Jump to ratings and reviews
Rate this book

کتاب صوتی دموکراسی علیه دولت

Rate this book
با شنیدن کلمه دموکراسی، همه به سوال‌هایی بی‌جواب می‌رسیم، سوال‌هایی که شاید دلیل و علت آن را ندانیم. «میگل ابنسور» در کتاب «دموکراسی علیه دولت» به پاسخ سوال‌هایی در این پیرامون می‌پردازد. در این اثر میگل ابنسور در پی این است که دموکراسی راستین که با عنوان شورشی از آن نام برده می‌شود را وصف کند. ابنسور پس از انتشار این کتاب مهم در جلساتی در انجمن بین‌‏المللی فلسفه در پاریس سخنرانی‌‏هایی درباره‌ی آن عرضه کرد. این‏که در عنوان فرعی کتاب “مارکس و لحظه‌ی ماکیاولین” آمده، اشاره‌‏ای به نتایج آن تفسیر مهم از اندیشه‌ی ماکیاولی و کاربرد آن در فهم اندیشه‌ی سیاسی مارکس جوان دارد. جالب توجه است که ابنسور، به عنوان مارکسیست انقلابی، بیشتر از آن‏که دیدگاه تفسیری آلتوسر و لفور را دنبال کند، توجهی به تفسیر پوکاک از اندیشه‌ی سیاسی ماکیاولی داشته و کوشش کرده است راه او را دنبال کند.

این کتاب صوتی را می توانید از سایت های آوانامه و آدیولیب دریافت کنید:
AvaNameh.com
AudioLib.ir

.

Audiobook

First published January 1, 1997

Loading...
Loading...

About the author

Miguel Abensour

74 books7 followers
Miguel Abensour was a French philosopher specializing in political philosophy.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
14 (41%)
4 stars
9 (26%)
3 stars
9 (26%)
2 stars
0 (0%)
1 star
2 (5%)
Displaying 1 - 7 of 7 reviews
Profile Image for Protester.
4 reviews
June 14, 2024
کتاب می‌خواد بگه دموکراسی با دولت دموکراتیک به دست نمی‌یاد بلکه از قضا با ناپدید شدن سلطه‌ی دولت، ‌حاصل میشه. این ناپدید شدن با آنارشیسم و از بین رفتن دولت هم زاویه داره و خودش حالت اتوپیایی داره که هر لحظه با نقد دائمی دولت قبلی و دولت حاکم می‌توان به اون نزدیکتر شد. کتاب می‌خواد تلاش کنه تفکر سیاسی مارکس مورد ارزیابی مجدد قرار بگیره. ابنسور سعی می‌کند به مدد خوانشی بدیع از آثار اولیه و همچنین آثار متاخر مارکس مفهومی به نام «دموکراسی شورشی» را مطرح کند که در مقابل فرمی کلی و عام به نام دولت قرار می‌گیرد. در این کتاب ترمِ "دموکراسی راستین" توسط کارل مارکس مطرح شده، "دموکراسی نااهلی" به وسیله‌ی کلود لوفور و "دموکراسی شورشی" توسط خود میگل ابنسور.

ماکیاولی: بنیانگذار نوعی فلسفه سیاسی مدرن بر مبنای معیارها و اصولی متمایز از فلسفه سیاسی کلاسیک، استقلال مفهوم دولت
شقاق آغازین امر اجتماعی از نظر ماکیاولین : میل بردگان به سلطه و میل عامه‌ی مردم به رهایی.
دموکراسی علیه دولت نه تنها علیه دولت رژیم کهن بلکه علیه دولتی خواهد بود که در جریان خود دوره‌ی انقلاب، در شرف تکوین هست.
لحظه‌ی ماکیاولین یعنی لحظه‌ی شورش برده علیه ارباب.
فروکاست یعنی امر سیاسی، جزیی از کل، صرفا امری خاص یا لحظه‌ای خاص باقی می‌ماند و نمی‌خواهد کلی مسلط بر جز گردد و یا اقدام به اتخاذ کارکرد یک اقتدار تعین‌بخش و یا شکلی سازمان‌دهی کند.
اگر چه از دید مارکس، همین لحظه برای امر سیاسی دارای خاص بودگی خواهد بود. امر سیاسی می‌تواند قلمروهای دیگر را آبیاری کند. به مجرد این که مردم بتوانند در قلمرو سیاسی، کلیت و آزادی نامتناهی بودنشان را تجربه کنند، این تجربه وحدت‌بخش و وجد آور، قابل تعمیم به تمامی قلمروهای غیر سیاسی خواهد بود. هر چه دموکراسی راستین بیشتر تحقق یابد، دولت ناپدیدتر می‌شود. ناپدید گشتن دولت، در مقام شکلی سازمان دهنده و ادعای مرجعیت و اقتداری را هم‌ارز با کل دانستن، می‌باشد.
دموکراسی با نهاد مشکی ندارد، آغوش خویش را به روی هر نهادی می‌گشاید که برای آن، امکان حیات خارج از شکل خفه کننده‌ی دولت، می‌دهد. قانون اساسی سال 1793 فرانسه، حتی حق شورش را برای مردم، محفوظ می‌دانست.
جامعه‌ی بدون یوتوپیا، دقیقا جامعه‌ای توتالیتر، جامعه‌ای گرفتار توهم حصول به کمال، خواهد بود.

