به نسبت سایر گلستان هایی که دیده ام این کتاب در مجموع مناسب تر بود. از حیث ویرایش، سبکی کتاب، فونت و ... توضیحات ابیات و متن ها تقریبا به حد کافی و نه بیشتر یا کمتر است، هرچند شاید معنی برخی کلمات میتوانست بیشتر ذکر شود. در خصوص خود گلستان اول از همه صرف اینکه متنی میخواندم که حدود 800 سال پیش نوشته شده و معنایش را میفهمیدم و میتوانستم پیش بروم لذت بخش بود. ثانیا با آنکه انتظار حکایات نغز بیشتری داشتم اما برخی جاها سعدی کلمات را آنقدر هنرمندانه کنار هم مرتب میکند که کاملا متوجهت میکند نثر زیبا نوشتن چه هنری است! از نثرهای زیبایش گاه بیشتر از اشعار خوبش لذت میبرم. از حیث پیام های سعدی در گلستان به نظرم برخی از گفته هایش نادرست یا حداقل در زمان کنونی نادرست است مانند نگاهی که به زنان دارد. برخی پیام هایش اما ابدی. برخی از آن ها مانند قناعت که سعدی هم در بوستان هم گلستان یک فصل جدا را به آن اختصاص داده به گمانم از مهم ترین فضایل فراموش شده روزگار ماست. نکته جالب در خصوص تقریبا تمام ابیات عاشقانه سعدی این بود که همه شان عشق مرد به مرد یا پسر بودند تا آنجا که من متوجه شدم. نکته آخر در باب خواندن گلستان و شاید آثار قدمایی مانند سعدی این است که به نظرم بهتر است خواننده پیش از اینکه به سراغ آن ها برود تا کامل آن را بخواند کمی دایره واژگان خودش را به گونه ای گسترش دهد وگرنه از مراجعه مداوم به معنی کلمات و ابیات احتمالا آزرده می گردد.
برخی از قسمت های کتاب که بسیار ازشان لذت بردم: بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست بس جان به لب آمد که بر او کس نگریست
آن شنیدستی که در اقصای غور بارسالاری بیفتاد از ستور؟ گفت چشم تنگ دنیادوست را یا قناعت پر کند یا خاک گور
یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم به کویی و نظر با رویی، در تموزی که حرورش دهان بخوشانیدی و سمومش مغز استخوان بجوشانیدی. از ضعف بشریت تاب آفتاب هجیر نیاوردم و التجا به سایهٔ دیواری کردم، مترقب که کسی حر تموز از من به برد آبی فرو نشاند که همی ناگاه از ظلمت دهلیز خانهای روشنی بتافت، یعنی جمالی که زبان فصاحت از بیان صباحت او عاجز آید، چنان که در شب تاری صبح بر آید یا آب حیات از ظلمات به در آید، قدحی برفاب بر دست و شکر در آن ریخته و به عرق بر آمیخته، ندانم به گلابش مطیّب کرده بود یا قطرهای چند از گل رویش در آن چکیده. فی الجمله شراب از دست نگارینش بر گرفتم و بخوردم و عمر از سر گرفتم
خرم آن فرخنده طالع را که چشم برچنین روی اوفتد هر بامداد مست می بیدار گردد نیم شب مست ساقی روز محشر بامداد
بامدادان که خاطر باز آمدن بر رای نشستن غالب آمد، دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل و ضَیْمران فراهم آورده و رغبت شهر کرده. گفتم: گل بستان را چنان که دانی بقایی و عهد گلستان را وفایی نباشد و حکما گفتهاند: هر چه نپاید دلبستگی را نشاید. گفتا: طریق چیست؟ گفتم: برای نُزهت ناظران و فُسحت حاضران، کتاب گلستان توانم تصنیف کردن که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عَیش ربیعش را به طَیش خریف مبدل نکند.
به چه کار آیدت ز گل طبقی؟ از گلستان من ببر ورقی
گل همین پنج روز و شَش باشد وین گلستان همیشه خوش باشد
شیخ مصلحالدین سعدی ارواحنا فدا میفرماید: به چه کار آیدت ز گُل طَبَقی از گلستانِ من ببَر ورقی گُل همین پنج روز و شش باشد وین گلستان همیشه خوش باشد کتاب نثری آهنگین دارد؛ آمیخته با نظم؛ که در هشت باب نوشته شده: در سیرت پادشاهان، در اخلاق درویشان، در فضیلت قناعت، در فواید خاموشی، در عشق و جوانی، در ضعف و پیری، در تاثیر تربیت، در آداب صحبت؛ این اثر گرانبها شامل داستانهای کوتاه و پند و اندرزهای اخلاقی، و یکی از تاثیرگذارترین کتابهای نثر در ادبیات فارسی میباشد.