شومنامهی تبر نقرهای از مجموعه ادبیات ژانری نوشتهی بهزاد قدیمی در نشر پیدایش منتشر شد. بهزاد قدیمی نویسنده و مترجم و محقق ادبیات ژانری و گمانهزن است که پیش از این به عنوان نویسنده برتر ادبیات گمانهزن سال ۱۳۸۹ از طرف مسابقه داستاننویسی گمانهزن برگزیده شد. همچنین داستان «شکسته حصر» از این مجموعه برندهی جایزهی بهترین داستان وحشت از طرف مسابقهی داستان نویسی افسانهها در سال ۱۳۹۸ بودهاست.
«ای که دست بر این کتاب میبری، بدان که این سیاهه نفرین شده است. و این شرحی است از سفر آن میراث شوم در گذر زمان. تبرچهی نقرهای، هزاران سال در زیر خروارها خاک مدفون بود، اما دست طمعکار فرومایگان بیرونش کشید. این سیاهه را بخوان تا بدانی که این تبرچهی شوم چگونه خون آدمیان را در پای اهریمن فراموش شده ریخت و آن را از حصر هزاران سالهاش آزاد کرد. در این سیاهه خواهی دید، که حوادث به ظاهر نامربوط همگی نقشی بودهاند در نقشهی مخوفش؛ و تصادفات بدشگون، هر یک گامی بودهاند بر پلکان شیطان. ای که این سیاهه را میخوانی، بدان که این شومنامه طلسمی نحس دارد و سطر به سطر آن تو را در خواهد گرفت.»
این کتاب رو که تمام کردم، دیشب، با خودم عهد کردم اگر کابوس دیدم اون رو بعنوان ریویوو اینجا بنویسم. اما دیشب یک خواب عجیب و خوبی دیدم و خب ریویوو در کار نیست. البته اگر بخوام روراست باشم، حوصله ندارم ریویوو بنویسم. آنقدر هم ریویوو های خوب روی این کتاب نوشته شده که من چی بنویسم بهتر از اون ها باشه؟ پس بیخیال... در پایان فقط اشاره میکنم که بابابزرگ مامان من یه داستان خیلی ترسناک واقعی از ملاقات با جن ها داره که سینه به سینه منتقل شده و منم ازش باخبرم. اما نگهش میدارم برای خودم :)) آه، یه چیز دیگه. من نمیدونستم همه جن ها با بسم الله گفتن ناپدید نمیشن و فقط جن های مسلمون با بسم الله غیب میشن. خدا کنه هیچکس گیر جن آتئیست نیوفته. یه نصیحت هم دارم. شبا توی تاریکی اگر صدای کسی رو شنیدید که اسمتون رو صدا می کرد، جوابشو ندید و سعی کنید تمام بدنتون رو زیر پتو قایم کنید. چون شیاطین از پتو میترسن.
همش برام سؤال بود نویسندگی توی ایران برای اونایی که در جهت پروپاگاندای حکومتی فعالیت نمیکنن چطوریه. میتونم حدس بزنم شبیه اینه دست و پات رو ببندن و بندازنت توی آب و بگن بیا بالا. حالا توی این شرایط که نویسنده رو مجبور میکنن جای عرق و شراب بنویسه شربت، نمیدونم چقدر میشه یه اثر رو قضاوت کرد چون بهرحال چیزی که نویسنده واقعا مدنظر داشته با چیزی که از سر ناچاری مجبور به قبول کردنش شده احتمالا فرق داشته تازه این چیزی بود که به چشم میومد و خدا میدونه چقدر درگیر سانسور و ممیزی بودن که خواننده ازشون بی خبره چقدر ایده که در نطفه خفه میشن و نویسندهها حتی جرأت نوشتن و ارسالش برای سلاخی شدن رو هم ندارن برای همین پشتکار و از اون مهمتر اعصاب نویسندهها برام قابل تحسینه پس اگه تألیفی بخونم و لذت نبرم، خیلی خرده نمیگیرم چون قطعاً چیزی که نویسنده میخواسته از ته دلش بنویسه رو نخوندم ولی خب از خوندن این کتاب به عنوان اولین تألیفیِ ژانری کااااملاً راضیام خیلی وارد جزئیات نمیشم. فقط اینکه تعریف کارهای آقای قدیمی رو شنیده بودم و به قصد آشنایی خوندم و در آینده هم کارهاشون رو بیشتر میخونم این یه کتاب دویست صفحهای توی ژانر وحشته که چهارتا داستان کوتاه و یه داستان بلند داره. داستان بلندش خیلی خوب بود و از بین اون چهارتا، دوتاش شبیه داستانهای ترسناک محلی بودن، با این تفاوت که یه نویسندهی کار بلد اونها رو نوشته و به عنوان کسی که یه بخشی از زندگیش توی روستا گذشته و از این داستانها زیاد شنیده، ازشون لذت بردم و تا حدی هم ترسیدم و مضطرب شدم خلاصه که کتاب رو پیشنهاد میدم
بعدا مفصل مینویسم ولی علیالحساب هر جا تبر نقرهای دیدید خیلی بلند جیغ بزنید و فرار کنید. درسته که احتمالا خیلی دیر شده و قراره به طرز چندشآوری بمیرید ولی خب شاید جیغهاتون باعث بشه بقیه بتونند فرار کنند.
به نظرم ترس یک موضوع خیلی شخصیایه. یعنی خیلی از ترسها حتی بین آدمای یه منطقهی کوچیک هم شاید مشترک نباشن. به غیر از این، موضوع نگاهیه که به ترسیدن داریم. اگه کسی نخواد بترسه خیلی وقتا ترسوندنش به ویژه با وسایل ماوراءالطبیعه کار تقریباً غیرممکنیه. احساس میکنم من از این دسته آدمها هستم. گاهی فیلم ترسناک میبینم و این شاید از معدود کتابهاییه که تو این ژانر خوندم. سؤال اینه که کسی که ایمان به این جور ترس نداره و طبیعتاً لذت هیجانیش هم از این نوع نیست چرا اصلاً باید سراغ این ژانر بره. چیز خاصی به ذهنم نمیرسه جز کنجکاوی. به ویژه که جادوی کلمات بچههای گودریدزی گاهی کشش قدرتمندی ایجاد میکنه.
