1. از آنجا که این یادداشتی ست انتقادی، مایلم با بحث خود اردبیلی در مورد انتقاد شروع کنم (البته که این بحثی اردبیلیایی نیست و در اصل هگلی است، اما به این هم میرسیم). ایشان دو نوع نقد را معرفی میکنند، نقد درونساختاری و نقد بیرونی. در نقد بیرونی منتقد بر مواضع خود ایستاده است، و به مواضع اثر حمله میکند. او تمایلی به همدلی با مخالف خود ندارد، و مخاطبش هم مخالفان آن مؤلف است. شیوهای که اردبیلی با آن مخالف است، و معتقد است منتقد «باید» با داشتن همدلی با مواضع مخالف، تناقض را درون خود ساختار پیدا کند و نشان دهد، نهاینکه از بیرون به آن حمله کند، و از این منظر او هم میتواند مخالف خود را نقد کند، و هم خود را.
مشکل اینجا ست که خود این مطلب انتقادی است (نقدی بر نقد، متانقد)، و اردبیلی برعکس شیوهٔ پیشنهادی خودش، تلاش نمیکند در مقام منتقدی که دارد خودِ نقد را نقد میکند، مواضع مخالف خودش را درک کند و درعینحال مواضع خودش را هم به چالش بکشد. شخصا فکر میکنم هر دو نقد ممکن است بسته به موقعیت مفید باشند. البته برای من هم روش هگلی جالبتر است، اما خود را محدود به آن نمیدانم. این را همین ابتدا گفتم چون نقدی که در ادامه میآید ممکن است از هر دو روش پیروی کند.
یک مثال خام هم برای درک خود این بحث: مثلا شخصی میگوید خدا همیشه با من حرف میزند. نقد بیرونی مثلا میتواند این باشد که خدا اصلا وجود ندارد، اما نقد درونی این است که خدا طبق ادیان ابراهیمی فقط با پیامبران حرف میزند، در هر دو حالت گویند دارد امکان شنیدهشدن حرف خدا توسط وی را زیر سؤال میبرد، اما حالت دوم هگلیتر است.
2. بخش دوم و سوم این یادداشت برمیگردد به نکاتی که بالاتر اشاره شد. مثلا همین «هگلی»بودن این کتاب، که البته خود اردبیلی هم چندان منکر آن نیست و در همان مقدمه میگوید بیشترین تاثیر را از هگل گرفته. مسئله این است که کتاب خواسته یا ناخواسته زیادی هگلی است. همانطور که اردبیلی میگوید، هم در مقدمه این کتاب و هم در مقدمه پدیدارشناسی روح، نمیتوان با هگل مواجه شد و مسموم نشد. واقعا هم هگل بدجوری ترسناک است. بعید است آدم با هگل مستقیما مواجه شود و چیزی بیشتر از شارحِ سادهٔ او بشود. اما انگار اردبیلی نهتنها ناخودآگاه تحت تاثیر او ست، بلکه هرکجا فاصلهای باشد سعی میکند مفاهیمش را با او مطابقت دهد. شاید بهتر بود اسم کتاب را میگذاشت: پرتابهای هگلی. این به خودی خود چندان بد نیست. افلاطون هم در ابتدا تحت تاثیر سقراط بود، همانطور که شوپنهاور با کانت، یا نیچه با شوپنهاور. این شروع فلسفه است (از تقلید تا تقلید خلاقانه مسیر درازی در پیش است). بنابرین من با این کتاب اردبیلی را قضاوت نمیکنم، اما خود این کتاب را قضاوت میکنم. این کتاب آنقدر که بلندپروازانه ادعا میکند پرواز نکرده و از زمین (زمین هگل) فاصله چندانی نگرفته. بهعلاوه که تجربه نشان داده معمولا اگر فلسفهدان یا مفسری به طور اخص تحت تاثیر یک فیلسوف باشد، بعید است خودش فیلسوف شود. تقریبا تمام فلاسفه در طول تاریخ حداقل تحت تاثیر دو فیلسوف بودهاند.
این را هم اضافه کنم که نمیفهمم چرا مثل کتابهای آموزشپرورش در انتهای کتاب فهرستی از منابعی که بر این کتاب تاثیر گذاشتهاند ذکر شده. منابعی که تمامشان در طول کتاب نامشان آمده. کدام فیلسوفی تا الان این کار را کرده؟
3. و اما در مورد «باید»های این کتاب که آنقدر زیادند که تجربهٔ خواندنش را شبیه توضیحالمسائل میکنند. نمیفهمم چه چیزی باعث میشود آقای اردبیلی انقدر از خودش مطمئن باشد و برای اقشار مختلف جامعه (خصوصا فلاسفه) نسخههایی برای تمام زندگیشان صادر کند.
این اطمینان فقط هم به «باید»ها ختم نمیشود. اردبیلی مدام سعی میکند «فیلسوف» را تعریف کند، درحالیکه تعاریفش چندان با چیزی که از فلاسفه سراغ داریم همخوان نیست (یکی از سؤالات مهم فلسفه این است که فیلسوف کسی است که ما میگوییم، یا کسانی که کتاب فلسفی نوشتهاند؟).
مثلا میگوید فیلسوف نگران سؤتفاهمها در مورد اثرش نیست. درحالیکه کمی قبلتر خودش تلاشهای کانت برای اینکه از اثرش برداشت ایدهآلیستی نشود را «مذبوحانه» میخواند. بالاخره کانت فیلسوف هست یا نیست؟ اگر هست چرا نگران چنین سؤتفاهمی بود؟ اگر نیست دیگر چه کسی فیلسوف است؟
4. یکی از جملات جملات جالبی که اردبیلی از هگل نقل میکند این است: فلسفه زمانهای ست که به اندیشه درآمده.
