تنگو کتابش را بیرون آورد و با صدایی واضح و قابل شنیدن شروع کرد و داستان را بهآرامی خواند و در این میان دو سه بار هم برای تجدید نفس توقف کرد. هر بار که خواندن را متوقف میکرد نگاهی به پدرش میانداخت اما هیچ واکنش متمایزی در صورت پدرش مشاهده نمیکرد. آیا از داستان لذت میبرد؟ نمیتوانست تشخیص بدهد. پس از به پایان رساندن داستان، پدرش پرسید: «این شهر گربهها تلویزیون هم داره؟» «داستان تو آلمان دههی سی نوشته شده. اون موقع هنوز تلویزیون نداشتن اما رادیو چرا.» پدرش که انگار با خودش حرف میزد پرسید: «گربهها شهر رو ساختن یا آدمها قبل از اینکه گربهها برای زندگی به اونجا بیان شهر رو ساخته بودن؟»
Haruki Murakami (村上春樹) is a Japanese writer. His novels, essays, and short stories have been best-sellers in Japan and internationally, with his work translated into 50 languages and having sold millions of copies outside Japan. He has received numerous awards for his work, including the Gunzo Prize for New Writers, the World Fantasy Award, the Tanizaki Prize, Yomiuri Prize for Literature, the Frank O'Connor International Short Story Award, the Noma Literary Prize, the Franz Kafka Prize, the Kiriyama Prize for Fiction, the Goodreads Choice Awards for Best Fiction, the Jerusalem Prize, and the Princess of Asturias Awards. Growing up in Ashiya, near Kobe before moving to Tokyo to attend Waseda University, he published his first novel Hear the Wind Sing (1979) after working as the owner of a small jazz bar for seven years. His notable works include the novels Norwegian Wood (1987), The Wind-Up Bird Chronicle (1994–95), Kafka on the Shore (2002) and 1Q84 (2009–10); the last was ranked as the best work of Japan's Heisei era (1989–2019) by the national newspaper Asahi Shimbun's survey of literary experts. His work spans genres including science fiction, fantasy, and crime fiction, and has become known for his use of magical realist elements. His official website cites Raymond Chandler, Kurt Vonnegut and Richard Brautigan as key inspirations to his work, while Murakami himself has named Kazuo Ishiguro, Cormac McCarthy and Dag Solstad as his favourite currently active writers. Murakami has also published five short story collections, including First Person Singular (2020), and non-fiction works including Underground (1997), an oral history of the Tokyo subway sarin attack, and What I Talk About When I Talk About Running (2007), a memoir about his experience as a long distance runner. His fiction has polarized literary critics and the reading public. He has sometimes been criticised by Japan's literary establishment as un-Japanese, leading to Murakami's recalling that he was a "black sheep in the Japanese literary world". Meanwhile, Murakami has been described by Gary Fisketjon, the editor of Murakami's collection The Elephant Vanishes (1993), as a "truly extraordinary writer", while Steven Poole of The Guardian praised Murakami as "among the world's greatest living novelists" for his oeuvre.
*زندگی عجیبه، نه؟ میتونی یک لحظه مدهوش چیزی بشی و حاضر باشی همه چیز را فدا کنی تا مال تو بشه اما وقتی زمان میگذره یا وقتی دیدگاهت کمی عوض میشه، یکدفعه از محو شدن اون درخشش یکّه میخوری و متعجب میشی که من به چی داشتم نگاه میکردم..
شهر گربهها داستانی کوتاه نوشتهی هاروکی موراکامی نویسندهی مشهور ژاپنی در مورد زندگیِ پسریست به نام تنگو. تنگو تصمیم به سفر با قطار جهت دیدن پدرش گرفته که بعد بازنشستگی به دلایلِ افسردگی و... در خانهی سالمندان زندگی میکنه. در سالن انتظار ایستگاه راهآهن به کودکیِ خودش فکر میکنه و اینکه از وقتی یادشه با پدرش تنهاست و پدرش هم بهش گفته مادرت بلافاصله بعد تولدت مرده اما تنگو خوب یادشه که وقتی یکسال و نیمه بود مادرش رو در حال سکس با مردی غریبه دیده و... برای همین با توجه به اینکه هیچ شباهت، علاقه و احساسی نسبت به پدرش نداره تو این فکره که آیا واقعا اون پدرشا یا اون مردی که با مادرش دیده بود پدر واقعیشه؟ سوار قطار که میشه، برای گذشتِ زمانِ سفر، شروع به خواندن یک کتاب(مجموعهای از داستانهای کوتاه) میکنه که یکی از حکایتهاش در مورد شهر گربههاست نوشتهی یک نویسندهی آلمانی. بالاخره سفر به پایان میرسه و به خانهی سالمندان میره. پدرش رو میبینه و ...