نوشته‌ی سال 1842 مارکس، معطوف به رهایی امر سیاسی از سلطه‌ی امر الهیاتی، یوتوپیای دولت عقلانی را مطرح می‌کند. گویی مدرنیته با پرش از فراز مسیحیت، شروع به بیان مشکلی از پرسشگری می‌کند که خاص یونانیان باستان بوده است.
نوشته‌ی سال 1843 مارکس، نقد فلسفه حق هگل؛ معطوف به رهایی، تعیین کننده بودن قدرت قلمرو سیاسی زیر سوال می‌برد و قسمی پرسشگری مستمر از قلمرو سیاسی را مطرح می‌کند. در واقع علاقه بیش از حد او به قلمرو سیاسی، منجر به کشف جدیدی می‌شود که به جای از دست دادن علاقه، در قالب تقدس زدایی از دولت و بازیابی قدرت‌های انسانی ضایع شده در ملکوت سیاست، خود را نشان می‌دهد. این کشف شبه کوپرنیکی مرکز گرانش دولت را در نیرویی فعال بیرون از آن، در جامعه و خانواده می‌داند. بیش از آن که دست شستن از انقلاب سیاسی به نفع انقلاب اجتماعی باشد، فهم این موضوع خواهد بود که چگونه انقلاب سیاسی به شرط آگاهی شخصی منجر به انقلاب اجتماعی می‌شود.
مارکس عقیده دارد که بر خلاف هگل می‌بایست از سوژه‌ی واقعی یعنی دموس یا کل مردم آغاز و عینیت‌یابی آن را بررسی کرد. به عقیده‌ی او، قضایای هگل همان قدر مناسب ارگانیسم حیوانی است که در خور ارگانیسم سیاسی. ایده منطقی همه جا یکسان عمل می‌کند خواه طبیعت خواه دولت.


نوشته‌ی سال 1844 مارکس، ادای سهمی به فلسفه حق هگل، کمونیسم را راه حل تضاد میان انسان با انسان و انسان با طبیعت می‌داند. کمون اولیه همان جامعه فئودالیسم می‌باشد که با عبور از جامعه‌ی بورژوازی سرانجام به جامعه‌ی بدون طبقه‌ی کارگری می‌رسد. رهایی پرولتاریا، رهایی کل انسان‌ها خواهد بود. مشاهده می‌شود که کارگران جایگزین کل دموس و تولید، جایگزین مطبوعاتی می‌شوند که قرار بود مردم خود را در آن ببینند.
نوشته‌ی سال 1859 مارکس، مقدمه‌ای بر نقد اقتصاد سیاسی
نوشته‌ی سال 1871 مارکس، کتاب جنگ داخلی در فرانسه که به کمون پاریس 1871 اختصاص دارد، اذعان دارد که در عوض تصرف ماشین دولت، باید آن را در هم کوبید. تصرف موقتی این ساختار در راه غایت‌های انقلابی نه تنها بازنمایی‌کننده‌ی غنیمت اصلی انقلاب پرولتاریایی نیست بلکه حکم مرگ آن را دارد. دستاورد نمادین کمون 1871، انقلاب علیه خود دولت و لحظه‌ی جدایی قدرت از جامعه هست.

نوشته‌ی سال 1843 مارکس، حکم نقطه‌ی عطف را دارد، ما می‌توانیم به جای چسبیدن به نتیجه نهایی آن، همان طور که مارکس در سال 1859، دست به تجدید نظر زد، مستقل از تحلیل خود مارکس، مسیرمان را به سوی نتیجه‌گیری، مورد تجدید نظر قرار دهیم. چه بسا خود را در ارتباط با بعد دیگری از جستار سال 1843 بیابیم، بعدی که مارکس زمان نوشتن نقد اقتصاد سیاسی از یاد برده یا به کلی سرکوب کرده است. آن چه در آثار مارکس نهفته می‌ماند میلی است به حرکت ورای مفهومی از سیاست که طبق آن انسان‌ها، تنها زمانی به صورت قانونی و سیاسی با هم زندگی می‌کنند که برخی حق فرمان راندن و دیگران مجبور به اطاعت باشند. بر مبنای آن دموکراسی به هر عملی ارجاع داده می‌شود که بی‌درنگ و بلاواسطه حاکمیت مردم را به عرصه‌ی وجود می‌آورد. نقدهای ژرف گرایانه‌ی مارکس به سوسیالیسم یوتوپیایی خود به شکل گیری نوعی "روح یوتوپیایی نو" کمک کرد، روحی که در جستجوی مقاومت در برابر استحاله‌ی یوتوپیا از منفیت به ایجابیت بود.

