تارا زندی برای رسیدن به هدف بزرگ زندگیش، شرکت تولید بازیهای رایانهای، تک تک روزها، ساعتها و لحظههاش رو برنامه ریزی کرده ولی ... وقتی ایمان زندی از این شراکت پا پس میکشه همه چیز به هم میریزه. تارا مجبوره جای خالی ایمان رو با "آقا امیر سام خان" پر کنه. شراکت با این آدم پیچیده قرار نیست کار آسون و راحتی باشه بخصوص با وجود اون خاطره مشترک. آقا امیر سام خان برای رسیدن به خواستههاش هیچ وقت از روشهای متداول استفاده نمی کنه، حتی اگر اون هدف یه شرکت کوچیک باشه یا تارا خانم
داستان خوبی بود. اما خوب چیزی نیست که از خانم نجف زاده انتظار داشتم. البته که روندِ تا حدودی رمز آلوده داستان به اون جذابیت می داد، اما داستانی نبود که تا مدت ها تو ذهن آدم بدرخشه و گاهی به سرت بزنه یک بار دیگه بخونیش. بر اساس نظر شخصیِ غیر تخصصیِ من، شخصیت پردازی خوبی اتفاق نیوفتاده بود. رفتار های تارا خصوصا در فصل های آخر کتاب با شخصیتی که در ابتدا از اون تو ذهن من ترسیم شده بود همخوانی نداشت و امیرسام تا آخر داستان برای من شخصیتی گنگ باقی موند.