Jump to ratings and reviews
Rate this book

پرتاب‌های فلسفه

Rate this book
نوشته‌های این دفتر، همگی یادداشت‌هایی فلسفی‌-انتقادی‌اند که در قالبی تازه سامان یافته‌اند و به میانۀ جهان پرتاب شده‌اند. پس این کتاب البته در حقیقت یک «کتاب» نیست، دفتری است از پاره‌نوشته‌ها که هرچند نظمی بر آن‌ها حاکم است، اما خصلت تکه‌پارۀ خود را نیز کتمان نمی‌کنند. این خصلت البته بیش از آن‌که محصول انتخابِ شخصی نویسنده باشد، محصول زمانۀ تکه‌پارۀ ما، زمانۀ زوال و فروپاشی، است. خود نویسنده در مقدمه‌اش می‌نویسد: «آنچه به‌هم‌چسبیدگیِ مواد منفجره را توجیه می‌کند، سنگین‌تر شدنِ آن با هدف شدیدتر شدن قدرت تخریب آن است تا حتی اگر امید منفجر شدنش واهی از آب درآید، دستکم بتواند به عنوان توده‌ای سنگین شیشه‌ای، پنجره‌ای، یا سر و دستی را بشکند.»

112 pages, Paperback

First published September 1, 2020

4 people are currently reading
40 people want to read

About the author

محمدمهدی اردبیلی

22 books105 followers
محمدمهدی اردبیلی (زادهٔ ۱۳۶۱) فیلسوف، نویسنده، مترجم، مدرس فلسفه و عضو سابق هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی است. او دانش‌آموختهٔ دکتریِ فلسفهٔ غرب از دانشگاه تبریز است و پژوهش‌هایش عمدتاً در حوزهٔ ایدئالیسم آلمانی، به‌ویژه فلسفه هگل می‌باشد.
وی دو سال پس از کناره‌گیری از فضای عمومی و فعالیت‌های پژوهشی و آکادمیک، در اردیبهشت سال ۱۴۰۱ نظام فلسفی نوینی تحت عنوان «اصول مبارزه در زمانۀ نیهیلیسم» ارائه داد که در سایت شخصی‌اش و به‌رایگان منتشر شد. این کتاب تا کنون مناقشات و واکنش‌های بسیاری برانگیخته است. او سپس رسماً از سمت خود به‌عنوان عضو هیئت علمی در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی استعفا داد و طی اطلاعیه‌ای اعلام کرد که دیگر هیچ شغلی نخواهد داشت، همه‌ی فعالیت‌هایش به‌رایگان عرضه خواهند شد و زندگی‌ای مبتنی بر کمک‌های مردمی را برگزیده است.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
13 (28%)
4 stars
16 (34%)
3 stars
12 (26%)
2 stars
3 (6%)
1 star
2 (4%)
Displaying 1 - 12 of 12 reviews
Profile Image for افلا.
76 reviews22 followers
February 14, 2026
1. از آنجا که این یادداشتی ست انتقادی، مایلم با بحث خود اردبیلی در مورد انتقاد شروع کنم (البته که این بحثی اردبیلیایی نیست و در اصل هگلی است، اما به این هم می‌رسیم). ایشان دو نوع نقد را معرفی می‌کنند، نقد درون‌ساختاری و نقد بیرونی. در نقد بیرونی منتقد بر مواضع خود ایستاده است، و به مواضع اثر حمله می‌کند. او تمایلی به همدلی با مخالف خود ندارد، و مخاطبش هم مخالفان آن مؤلف است. شیوه‌ای که اردبیلی با آن مخالف است، و معتقد است منتقد «باید» با داشتن همدلی با مواضع مخالف، تناقض را درون خود ساختار پیدا کند و نشان دهد، نه‌اینکه از بیرون به آن حمله کند، و از این منظر او هم می‌تواند مخالف خود را نقد کند، و هم خود را.
مشکل اینجا ست که خود این مطلب انتقادی است (نقدی بر نقد، متانقد)، و اردبیلی برعکس شیوهٔ پیشنهادی خودش، تلاش نمی‌کند در مقام منتقدی که دارد خودِ نقد را نقد می‌کند، مواضع مخالف خودش را درک کند و درعین‌حال مواضع خودش را هم به چالش بکشد. شخصا فکر می‌کنم هر دو نقد ممکن است بسته به موقعیت مفید باشند. البته برای من هم روش هگلی جالب‌تر است، اما خود را محدود به آن نمی‌دانم. این را همین ابتدا گفتم چون نقدی که در ادامه می‌آید ممکن است از هر دو روش پیروی کند.
یک مثال خام هم برای درک خود این بحث: مثلا شخصی می‌گوید خدا همیشه با من حرف می‌زند. نقد بیرونی مثلا می‌تواند این باشد که خدا اصلا وجود ندارد، اما نقد درونی این است که خدا طبق ادیان ابراهیمی فقط با پیامبران حرف می‌زند، در هر دو حالت گویند دارد امکان شنیده‌شدن حرف خدا توسط وی را زیر سؤال می‌برد، اما حالت دوم هگلی‌تر است.

