمان کند سر زا رفت.» مادرِ راوی، خواهر دوقلوی دایی موهبت آگاهِ انذاردهنده است. تیغ دو لبهای که با حضورش هم گرهگشایی میکند، هم زندگی راوی را کُنفیکون می کند. مینا آگاهِ سرزنده است. نمادی از میل به باروری و زندگی است. قطب نمایی شوخ و شنگ است و از هیچ چیز ابایی ندارد، در عین حال مینا نمادی از مادری سختگیر است، آنچنان سختگیر که راوی در حالیکه کشانکشان سمت مسلخ برده می شود عوض فکر کردن به مرگ، فکر میکند جواب مینا را چه بدهد که ماشینش را به آهن پارهای تبدیل کرده است. نکته ای که خود دری را برای شناخت شخصیت راوی و دغدغه اش باز میکند. شاید از کودکی که بین جماعتی مرگپرست رشد کرده است توقعی هم بیش از مرگ پرستی نباشد ولی راوی از همان ابتدا این قاعده را به هم میزند. در بزنگاهی که توسط جلادش به مسلخ برده می شود، چنان مرگ را دور می بیند که مثل دوربینِ یک کارگردان صحنه را روایت میکند. مانند این جملات در فصل اول: « مستقیم از روی جسدها کشیده میشوم. جسدهایی که زیر آفتاب روی زمین پخش شدهاند. جسدهای کت و شلواری و کراواتی. خون آلود و خاکآلود و البته نامنظم. اگر کارگردان قابلی اینجا بود میتوانست یک تصویر هوایی معرکه بگیرد. از میدان جسدهایی که پخش و پلا شدهاند و جلادی از این میان قربانیش را با خود میکشد. از جلادی که پشت یقهام را محکم با دست راست گرفته و من را روی زمین میکشد، از روی خاک، سنگ، لباسهای پاره، اسلحههای بیصاحب، جسد آدمها و سگها.» ناظری است بر ماجرا نه کسی که در وسط معرکه است. مواجههی راوی با مرگ، شبیهِ وصفی است که فروید دارد: «به راستی تصور مرگ برای خودمان ناممکن است. هر گاه بخواهیم تصوری از مرگمان داشته باشیم به عنوان یک مشاهده گر ناظرش هستیم.» راوی در ناآگاه به نمردنش معتقد است. در میانهی این همه خون و بدنهای تکهپاره به جای فکر کردن به مرگ به زنی شوخ و شنگ فکر میکند؛ نوعی تقابل مرگ و زندگی. خودش را از خشم زن چنان می ترساند که به مرگش به دست جلادش امید میبندد. نوعی مواجهه با مرگ در شوخی با مرگ. خزیدن به آغوش مرگ از ترس خشمِ زندگی. چرخهای متضاد بین مرگ و زندگی که مدام در طول رمان تکرار میشود. دورها نزدیک میشوند و نزدیکها دور. آشناها گم می شوند وگمشدهها پیدا. زندهها میمیرند و مردهها زنده میشوند . قاتلها مقتول میشوند و مقتول ها قاتل. از ابتدا تا انتهای کار راوی بین مرگ و زندگی در نوسان است. با تنیده شدن ماجراها و معرفی بیشتر شخصیتها با ریتمی تند و تمپویی بالا، کشمکشها اوج میگیرد. راوی به تدریج از گیجی و منگی در میآید. راوی که به تجربه یادگرفته که باید همیشه از مرگ پرستان فرار کند عاملیت خود را تغییر میدهد و پوست میاندازد. ابرهای ابهام کنار می روند و راوی طی هفتاد و دو ساعت نشانمان میدهد که چطور زندگی را از