پ.ن: اولا تو برخی رویوها دیدم برخی از دوستان نوشتن این کتاب مجموعهای از ۵ داستان کوتاهه و چندنفر هم گفتن چه ربطی به گربه داشت و...، توجه کنید که این کتاب همین داستانه که رویوشو دارم مینویسم، اما گویا در ایران برخی ناشرها اومدن چندتا از داستانهای کوتاه موراکامی رو با همین عنوان منتشر کردن که قطعا این داستان یکی از داستانهای درون اون کتابه، اما نهایتا این کتاب با این نشری که زیرش رویو مینویسم با این مترجم و شابک یک داستان کوتاهه به نام شهر گربهها. اما در مورد کتاب باید بگم با یک روایتِ ملایم از زندگیِ روزمره شروع شد و کم کم اوج گرفت، نویسنده همونطور که انتظار داشتم معمایی در ذهن ایجاد کرد و چندتا کلید هم باز داخل کتاب گذاشت و در نهایت با باز گذاشتنِ انتهای کتاب، نتیجهگیری رو پای خلاقیت و ذهن خواننده گذاشت. من طبق عادت بعد خواندن یک رمان چند داستان کوتاه میخونم که کم کم از فضای اون رمان خارج بشم، اینبار قبل این داستان شاهکار خود موراکامی یعنی کافکا در ساحل رو خوانده بودم، به هیچوجه نمیتونم و نمیخوام یه داستان کوتاه رو با رمان اونهم یک شاهکار یا بهتره بگم بهترین رمانی که تا به امروز خوندم مقایسه کنم اما به عنوان یک داستان کوتاه دوستش داشتم و همونطوری بود که فکرشو میکردم اما نه در حدی که بهش ۵ ستاره بدم.
سه بار تا حالا خوندمش . موراکامی نیاز به تعریف نداره . قشنگ ترین داستانش اخرین داستان کتاب یعنی داستان دیروز هست . شد چهار بار .... اون چند پاراگراف آخر داستان دیروز انگار براساس زندگی خودم نوشته شده . 😭😅 . از اولین باری که خوندمش تا حالا که برای چهارمین بار میخونمش همین حس رو داشتم ....
داستانهای موراکامی جادوییاند. ابتدا روایتی از روزمرگیاند، با لحنی بهنظر بیتفاوت. و بعد روایتگر اتفاقی عجیب میشوند که میدانی رخدادنی و منطقی نیست اما در کلام موراکامی، دست کم برای من، باورکردنی میشوند. مثلاً وقتی میگوید «شهر گربهها»، من فکر نمیکنم «داستان است و بیا فرض کن شهری بوده که گربهها در آن میزیستند». بلکه من ناخواسته میپذیرم چنین شهری بوده و تا انتهای داستان منتظر میمانم موراکامی برایم بگوید حالا چطور ممکن است چنین چیزی؟
از پنج داستان این کتاب، «کینو»، «دیروز» و «سامسای عاشق» را پیشتر در کتابهایی مجزا از مترجمهایی دیگر خوانده بودم. این بار به نظرم متفاوتتر و بهتر آمدند: نمیدانم به خاطر گذر زمان و مخدوش شدن خاطره و حافظهام بود یا برگردانِ بهترش.
این کتاب یه داستان کوتاهه که گویا برخی ناشرها با چندتا داستان کوتاه دیگر مجموعهطور چاپش کردن و من این گزینهی دوم رو دارم. برای همین نمیدونم اینجا باید بگم یا توی reviewم برای اون کتاب یا چی. :))) ولی کلا هرقدر داستانهای موراکامی جالبه، برای من اندازهی بقیه هیجان نداره و نمیدونم چرا. به نظرم خوبه فقط و نه فوقالعاده. برای این داستان هم نمرهی ۳.۵ بهتره.