2. بخش دوم و سوم این یادداشت برمی‌گردد به نکاتی که بالاتر اشاره شد. مثلا همین «هگلی»بودن این کتاب، که البته خود اردبیلی هم چندان منکر آن نیست و در همان مقدمه می‌گوید بیشترین تاثیر را از هگل گرفته. مسئله این است که کتاب خواسته یا ناخواسته زیادی هگلی است. همانطور که اردبیلی می‌گوید، هم در مقدمه این کتاب و هم در مقدمه پدیدارشناسی روح، نمی‌توان با هگل مواجه شد و مسموم نشد. واقعا هم هگل بدجوری ترسناک است. بعید است آدم با هگل مستقیما مواجه شود و چیزی بیشتر از شارحِ سادهٔ او بشود. اما انگار اردبیلی نه‌تنها ناخودآگاه تحت تاثیر او ست، بلکه هرکجا فاصله‌ای باشد سعی می‌کند مفاهیمش را با او مطابقت دهد. شاید بهتر بود اسم کتاب را می‌گذاشت: پرتاب‌های هگلی. این به خودی خود چندان بد نیست. افلاطون هم در ابتدا تحت تاثیر‌ سقراط بود، همانطور که شوپنهاور با کانت، یا نیچه با شوپنهاور. این شروع فلسفه است (از تقلید تا تقلید خلاقانه مسیر درازی در پیش است). بنابرین من با این کتاب اردبیلی را قضاوت نمی‌کنم، اما خود این کتاب را قضاوت می‌کنم. این کتاب آنقدر که بلندپروازانه ادعا می‌کند پرواز نکرده و از زمین (زمین هگل) فاصله چندانی نگرفته. به‌علاوه که تجربه نشان داده معمولا اگر فلسفه‌دان یا مفسری به طور اخص تحت تاثیر یک فیلسوف باشد، بعید است خودش فیلسوف شود. تقریبا تمام فلاسفه در طول تاریخ حداقل تحت تاثیر دو فیلسوف بوده‌اند.
این را هم اضافه کنم که نمی‌فهمم چرا مثل کتابهای آموزش‌پرورش در انتهای کتاب فهرستی از منابعی که بر این کتاب تاثیر گذاشته‌اند ذکر شده. منابعی که تمامشان در طول کتاب نامشان آمده. کدام فیلسوفی تا الان این کار را کرده؟

3. و اما در مورد «باید»های این کتاب که آنقدر زیادند که تجربهٔ خواندنش را شبیه توضیح‌المسائل می‌کنند. نمی‌فهمم چه چیزی باعث می‌شود آقای اردبیلی انقدر از خودش مطمئن باشد و برای اقشار مختلف جامعه (خصوصا فلاسفه) نسخه‌هایی برای تمام زندگی‌شان صادر کند.
این اطمینان فقط هم به «باید»ها ختم نمی‌شود. اردبیلی مدام سعی می‌کند «فیلسوف» را تعریف کند، درحالیکه تعاریفش چندان با چیزی که از فلاسفه سراغ داریم همخوان نیست (یکی از سؤالات مهم فلسفه این است که فیلسوف کسی است که ما می‌گوییم، یا کسانی که کتاب فلسفی نوشته‌اند؟).
مثلا می‌گوید فیلسوف نگران سؤتفاهم‌ها در مورد اثرش نیست. درحالیکه کمی قبل‌تر خودش تلاش‌های کانت برای اینکه از اثرش برداشت ایده‌آلیستی نشود را «مذبوحانه» می‌خواند. بالاخره کانت فیلسوف هست یا نیست؟ اگر هست چرا نگران چنین سؤتفاهمی بود؟ اگر نیست دیگر چه کسی فیلسوف است؟

