Jump to ratings and reviews
Rate this book

بیعت با بیداری

Rate this book

84 pages

Published January 1, 2007

1 person want to read

About the author

طاهره صفارزاده

13 books6 followers
طاهره صفارزاده شاعر، مترجم و پژوهشگر سرشناس ایرانی متولد سال 1315 در سیرجان بود. زبان و ادبیات انگلیسی را در دانشگاه تهران خوانده و در آمریکا در رشته ی نقد تئوری علمی در ادبیات جهان به تحصیل پرداخته بود. او پایه‌گذار آموزش ترجمه به عنوان علم و برگزارکننده نخستین نقد علمی ترجمه در دانشگاه‌های ایرانی محسوب می‌شود. همچنین وی نخستین کسی است که ترجمه‌ای دوزبانه از قرآن به انگلیسی و فارسی را انجام داد.

به سرپرستی صفارزاده برای نخستین‌بار برای کلیه رشته‌های عملی دانشگاه‌ها کتاب به زبان‌های انگلیسی، فرانسه، آلمانی و روسی تالیف شد.

دکتر صفارزاده در سال 1371 از سوی وزارت علوم و آموزش عالی استاد نمونه اعلام شد و در سال 1380 پس از انتشار ترجمه «قرآن کریم» به افتخار عنوان خادم القرآن نایل شد.

وی در ماه مارس 2006 همزمان با برپایی جشن روز جهانی زن از سوی سازمان نویسندگان آفریقا و آسیا به عنوان شاعر مبارز و زن نخبه و دانشمند مسلمان برگزیده شد.

از طاهره صفارزاده تا کنون علاوه بر مقالات و مصاحبه‌های علمی و اجتماعی، بیش از 14 مجموعه شعر و 10 کتاب ترجمه یا نقد ترجمه در زمینه‌های ادبیات، علوم، علوم قرآنی و حدیث منتشرشده و گزیده سروده‌های او به زبان‌های گوناگون جهان ترجمه شده است.

وی در سال 1387 به علت بیماری تحت عمل جراحی قرار گرفت و چند ماه پس از آن در حالت کما در بیمارستان بستری شد. طاهره صفارزاده
چهارم آبان 1387 درگذشت

کتاب‌شناسی

مجموعه شعر
• رهگذر مهتاب
• چتر سرخ به انگلیسی
• طنین در دلتا
• سد و بازوان
• سفر پنجم
• حرکت و دیروز
• سفر سلمان
• بیعت با بیداری
• مردان منحنی
• دیدار با صبح
• مجموعه اشعار
• اندیشه در هدایت شعر (گزیده اشعار)
ترجمه‌پژوهی
• اصول و مبانی ترجمه: تجزیه و تحلیلی از فن ترجمه ضمن نقد عملی آثار مترجمان
• ترجمه‌های نامفهوم
ترجمه قرآن
• ترجمه مفاهیم بنیادی قرآن مجید فارسی و انگلیسی
• ترجمه قرآن حکیم سه زبانه؛ متن عربی با ترجمه فارسی و انگلیسی
• ترجمه قرآن حکیم دو زبانه؛ متن عربی با ترجمه فارسی
• ترجمه قرآن حکیم دو زبانه؛ متن عربی با ترجمه انگلیسی

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
2 (66%)
3 stars
0 (0%)
2 stars
1 (33%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 2 of 2 reviews
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books242 followers
March 7, 2021
سفر عاشقانه
سُپور صبح مرا دید