دل مرگ بیرون میکشد. در ابتدا ما را به یک موقعیت آخرالزمانی میبرد و گیج و گول می پرسد: «از کجا به این جا رسیدم؟» بین گذشته و حال و آینده در نوسان است تا در نهایت ما را به آخرالزمانی دیگر میبرد. زندگی راوی پر از تکرار است، تکرارِ فرار. تنها راه زنده ماندن فرار است تا جایی که در مقر حاجآقا سرایی( قدرت مطلق مرگ پرست) گیر می افتد. حال در عین مرعوب شدن باید معاملهای کند که لازمهی آن انتخاب است، انتخاب زندگی خودش یا تسلیم خاطرات مادربزرگ متوفی و اینجاست که فرار تمام می شود. آدم های کتاب غیرقابل اعتمادند، حتی راوی هم غیر اعتماد است، مثل دنیایی که در آن زندگی می کند. راوی وجدان ندارد، عذاب وجدان هم ندارد. قضاوتش در لحظه است. به آنی تصمیم میگیرد که برای بقایش با دشمنانش معامله کند حتی با پدری که زمانی قصد جانش را کرده. شاید توجیهش برای اخلاقمدار نبودنش این باشد که مدام در حال بندبازی بین مرگ و زندگی است. طنز راوی تلخ است و مدام خودش و بقیه را دست میاندازد. حتی ماجرای عاملیت یافتنش را با طنز خاص خودش در تلاش برای بالا آوردن انگشت میانه به تصویر می کشد تا حوالهی جلادش کند. شخصیت برای رسیدن به پاسخِ «از کجا به اینجا رسیدم؟» به تدریج از نقش دوربینِ نظارهگردر میآید. در ویرانه، برای نمردن از مرگ کمک میگیرد. در تمام فصلهای رمان دائم قهرمان، عرفانُک از هر چیز حتی چیزهای مرده برای مقابله با مرگ بهره میبرد، لحظهای امید زنده میشود و از مرگ رها میشود، اما میداند که مرگ همیشه و همهجا در تعقیب اوست. طنز ماجرا آنجاست که حتی جملهی کلیدی که در خیلی جاها او را نجات میدهد بر اساس یک دروغ بنا شده و نشانی از واقعیت ندارد. میان این همه مردن تنها امید و انتظاری هست که عرفانُک را به زندگی وصل میکند؛ پیدا کردن دایی گمشدهاش که حتی نمیداند مرده است یا زنده. جان عرفانُک به دایی بند است و هست بودگیاش به همین امیدِ کور. مردهای زنده در خاطر یا زندهای غایب از چشم همگان. امیدِ راوی هم مثل خودش بین مرگ و زندگی سرگردان است. زندگی پسرک با مرگ ممزوج شده است. از دید غزالی با مرگ بودن و با مرگ زیستن اصل تمام سعادتهاست. شاید اگر عرفانُک، آن پسرک خردسال قصهی گمشده در 13:60 هم عصر غزالی میبود تِمثالِ سعادتمندیِ شاعر به شمار میرفت. شاید هم سنایی در وصفش منظومهای میسرود زیرا که برای سنایی تمام زندگی سفری به مرگ است. عرفانُکِ میانسال نیز کودکی خردسال است که لابهلای مردن پی زندگی میگردد و بین گمگشتگیهای خود پی عزیزی است که در یک شب تابستانی در یک انفجار ناپدید شد.
یک رمان خوب فارسی. که بدون اضافه گویی و با دقت داستان رو پیش میبره. مدت ها بود از نویسنده های ایرانی چیزی نخونده بودم متاسفانه. ولی این کتاب دوباره منو سر ذوق آورد. پیشنهاد میکنم خیلی.