خلاصه اینکه من کنجکاو شدم، کتاب رو خریدم و گذاشتمش برای زمانی که به اصطلاح من رو صدا کنه که میشه حدودا یه هفته قبل نوروز. باید بگم که نوع نوشتن و انتخاب کلمات بهزاد قدیمی برای من جذاب و گیرا بود. توصیفات و فضاسازیش من رو به دل داستانها و محیطشون میبرد و کتاب رو زیاد زمین نگذاشتم. نمیشه گفت ترسیدم ولی یه جاهایی خوب منو گرفت و به ویژه با کاراکتر اردوان همراه شدم. ریویوهای دیگه با جزئیات نقاط ضعف و قوت کتاب رو برشمردند و نیازی نیست اضافهکاری کنم اما من هم باید دو نقطه ضعف قابل توجه رو تکرار کنم. یکی اینکه کیفیت داستانها فاصلهی زیادی از یکدست بودن داره و دوم نقش گنگ و نالازم تبر نقرهای در کل کتابه. از این که بگذریم، خوندن این مجموعه انقدر لذتبخش بود که من سراغ کارهای دیگهی بهزاد قدیمی برم.
فک کنم حدودا سه نمرهی خوبی براش باشه چندتا از روایتها برام در حد خوبی قابل پیشبینی بودن و میشد بهراحتی مسیر رو حدس زد و حتی پایان کتاب و اصل خود این شومنامه رو دید حجم زیاد گور توی کتاب بعضی بخشها برام زیادی بودن و بعضی جاها جذاب :) ولی در نهایت میتونم بگم از قلم نویسنده لذت بردم و نوع جدیدی از داستاننویسی رو در آثار ژانری تالیفی از ایشون دیدم و حتما بهسمت بقیهی کتابهای آقای نویسنده خواهم رفت. چراکه نه !
در حد انتظارم از یک کتاب ترسناک ایرانی بود حتی شاید یکی دو قدم فراتر. یک ستاره رو هم برای داستان "ماه کامل" کم میکنم چون به نظرم در اندازهی بقیه داستانها نبود. کل داستان دخترکی داره با سوز و گداز گذشتهاش رو برای عشقش تعریف میکنه و لحنش هم طوریه که اگر روی جلد رو دوباره چک نکنی فکر میکنی م. مودب پور نوشتهاش و پر از رمال، کولی، نفرین خاله خان باجی ها، دعوای مادرشوهر_عروس و دختر فضولیه که دماغشو توی هر سوراخی میکنه و حتی ترسناک هم نیست.
مجموعهای دلپذیر از داستانهای کوتاه، اما با یک ویژگی مشترک میانشان! داستانهای ژانر وحشت که همین اطراف خودمان رخ میدهند، وقایعی که شاید در پستوی خانهها، اتاقهای قفل شده یا زیرزمینهای مرموز و تاریک خانههای قدیمی رخ دادهاند، میدهند و خواهند داد...من از خواندن داستانهای کوتاه شومنامه تبر نقرهای حقیقتا لذت بردم، از روح تاریکی که در تک تک صفحاتش حضور داشت و بمن خیره نگاه میکرد و از زمزمه تاریکی که در اثنای خواندنش در گوشم زمزمه میکرد...قلم بهزاد جوهر تاریکی دارد که همیشه خواندن کلماتی که از آن زاده شده، مرا سر شوق میاورد! بخوانید و از تاریکی کتاب، لذت ببرید!
هم دوسش داشتم هم دوسش نداشتم نمیدونم چرا حین خوندن کتاب هی بین این دوتا حس درحال حرکت بودم! یه جاهایی از کتاب واقعا خفن و دوست داشتنی بود ولی یه جاهایی هم زیادی کلیشهای به نظر میرسید. . در هر صورت خوشحال ام که خوندم کتاب رو چون حس خوباش بیشتر از حس بدش بود :)
خیلی خوب بود،به خصوص با توجه به کمبود ژانر وحشت در ادبیات فارسی،اثر قابل اعتنایی بود.داستان اول و آخر کمی بیربط و شتابزده تمام شدند اما در مجموع خوب بود.
«یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود که نبود که نبود که نبود خوار مرده!»
این کتابو بیشتر از خدمات دستگاه هیولاساز دمشقی دوست داشتم، شاید چون داستان های کوتاه داشت و خبری از پیچش بی دلیل (از نظر من) نبود. داستان ها همگی فضای مریضی دارن که منو یه خرده یاد مانگاهای جونجی ایتو انداخت بعضی جاها. خیلی جو خوبی داشتن داستان ها. قلم نویسنده رو هم که از کتاب اولی که خوندم دوست داشتم. یه تشبیهاتی هست توی کتاب که میخوندم لبخند میزدم اینقدر نو بودن. کتابای آینده ی این نویسنده رو هم حتما دلم میخواد بخونم.
بذارید همین اول سنگامون رو با هم وا بکنیم. از نظر من این کتاب از کتاب قبلی آقای قدیمی بهتر نبود. اما آیا نباید خوندش؟ جواب من خیره. درسته که فکر میکنم کار قبلی جناب قیدیمی کار بهتری بود اما این به معنی بد بودن این کتاب نیست. اجازه بدید جلوتر توضیح میدم.