که گیسوان درهم و خیسم را

ز پلکان رود می آوردم

سپیده ناپیدا بود

دوباره آمده ام

از انتهای درّه ی سیب

و پلّکان رفته ی رود

و نفس پرسه زدن اینست

رفتن

گشتن

برگشتن

دیدن

دوباره دیدن

رفتن به راه می پیوندد

ماندن به رکود

در کوچه های اوّل حرکت

دست قدیم عادل را

بر شانه ی چپ خود دیدم

و بوسیدم

و عطر بوسه مرا در پی خواهد برد

سپور صبح مرا دید

که نامه را به مالک می بردم

سلام گفتم

گفت سلام

سلام بر هوای گرفته

سلام بر سپیده ی ناپیدا

سلام بر حوادث نامعلوم

سلام بر همه

اِلاّ بر سلام فروش

سراغ خانه ی مالک می رفتم

به کوچه های ثابت دلتنگی برخوردم

خاک ستاره دامنگیر

صدای یورتمه می آمد

صدای زمزمه ی میراب

صدای تَبَّت یدا

درخت را بردند

باغ را بردند

گوش را بردند

گوشواره را بردند

اما جدِّ جدِّ مرا

عشق را

نبردند

من از تصرّف ودکا بیرونم

و در تصرّف بیداری هستم

تصرّف عدوانی را رایج کردند

تصرّف عدوانی

سرنوشت خانه ی ما بود

سرنوشت ساکنان نجیب

فاتح که کوه نور به موزه می آورد

به شهر من شب را آورد

به ساکنان خانه

سپردم که شب به خیر بگویند

وگرنه در سکونتشان اختلاف خواهد بود

به روح ناظر او شب به خیر باید گفت

به او

به مادر من

زنی که پیرهنش رنگ های خرّم داشت

من از سپید و صورتی و آبی

آمیختن را دوست می دارم

رنگ بی رنگی

رنگ کامل مرگ

درخت ها زردند

عجیب نیست

فصل بهارست

در اصفهان درخت کجی دیدم

که سبز و رویان بود

کنار تپّه ی افغان

من و تو یک ملیون

افغان هفشت هزار

من و تو را

بردند

کشتند

و ما دوباره آمده ایم

و می خواهیم به یادگار

عکس بگیریم

بر روی تپّه ای که بر آن مردیم

من اهل مذهب پرسشکارانم

اسکندر گرفت

یا تو تقدیم کردی

خریدار خرید

یا تو فروختی

در جستجوی کفش آبی بودم

کفّاش قهوه یی آورد و سبز فروخت

نوروز کفش نویی باید داشت

نوروز برف غریبی می بارید

در هفت سین باستانی

سرخاب را دیدم که هلهله می کرد

و سین قرمز سر ساکت بود

ای بانوان شهر

گلویتان هرگز از عشق بارور نشده ست

و گرنه سرخاب را به اشک می آلودید

و سین ساکت سر را سلام می گفتید

سلام بر همه اِلاّ بر سلام فروش

در این سکوت مرئی

آن ساعت بزرگ نامرئی

با ضربه های مرموزش

شعر مرا به کار می خواند

من از تصرّف ودکا بیرونم

و در تصرّف نامرئی هستم

فریادهای لفظی

تنبور قوم لوط است

پرواز آفتاب لب بام است

مقصد به گم شدن و تاریکی دارد

شاعر باید شاعر به واقعه ی هستی باشد

و نبض واقعه ی هستی باشد

وقتی که از نمای فاخر شعرت

به خویش می بالی

آیا ارج تشبیه را درمی یابی

آیا دست تو هم

همچون دست الفاظ

به سوی بلندی

به سوی نور

به سوی نیروانا هست

سال گذشته

سال مرگ و گذشتن بود

سال سکوت نبض های بزرگ

نبض های شاعر

در این هوای افیونی چه می گذرد

تویی که می گذری در من

منم که می گذرم در تو

غمی که از فراز تمنّای جسم می گذرد

و جسم را رایج کردند

کمبود شوق

کمبود سربلندی را رایج کردند

کمبود گوشت

کمبود کاغذ

کمبود آدم

مردان روزنامه

وقت وفور کاغذ هم

مکتوب روشنی ننوشتید

دیکته نوشتید

سرمشق بد نوشتید

مغول شمایل شب را داشت

