رمانی که شرح روزمرگی های کارکنان نشریه ای ارمنی در میدانی شلوغ در تهران (در ذهن من مدام چهارراه ولیعصر تداعی میشد) است. این صفت روزمره را به منظور تقبیح یا تمجید به کار نمیبرم، بلکه آن را خُرده ژانری در رمان نویسی میدانم که نمونه های بسیار موفقی هم دارد، از جمله «چراغها را من خاموش میکنم» از زویا پیرزاد یا «ملال جدول باز» از ایرج کرمی یا «کافه پیانو» از فرهاد جعفری؛ که اگر پرمخاطب بودن را دست کم یکی از معیارهای موفقیت یا قابل اعتنا بودن بدانیم، رمانهای موفق یا قابل اعتنایی هستند.
این رمان هم مانند نمونه های فوق، شرح خود زندگی است در واقعیت تمام و کمال آن. همانطور که در زندگی هر روزه معمولاً اتفاق آنچنان بزرگ و زیر و زبر کننده ای نمی افتد، در این رمان هم نمی افتد. اما رخدادهای کوچک که غم و شادی را با هم و در هم دارند، بخشی از سیر این رمان را تشکیل داده اند.
مهمترین نقطۀ قوت رمان به نظرم خودداری راوی از پرگویی است، که میتواند بلای جان رمانهای روزمره نویس باشد. راوی درست به اندازه ای که باید بگوید میگوید و جایی که باید بس کند، از گفتن دست میکشد.
درمورد محتوای رمان چیزی نمیگویم، چون ممکن است هریک از خرده روایتهای رمان لو برود. اما دو تا از به یاد ماندنی ترین صحنه ها برای من اول جایی است که سردبیر در دفترش نشسته و در خیابان تظاهرات مردمی و سرکوب برقرار است، و او مجبور است برای جان به در بردن از تیغ سانسور چیزی درموردش ننویسد، و در عوض مجبور میشود راجع به تظاهرات مردمی در کشورهای دیگر بنویسد، و این آیرونی هولناک یکی از سیاسی ترین صحنه ها در هر رمانی است که تا به حال خوانده ام. و دیگری هنگامی که سردبیر شب را در دفتر میماند.
و در آخر، شخصیت پردازی در این رمان شاید مهمترین نقطۀ قوت آن باشد. شخصیت ها به یاد میمانند، و در ذهن خواننده حائز اهمیت میشوند و خواننده مایل میشود که درباره شان بداند و بخواند.