.کتاب جالبی بود. پنج ستاره میدم چون فکر نمیکردم نویسنده ایرانی بتونه در چنین سبکی بنویسه دیدگاه تاریخی که کتاب داره برای من جذابتر از هرچیز دیگهای بود
چقدر این کتاب خوب بود و چقدر چسبید. داستان حول محور بسربچه ای به نام عرفان می گرده و در یکی از روزهای پر التهاب دهه 60 اتفاق میفته. عرفان به دنبال دایی گمشده خودش میگرده، دایی که بعد از جدا شدن پدر و مادر عرفان نقش مهمی در زندگی تون داشته. و در این بین عرفان وارد ماجراهای پیچیده دیگه ای هم میشه . صحبت کردن در مورد این کتاب بدون اینکه داستانشلو بره خیلی سخته نویسنده از تکنیک رفت و برگشتی برای نوشتن داستان استفاده کرده، این نکته ابتدا کمی باعث گیج شدن میشه، اما بعد از اینکه با روند داستان آشنا بشید بسیار لذت بخش خواهد بود . همه چیز کتاب عالی بود، از سبک داستان نویسی و شخصیت پردازی گرفته تا فضاسازی و حالت معماگونه
میگویم: برقا رفته، ملت سوپرمارکتا رو غارت کردن، پر کاه هم گیر نمیاد الان. یه هفته دیگه وضعیت این جوری باشه ملت میفتن به خوردن درودیوار. سر پیچ دنده را کم میکند و میگوید: دیگه جو نده… از دیدن تصویر روبهرو نفسش بند میآید. آرام از کنار آتش بزرگی رد میشویم، یک ماشین سواری در حال سوختن است و صدای ضجه زنی میآید
اولین بار بود که براساس سر و صدای منفی و مثبت درباره ی یک کتاب ( در گودریدز البته)،کتاب خریدم و خواندم. تجربه ی دهشتناکی نبود ولی در هر حال با کتاب خارق العاده ای هم روبه رو نشدم. متن روان هست از این نظر که فضای پلیسی و اکشنی دارد و سریع خوانده می شود اما به شدتی نیست که از اشتباهات دستورزبانی و استفاده ی نابه جای بعضی از فعل ها بشود گذشت. جزییات زیادی از داستان اضافه بود مثل اشاره های سیاسی و فرهنگی که داشت که مثال های بارزش هم بهایی یا بلوری بودن شخصیت اصلی، ساواکی بودن بعضی شخصیت ها و ... بود. همه ی این قسمت ها را می شد حذف کرد و یک کتاب پلیسی اکشن مرتب تر داشت. هرچند که پرش از صحنه ها و زمان ها هم کمی مبهم و بی معنی انجام می شدند. تنها قسمت جذابش برای منِ اصفهانی تصویر آخرالزمانی اصفهان بود که همزمان در معرض سیل و زلزله قرار گرفته بود
پویان مکاری، نویسنده کتاب «گمشده در 13:60» در گفتوگو با ستاره صبح عنوان کرد طنز سياه ميراث دهه شصت اشاره: پویان مکاری، نویسنده، روزنامهنگار و منتقد ادبی متولد سال 1364 در اصفهان، فعالیت خود را در عرصه ادبیات از اواسط دهه 80 آغاز کرده است. در این مدت مصاحبه، نقد و داستان کوتاه از او در نشریات مختلف به چاپ رسیده است. اولین رمان او «گمشده در 13:60» تابستان امسال توسط نشر آونددانش منتشرشده است. داستان این رمان درباره پسربچهای به نام عرفان است و بستر زمانیاش از دوران حکومت رضاخان پهلوی تا امروز جریان دارد. بستر مکانی قصه هم اصفهان، تهران، یزد و یکی از روستای کویری ایران است. پویان مکاری در این رمان بخشهایی از تاریخ معاصر ایران را مرور کرده و به زوایای پنهان آن سرک کشیده است. نویسنده پیش از شروع متن داستان، این جمله را از آثار شکسپیر آورده است: «جهنم خالی است، همه شیاطین اینجا هستند.» شخصیت عرفان بهعنوان آخرین نسل از یک خانواده قدیمی که سومین نسل از این خاندان محسوب میشود، در طول داستان، مشغول روایت گذشته است. او قصه ۳ نسل خاندانش را روایت میکند که از روستا به شهر رانده شدند، اما در شهر هم روی آسایش را ندیدند. گذشته، ساواکیها و ... ازجمله مفاهیم و موضوعاتی هستند که شخصیت اصلی داستان یعنی عرفان با آنها درگیر است. برای او زمان در سال ۱۳۶۰ و ساعت 13:60 متوقفشده است .... ستاره صبح به همت مهدیه کوهیکار، داستاننویس گفتوگویی با این نویسنده انجام داده که در ادامه میخوانید.