4. یکی از جملات جملات جالبی که اردبیلی از هگل نقل می‌کند این است: فلسفه زمانه‌ای ست که به اندیشه درآمده.
چیزی که من شخصا در این کتاب ندیدم. اینجا جز هگل به فلاسفهٔ دیگری هم اشاره می‌شود، اما چه در مورد هگل و چه دیگران، اردبیلی آنها را در همان بافتار زمانی خودشان می‌خواند. مثلا وقتی به اسپینوتزا می‌پردازد کاملا قرن هفدهمی حرف می‌زند (مقایسه کنید با کاری که دلوز با اسپینوتزا می‌کند). انگار برعکس ادعای خود کتاب، فلسفه و تاریخ برای اردبیلی اصلا پویا نیست و نقاطی نامتحرک است.
این موضوع خصوصا در یک فصل خاص خیلی ترن‌آف‌کننده است: جنازه.
فصلی در مورد خوانش هگل از آنتیگونه. داستان آنتیگونه به طور خلاصه مربوط به تصمیم‌گیری در مورد جسد پلونیکس است، یک شورشی، که کرئونِ حاکم می‌گوید نباید دفن شود و خواهر آن شورشی یعنی آنتیگونه اصرار دارد دفن شود. اینجا کرئون صدای قانون است که شورشیان را از داشتن چنین حقی سلب می‌کند، و آنتیگونه صدای خدایان جهان زیرین است که اصلا جسد دیگر متعلق به عالم بالا نیست و رد کنید بیاید.
هگل نسبت به این منازعه ندانم‌گرا ست، و می‌گوید هر دو حق دارد، هر کدام طبق قانون خودشان. درکل هم نتیجه‌گیری او این است که دین و سیاست باید دست از تخاصم بردارند و هم سیاست قوانین نانوشتهٔ چندهزارسالهٔ مذهب را کاملا پس نزند، و هم مذهب به عرف قانون جمعی احترام بگذارد. درواقع پیشنهاد هگل ارتقای سکولاریسم است، اما در ورژن اردبیلی سکولاریسم صرفا متناقض است، همین و تمام. و واقعا هم اگر نتیجه‌گیری هگل را از تفسیرش حذف کنیم (که اردبیلی می‌کند) خیلی محافظه‌کارتر از چیزی که هست می‌شود. پس‌از هگل، نیچه، لکان و هانا آرنت (و دیگران) آمدند و برعکس، جانب آنتیگونه را به روش‌های مختلفی گرفتد و کرئون را نهی کردند. از همه جالب‌تر (و مرتبط‌تر و طبعا برعکس هگل که می‌گوید کرئون نوک کوه یخ قانون است و مقصر نیست)، آرنت می‌گوید کرئون دارد از قانون سؤاستفاده می‌کند. اما اردبیلی از همه‌جا بی‌خبر در خاورمیانه در یک حکومت ضدسکولار می‌آید سکولاریسم را متناقض نشان می‌دهد و رد می‌شود. گیرم فیلسوف تعهد سیاسی لازم ندارد، آدم که باید باشد.
این محافظه‌کاری در جاهای دیگر کتاب هم دیده می‌شود. مثلا دو جمله و عبارتی که اگر در متن نباشد هیچ فرقی نمی‌کند اما بودنشان موضع وی را محافظه‌کارانه می‌کند:
- فارق از موافقت یا مخالفت با نفس اعدام (ص ۶۶)
- دست‌کم در اینجا فرقی ندارد که این سلسله علل به یک علت اولیه بازگردد (ص ۲۰)

5. در فصل «زلزله» آمده است: وظیفهٔ تمدن نفی اضطراب و بدل‌ساختن آن به ترس‌های خُردِ متعین و درنتیجه معنابخشی به امور ناشناخته است.
تقریبا شبیه کاری که خود اردبیلی می‌کند، البته در معنایی متفاوت. افلاطون می‌گفت «فلسفه با حیرت آغاز می‌شود». اما جالب این است که اغلب با حیرت هم تمام می‌شود و نتیجه‌اش (برای مخاطب) هم اغلب چیزی جز حیرت نیست. مثلا ما از کانت می‌آموزیم که نمی‌توانیم بدانیم، یا حین خواندن «تاملات» دکارت به خودمان می‌آییم و می‌بینیم نمی‌توانیم مطمئن باشیم این میز جلوی پایمان است اما خدایی که هرگز ندیده‌ایم به طور واضحی هست. منظور افلاطون از حیرت، حیرت از چیزی است که برای همه عادت و بدیهی شده. کار فلسفه درواقع وارونه‌سازی همین آشنایی‌ها ست. اردبیلی هم چنین تلاشی دارد، اما این تلاش به یک دلیل شکست‌خورده است: تکثیر حیرت.
او به جای اینکه درک کلی ما را به چالش بکشد، می‌آید چیزهایی که درکشان می‌کنیم را گوشه‌گوشه به چالش می‌کشد، مثلا می‌گوید کودکان هیولاهایی ترسناک‌اند، یا زلزله خوب است و غیره. نکته این است که در نهایت از تمام این چالشک‌ها (برخلاف ادعای مؤلف در ابتدای کتاب) کل منسجمی ساخته می‌شود که هر کسی با بخش‌هایی از آن موافق است و می‌تواند از سایر بخش‌هایش با بی‌تفاوتی عبور کند.

6. بهرحال کتاب از این حقیر دو ستاره می‌گیرد، چون All bad نبود. اغلب نثر جالبی داشت، می‌توان تاحدی ازش هگل یاد گرفت، و فصل مربوط به «عشق» خیره‌کننده بود.
امیدوارم خیلی‌ها این کتاب را بخوانند و با نظرگاه‌های متفاوت‌شان آن را نقد کنند. کتاب خوبی ست، و اینکه مؤلف شجاعت این را داشته که از کمالگرایی فلج‌کنندهٔ اکثر مؤلفان ایرانی عبور کند و منتشرش کند جای قدردانی و امیدواری دارد.
باز هم از ایشان خواهم خواند.
Profile Image for الهام مقدم راد.
54 reviews6 followers
December 9, 2021
جماعت روشنفکر و اهالی هنر و قلم عادت دارند، جایی در معرض دیدِ دیگران بایستند و مثل طاووس یا دستِ کم بوقلمون، پرهایشان را چتری باز کنند. با این خیال که هر پرشان مانند پرتوهای نور خورشید دیگران را آگاه و پس از آن، شیفته‌ی خود بگرداند. دست به نوشتن هم که ببرند، انبانی از کلمه و روایت و حتی علم و اطلاع فراهم می‌کنند؛ ولی خالی از فکر.