چیزی که من رو جذب نوشتههای جناب قدیمی میکنه، ساده نبودن داستانهاست. ارتباط مویرگی داستانها با همه و در نهایت تکامل معنایی داستانهاست وقتی که داریم کتاب رو پیش می بریم. توی کتاب قبلی حتی این ادعا وجود نداشت اما این فرمول کار میکرد. یه تعبیری به کار برده بودم شبیه به اینکه کتاب آقای قدیمی به لایهی رویی مغز شبیهه، اینکه توی یک فضای کمتر، سطح خیلی بیشتری رو در اختیار خواننده قرار میده. که این با معنازایی و بازتعریف داستانها شکل میگرفت. اینجا دیگه خبری از این موضوع نیست. چرا نیست؟ چون ژانر کتاب عوض شده. و من این رو میفهمم که توی ژانرهای مختلف انتظارات مختلفی هم از داستان باید داشت. اما به هر حال انتظار دارم نویسنده از تواناییهایی که داره حداکثر استفاده رو ببره خصوصا که توی این کتاب و داستانها، نویسنده داره ادعا میکنه که یک شی داستانها رو به هم مربوط کرده.
یه نکته همینجا اضافه کنم: نویسنده قرار نیست برای رضای خاطر من چیزی بنویسه پس همه ی اینهایی که میگم میتونه فقط سلیقهی من در نظر گرفته بشه. همین.
اما در ادامه باید ذکر کنم که تبرِ نقرهای شومِ داستان اضافه بود. و این از نظر من چیزی نیست که بشه ازش گذشت. ما با یک ایده و فکر فوقالعاده روبهرو بودیم. یک داستان بود که اتفاقا بهترین داستان مجموعه بود که یک تبر توش نقش اساسی داشت. راوی این تبر رو برمیداشت و توی داستانهای دیگه میانداخت. حالا شخصیتها با این تبر شوم روبه رو میشدن و... فکر بالا، فکر بینظیریه اما اجرا نه. اجرا، رسما تبر رو توی چندتا از داستانها به نقطه ی ضعف داستان بدل کرده. نه تنها اون منطق دخالت راوی اجرا نمیشه که تبر معلوم نیست از کجا میاد و معلوم نیست چرا اصلا اونجاست؟(منظورم این نیست که بدونیم چطوری تبر به دست اینها رسیده بلکه منظورم پاسخ به این سواله: «که چی؟» و اصلا نقشی هم در داستان نداره. اینا چیزهاییه که از نگاه من، کتاب رو از یک شاهکار دور میکرد.
اما، اما نمیشه از داستان دوم تعریف نکرد. من فکر میکنم داستان دوم تکامل هیولاساز دمشقی بود. بی نطیر بود و همون تعبیر مغز رو در خودش داشت. عمیقا دوستش داشتم و فضا میساخت. فضای بی نظیری هم میساخت. بعد باز فضا میساخت و بعد معنی. در آخر هم ارجاع میداد و باز همهچیز از اول معنی پیدا میکرد. این چیزی بود که انتظار داشتم توی تمام اثر ببینم. و اگه میدیدم این کتاب رو قاب میگرفتم و روی دیوار میزدم.
نکته ی بعدی نثر آقای قدیمیه. نثر روونه، زیباست، به کتاب داره اضافه میکنه و همهی اینها نشون میده که نویسنده چقدر به این عنصر کتابش مسلطه و من هنوزم ازش لذت میبرم. ویژگی اصلی نثر جدای از لحنش، تعابیر و تشبیهات اونه. اصلا تشبیهاتش کلیشه نیست و این مهمه از نظر من.
نکتهی بعدی فضای کتابه: من نمیدونم آدم ترسویی هستم یا نه، چون خیلی کار وحشت نمیخونم. اما این کتاب من رو ترسوند. نه چون ماجرای ترسناکی درش بود، که البته بود، چون فضا میساخت و بازم باید تکرار کنم که زیبا فضا میساخت. ودر یک داستان ترسناک چی از فضاسازی مهمتره؟
نکته: نویسنده برای فرار از سانسور یا نگاه سطحی به اثرش، توی یکی از داستانها حرکتهایی زده که برای رفقای نویسنده میتونه جالب باشه.
در آخر نظر شخصیم رو با این نکته میبندم که امیدوارم نویسندههای بیشتر مثل آقای قدیمی داشته باشیم که جرئت بازی با فرم رو داشته باشن و داستانهاشون تکههایی از خودشون باشه.