আহামরি না, তবে এড়িয়ে যাওয়ার মতোও নয়। বিশেষত শৈশবের স্মৃতি লালন করা দুঃখগুলো বেশি বুঝি বলেই এই ধরনের লেখা আমাকে খুব কষ্ট দেয়। এই গল্পের ভেতরেই আরেকটি খুব সুন্দর গল্প আছে বিড়ালদের শহর নিয়ে। বেশিরভাগ মানুষ সারাজীবন কেবল অন্যের শূন্যতাই ভরাট করে কাটিয়ে দেয়– এই গভীর জীবনবোধ আবেগাহত করে।
یه مجموعه داستان شامل داستان های :شهر گربه ها، شهرزاد،سامسای عاشق،کینو، و دیروز چندان مورد قبول واقع نشد.توقع بیشتری داشتم. احتمال داره به خاطر این باشه که تصمیم گرفتم موراکامی بشه یکی از نویسنده های مورد علاقه م دلم میخواست روند خوندن کتاب هاش شبیه صعود به قله باشه تا برسه به کافکا در کرانه خوندن این یکی به عنوان سومین کتابی که ازش خوندم شبیه استراحت توی یه دره ی کم عمق میانه های راه صعود به قله بود. داستانای شهر گربه ها و شهرزاد رو بیشتر دوست داشتم
زندگی عجیبه، نه؟ میتونی یه لحظه مدهوش چیزی بشی و حاضر باشی همه چیز رو فدا کنی تا مال تو بشه اما وقتی زمان میگذره یا وقتی دیدگاهت کمی عوض میشه ،یکدفعه از محو شدن اون درخشش یکه میخوری و متعجب میشی که من به چی داشتم نگاه میکردم؟!
داستان اول: ایده جذابی داشت. موراکامی خدای دنیاهای موازی توی این کتاب خیلی قشنگ اون چیزی که توی ذهنش بود رو به نمایش گذاشت. (شهر گربهها) داستان دوم: عجیب منو یاد فیلم انگل انداخت و فضای جالب و موهومی داشت که خوشم اومد. فرق عشق و هوس و درگیر یک عادت شدن چیزی بود که توی داستان قشنگ دیده میشد. (شهرزاد) داستان سوم: اگه مسخ، داستان کافکا رو خونده باشید؛ با شنیدن نام سامسا خودبهخود میفهمید جریان چیه. استفاده هوشمندانه موراکامی از داستان کافکا و وارد کردن ریشه های عاشقانه توی داستان باعث شد اینو از تمام داستان های دیگه کتاب بیشتر دوست داشته باشم:")) داستان چهارم و پنجم هم داستان های جالبی بودن که شاید بهتر باشه دوبار خونده بشن، یکم گیج کننده و عجیب
این خیلی زشته که من هنوز هم با اسم کتابها گول میخورم. چون برخلاف اسمش ربط زیادی به گربهها نداشت. :))) پنج تا داستان بود و خیلی روون و دوستداشتنی بودن و باهاشون ارتباط برقرار کردم. البته یه مقدار سر داستان آخر حرص خوردم چون شخصیت اصلی منو یاد خودم میانداخت. در ضمن من تازه شروع کردم موراکامی میخونم و هنوز به کتابهای اصلیش نرسیدم ولی نکتهی جالبی که متوجه شدم اینه که موراکامی به طرز عجیبی میتونه موضوعهای ساده و معمولی رو هیجانانگیز و جادویی کنه و باید هر لحظه منتظر یه اتفاق غیرعادی باشی. تا این جا که به شدت شیفتهی قلمش شدم.
پ.ن. این مدت خیلی تو خوندن تنبل شدم و کند پیش میرم. و هنوز چهل درصد از چالش امسالم باقی مونده. یعنی موفق میشم تا آخر سال کاملش کنم؟ خواهیم دید.
شبیه یه سفر کوتاه بود این کتاب. شب خسته بودم و دلم نمیخواست به کارام برسم، گفتم سوار قطار بشم بلکه مقصد نداشتن شگفتی داشته باشه.
پ.ن. من ترجمه محمدصادق رئیسی رو خوندم. تو نسخهای که خوندم فقط یک داستان با همین نام بود. اما مثل اینکه این نسخهای که نشر نون چاپ کرده چند داستان هست.
پنج داستان کوتاه از موراکامی که هر کدام به شیوه خودشون جذبت میکنن، به فکر فرو می برنت و باعث میشن تو افکار خودت گم بشی. هر داستان یک یا چند ابهام قشنگ داره که میتونید با برداشت خودتون تو ذهنتون بهش معنا بدید. و به این ترتیب برداشت هر شخص از هر کدوم از این داستانها منحصر به فرد میشه.