چهار خصیصه دموکراسی راستین
1. نمی‌توان سیاست را به رابطه بنده و ارباب فرو کاست. مدل پادشاهی با دموکراسی سازگار نیست. جامعه بدون عنصر سیاسی، عملا جامعه حیوانی خواهد بود.
2. رابطه میان سوژه (موجودی آگاه که در حال تجربه و ادراک کردن هست) و ابژه (چیزی که در حال تجربه و ادراک شدن هست) در این ساختار، با دیگر ساختارهای دولت متفاوت هست. سوژه‌ای به نام انسان، خود ابژه و دولت، عینیت‌یابی انسان می‌شود. در دموکراسی هیچ لحظه‌ای اهمیتی جز آن چه سزاوار آن هست پیدا نمی‌کند در حالی که در اشکال دیگر دولت، لحظه سیاسی در معرض فروکاست قرار نمی‌گیرد و جایگاهی ویژه پیدا می‌کند. پادشاهی که باید یک جز باشد، ارزش کل را پیدا می‌کند.
3. هیچ زمان تاخیزی میان سوژه و عملش وجود ندارد. سدی در برابر هر گونه سقوط از عینیت‌یابی به از خود بیگانگی خواهد بود. لحظه‌ای که ساختار، بیان راستین اراده مردم نباشد، به جای عمل، توهم عمل خواهیم داشت. آفریدن در بندگی، آفرینندگان را به بند می‌کشد. در حالی که در آزادی هر عملی که در آن روح، از خود بیگانه شود، به جای شکلی از قید، به مدد خود تعین‌ بخشی، پشت سر گذاشته می‌شود.
4. دموکراسی هرگز اجازه‌ی وقوع قسمی در هم آمیختگی رازآلود را میان جز و کل، میان دولت و دموس را نمی‌دهد.

اگر توتالیتاریسم انسان را به شکلی سرکوب می‌کند که تبدیل به مجردی بدون پیوند با جامعه و تاریخ شود و با او مانند یک ماده، رفتار می‌کند، دموکراسی نااهلی عمل(پراکسیس) را از سلطه‌ی غایت و طرح واره‌ی فرجام گرایانه‌ی آن، از چنگ بنیاد(آرخه)ها آزاد می‌سازد. در پیش گرفتنِ سفری که راه آن از پیش شناخته شده نیست، با پرسشگری مدام از قلمروهای سیاسی و اجتماعی. اگر آنارشیسم مخالف هر نظمی هست دموکراسی نااهلی مخالف هر نظمی هست که محدود می‌کند، از این رو، این، آن همانی نخواهد بود. با وادار ساختن دموکراسی به پوشیدن جامه‌ی تنگ آنارشی، در عوض روشنی بخشیدن به چیزها، عملا آن را از قدرت مخاطره جویی که دارد محروم می‌کنیم.
Profile Image for Tad Tietze.
17 reviews116 followers
January 10, 2015
Interesting attempt at a reconstruction of Marx's early critique of politics and the state, but from an avowedly "heterodox" angle, trying to locate Marx within a quasi-Machiavellian framework. Unfortunately, the book suffers from trying to shoehorn too much of Marx's own development into this frame, and so unresolved tensions between Abensour's project and Marx's become obvious as the book proceeds. In the end Abensour tries to find a positive politics while having to acknowledge the overriding negativity of Marx's conception of politics. The social, therefore, gets lost in the rush.
60 reviews3 followers
February 10, 2022
دموکراسی نه شکلی از حکومت است که به الیگارشی اجازه دهد به نام مردم حاکمیت داشته باشد، نه شکلی از جامعه است که قدرت کالا آن را ساماندهی کند. دموکراسی کنشی است که بی وقفه انحصار حکومت های الیگارشیک بر زندگی عمومی و همگانی و چنگ اندازی ثروت بر زندگی ها را از بین می برد. دموکراسی توان بالقوه ای است که باید امروزه بیش از هر زمان دیگری بر ضد در هم آمیختگی این قدرت هایی که تنها و تنها تحت قانون سلطه هستند به مبارزه برخیزد.
ژاک رانسیر- نفرت از دموکراسی
این کتاب واقعا خوندنی هست!
59 reviews5 followers
May 30, 2023
As much as I disagree with the politics Abensour extracts from the early Marx, he does absolutely brilliant and stylish exegetical work in this book.
16 reviews
February 25, 2025
Très intéressant mais l’argumentation prend souvent tournure trop technique et trop histoire des idées
Displaying 1 - 7 of 7 reviews