شب رنگ سوگواران است

مکتوب سوگوار

تاریخ نسل خام پلوخواری است

که آمدن و رفتنش

مثل خنده ی دیوانگان

بدون سبب

و بیهوده ست

و زندگانی اش

خزه را می ماند در آب

پر از تحرّک ظاهر

و رکود باطن

آیا انسان قبیله ای ست

که در تصوّر خوردن می کوچد

آیا حدیث معده ی لبریز

لب های دوخته

و حنجره ی خاموش

ربط و اشاره ای

به مبحث "بودن" دارد

سپور را گفتم

خبر چه داری

گفت زباله

بودن از انحصار خبر بیرون است

چکار دارم

کوتوله ها چه شدند

چکاره شدند

کجا هستند

و یا چرا نمی شنوند

صدای پای کسی را

که از افق برمی گردد

و برمی گردد به افق

من اهل مذهب بیدارانم

و خانه ام دوسوی خیابانی ست

که مردم عایق

در آن گذر دارند

صدای هق هقی از دوردست می آید

چطور اینهمه جان قشنگ را

عایق کردند

چطور

چطور

چطور

تَبَّتْ یدَا أَبی لَهَبٍ وَ تَبَّ

تَبَّتْ یدَا أَبی لَهَبٍ وَ تَبَّ

تَبَّتْ یدَا أَبی لَهَبٍ وَ تَبَّ

و این صدا

که از بضاعت سلسله ی صوتی بیرون است

راهی در رگ هایم دارد

به راه باید رفت

بیهوده ایستاده ام

و بلوچ را

خیره مانده ام

که محض تفنّن

سه بار در روز

علف می چرد

سه وعده نماز می خواند

ای شاهدی که گیسوانت به بوی شیر آمیخته است

آیا روزی

تو هم

به کینه

به شکل دیگر عشق

خواهی پرداخت

و عشق من به خاک اسیری ست

که صورت یوسف دارد

و صبر ایوب

در باغ کودکی

وقتی که باد می آمد

و سیب می افتاد

داور همیشه دانه ی اوّل را

به خواهر کوچکتر می داد

نبض مرا بگیر

همهمه ی بودن دارد

و اشتیاق عدالت

بودن از انحصار خبر بیرون است

بودن

چگونه بودن

تاریخ انفجار عدالت را

تاریخ هم به یاد ندارد

امّا آیا ظلم بالسّویه

یگانه چهره ی عدل است

لب های دوخته

دیشب را

چون هر شب

یا ربّ کردند

بر بوریای مسجد بیداران

جایی برای خفتن نیست

مردان ذرّه بینی

این جِرم های خودی

خانوادگی

حتی به بطن روسپیان حمله می برند

شاید ابراهیمی

در آستانه ی بیداری باشد

روز دوشنبه ی بیداران بود

روزی که کتف های روشن او را دیدم

آن مُهر را دیدم

آن کتف های مُهر شده را دیدم

آن مست عشق الهی را دیدم

در منتهای خلوت تاکستان

از خوشه های مرده ی رَز پرسیدم

در تشنگی به جای آب چه خوردید

خون روباه مگر خوردید

که این مستان ظاهری

اینگونه چاپلوس و حیله گرند

و می

بهانه ی مسمومی ست

که بزم های تجاری را

آباد می کند

هرجا که می روی در کار سنگ و عمارت هستند

اما روح پرنده ی راوی می گفت

بهشت شَدّاد

وقتی تمام شود

کارش تمام خواهد شد

بانگ حراج از همه سو می آید

در چار فصل این مغازه حراج است

حراج واقعی

جنس

خوب

قیمت

نازل

یهُوَه مشرق را به رودخانه داد

و شنبه را به بیکاران

هر هفت روز هفته حراج است

حتی به شنبه شکر فراغت نداده اند

آیا همیشه هوده ی دست ناظر

این بوده است

که خمیازه را بپوشاند

آیا دوباره هوده ی شب

این خواهد بود

که خورشید تقلّبی شرق را بدام بیندازد

تا پای شهر مقصد

پای هزار شهرک را باید بوسید

وقتی که باد نمی آید

پاروی بیشتری باید زد

بر آشناب1

برازنده نیست

جان کندن در آب

آن رود دل گرفته و مغبون را دیدم

رودی که آشناب را در خود می بُرد