بسیار کم‌شمارند آن‌ها که از فضل‌فروشی‌های ویترینی و دانشگاهی فراتر رفته و بر این نوع ریزه‌خواری‌های رقت‌انگیز فایق آمده باشند. در عین حال به بهانه‌ی شرایط فلان و حوادث بهمان مسئولیت اجتماعی خود را فراموش نکرده باشند. به جای ذکر مدام دریغ و افسوس با جدیت و از دل و جان کار کنند و به حقیقتِ هنر و زبان و نوشتن دست یابند. جایگاهی که امکان فکر کردن به آدم می‌دهد، نیروی تفکر و خیال انسان را برمی‌انگیزد تا دست به کار شده، برای خودش و جهانش کاری کند.

«کافی است کمی به دست‌های خویش بنگریم. این دست‌ها سرشار از امکان‌اند. امکان مشت شدن، کندن، برداشتن، به دست گرفتن، ساختن و خراب کردن. کافی است به این دست‌ها بنگریم. کافی است به این امکان‌ها بیندیشیم. دست‌های ما همان آینده‌اند.»(1)

این قبیل روشنفکران اگر دست به‌کاری هم می‌زنند، خودشان خوب می‌دانند کارشان فقط گشودن راهی باریک به حقیقتی است که در دوردست و احتمالاً دست‌نیافتنی است و یک مرتبه نمی‌شود به آن رسید. ولی فکر کردن به همان حقیقت باعث می‌شود آدم، آدم‌تر بشود و بتواند از مرزهای واقعیت اطرافش بگذرد. واقعیت این است که هیچ درخت سیبی درخت سیب‌تر و هیچ پلنگی پلنگ‌تر نمی‌شود؛ ولی انسان تنها موجودی است که می‌تواند از واقعیت فعلی‌اش فراتر برود و انسان‌تر شود.

زمان کوتاهی که وضعیت یاد دادن فلسفه در دانشگاه‌ها را می‌پاییدم و اطراف دانشکده‌ها و گروه‌های فلسفه پرسه می‌زدم که بفهمم فلسفه را چطور می‌شود یاد داد؟ یا بدانم اصلاً مگر چیزی که از جنس دوست داشتن است آموختنی است؟ یک بار تصاویری از سؤالات امتحانی دیدم که متفاوت با عرف معمول دانشگاه و قیل و قال مدرسه‌ای بود. استادی به شکلی فکر برانگیز از دانشجویانش امتحان فلسفه گرفته و پیدا بود که آزمونش در پی درست و غلط و محفوظات فلسفه و پرورش فلسفه‌دان نیست. طوری پرسیده بود که می‌شد فهمید در پی تلاش دانشجویان برای فکر کردن و برانگیختن جسارت آن‌ها در مبارزه با اسطوره‌های ذهنی خود و جامعه‌شان است.

محمدمهدی اردبیلی را نخستین بار این طور شناختم. پس از آن خبر کوشش‌های مستمر و جدی او را در تببین و نشر آن چه با فلسفه از جهان می‌فهمد در نشریات مختلف می‌دیدم. مقاله، مصاحبه، ترجمه و نقد مستقیم هر آن‌چه که فرهنگ ما می‌خواهد به فراموشی بسپریم یا نبینیم. در فرهنگی که برای فرد دغدغه و مسأله‌ای پیش نمی‌آورد که بخواهد خودش و جهانش را بشناسد و چیزی بپرسد؛ این کوشش‌ها غنیمت کمی نبود. دست بر قضا وجود همین نوع دغدغه‌ها و تذکارها باعث تولید علم و رشد معرفت می‌شود، نه سفارش و فرمایش!

می‌توان دید که در کنار پژوهش‌های تخصصی‌اش در فلسفه‌ی هگل و سنت آلمانی فلسفه، تلاش او برای تحقق پروژه‌ی «فلسفه برای همه» چیزی نمایشی از جنس بازاری و دموکراسی معرفتی کم‌مایه نیست. اگر چه همواره قابل نقد و تحلیل است. به گمان او ما در مقایسه با نسل‌های پیشین، با جهانی سرشار از پیچیدگی و گوناگونی روبرو هستیم. عقاید و پاسخ‌های آماده‌ای که از قبل به ما رسیده، کم و بیش دیگر قانع‌مان نمی‌کند. اگر چه بیشترمان به آن چه که هست عادت کرده‌ایم؛ اما اگر با اتفاقی لحظه‌ای بیدار شویم و به خاطر بیاوریم که این خانه‌ی آسودگی همان باغچه‌ی خوشبختی است که بر دهانه‌ی آتشفشان بنا شده است(2) چه خواهد شد؟ عادت چیزی نیست، جز نیروی کورکننده‌ی سازوکارهای اجبار، شاید بخواهیم و بتوانیم از آن رها شویم. شاید ما هم دوست داشته باشیم با سنجیدن پیاپی خود گام به گام از آن چه هستیم، بهتر باشیم و از مرزهای خود فراتر رویم و انسان‌تر شویم.