چیزی که من شخصا در این کتاب ندیدم. اینجا جز هگل به فلاسفهٔ دیگری هم اشاره میشود، اما چه در مورد هگل و چه دیگران، اردبیلی آنها را در همان بافتار زمانی خودشان میخواند. مثلا وقتی به اسپینوتزا میپردازد کاملا قرن هفدهمی حرف میزند (مقایسه کنید با کاری که دلوز با اسپینوتزا میکند). انگار برعکس ادعای خود کتاب، فلسفه و تاریخ برای اردبیلی اصلا پویا نیست و نقاطی نامتحرک است.
این موضوع خصوصا در یک فصل خاص خیلی ترنآفکننده است: جنازه.
فصلی در مورد خوانش هگل از آنتیگونه. داستان آنتیگونه به طور خلاصه مربوط به تصمیمگیری در مورد جسد پلونیکس است، یک شورشی، که کرئونِ حاکم میگوید نباید دفن شود و خواهر آن شورشی یعنی آنتیگونه اصرار دارد دفن شود. اینجا کرئون صدای قانون است که شورشیان را از داشتن چنین حقی سلب میکند، و آنتیگونه صدای خدایان جهان زیرین است که اصلا جسد دیگر متعلق به عالم بالا نیست و رد کنید بیاید.
هگل نسبت به این منازعه ندانمگرا ست، و میگوید هر دو حق دارد، هر کدام طبق قانون خودشان. درکل هم نتیجهگیری او این است که دین و سیاست باید دست از تخاصم بردارند و هم سیاست قوانین نانوشتهٔ چندهزارسالهٔ مذهب را کاملا پس نزند، و هم مذهب به عرف قانون جمعی احترام بگذارد. درواقع پیشنهاد هگل ارتقای سکولاریسم است، اما در ورژن اردبیلی سکولاریسم صرفا متناقض است، همین و تمام. و واقعا هم اگر نتیجهگیری هگل را از تفسیرش حذف کنیم (که اردبیلی میکند) خیلی محافظهکارتر از چیزی که هست میشود. پساز هگل، نیچه، لکان و هانا آرنت (و دیگران) آمدند و برعکس، جانب آنتیگونه را به روشهای مختلفی گرفتد و کرئون را نهی کردند. از همه جالبتر (و مرتبطتر و طبعا برعکس هگل که میگوید کرئون نوک کوه یخ قانون است و مقصر نیست)، آرنت میگوید کرئون دارد از قانون سؤاستفاده میکند. اما اردبیلی از همهجا بیخبر در خاورمیانه در یک حکومت ضدسکولار میآید سکولاریسم را متناقض نشان میدهد و رد میشود. گیرم فیلسوف تعهد سیاسی لازم ندارد، آدم که باید باشد.
این محافظهکاری در جاهای دیگر کتاب هم دیده میشود. مثلا دو جمله و عبارتی که اگر در متن نباشد هیچ فرقی نمیکند اما بودنشان موضع وی را محافظهکارانه میکند:
- فارق از موافقت یا مخالفت با نفس اعدام (ص ۶۶)
- دستکم در اینجا فرقی ندارد که این سلسله علل به یک علت اولیه بازگردد (ص ۲۰)
5. در فصل «زلزله» آمده است: وظیفهٔ تمدن نفی اضطراب و بدلساختن آن به ترسهای خُردِ متعین و درنتیجه معنابخشی به امور ناشناخته است.
تقریبا شبیه کاری که خود اردبیلی میکند، البته در معنایی متفاوت. افلاطون میگفت «فلسفه با حیرت آغاز میشود». اما جالب این است که اغلب با حیرت هم تمام میشود و نتیجهاش (برای مخاطب) هم اغلب چیزی جز حیرت نیست. مثلا ما از کانت میآموزیم که نمیتوانیم بدانیم، یا حین خواندن «تاملات» دکارت به خودمان میآییم و میبینیم نمیتوانیم مطمئن باشیم این میز جلوی پایمان است اما خدایی که هرگز ندیدهایم به طور واضحی هست. منظور افلاطون از حیرت، حیرت از چیزی است که برای همه عادت و بدیهی شده. کار فلسفه درواقع وارونهسازی همین آشناییها ست. اردبیلی هم چنین تلاشی دارد، اما این تلاش به یک دلیل شکستخورده است: تکثیر حیرت.
او به جای اینکه درک کلی ما را به چالش بکشد، میآید چیزهایی که درکشان میکنیم را گوشهگوشه به چالش میکشد، مثلا میگوید کودکان هیولاهایی ترسناکاند، یا زلزله خوب است و غیره. نکته این است که در نهایت از تمام این چالشکها (برخلاف ادعای مؤلف در ابتدای کتاب) کل منسجمی ساخته میشود که هر کسی با بخشهایی از آن موافق است و میتواند از سایر بخشهایش با بیتفاوتی عبور کند.
6. بهرحال کتاب از این حقیر دو ستاره میگیرد، چون All bad نبود. اغلب نثر جالبی داشت، میتوان تاحدی ازش هگل یاد گرفت، و فصل مربوط به «عشق» خیرهکننده بود.
امیدوارم خیلیها این کتاب را بخوانند و با نظرگاههای متفاوتشان آن را نقد کنند. کتاب خوبی ست، و اینکه مؤلف شجاعت این را داشته که از کمالگرایی فلجکنندهٔ اکثر مؤلفان ایرانی عبور کند و منتشرش کند جای قدردانی و امیدواری دارد.
باز هم از ایشان خواهم خواند.