شومنامه به نسبت کتاب قبلی بهزاد برتریها و ضعفهایی داشت. این بار خوشبختانه داستان سرراستتر و پلات منسجمتر بود و تبر مثل نخی نقرهای داستانها رو به خوبی به هم وصل کرده بود. تنوع لحن نویسنده در داستانها و تغییرات راوی ذهن بازیگوش من به عنوان خواننده رو متمرکزتر میکرد و من دوستش داشتم. اگرچه بهتر میدونم هربار که راوی عوض میشه یه نشونهای مثل *** یا * بندها رو از هم جدا کنه. تا به حال هیچ کتاب غیرتالیفیای ندیدم که این رو رعایت نکنه. شالجوم، پیرمرد قوزی بهزاد باز هم اینجا در قالب نمکی دیده میشه. پیرمرد سوری خنزرپنزری که بارها میمیره و باز برای نقشی دیگه تو داستانی دیگه از صندوق نمایش بیرون کشیده میشه. درست مثل سلفش تو بوف کور صادق هدایت. این کتاب و لحن شاعرانهاش بالا و پایین داره و خیلی من رو یاد "مرد جنزده" اخوان ثالث انداخت. شاعر عزیزمون که عاشق شعرهاشیم، معلوم شد نویسنده متوسطیه و سعی داره قدرت توصیفات دقیقش رو وارد نثر هم بکنه، ولی زیادهروی میکنه. تو این داستان هم همین مشکل برقراره، ولی چون معیار مشخصی نیست که چقدر میشه داستان و شعر تو هم فرو برن، دیگه بحث سلیقه پیش میاد. مثلا "آفتاب روی چشمهای چشمههای زنجیر چشمکهای طلایی میزد." یا "تیغهای صحرایی که توی همچو شورهزاری دربیاید، از زور بیآبی عین آهن زنگزدهی پیکان تیرهایی که توی چشم شهسواران خفته باشد، تیز و وحشی است." اینها به نظر من زیادهروین، ولی داستان دوم (که به نظرم بهترین داستان مجموعهاس) با وجود اینکه شاعرانگی توش موج میزنه، مسحورکننده و دلنشینه. "یادگاریهای خواستنی آقاجان" رو سالها پیش خوندم، و چنان تاثیری روم گذاشت که با همون سبک به تقلید توی وبلاگم نوشتم و مورد اقبال قرار گرفت. با دوباره خوندنش خاطرات قدیمی مرور شد. به نظرم ماه کامل به قلم بهزاد شبیه نبود و یادم نمیاد هیچ داستانی از بهزاد رو انقدر زود تموم کرده باشم و منتظر تموم شدنش باشم. و اما شکسته حصر. ای قلع و قمع شده زیر ساطور خونریز وزارت سانسور. داستان جذاب بود و باز هم تاثیرات Hellraiser و لاوکرفت رو دیدم تو اثر. من عاشق ایزدان باستانی فراموش شدهام و شباهتهای جزئیای بین داستان بهزاد و داستان خودم دیدم و همهاش خونخونم رو میخورد که به مسیر داستان من نره که خوشبختانه این اتفاق نیفتاد. اگر از لحاظ جهانسازی مقایسه کنم، دنیای آدمکاغذیها برام جذابتر بود، ولی این کتاب هجو نیست و خود ژانر وحشته و اگر من جای ناشر بودم جای انتشار این دو رو با هم عوض میکردم و اگر هنوز کتاب قبلی بهزاد رو نخوندید، پیشنهاد میدم اول با شومنامه شروع کنید. شومنامه خوب و خواندنیایه و تا حالا به دوستان زیادی معرفیش کردم. طبیعتا به شما هم پیشنهاد میکنمش.
داستان اول نقرههای دالان جنی از وقتی شروعش کردم همهاش میگفتم همینه! همینه! بازم مثل هیولاساز همون لحن قدیمی همون اتفاقهای عجیب. دقیقا چیزی که اول از همه باعث میشد کسی که مخاطب هیولاساز بوده بازم عاشق کتاب جدید بشه انگار بخوای نشون بدی هیولاساز دمشقی یه جایی از شومنامه هنوز زندهست. انگار نمکی همون شالجومه. شاید نباشه اما حسی که به منتقل کرد همون بود. و برای پایانش به هر جور پایانبندیای فکر میکردم الا این. (موقعی که میخوندمش بیرون بودم و چند صفحهی آخر داستان رو با فاصلهی یکی دو ساعت خوندم. دائما ذهنم درگیر بود که چی شد حالا؟)
داستان دوم یادگاریهای خواستنی آقاجان خب این داستان انقدر جذاب بود که دوست نداشتم تموم بشه. شروع بیپایان پایانهای شروع شده. یکی بود یکی نبود... روزی روزگاری... سالهای سال پیش از این... و تمام شروعهای این داستان تیکهتیکه شده؛ تمام تیکههای پازل، از شاهزادهی سرزمینهای شرقی، عطر شقایقها و پروانههای رنگانگ اون دشت نفرین شدهی ناپدید شده تا اون هیزمشکن مادرمردهی عاشق که یواشکی یواشکی فکرهای یواشکی میکرد؛ همهشون چرخیدن و چرخیدن تا به یه پایان به عجیب و غریبی خودشون رسیدن. فکر کنم قشنگترین دنیاسازی برای همین داستان بود؛ صحنه عوض میشد و دشت شاداب سرزمینهای شرقی رو میدیدم. صحنهی بعدی میاومد و مردهی همون دشت رو میدیدم؛ درختهای بلند که جایگزین یه دشت بزرگ و رنگارنگ شده بودن. (شاید بیربط باشه اما من یاد دنیای آدم کاغذیها میافتادم)
داستان سوم ماه کامل خب اولین بار که شروع کردم تا این داستان رو بخونم خیلی خوشم نیومد. از فضای رمانتیک و عاشقانه به شدت بیزارم برای همین نیمه رهاش کردم. دفعهی دوم گفتم به هرحال کتاب ژانر وحشته و امکان نداره تا آخرش فقط آه و نالههای دو نفر برای جداییشون باشه واسه همین این داستان رو بیوقفه خوندم و خب انتظارش رو نداشتم که اینجوری بشه. اینجوری تموم بشه. یعنی روایت خیلی خوب بود اما به نظرم یهویی سرعت گرفت. یعنی کاش یه کم بیشتر کش میاومد. به نظرم جا داشت بازم راجعبهش گفت. نمیدونم. اما صفحهی آخر خیلی جالب بود. اون صفحهی مرموز از دفترچه خاطرات سیکا. اونجا دقیقا این حس رو به من منتقل کرد که تبر نقرهای یه موجوده. فقط یه وسیله نیست. تبر نقرهای جون داره. وجود داره.
داستان چهارم شکستهحصر شکستهحصر شاید بهترین داستان کتاب بود. از اول که شروع شد جذاب بود و همهاش با خودم میگفتم بعدش چی میشه؟ قبلا هم گفتم شماره صفحههای این داستان رو حفظ کردم. صفحهی نود و یک انقدر من رو گرفت که چندین و چند بار خوندمش. انگار واقعا طلسمشده بودم. جلوتر نمیرفتم. و صفحهی صد و شصت و یک به بعد بخش در صفر صفر است فوقالعاده بود. واقعا نمیتونم توصیف کنم چقدر از خوندن این داستان لذت بردم. از لحظهی اول تا آخرین کلمهای که ازش خوندم عالی بود.