فلسفه برای همه از نظر اردبیلی چنین رسالتی دارد. یعنی ضروری است یاد بگیریم اگر انتقادی هست درست طرح کنیم و اگر بخواهیم از عقیده‌مان دفاع کنیم، به درستی و با منطق از آن دفاع کنیم. از طرف دیگر هیچ دانش و فهمی بدون فلسفه و شناخت مبادی و ریشه‌ها ممکن نیست. دانش از هر نوعی که باشد و از هر راهی در دسترس ما باشد، اگر مبادی خود را نشناسد و نداند، روی هواست و تغییری در جهان ما پدید نخواهد آورد.

از طرف دیگر وقتی وارد فضای فلسفه می‌شویم، معلوم نیست بتوانیم هر آن چه را که پیش از ورود به آن با خود به درون برده‌ایم سالم بیرون بیاوریم، آتش شک و نقد می‌تواند همه چیز را بسوزاند. از این رو همیشه نوعی ترس و نگرانی هم در حاکمان و هم در مردم از جانب فلسفه وجود داشته است؛ از این رو فیلسوف همواره هم‌نشینِ بحران است و مسئولیت دارد هم نقادانه و به سختی زمین را شخم بزند و صلبیِ آن را در هم بشکند، هم از دانه‌ها و امکاناتش حراست و حفاظت کند و هم در عین حال به پرورش و روییدن آن‌ها امید ببندد و یادش بماند که «ملال نخ تسبیح دقایق شورمندانه است.»

کتاب «پرتاب‌های فلسفه» متنی است که سودای انتشار و شور بیان‌گری نویسنده برای چنین فلسفه‌ای که دل‌مشغولی اوست را نشان می‌دهد. کتاب از جستارهای کوتاهی درباره‌ی آن چه که هرکسی دست کم یک بار به آن فکر کرده است، تشکیل شده است. زندگی، عشق، مرگ، پدر، سفر، سکوت، تعهد و ...

«متفکری که بنا دارد به ریشه برود، ریشه را ببیند و آن را نشان دهد؛ باید بتواند به جای بالا رفتن از درخت به زیر نقب بزند. دستان او زخمی و جامه‌اش گلی است. در زمانه‌ی زوال و فساد او هر چه عمیق‌تر رود، به ریشه و منشأ عفونت نیز نزدیک‌تر می‌شود و خود بوی عفونت می‌گیرد. متفکر رادیکال موجودی گلخانه‌ای نیست. متفکر رادیکال این عصر برخلاف تصور شایع، متفکر موعظه‌گر پاکدستی نیست که با چهره‌ی نورانی و از موضعی امن و بالا به نقد زمانه‌اش بپردازد و پند و اندرزهای زیبا صادر کند. او بنا نیست ژست دیده‌بان روی برج را بگیرد و از برج عاجش ملتی مفلوک را آگاه و راهنمایی کند؛ بلکه باید خودش بازنمایی کننده‌ی وضعیتش باشد و بوی عفونت را به رادیکال‌ترین شکل ممکن، به شامه‌ی مردمانی برساند که بی‌حس شده‌اند و بویایی‌شان را از دست داده‌اند.»

اگر نویسنده از لفظ پرتاب برای ایده‌هایی که در ذهن دارد استفاده کرده است، به جهت فاصله‌ای نیست که بین خود و مخاطبان می‌بیند. بیشتر از آن جهت است که نسبت به سرنوشت چیزی که می‌نویسد شک دارد و چیزی از آن نمی‌داند. نوشتن برای او از جنس قمار است. گویی کسی تأملی می‌کند و چیزی می‌نویسد؛ اما نمی‌داند متنش چگونه خوانده و فهمیده خواهد شد.

البته به نظر می‌آید در این خصوص، اردبیلی به ورطه‌ا‌ی تند و نالازم افتاده است و در مقدمه و شرح ایده‌ی پرتاب خود را مطلقاً «محصول» نامیده و همه چیز را به متن نسبت داده است. در حالی که انگیزه‌ی نوشتار پیش از این اجتناب از مردن بوده است. دست به قلم بردن و خلق یک متن می‌توانست همان گیاهی باشد که مرده را زنده می‌کند. نوشته‌ی اصیل هنوز می‌تواند پادزهر زمان باشد. زمانی که مثل باد ما را با خود می‌برد ... مگر شهرزاد تا سحر قصه نمی‌گوید تا مرگ را دور کند؟ حکایت شهرزاد وارونه‌ی سرسختانه‌ی مرگ است و تلاشی است که با این که می‌داند سرانجامی ندارد، هر شب از سر گرفته می‌شود تا مرگ را بیرون از حلقه‌ی زندگی نگه دارد. با طرح ایده‌ی پرتاب به نظر می‌رسد نویسنده به تأسی از فرهنگ مدرن درون‌مایه‌ی نوشتار برای دور کردنِ مرگ را دگرگون کرده است. متن که زمانی وظیفه داشت، فناناپذیری را به همراه آورد، اکنون از این حق برخوردار شده که بکشد و از جمله قاتلِ مؤلفِ خود باشد.