تنها دلیلی که چهار ستاره بهش ندادم ترجمه و سانسورها بود که من چند بار از دل داستان بیرون کشید. یه روزی حتما نسخه انگلیسیش میخونم.
من داستان کوتاه دوست ندارم اما این کتابو دوست داشتم و علی رغم کوتاه بودن با داستانهاش ارتباط برقرار کردم نکته جالب برام اینه که با کتابهای ژاپنی که این مدت خوندم به خوبی تونستم ارتباط برقرار کنم، برعکس بعضی فرهنگها که خیلی برام غریبه هستن انگار این فرهنگ برام چیزای آشنای زیادی داره زندگی متریالیستی مدرن شهری درمنار بیسی از شهود و فرهنگ شرق توصیفش سخته اما حس عجیب آشناییه
این اولین کتابی بود که از موراکامی خوندم و خب سطح انتظارم با توجه به تعریفایی که ازش شنیده بودم خیلی بالاتر بود. شایدم کتاب درستی رو برای شروع انتخاب نکردم. بهرحال. داستان ها هرکدوم یه جورین که تا ذهن آدم رو تا اوج میبرن و یهو مثل پری که از ارتفاع زیاد داره میفته پایین، یواش یواش تموم میشه، بدون اینکه داستان پایان مشخصی داشته باشه. قلم موراکامی دلپذیر بود و این ترکیب جالب واقعیت و خیال برام جالب بود اما نمیتونم به چشم یک سری داستان کوتاه خیلی خوب بهشون نگاه کنم. هیچکدومشون آنچنان مورد علاقه ی من نبودن. ای کاش داستان شهر گربه ها کمی بیشتر ادامه پیدا میکرد و ادم رو توی این گنگی نمیذاشت:))
مثل همه ی دیگر داستان های کوتاه موراکامی پر از شخصیت ها و فضاهای جالب و قصه های جالب تر که گاهی وقتا همذات پنداری عجیبی باهاشون میکنی❤️ 99/1/22
زندگی عجیبه نه؟ می تونی یه ِلحظه مدهوش چیزی بشی و حاضر باشی همه چیز رو ّفدا کنی تا مال تو بشه اما وقتی زمان می گذره یا وقتی دیدگاهت کمی عوض می شه، یکدفعه از محو شدن اون ّدرخشش یکه می خوری و متعجب می شی که من به چی داشتم نگاه می کردم؟ (از متن کتاب) اما وقتی برمیگردم و به بیست سالگیم نگاه میکنم بیشترین چیزی که به یاد می آورم تنهای ی است. دوست دختری نداشتم که تنم را، روحم را گرما بخشد و دوستی نبود که بتوانم برایش درد دل کنم. نه سرنخی از آنچه باید امروز انجام بدهم، نه چشم اندازی به فردا. بیشتر اوقات، درون خودم پنهان می شدم. دور از چشم دیگران. گهگاه می شد که هفته ای را بدون ردوبدل کردن کلامی با دیگران سر کنم. و این نوع زندگی به مدت یک سال ادامه داشت. یک سال دراز دراز. اینکه آیا این دورهی یک ساله در حکم زمستان ارزشمندی بود که حلقه های رشد وجودی ام را تنگ هم پیچیده باشد، واقعا نمی دانم. آن زمان، این احساس را داشتم که من هم هر شب از پنجره ی کابینم به ماه یخی زل میزنم، ماه یخی شفافی که بیست سانت ضخامت داشت. اما من ماه را به تنهایی تماشا میکردم. ناتوان از قسمت کردن زیبایی سردش با انسانی دیگر. (از متن کتاب) آخرین کتاب بیست سالگی من🌼
This entire review has been hidden because of spoilers.
این کتاب اولین کتابی بود که از موراکامی میخوندم. و عاشق داستان هاش شدم فضای تک تک داستان ها بی اندازه متفاوت و خاص بود که البته فکر کنم ویژگی قلم موراکامی خاص بودنشه. هر داستان این کتاب ارزش چندین بار خوندن رو داره.