داستان پنجم سرگذشت غریب خانوادهی قوامی به نظر بهترین پایان برای تمام داستانهای این کتاب همین داستان آخر بود. انگار خوندنش یه استرس عجیبی رو بهم منتقل میکرد. میدونستم این بار هم تبر نقرهای قربانی میگیره. میدونستم شخصیتهای کتاب باز هم قربانی شخصیت اصلی میشن. قربانی تبر نقرهای میشن. اما خوندنش فرق داشت و همینش جالب بود. تبر نقرهای توی بدن یه جسد بود. جسد زنده نبود اما سرپا بود. و وقتی که جسدهای اسماعیل و هارون هر دو افتادن روی زمین؛ وقتی که اون چادر افتاد روی جسدها حس میکردم وجود تبر نقرهای دیگه اونجا نیست. رفته دنبال قربانی بعدی. منظورم خود تبر نقرهای نیست. نه منظورم اون وجودیه که داره. روح تبر نقرهای. همون تبر براق هزارسالهی نفرین شده.
شومنامه تبر نقرهای کتابی توی ژانر ترسناک است. نویسنده کوشیده از المانهای موجود در افسانهها و ادبیات فارسی برای ایجاد وحشت در داستانش بهره ببرد. سبک روایی داستان هم نوآوری دارد و به سبک مدرن، شاید هم پستمدرن نوشته شده. کتاب از تعدادی روایت/داستانکوتاه تشکیل شده که عنصر پیونده دهندهی این روایتها، تبری شوم است که قدرتهای ماورایی دارد، ظاهرا تبر دست به دست می چرخد و وحشت میآفریند. به دست هر کس بیافتد خوی درندگی او را نمایان میکند و به دستِ آن فرد خون میریزد و قطعه قطعه میکند و زیبایی را نابود میکند. دو داستان/روایتِ بلندتر میانِ خرده روایتها دیده میشود، یکی ماجرای دختری که طل��می شوم دارد و دیگر که به نظر میرسد داستان مرکزی باشد حولِ افسانهی سررسیدنِ زمستان و مرگ افتاب نوشته شده. داستان دخترک شبیه به قصههای ترسناکِ محلی است که سینه به سینه نقل شده باشد و داستان زمستان وامدار از افسانههای باستانی فارسی. به نظرم کتاب در ایجاد وحشت کاملا موفق اثر کرده، قسمتهای مربوط به طلسم شدن سیکا را که میخواندم صدای عجوزه را قشنگ توی سرم شنیدم و بر خوردم لرزیدم.
مثل وقتی که یه پایان نامه می نویسی و از دل اون پایان نامه یه تعدادی مقاله در میاری.... بین داستان شکسته حصر و بند دیوان چنین رابطه ای حس کردم کتاب سرگرم کننده ای هست به شرطی که به این فضا علاقه داشته باشی. من از فانتزی های یکم روشن تر و مهربونتر بیشتر خوشم میاد تا فانتزی تماما چرک و سیاه ولی این کتابم برام جذاب بود البته برای یک بار خوندن
به نظرم نه به خوبی هیولا ساز دمشقی و شاید این به خاطر تغییر مسیر نویسنده قابل انتظاره یعنی من چیزی که تو کتابای بهزاد قدیمی دوس داشتم اون دارک فانتزی خوش و آب رنگش بود که توی هیولاساز خیلی پر رنگ تره این جا رسماً نویسنده می خواد داستان وحشت بنویسه و داستان وحشت کلاسیک هم بنویسه طبیعتاً یه جایی این تلاش در اومده و یه جایی تلاش در نیومده من بین داستان ها داستان اول مجموعه و شکسته حصر رو دوس داشتم و از قضا به نظرم اون جاهاییه که تلاشه در اومده و اون فضاسازی گروتسک نویسنده با اون لحن وحشت متناسب شده نقره های دالان جنی یه داستان گروتسک خیلی خوب و اون ور شکسته حصر شاید یکی از تنها نمونه های یه اسلشر فارسی موفق باشه هر چند مثلاً یه جاهایی ضعفای کاراکترا به چشم میاد منظورم این نیست که کاراکترا درست پرداخت نشدن ولی خیلی واضح یه جورایی نقص دارن و از اون قالبی که خیلی خوشگل هم ساخته شده نمی تونن بیرون بزنن خلاصه به نظرم تغییر مسیر نویسنده رو باید به فال نیک گرفت و من به شخصه منتظر کار بعدی نویسنده هم می مونم
اگر شما هم مثل من به داستانهای ترسناک، در سبک لاوکرفت علاقه دارین این کتاب رو بهتون پیشنهاد میکنم. در این سبک عموما داستانها رومانتیک نیست و تم غالب داستانها خون آلود ، سیاه و پر از ناامیدیه. تو این کتاب نویسنده با کاراکتر سازی یه تبر نقره ای و اثری که در سکوت در زندگی آدمها میذاره، قصه رو میسازه. از نقات قوت کتاب تصویر سازی های ملموس و ایجاد درست چندتا حس همزمان با نمایش و نه بیان، در مخاطبه. نویسنده تعلیق رو خوب، مخصوصا در داستان مرکوش ایجاد میکنه، قصه شما رو میخ خودش میکنه تا ببینین چه بلایی قراره سر شخصیتها بیاد. همینطور تغییر شکل بیان نویسنده در قسمت های مختلف یک داستان و تنوع روایت در هرکدوم از داستانها ، هم باعث تنوعه و جذابیت های خاصی رو به هر داستان میده، و هم باعث میشه حواس خواننده از متن پرت نشه. داستان مورد علاقه ی من در این مجموعه "یادگاری های خواستنی آقاجان" بود.