به نظرم چیزی که محوشدن مؤلف از پرتاب‌های متنی‌اش در این کتاب را مخدوش و کتمان می‌کند، وجود آشکار مفروضاتِ هگلی در سراسر جستارهاست. این مفروضات انگاره‌هایی هستند که متن پرتاب شده را به خصوصیات ذهنی و نامِ محمدمهدی اردبیلی پیوند می‌زنند. معلوم است که این نام، مانند هر نام خاص دیگری قادر نیست مرجعی بی‌قیدوشرط باشد و چیزی بیش از یک ایماء و اشاره با انگشت به سوی کسی است. این نام خاص همواره حضور دارد و محدوده‌های متن و مختصات مبدأ پرتاب، نیروی پرتاب‌شده و ... را مشخص می‌کند. البته همین که این تأملات در هیات جستار تبدیل به متن شده‌اند، می‌گوید که نویسنده فقط تلقی خود را از برخی پدیده‌ها و مفاهیم متواضعانه و واقع‌بینانه با خواننده در میان گذاشته است و ادعایی از این بالاتر ندارد:

«روشنفکر نباید به بهانه‌ی یدک کشیدن صفتِ مردمی مردم‌پسند شود و سخنگوی حماقت توده‌ها باشد... در عصر زوال، سرکوبی که از جانب مردم علیه نقد اسطوره‌های ذهنی‌شان متوجه منتقد می‌شود بسیار طاقت‌فرساست. حتی طاقت‌فرساتر از هزینه‌هایی که دولت بر روشنفکران تحمیل می‌کند... مردمی بودن یعنی به رستگاری همگانی نظر داشتن نه پذیرش و تصدیق خواست بی‌واسطه‌ی مردم ... دفاع از مردم، تصدیق مهملات ورد زبان‌شان نیست؛ بلکه نقد توأمان اسطوره‌هایی است که در میانه‌ی همدستی پنهانِ مردم و دولت‌شان خلق و حکمفرما شده‌اند.»

به بیان دیگر این‌جا فقط فراورده‌ی فکری نویسنده نوشته شده است و این که او از چه مسیرها و فرازونشیب‌هایی گذشته است بیان نشده است. برای همین نمی‌داند نوشته‌اش از آزمون زمان چگونه بیرون خواهد آمد و به آن عنوان پرتاب‌های فلسفه داده است.

این جاست که تعبیر هگل از «فلسفه» باز هم درخششی تازه در متن‌ جستارها می‌یابد. نویسنده با تعبیری هگلی به سراغ فلسفه رفته است. شیوه‌ی هگل از دید نویسنده در فهم فلسفه این است که هیچ اندیشه یا ایده‌ای را دور نمی‌اندازد، همه را جمع می‌کند و در نسبتی نظام‌مند و دیالکتیکی با یکدیگر بازنمایی می‌کند. به این معنا فلسفه چیزی جز داستان خودآگاهی و تأمل در نفس عقل بشری نیست. پس فلسفه در زمان حاضر ذاتاً با تفکر انتقادی و نفی فریب‌ها و دروغ‌ها پیوند می‌خورد. در طول تاریخ هم وجه سلبی و انتقادی فلسفه بیشتر مؤثر بوده تا وجه ایجابی آن:

«روشنفکر مزاحم فرهنگ است. یعنی هم‌زمان هم مزاحم مردم، هم مزاحم دولت. اصطلاح روشنفکرِ مردمی به همان اندازه متناقض و رقت‌انگیز است که روشنفکر دولتی. مسأله‌ی اصلی نه افشا کردن و غر زدن‌های بی‌پایان؛ بلکه درک منطق بحران است ... روشنفکر دائماً در معرض فریب‌خوردن است. او اگر منطق بحران را نداند، در همان لحظه که می‌خواهد با دشمن بجنگد، از سوی دشمن بازی می‌خورد و ناخواسته به نیروی آن بدل می‌شود.»

حال اگر با رویکرد دیگری هم به فلسفه نزدیک شویم و سراغ الفاظ برویم، فیلسوف کسی است که فیلوسوفیاست. یعنی کسی که فیلو یعنی دوستدار و سوفیا یعنی دانش است. فلسفه چیزی جز دوستداری دانش نیست. این نکته‌ی قابل توجه و بسیار مهمی است؛ چون برخلاف تصور رایج فیلسوف کسی نیست که بسیار می‌داند یا «دانش» را در اختیار دارد. در یونان کسی را که بسیار می‌دانست و دانش یا سوفیا را در اختیار داشت سوفیست می‌نامیدند، که بار معنایی منفی دارد؛ زیرا در واقع هیچ کس نمی‌تواند دارای دانش باشد. اوج کاری که انسان می‌تواند بکند این است که به دانش عشق بورزد.

البته از نظر اردبیلی، هر معنایی از فلسفه دچار بحران است و بخش‌هایی از فلسفه را ناچار دور می‌اندازد و بخش‌هایی ناخواسته را به آن می‌افزاید. با این حساب پرتاب‌های فلسفه این بحران را آزموده است و حتی وقتی به میان مردم می‌آید با این که ادعایی ندارد؛ ولی برای فهم فوری این و آن نوشته نشده است. جستارهای این کتاب، از خواننده می‌خواهد که هر چه بیشتر از خودش مایه بگذارد و با متن‌ها گفت‌وگو کند. تا در نهایت ایده‌ها را از آن خود کند و از درک و شناخت و حاصلِ فکر خود بهره ببرد‌.

