بر هم مزن آرامش مردابی من را/ بگذار فراموش کنم رود شدن را/ دریایم و میدانم، هر چند که رخوت،/ چندی ست گرفته ست ز من، موج زدن را/ بی هیچ سؤالی که بجوشد ز درونم/ اندوختهام در کف خود لای و لجن را/ تا راستی عشق کشد رو به فنایم/ بخشید خداوند به من هیات زن را/.../ بهتر که نباشد سخن از غصه که کشتم/ در خویش سخن گفتن – این بغضشکن را