فصل اول داستان با فضایی فراواقعی، ترسناک و البته پر کشش مخاطب را به دل داستان میبرد، اما از فصلهای بعد، این فضای سورئال کمرنگ میشود. با توجه به اهمیت فصل ابتدایی در هر رمان، آیا نگران این نبودید که این چرخش ناگهانی از سورئال به رئال بهاصطلاح توی ذوق مخاطب بزند؟ پاسخ این سؤال دقیقاً در جمله ابتدایی رمان نهفته است. «چه شد که به اینجا رسیدم؟» بعدازآن راوی فضای آخرالزمانی را تصویر میکند که جلادش او را به مسلخ میبرد. از فصل بعد راوی قراراست دلیل رسیدنش به چنین مکان هولناکی را برای خواننده بازگو کند و هرچه راوی جلوتر میرود، فضاها و ماجراها به فصل ابتدایی بیشتر شبیه میشوند. اتفاقاً اصلاً نگران این نبودم که این مسئله توی ذوق مخاطب بزند، چون این تکنیکی است که در بسیاری از رمانهای روز دنیا استفاده میشود و جواب پس داده و برای مخاطب جذاب است.
نام کتاب عنوان عجیب «گمشده در 13:60» است. آیا این عنوان اشارهای به شروع دهه شصت که آبستن بسیاری از حوادث بوده، دارد؟ بله نام کتاب به آغاز دهه 60 هم اشاره دارد. یکی از فصلهای مهم رمان هم با ماجرای انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی در تیر 1360 گرهخورده است که میتوان آن را سرآغاز بسیاری از حوادث بزرگ سیاسی در ایران دانست. همانطور که برای شخصیت اصلی داستان هم سرآغاز بسیاری از حوادث است. علاوه بر اینیک دلیل شخصی هم برای این نامگذاری داشتم و به دنیا آمدنم در دهه 60 است. دههای که بر روی زندگی من و هم نسلانم بسیار تأثیرگذار بوده، اما ما هیچ دخالتی در رقم خوردن حوادث آن نداشتیم.
با توجه به اینکه راوی در کتاب بارها به 13 سالگی خود اشاره میکند، آیا میتوان این عدد را اشارهای به شروع سن 14 سالگی یا رشد عاطفی و عقلی مخاطب دانست؟ مسئله جالبی است که خوشحالم شما به آن اشاره کردید. بیشتر اشاره من به عدم گذر راوی از چنین مرحلهای از زندگی بوده است. او درزمانی گمشده که وجود خارجی ندارد و روایتش هم از همان 13 سالگیاش شروع میشود. سنی که هنوز از آن گذر نکرده است. عدم قطعیت عنصر مهمی در این رمان است. آیا هدف شما از این رویکرد، بردن داستان به سمتوسوی اثری پستمدرن بوده و یا این مقوله در راستای پرداخت شخصیت روانپریش و عمق بخشیدن به کاراکتر راوی بوده؟ یکی از نکاتی که در نوشتن این رمان همیشه در نظر داشتم عدم قطعیت در روایتها بود. راوی با پیش آمدن حوادث میفهمد که هر آنچه از زندگی شخصیاش میدانسته، واقعیت نداشته است. بیشتر از هر چیز دید خودم به دنیا را منعکس کردم. چون معتقدم هیچچیز در دنیایی که میشناسیم قطعی نیست. چه کسی میتوانست باور کند دنیای ما در کمتر از یک سال به این شکل تغییر کند؟
علیرغم اینکه راوی در این رمان مرد است، اما زنها نقشی مهمی در حوادث و البته در تأثیرگذاری بر راوی ایفا میکنند. نظر شما دراینباره چیست؟ این جنس از پرداخت به موضوع بهنوعی بازتاب دنیای واقعی است. به نظرم زنان، حتی در مردانهترین فضاها میتوانند تأثیرگذار باشند و تأثیرگذار هم هستند. پس طبیعتاً هم راوی و هم دنیای پیرامونش از زنان تأثیر میگیرند. از سوی دیگر من برای نوشتن این رمان از خاطرات مادربزرگم استفاده کردم. این خاطرات که در چند فصل روایت میشوند، با تغییری اندک بخشی از دستنوشتههای واقعی اوست که قبل از مرگش آنها را به دست من سپرده بود.
