این کتاب روایتگر داستان زندگی دختری جوان به نام نهال است، داستانی که مدام بین گذشته ای نه چندان دور و زمان حال در رفت و آمد است و از رابطه ی از هم گسسته دختر با همسرش «کیهان مغربی» حکایت دارد، رابطه ای که خوشی اش دوام چندانی نیاورد و خیلی زود به سردی گرایید، البته نه بی دلیل… شاید دلیل آن بر می گردد به همان گذشته نه چندان دور و پسری به نام سروش که پیش از کیهان سر و کله اش در زندگی نهال پیدا شده بود… شاید ماجرایی از گذشته کیهان سر در می آورد… و یا شاید…
داستان، پرکشش و جذاب روایت شده، همه چیز در کمال سادگی حکایت می شود اما آن چنان گیرا که از همان لحظات ابتدایی توجه خواننده را به خود معطوف می سازد.
هنوز نمی توانست چشم هایش را بالا بکشد؛ حتّی وقتی انگشت کیهان چشم هایش را لمس کرد … برای مدرس زبانته یا مربی باشگاه؟ این چشم ها رو برای کی این رنگی کردی؟ … دست خودش نبود وقتی چشمهایش را بهم فشرد … مردش مرد گیر دادن های این چنینی نبود؛ مردش اصلا این مرد وحشتناکی که روبرویش ایستاده بود و بازخواست می کرد نبود … مردش اصلا …