«چه چیز زندگی، نکبت زندگی را جبران میکند جز رؤیا؟ اگر این رؤیاها نباشند دیگر زندگی چه حسنی دارد که به ادامه دادنش بیرزد؟ باور کنید به لعنت خدا هم نمیارزد. وای اگر رؤیا نباشد، آدمی چه خاکی تو سرش میریزد؟»
بعنوان خوانندهای که به هر چی مدرنیسمه چندان علاقهای نداره، نمیدونم چجوری باید علاقهم رو به این کتاب توجیه کنم. اصلا زبونم قاصره در برابر عظمت فکر و قلم و نبوغ رضا براهنی.
خیلی وقت بود که میخواستم نوشتههاش رو بخونم. وقتی که چشمم به این کتاب خورد که توی یه گوشهی پرتِ کتابخونهی دانشگاه خاک میخورد، همونجا نشستم و شروعش کردم. هیچ ایدهای نداشتم که موضوعش دربارهی چیه. درسته که خیلی جاها سلولهای مغزم بهم پیچید و هیچی نفهمیدم و مخم ارور داد؛ اما... 🤯