محتوا و داستان ۵ از ۵ ترجمه ۵- از ۵ من نمیدونم چرا مترجم(فرزین فرزام) اینقدر اصرار به استفاده از کلمات سخت و ناملموس داره؛ طوری که کاملا حس و حال داستانهای موراکامی رو خراب کرده و ترجمه یک فاصلهٔ بسیار زیادی از قلم موراکامی داره. دربارهٔ ترجمه این کتاب-اگر از سانسورها فاکتور بگیریم چون همهٔ نوشتههای این نویسنده سانسور میشن توی ایران- به قدری متفاوت هست از متن اصلی که ما بیشتر شاهد قلم مترجم هستیم بجای قلم خود نویسنده :)
آقای فرزین فرزام، سرهنویسی تا حد مناسبی قابل تحمل هست نه اینکه بجای "عادت ماهانه" از عبارت "دَشتان" استفاده کنید. این یک امر طبیعی در بدن بانوان هست و حتی نگارش این کلمه هم هیچ ایرادی نداره و نهتنها از معادل درستی استفاده نکردید، بلکه با استفاده از این کلمه، از فضای اصلی داستان های موراکامی دور شدید. و کاش مشکل همین یک کلمه بود. در خیلی از قسمتهای کتاب میتونیم کلمههایی ببینیم که بهطور ناشیانهای استفاده شدن. مثل: «شلتاق» یا جملهٔ «نفی جسورانهی هر شاکلهی نظاممند» من مطمئنم که حتی هاروکی موراکامی معادل ژاپنی این جمله و کلمات رو بلد نیست چه برسه به اینکه چنین چیزهایی رو بکار ببره در نوشتههاش.
نمره واقعی ۳.۵ دوستش داشتم. مخصوصا دو داستان آخرش. همزمان هم فکر میکنم انقدر نمادگذاری زیاد داشت (به سبک همیشهٔ موراکامی) شاید یه جاهایی رو کامل نفهمیدم/حس نکردم. از داستان دیروز تیکه کوچیک آخرشو اینجا میارم: "اما وقتی برمیگردم و به بیست سالگیام نگاه میکنم بیشترین چیزی که به یاد میآورم تنهایی است. نه سرنخی از آنچه باید امروز انجام دهم، نه چشماندازی به فردا. بیشتر اوقات، درونم خودم پنهان میشدم. دور از چشم دیگران. گهگاه میشد که هفتهای را بدون رد و بدل کردن کلامی با دیگران سر کنم. و این نوع زندگی به مدت یک سال ادامه داشت. یک سال دراز دراز. اینکه آیا این دورهی یک ساله در حکم زمستان ارزشمندی بود که حلقههای رشد وجودیام را تنگ هم پیچیده باشد، واقعا نمیدانم. آن زمان، این احساس را داشتم که من هم هر شب از پنجرهی کابینم به ماه یخی زل میزنم، ماه یخی شفافی که بیست سانت زخامت داشت. اما من ماه راه به تنهایی تماشا میکردم. ناتوان از قسمت کردن زیبایی سردش با انسانی دیگر."
این دومین کتابی بود که از موراکامی خوندم ( اولیش "بعد از زلزله" بود و هر دو مجموعه داستان کوتاه) و بر خلاف کتاب قبلی که انتظارم رو از نام و آوازهی موراکامی برآورده نکرد (که حس میکنم ترجمهی نه چندان خوب هم درش دخیل بود)، از خوندن این کتاب به شدت لذت بردم. پنج داستان کوتاه که یکی از یکی بهتر بودند و بسیار روان و بسیار خوشخوان. برام شگفتانگیزه که موراکامی چه استادانه خیال رو در واقعیت جا میده. فکر میکنم تو این داستانها جاهای از وجود شخصیتها لمس میشن که نمیشه مشابهش رو هر جایی پیدا کرد. واقعا از شکل برخورد موراکامی با شخصیتها و نشون دادن ارتباطات انسانیشون به وجد اومدم. حتما و قطعا خوندن این کتاب رو توصیه میکنم و در آخر اضافه کنم لعنت بر پدر و مادر سانسور کننده.
هاروکی موراکامی نویسنده بینظریه! داستان هاش جذابن. این مجموعه شامل ۵ داستان کوتاه بود که به عنوان داستان کوتاه خیلی عالی بودن،اما از نظر من بینظیر هم نبودن...انتظار پایان های بهتری رو برای این داستان ها داشتم...وقتی این کتاب رو میخونید،بیشتر باید به اتفاقاتی که میوفته توجه کنید تا پیام داستان رو بفهمید.