دو داستان کوتاه، یک داستان نیمه بلند و یک داستان بلند در کنار هم شومنامه تبر نقره ای رو تشکیل میدن. داستانهایی که به معنای واقعی کلمه وحشتانگیز هستن و کاملا بومی و ایرانی. شخصیت اصلی داستانها یک تبره که توی فضاهای مختلف داستان رو پیش میبره. نقطه اوج کتاب هم داستان بلند «شکستهحصر»ه و اونقدر جذاب بود و عالی تعریف شده بود که نتونستم کتابو بذارم زمین. داستانها ریتم بالایی دارن و اصلا مجالی برای در امان ماندن از سیاهی در حال گسترش برای مخاطب وجود نداره و ترس همیشه همراه مخاطبه و منتظره تا توی صفحه بعد بپره توی صورت خواننده. شاید خیلی از فیلمهای وحشت رو دیده باشین که آخرش همه چی به آرامش میرسه اما توی شومنامه تبر نقره ای خبری از پایان آرام نیست و نقطه پایان داستانها رو نه شخصیت های داستان بلکه هیولا میذاره.
شومنامه تبر نقرهای کتابی متشکل از پنج داستان در ژانر وحشت است. هر داستان، شخصیتها و ماجرای مستقل دارد اما یک چیز در هر پنج داستان مشاهده میشود. تبرچهای نقرهای
یک نکته خیلی مهم کتاب، لحن روایت داستان است که با توجه به هر داستان عوض شود. مثلا وقتی خاطرهای تعریف میشود، لحن شخصیتها چنان صمیمی جلوه میکند که انگار فرد جلوی شما نشسته و حرف میزند که این باعث ارتباط گرفتن بیشتر با شخصیتها میشود.
نثر قوی نویسنده باعث جذاب و گیراتر شدن بیشتر کتاب شده. اصولا در کتاب نمیشود وحشت را به صورت کامل به خواننده القا کرد؛ اما بهزاد قدیمی خیلی زیبا توانسته دلهره را در دل مخاطب بوجود بیاورد.
داستانها چنان پر رمز و راز هستند که خواننده را ترغیب به ادامه داستان میکنند به طوری که میشود کتاب را در عرض چند ساعت به اتمام رساند.
شوم نامه تبر نقره ای می توان گفت با یه وحشت ایرانی اصیل طرف هستید داستان شومنامه تبر نقره ای روایتگر حکایات و قصه هایی با محوریت تبری نفرین شده است و روزگار ادمهایی رو نمایش می ده که به واسطه این نفرین چه بلاهایی که به سرشون نمی یاد. این رمان از پنج فصل یا بهتره بگیم از پنج داستان تشکیل شده: نقره های دالان جنی ها، یادگاری های خواستنی اقاجان، ماه کامل، شکسته حصر و سرگذشت غریب خانواده قوامی. تمام این داستان ها در عین جذابیت انفرادی، مثل قطعات جورچین تصویر و داستانی بزرگتر را شکل می دن و در هر کدوم مدل مختلفی از ترس را روایت می کنند
شومنامه اولین کتابیه که از بهزاد قدیمی خوندم. با وجود مشغلهی خیلی زیاد، کتاب رو توی دوروز تموم کردم چون نثرش برام خیلی دلپذیر بود و سیر داستان من رو از کتاب جدا نمیکرد. این کتاب از جمله کتابهایی بود که دوست دارم برای بار دوم هم مطالعه کنم و اگر کسی از من بپرسه بهم یک کتاب ایرانی فانتزی معرفی کن، بی تردید بهش میگم شومنامهی تبر نقرهای از بهزاد قدیمی رو بخون، باشد رستگار شوی :)
اگر بند دیوان را قبل از این کتاب نخونده بودم، صددرصد پنج ستاره رو میدادم بهش اما بنددیوان اونقدر عالیه که ناخوداگاه هر کتابی از اقای قدیمی میخونم با اون مقایسه میشه در ذهنم. وحشت داستانهای شومنامه از جنس وحشتیه که من خیلی دوست دارم یعنی بیتعارف و بیپرده میخواد تو رو از چیزی ماورایی بترسونه نه روانشناسی قاطیاش میکنه و توهم و نه از اون بدتر یهو شخصیت از کابوس بیدار میشه؛ واضح و روشن میگه این چیزها وجود دارن و تو محکومیکه ازشون بترسی. از همه بیشتر ماه کامل رو دوست داشتم و از همه کمتر سرگذشت عریب خانواده قوامی پیشنهاد میکنم اگه واقعن مثل من عاشق ترسیدهشدنید کتابهای اقای قدیمی رو بخونید
بدون تعارف، بدون اغراق؛ "شومنامه تبر نقرهای" روایتی است حیرتانگیز یا شاید بهتر باشد بگویم رعب انگیز. اصلاً گمان می��نم که بهترین تعریف برای یک اثر در ژانر وحشت همین باشد، همین که پسوند وحشت روی عنوانش سنگینی نکند، همین که بشود بدون هیچ تاملی ترسناک صدایش زد و از چارچوب و قواعد این ژانر بیرون نزند. . این کتاب مشتمل بر پنج قصه است، شبیه کتاب قبلی بهزاد قدیمی یعنی دستگاه هیولا ساز دمشقی که آن هم از چند داستان ظاهراً مختلف اما حقیقتا مرتبط با یکدیگر تشکیل میشد، این پنج مهره گوناگون تسبیح را هم تبری نقرهای چون نخی منسجم و وابسته به هم نگه میدارد، هر چند که شومنامه اثری عامهپسندتر در نظرم آمد، بر خلاف دستگاه هیولاساز دمشقی که پس از خواندن چندبارهاش هنوز هم مطمئن نیستم که مضمون اصلی اثر را فهمیده باشم. . برای این که بتوانید کسی را به قلعه وحشت خود دعوت کنید، ابتدا باید خودتان آن قلمرو را مثل کف دستتان بشناسید؛ یعنی از تکتک پستوهایش، کمدهایی که میتوان داخلشان قایم شد، راه پلههایی که میتوان از طریقشان میانبر زد و ... با خبر باشید و با هارمونی آن اجزا هماهنگ شده باشید. اگر قصد دارید وحشتی که به سادگی در زندگی روزمره مخاطب ایرانی به خواب عمیقی فرو رفته را بیدار کنید ابتدا باید آن روزمرگی یا روزمردگی لعنتی را با تمامی مولفههایش زندگی کرده باشید، نفس کشیده باشید. نه اینکه تمامی اثر بشود کاریکاتوری که به شکل بیفایدهای تلاش میکند تا تصویر دقیقی باشد از زندگی یک ایرانی؛ اتفاقی که در شومنامه افتاده همین است. داستانها یا به شکل دقیقتر داستانهای سوم تا پنجم، از وحشتی حرف میزنند که همواری جزئی نامرئی از زیست ما بوده است، جزئی که مثل همان شیطان حرامزاده قصه چهارم در انتظار طلوع باشکوهش میسوزد، شیطانی که از قضا بومی است، منحصر به فرد است و تا مغز استخوان ایرانی است؛ به همین خاطر است که تمامی صحنهها هر قدر هم که تداعی کننده بهترین لحظههای ژانر وحشت باشند، باز هم بومی باقی میمانند. هر قدر هم که حنان تبر به دست که دور ضریح طواف میکند جک تورنس و چکشش را یادمان بیندازد، یا هر قدر رقص عجوزه چروکیده تصویر خانه درختی موروثی را برایمان تداعی کند، یا با خواندن توصیفات نوحهخوانی ضبط صوت ماشین حنان، لالایی شوم بچه رزمری در سرمان بپیچد و "دومین پیشکش برای حضرت، گوشت بشه به تنش" تصویر زنده باد "رزمری، مادر شیطان!" را پیش رویمان زنده کند، باز هم چیزی تغییر عوض نمیشود و ذات قصه و دی ان ای آن منحصر بفرد باقی میماند. در جلد پشتی کتاب نوشته شده: ای آنکه دست بر این کتاب می بری، بدان که این سیاه نفرین شده است. بر خلاف کلی از آثار وحشت آبکی این روزهای سینما و ادبیات که پر از شعارهای تو خالی اند و بس، این نه یک جمله تبلیغاتی بلکه تنها یک فکت درباره شومنامه تبر نقره ای است. زیرا این کتاب اثری است که از آن لحظه های نحس و بد شگون چکه میکند. نحوستی که میشود سرانجام هر قصه، میشود عقوبت دردناکی که اجتناب ناپذیر است. در قصه چهارم که به عقیده من از قضا بلندترین و زیباترین داستان این کتاب نیز به شمار می آید این فرم به اوج خودش میرسد. قصه ای که در یک روز مرده وسرد آغاز میشود و نه تنها در انتها بلکه از همان پاراگراف ابتدایی مخاطب را از لمس یک پایان بندی خوشحال ( همان هپی اندینگ خودمان) نا امید میکند. در شونامه قرار نیست قصه های قهرمانی را بخوانیم که یک تنه مقابل شرارتی از خودش عظیم ترمی ایستد، بلکه قرار است سوگنامه ای را بخوانیم که در آن شخصیت هایی سرگردان از یک دنیای یخ زده و کثافت گرفته حقیقی به دنبال پستویی از آرامشش جهان قصه را جستجو میکنند اما مقابل شرارتی باستانی که لاوکرفت گونه بار دیگر در این جهان چشم میگشاید سلاخی میشوند. شرارتی که مریدانش در سراسر نظام ریشه دوانده اند و نفوذشان در برابر نظام های افسارگسیخته نظارتی به نوعی طعنه میزند بر شرایط اجتماعی و مدنی جامعه امروزی. کنایه ای که نظیرش را در قصه شیرفروش ها و حکومت نامشروعشان بر مردمان بیچاره ای که قرار بود عمرشان در صف تلف شود، در اثر پیشین بهزاد قدیمی یعنی دستگاه هیولاساز دمشقی نیز دیده بودیم. در آخر به عنوان یک عاشق دلخسته ژانر وحشت اعتراف میکنم که شومنامه تبر نقره ای فراتر از چیزی بود که تصور میکردم. قصه ای که اگر خوره های آثار وحشت بعد از تجربه آن ترسناک بودنش را انکار کنند، خیلی خیلی بعید است که اقرار نکنند از آن به شکل عمیقی لذت برده اند.
برای خوندن این کتاب هیجان داشتم. نمیتونم بگم انتظارم رو برآورده نکرد ولی همگن نبود، کیفیتش خیلی نوسان داشت. امتیاز میانگینم ۲/۵ ه که در راستای حمایت از نویسندگان مبتکر ایرانی به بالا گرد میکنم. به عنوان یه مجموعه داستان هم داستانها با هم چفت نمیشدن انگار. انسجام درون هر داستان هم ضعف داشت و زنجیرهی علت و معلولی بعضاً قانعکننده نبود به نظرم. تست بکدل هم که هیچی. ویرایش هم ضعف داشت. با این همه لحظات درخشانی داشت برام.
کتابش خیلی خوب بود، من خیلی فانتزی ایرانی نخوندم ولی این کتاب به شدت من رو گرفت، مخصوصا داستان "شکسته حصر" خیلی زیبا و خوب بود ( به نظر من با اختلاف یه سر و گردن از بقیه داستانهای کتاب خفنتر بود، پس قبل از اینکه این داستان رو بخونید نظر منفی ندید که بعد از خوندن اون داستان پشیمون میشید) سبک نوشتاری نویسنده هم زیبا و منحصر به فرده، و از اسطورههای ایرانی هم استفادههای بجایی کرده که لذت خوندن کتاب رو بیشتر میکنه
این اولین تجربه من در خوندن داستان کوتاه وحشت و از قضا، وحشت تالیفی هست. معتقدم کتاب به هدفش که به لرزه درآوردن تن و پاییزی کردن برگ هامون بوده رسیده! خصوصا اینکه به خاطر نثر و زبان و پس زمینه بومی داستان ها اصلا یه مزه دیگه ای پیدا کرد. روایت جدید و توصیفات خلاقانه هم یه بخش جذاب کار بود.