آنچه این داستان را متفاوت کرده، دوشادوشی خشونت و طنز در روایت است، بهگونهای که کفه هیچکدام سنگینتر از دیگری نیست و این از محاسن کتاب به شمار میآید. به عبارتی هرگاه روایت بهسوی سیاهی رفته نویسنده بهواسطهی طنز دنیای روشنی پیش چشم مخاطب گشوده است. پرسش این است که چطور توانستید از عهده این مسئله بهخوبی برآیید؟ نمیدانم واقعاً از پس این مسئله بهخوبی برآمدهام یا نه؛ اما کسانی که از نزدیک من را میشناسند میدانند که ذاتاً آدمی هستم که در تلخترین لحظات هم نکات طنزی پیدا میکنم. همین هم باعث شده که یکی از ژانرهای موردعلاقهام در ادبیات، تئاتر و سینما، ژانر نئونوآر باشد. ژانری که آن فضای نوآر خشن و سیاه را با عنصر طنز مخلوط میکند و شخصیتهای ماندگار زیادی هم در عالم هنر خلق کرده است.
This is the first novel I have read in the language of my father's family (Persian). I had to ask my father and uncle the meaning of many terms and dialogues. I really liked the book and I think there are talented young writers in Iran like Pouyan Mokari who can write world-class novels.
کتاب در حالی که راوی مرد داره اما زنها توش نقشهای مهمی رو ایفا میکنن. خاطرات مادربزرگ زنانگی جالبی داشت که من تو رمانهای ایرانی ندیدم هیچ وقت. زنی که به جای ناله و شیون سعی کرده پیرامونش رو عوض کنه، نه قهرمانه و نه قربانی. نمونهای از زن ایرانی که کمتر تصویر شده. زنهای دیگه داستان هم استقلال دارن و از زنهای کلیشه خبری نیست
دایی همان سال اول دانشگاهش نقشه یک خانه یزدی را کشیده بود و وقتی تابستان آمد اصفهان، وایساد پای کار روی زمینی در خیابان مجمر و خانه را ساخت. قشنگ ترین خانه یزدی دنیا بود. خان دایی می گفت: معلوم نیست بزمجه پولش را از کجا آورده. یک حیاط وسط خانه و تمام اتاق ها با ایوان هایشان اطراف حیاط. وسط حیاط هم سه تا درخت؛ توت، انجیر و نارنج. تخت گاه، تالار، سه دری، اتاق کار، اتاق خواب و ناشتا، پنج دری، بالاخانه، پستو و آشپزخانه هم داشت. با پنجره های ارسی که اتاق ها را مثل رنگین کمان می کرد. وقتی هم که خانه را ساخت اجازه نداد مادربزرگ دست به سیاه وسفید بزند. همین هم حرص مادربزرگ را درآورده بود، آخر زن یزدی باید همیشه کار کند. اما وقتی مادربزرگ خانه را دید از دلش درآمد. دایی گفت: ننه، هرقدر تو ده خونه یزدی نداشتی، اینجا داری. این تنها باری بود که دیدم مادربزرگ قربان صدقه ی دایی رفت. همان موقع صورت دایی یک جوری شد، مثل این که اتفاق خیلی بدی افتاده باشد، می خواست گریه کند. حیف که خانه یزدی سوخت و رفت هوا.
امتیاز سه رو با توجه به سبک تقریبا خاص نگارش و روند روایت داستان، به این کتاب تعلق دادم، که البته جای کار بیشتری دارد. اما در واقع بعضی اشارات سیاسی و حزبی از نظر بنده غیرلازم و در روند امتیاز دهی مخرب بودند.