«البته مخاطبان را از مراجعه به متون اصلی فیلسوفان بی‌نیاز نمی‌کند، نباید با مطالعه‌ی چند نام و اصطلاح پرتاب‌شده در یک یادداشت دچار توهم فهم شد. هر چند نمی‌توان از این توهم هم اجتناب کرد. . وظیفه‌ی تفسیر و مواجهه با متون بر عهده خوانندگان است. وظیفه‌ی نویسنده فقط یک چیز است: تلاش برای پرتاب چیزی شدت‌مند و تنش‌زا در زمانه‌ی خویش و تمام زمانه‌ها.»

گمان می‌کنم والتر بنیامین حق داشت که بگوید محقق و جستجوگر به هیزم و خاکستر توجه دارد و جستارنویس به آتش. او کسی است که از نزدیک و روبرو به مخاطب شلیک می‌کند.

1) از متن «این دست‌های گشوده» / سایت پروبلماتیکا / محمدمهدی اردبیلی

2) «انسان باغچه‌ی خوشبختی خویش را بر دهانه‌ی آتشفشان بنا کرده است.» / کتاب انسانی، زیاده انسانی / نیچه Nietzsche

Profile Image for Mohammad Hanifeh.
336 reviews88 followers
August 7, 2022
نویسنده همون‌طور که از اسمی که برای کتابش انتخاب کرده پیداست، یک‌سری ایده‌های فلسفی رو پرتاب می‌کنه سمت مخاطب. گاهی قرار نیست توی کتاب به نتیجه‌ای راجع به اون ایده‌ها برسیم. اما می‌تونه سرِ رشته‌ای رو به دست آدم بده که بعد و بیرون از فضای کتاب، به فکرهای جالبی ختم می‌شه. اما گاهی هم صرفاً یک‌سری ایده‌ها یا بهتره بگم تناقض‌ها رو مطرح می‌کنه. که یا حرف نویسنده تو زبان ثقیل نوشتارش گم شده (که به‌نظر من نویسنده عمداً سعی کرده ثقیل بنویسه و عین همین مطالب رو می‌‎شد با زبان روشن‌تری هم بیان کرد) یا مطالبی به‌شدت بدیهی هستن و فقط از منظرهای مختلف تکرار می‌شن. با همۀ این‌ها و با توجه به حجم کمی که کتاب داره، به‌نظر من می‌ارزه خوندنش و خالی از لطف نیست.
Profile Image for Amir  Rafiey.
40 reviews5 followers
September 6, 2024
دنیای متفاوت فلسفه


کتاب از کتاب‌هایی بود که به شدت درکش برام مشکل بود. کتاب از دو نظر، کتاب سختی بود. اول این که کتاب به خاطر هدفی که داشت (آشنا کردن مخاطب مبتدی با مفاهیمی که در فلسفه مورد بررسی قرار می‌گیرند) کوتاه نوشته شده بود. علت مهم‌تر،‌ دور بودن فضای فکری من از فضای فکری کتاب بود. وقتی که کتاب رو می‌خوندم این جوری بودم که با خودم می‌گفتم: (من کجا و فلسفه کجا)

برای من که حیطه‌ی اصلی زندگیم ساینس اجتماعی است،‌ مهم‌ترین نکته‌ی کتاب، تفاوت شگفت‌انگیز بین فلسفه و ساینس بود. توی دیدگاه خارجی، هر چی که توی دانشگاه در موردش صحبت میشه انگار از یه جنسه ولی وقتی بر این موضوع بیشتر دقت میشه، اصلا و ابدا نمیشه موضوعی مثل فلسفه رو با ساینس یکسان در نظر گرفت. حتی هدف کسانی که ساینسی هستند با فیلسوف‌ها زمین تا آسمون تفاوت داره. از یه طرف هدف اصلی یه ساینسی، شناخت مسائل برای پیدا کردن راه‌حل برای حل اون مسئله است. از اون طرف هدف یه فیلسوف،‌ فقط شناخت حقیقت (یا واقعیت) است.

بخشی از متن:
از سوی دیگر، صداقت همان تعهد فیلسوف به بیان حقیقت است. این تعهد به حقیقت، ربطی به برداشت رئالیستی از حقیقت در مقام مطابقت با واقع ندارد. صداقت در مقام تعهد به حقیقت، هیچ معنایی ندارد جز به‌کارگیری تمام توانِ یک فرد برای وا ندادن در برابر میلش به اغوای خویش به دست خودش، مردمش یا فرهنگش. لذا برای فیلسوف، بر خلاف روشنفکر یا دیگر فیگورهای اجتماعی اجتناب از سوءفهم سخنانش از سوی دیگران اولویت ندارد. فیلسوف ایده‌ها را به میانه جهان پرتاب می‌کند. این‌که یک ایده چه سرنوشتی پیدا کند از محدوده‌ اختیارات و در نتیجه مسئولیتِ فیلسوف خارج است.
(پرتاب‌های فلسفه، محمدمهدی اردبیلی صفحه‌ی ۱۰۱-۱۰۲)

یه نکته‌ی دیگه‌ی کتاب هم ارائه دیدگاهی جدید برای مواجه با پدیده‌هایی که هر روز باهاشون روبرو میشیم بود. هر چند بعضی از ایده‌هاش واقعا روی اعصاب بود (رو اعصاب‌ترینش برای من اونی بود که بازی کردن با بچه‌ها رو به چالش می‌کشید)،‌ اما یه سری‌هاشون هم، جذاب بودن (مثل ایده‌های در مورد تناقضی که در جنازه است،‌ از یه طرف به دنیای مادی تعلق داره، از طرفی که به دنیای غیر مادی).