اما دلتنگی مرا

که سنگ حجیمی است

با خود نمی بَرَد

در پای بیستون

پیکره را دیدم

کولی بلیط فروش را دیدم

دستی که پیکره را بالا برد

دستی که پیکره را پائین خواهد آورد

کبک رها شده در کوهپایه را می مانم

تا قلّه های دورتری باید رفت

اگر طعام نباشد

هوا که هست

این کوزه را

از آب سالم آن چشمه شاد کن

در کوهپایه نیز ندایی هست

آوازی هست

چوپانی هست

ماندانه مادر چوپان بود

و مادر علّت ها

شب شهادت گل های پارس

ای عاشقان خط و شعر و زبان پارسی

ماندانه شاهد بود که

مرد بزم و بطالت بودید

مرد جشن و جشنواره بودید

و زخم های جان من از

جشن های آتیلاست

به نامه گفتم

ای والا

برخیز

پرواز کن

پرهیزت از آنان باد

نیمه روشنفکران

که نیم دیگرشان جُبن است

نیاز است

آنان تو را به عمد غلط می خوانند

شکل نهفته ی گل

دانه ست

شکل نهفته ی ترس

نیاز

گیرم تمام پنجره ها را بگشایند

گیرم تمام درها را بگشایند

ای بنده ی خمیده

از آوار بار قسط

اقساط ماهیانه

سالیانه

جاودانه

آیا تو قامتی برای نشان دادن داری

و صدایی برای آواز خواندن

سرک کشیدن کوتاهان از بلندی دیوار

چندین قامت کم دارد

فرمانده از اشاره ی فرمان فارغ نیست

همیشه رسم همین بوده ست

امّا رهرو کسی ست

که در فصول شبانه

و در ظهور نئون های رنگ

آفتاب را می پیماید

وقتی در آفتاب قدم برمی داری

با آفتاب

سایه ی تو

زاویه ی قائم می سازد

قائم به ذات باید بود

قائم به ذات "او"

و همّت انسان باید بود

انسان مؤمن

انسان دلشکسته که نیک می داند

در سنگسارهای جهانی

الطاف این و آن

سنگرهای شیشه یی

و چترهای کاغذی فانی هستند

قائم به ذات باید بود

قائم به ذات "او" باید بود

در زاویه

درویش انتصابی هم آمده بود

گفتم که خط رابطه را

حاجت به واسطه نیست

گفتم که عارفان وارسته

گویی به عصر ما قدم ننهادند

گفتم سلام بر همه

اِلاّ بر سلام فروش

از آفتاب آنگونه روشنم

که هرگاه عطسه ای بزنم

هزار تپّه ی خاکی را

از چشم های باز

ولی نابینا

بیرون خواهم راند

کدام روح من اینک در راه است

روح جنگلی

روح عارف

این هر دو از هم اند

این هر دو در هم اند

آنسان که اختیار در جبر

و جبر در اختیار

وقتی که جان عاشق

چون پای حق

از همه ی گلیم ها فراتر می رود

جبر مکان

با پای اختیار می آمیزد

از آفتاب می گفتم

در سایه نیز روشنی بسیاری ست

از خنده های تاریخی

قامت دقیانوس است

که از گذشتن سایه ی یک گربه بر لب بام

بر خود لرزید

و یارانش بَدَل به یار غار شدند

به رهگذر دوباره رسیدم

گفتم نشانی تو غلط بود

کدام مالک را گفتی

مالک اَشتَر را گفتم

مقصد اشاره بود

که عشق جمله اشارات است

نزد عوام

عشق

مرغ شبان فریب است

دور می شوی

نزدیک می شود

نزدیک می شوی

دور می شود

و من به راه

و راه به من

یگانه ترین هستیم

و من همیشه در راهم

و چشم های عاشق من

همیشه رنگ رسیدن دارند

سپور صبح مرا خواهد دید

که باز پرسه زنان خواهم رفت

زمستان 53

افق

آن دو به هم رسیدند

در هاله های ابر

در گام های بیم

آن دو به هم رسیدند

پدرم

آسمان بود

مادرم

زمین

و من خط افق

اما معلم جغرافی گفت

افق خط فرضی پیوند است.