چیزهایی واقعا یاد گرفتم. ولی با یه بخش هایی ارتباط نگرفتم مثلا داستان دوم برام خیلی گنگ بود و یا داستان آخر با اینکه خیلی تنمون رو لرزوند ولی ربطش به بقیه داستانا رو نفهمیدم و به یک "که چی" رسیدم.
(هشدار اسپویل!) مثلا داستان سوم شکسته حصر جالب شروع شد و جالب ادامه پیدا کرد ولی پایان بندی به مذاقم خوش نیومد.
یکی از چیزای آزار دهنده درباره ویلن ماجراست؛ این ورد احضارش پره از طلب رنج و مکافات و آدم از خودش می پرسه اصلا چرا کسی باید بخواد همچین موجودی رو احضار کنه؟ که چی بشه؟ رسما ما خیلی اشارات به احضار مرکوش و مراسم و اینا داشتیم ولی هیچ علت غایی من ندیدم که خدایی اینهمه افراد باید خودشون رو خوار و خفیف کنن و یه ریسک بزرگ رو بپذیرن برای چی؟ که مرکوش چیکار کنه؟ قدرتی بهشون بده یا چیز دیگه ای؟
مورد دیگه اینکه احضار کنندگان که هیچ ولی خود احضار شونده هم هدف غایی نداشت و این خیلی تو ذوق زد-البته شاید سلیقه ای باشه-من از لردها و شیاطین و خلاصه ویلن های این چنین اصلا خوشم نمیاد. منظور اینه که هر مظهر شر یا شیطانی دلیل و هدفی داره، ذهنیتی داره، فکر و عقیده ای داره، نقطه قوت و ضعفی داره مثل: لرد لاس، دارث ویدر، دراکولا، ولدرموت، کطولحو رو که نخوندم ولی به نظر میاد جزو این گروه باشه و... این مرکوش نه تنها به نظر یه موجود خالی از اندیشه میومد بلکه گویا هدف منحصر به فردی هم پشت اعمالش نبود. یعنی عملا هیچ چیزی برای اینکه من ستایشش کنم نبود هیچ داستانی پشتش نبود، هیچ افسانه ای، ریشه ای، لذا از یکسری فندوم هاش تعجب میکنم(بماند) یه جاهایی اشاره به انعکاسی که نحنان باهاش حرف میزد یا در وجودش یهو متبلور میشد بود که این ذهنیت ایجاد کرد که اونا مرکوش بودن ولی اونا هم اطلاعات خاصی ندادن. و سوالات راجب نحنان و قضیه جاودانگیش باقی موند.
سوای این ها نتیجه نهایی که اون بلایی هست که مرکوش سر دنیا میخواد بیاره خیلی خشک و بی روح و ساده تصویر شد و به شخصه دوست داشتم طولانی تر و مثلا در غالب جلد دیگه ای رخ میداد. یا مثلا اردوان بعد از دیدن تهران در اون وضع از خواب می پرید در حالی که نیروی امداد داره انتقالش میده و خیالش راحت بشه که خواب بوده اینا و راجب اونچه تو آتشکده بوده فکر کنه، بعد مثلا در آخر داستان ما یه پیش آگهی از ظهور مرکوش ببینیم. بنظرم این روش میتونست جذاب تر باشه.
شاید بد نمیشد که داستان شکسته حصر داستان آخر نی بود و داستان سرگذشت خانواده قوامی میرفت بین سه داستان اول، احساس میکنم اینجوری جالب تر می شد.
با همه اینا در کل راضی بودم. محبوب ترین داستان کتاب هم برام ماه کامل بود. اون خیلی خوب بود. هم روایت هم توئیست و هم درجه اپیلاسیونش😅.
This entire review has been hidden because of spoilers.
۴ از ۵ قلم بهزاد قدیمی، از متنوعترین و خاصترین قلمهای حوزه ادبیات تالیفی هستش، پس زبان کار کاملا جدید بود.سبک داستانها، نوعی وحشت-بومیای بود که من کمتر بین آثار تالیفی اثری ازش دیده بودم، چیزی که خیلیها از پتانسیلش غافلان. اتصال بین داستانها رو دوست داشتم، اینکه مشخصه این داستانها همه مال شومنامهی تبر نقرهای هستن و این نیست که نویسنده هر کدوم رو با یک هدف جدا نوشته بعد جمعشون کرده به عنوان کتاب. شومنامه تبر نقرهای به عقیده من، کار تمیزی بود ولی اگر منتظر استانداردهای یک کتاب معمولی هستید، همچین خبری نیست چون فضاش کاملا متفاوته. بنابراین میشه گفت از این قبیل رمانها و نثرها، شدیدا به سلیقهی خواننده مربوطه. من خودم خوشم اومد و به سلیقهام خورد، کم و کاستیهایی داشت ولی کلی دوستش داشتم و توصیه میکنم بخونیدش به ویژه اگر مینویسید. چون این کتاب دارای یک روایت بسیار خوب، با دیالوگها و لحنهای قوی و متمایز، توصیفهای مناسب و همچنین تمثیلهای محشر هستش. خودم داستان «نقرههای دالان جنیها» رو خیلی دوست داشتم با «ماه کامل». با این حال به نظرم بهترین داستان مجموعه، داستان «شکست حصر» هستش.