پ.ن: هر آنچه که از فلسفه توی این مرور گفتم، منظورم از فلسفه‌ای است که محمدمهدی اردبیلی از آن صحبت کرده، احتمال بسیار زیاد، برداشت‌های دیگه‌ای نیز از فلسفه وجود دارد
Profile Image for  Alireza Saramad.
98 reviews1 follower
May 9, 2022
با توجه به اینکه اثر را واجد خاص بودگی چندانی حس نکردم، محتمل است که چه محتوای پاره پاره اش را، و چه موقعیتش را در میان آثار تالیفی فارسی درک نکرده باشم.
اردبیلی هگلی است و از این گریزی نیست. جستارها اما خیلی نیاز به هگل دانستن ندارند. گرچه گاهی دارند، وقتی گیج میشوی می فهمی.
گرچه با یک سوگیری غیرفلسفی سعی میکنم از هگل فاصله داشته باشم، اما برخی بصیرت هایی که از منشأیی هگلی در این پرتاب‌ها بود را دوست داشتم. مخصوصاً بحثش در مورد نقد را. اینکه خود منتقد هم دقیقا درون چیزی است که نقد میکند و اساسأ محصول آنست. برخلاف افاضات ملکیان و مصاحبه کننده در متنی که در صدانت از نظر گذراندم، معتقدم کتاب از اول به آخر اتفاقا کمتر قابل فهم می‌شود. گرچه ممکن است محیط مطالعه و تمرکز من هم بر این مسئله موثر بوده باشد. شاید هم میلی برای گریز از امور انضمامی پیدا کرده ام. نمیدانم اطلاعی ندارم.
چهل درصد کتاب را در ریه خواندم، بقیه اش را هم بجای درس در خوابگاه.
اردبیلی خوبست. امیدوارم از گرسنگی نمیرد و تواید فلسفی اش را ادامه دهد
Profile Image for Saeed Sarraf.
48 reviews4 followers
October 22, 2024
دکتر اردبیلی کتاب اصول مبارزه در زمان نیهیلیسم را هم نوشته‌اند با اینکه آن کتاب چاپ(پرینت) نشده اما اثری خواندنیست ، اما این اثر که چاپ شده به نظر من آنچنان قابل توجه نبود، اگر چه در قسمت‌های پایانی چند عنوان آموختنی داشت اما در مجموع من آن را کتابی ضعیف دسته‌بندی می‌کنم، دکتر اردبیلی حقیقتاً یکی از استوانه‌های نسل جدید اندیشه‌ورزان در ایران هستند ترجیح می‌دادم این کتاب را از ایشان نخوانم.
Profile Image for Tintarella.
308 reviews7 followers
Read
June 21, 2025
سیاه‌چاله به این دلیل نادیدنی نیست که نیست، بلکه به این دلیل نادیدنی ست که تن به هیچ ارتباطی نمی‌دهد، نه از فرط فقر، بلکه از فرط غنا و بی‌نیازی‌اش از ارتباط. او هیچ نوری را بازپس نمی‌تاباند و همه را برای خودش نگه می‌دارد: اما چرا سیاه‌چاله با چنان چگالی بالایی، با چنان غنایی، چنین خسیس است؟! ولی اگر سیاه‌چاله خسیس نباشد چه؟ اگر دریابیم که از فرط شدت و غنای هستی‌اش، در حقیقت، ظلمت را باز می‌تاباند و در این بازتابیدن، در این دادن، از قضا بسیار سخاوت‌مند هم هست، چه؟
Profile Image for Amir Javadi.
134 reviews8 followers
Read
December 20, 2023
خیلی بد!
قرقره‌ی دست چندم چند ایده‌ی خوب از چند نویسنده‌ی بزرگ و مشتی شطحیات.
Profile Image for Mamadhzp.
15 reviews
July 11, 2024
استاد اردبیلی عزیز
چقد ازت یاد گرفتم
این کتاب هر صفحه و هر سطرش میتونه دیدگاه جدیدی بهت بده راجب چیزهای مختلف
Profile Image for Mohamad Jahanshahi.
32 reviews
April 12, 2025
اردبیلی در این کتاب فیلسوفی سقراطی است؛ کسی که به حاشیه امن امر عرفی یورش می برد و بقول خودش سعی در پرتاب بمبی دارد به امید منفجر شدن.
. فصل ها اکثرا زاویه هایی نقادانه و نو برای نگریستن دارند.
Displaying 1 - 12 of 12 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.