مرز تصویرها

1

قورباغه ها

در باغ کوچک همسایه

خوابشان را تعریف می کنند

بیداری من

با هیچ کلمه ای تسکین پیدا نمی کند.

2

نجوای بچه های محله

و حرف نان

آرامش مردابی تلّ خاکروبه را

آواره می کند.

3

روزی براین درخت

ریسمانی می روید

با میوه های سخت

بر روی این درخت

سرهای خواب رفته

فانوس می شوند

4

هر شب

زنی به جنگ آینه برمی خیزد

با تکه سنگ های جواهر

اما صداقت آیینه

حرف شکست را در نورهای اشک

فریاد می کند.

5

در مزرعه

دستان پینه بسته

اورادِ گنگ عدالت را

پرواز می دهند

فتح کامل نیست

صدای ناب اذان می آید

صدای ناب اذان

سفیر دستهای مؤمن مردی ست

که حس دور شدن، گم شدن، جزیره شدن را

زریشه های سالم من بر می چیند

و من به سوی نمازی عظیم می آیم

وضویم از هوای خیابان است

و راه های تیره ی دود

و قبه های حوادث در امتداد زمان

به استجابت من هستند

و لاک ناخن من

برای گفتن تکبیر

قشر فاصله نیست

و من دعای معجزه می خوانم

دعای تغییر

برای خاک اسیری که مثل قلعه ی دین

فصول رابطه اش

به اصل های مشکل پیوسته است

و »او« ست که می داند

که پشت خسته ی ابر

به لحظه های ترد شکستن نیاز دارد

و دفع توطئه ی تخدیر

به لحظه های وحشی رود

و من که از قساوت نان می دانم

می دانم که فتح کامل نیست

و هیچ ذهن محاسب

هنوز نتوانسته است

هجای فاصله ی برگ را

زکینه ی پنهان باد بشمارد

و حرص یافتن مروارید

تمام سطح صدف را

به طرد عاطفه ی شن مجاز خواهد کرد.

درخت اَفرا

کج نیستند

این جماعت اَفرا

از بیم سایه

خم شده

سر بهم آورده

تکیه بهم داده اند

اَفرای تک

کز چارسو به نور رسیده

آرام و راست

بر پا ستاده

و پشتوانه ی تنهائی

بنیاد سربلندی اوست

اما جماعت اَفرا هم

کج نیستند

از بیم سایه

خم شده اند

از سایه عمارت و کاج

اینسان رمیده

درهم خمیده اند

در این خشوع

پروازشان به جانب نور است

این خم شدن

خم شدن مردانی نیست

که از مسیر بردن سکه

که از مسیر بردن رتبه

به انحنای دنائت می افتند

کج نیستند این جماعت اَفرا

کج شان مبین

این اهل معرفت

اهل کمال

دائم به سوی نور

قد می کشند

حتی

وقتی خمیده اند

رهرو تنها

در عصر ما

خرد

به رهروی تنها می ماند

مبهوت همهمه ی ماشین ها

خیابانی از شب

رانندگانی از تبار شتاب

در مسابقه ای پوچ

به سوی مقصد هیچ

چنان به سرعت می رانند

که جان خرد را

در معرض خطر نمی بینند

آنها به دامگاه تصادف می افتند

در بودن و نبودنشان

حرفی نیست

خرد

اسیر تصادف نمی شود

آنها که از کنار خرد

رد شدند

بی ملاحظه ی آن

با بوق و با شتاب

بهم رسیدند

امّا در مرگ غیر لازم

آنها بهم رسیدند

امّا در نابودی

ماشین آبی

در ایستگاه

ایستاده ایم

و ایستاده دماوند

در پیش چشم ما

و پرسشی به این سپیدی خاکستر پیوسته

می پیوندد

دیو دَدش همیشه حاضر

بند دگر کجاست

ما ایستاده ایم

در رهگذار دود

در خواری هنر

در ارجمندی جادو

و مغزهای مضطرب

اندام مار دوش را

تصویر می کنند

ما سال هاست منتظر مقصد هستیم

ما در کمین حرکت و ماشین

ما در تقاطع تاریخی خیابان ها

در امتداد کوروش

و در نهایت تخت جمشید

در این صف بلند زمان

کاوه های پیر

با ما

کنار ما

خمیازه می کشند

شاید که اسب تند فریدون

اسب پولاد

از آسمان به زیر بیاید

ما را به مقصدی برساند

ماشین آبی شمران

انگار

آمدنی نیست

بادبادکها

خورشید دارد غروب می کند

نشانی از بادبادکهای من در آسمان نیست

حالا که می توانم آنها را به همه ی شبهایم وارد کنم

حالا که در پاشنه ی کفشم رشد کرده ام

حالا که امضایی دارم

و می توانم تقاضای مهاجرت بنویسم

بادبادکهای من هرگز آن سوی غروب پرواز نکردند

وگرنه دستهای مرا با خود می بردند

وگرنه دستهایم با نخهای کشنده شان می رفت

همیشه صدایی بود که نمی گذاشت

که فرمان می داد

بیا پایین دختر

دم غروبی

از لب بوم

بیا پایین

بیا پایین

بیا پایین

پایین

پایین

پایین

استعفا

در شهر قدم می زنم در شهر

قدم زدنی بی مقصد در پیش

قدم زدنی بی بازگشت در خیال

قبل از ساعت 4 بعدازظهر

بعد از ساعت 8 صبح

وقت مال من است

من وقت دارم برای دست های تنبل قلوه سنگ جمع کنم

و ماه را که سال ها در صفحه ی دوّم کتاب جغرافی ام خفته است

به بیداری بازآورم

بیچاره معلّم ما گمان می کرد

اقیانوس ها و کوه هایند که میان مردم و سرزمین ها تفرقه

می اندازند

در راهروهای دراز همکارانم در جا زنان به هم می رسند

با آنها پنجره های بسته و هوای 20 تا 25 درجه را شریک بوده ام

همکارانم در جا زنان به هم می رسند و داوری می کنند

"او از این پس چطور زندگی خواهد کرد

بدون مرخصی سالانه

بدون قهوه ی ساعت ده صبح

بدون رئیس"

دارم به فصل ها برمی گردم

هنوز همان چهارتا هستند

علف ها هنوز از سبزینه شان می خورند

باد پر از گذر نیزه است

دیروز به سردردم قول داده بودم یکی دو تا آسپرین بخرم

هنوز وقت دارم

فردا بعدازظهر هم مال من است

سرشار از مکث های وقارآمیز شده ام

من که از رفتار تند گلوله ها نفرت دارم

مرئوس نفس

تا پرده های فاصله پایین است

پیمان ما بعید

دیدار ما متلاشی ست

هم قبله نیستیم

که قبله منظرجان باید باشد

که قبله منظره نیست

من از خروش آن کلام مطهر بیدارم

کز اوج می آید

و اوج می گیرد

و میوه اش همه فصل

خوراک سینه ی پاکان است

و شاخه های برومندش

شمشیروار

دنبال ذوالفقار

همواره آبروی شریران را

در زخم برده است

تو آن کلام خبیثی

که ریشه ات به سطح زمین می لغزد

راهی به رویش و رویاندن

راهی به ارتفاع

راهی به ماورا نداری

دهانت از درون دکه ی خماران

حرامکارتر است

توئی که در کشاکش افسون سود

زبان به صد دروغ درآمیزی

.. .

هشدار

هشدار

تا پشت میز وسوسه حیرانی

مرئوسی

اگرچه رئیسی

»نفس« آن مدیر سیه قدرتی ست

که در دوائر آوارگی

اذهان کور حریصان را می گرداند

و عاقبت

آن رنجوران را

همراه پست ترین پرونده

به بایگانی حرمان می راند

تا یاوران سیطره ی حق

هماره

شادمانه ببینند

فتح از تداوم شکستن نفس است.
Displaying 1 - 2 of 2 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.