من از ٢ جنبه سبک و محتوی در مورد کتاب اظهار نظر میکنم.
الف - سبک :
از نظر سبک,من از کتاب بدم نیومد. این سبک ادبی با روایات های موازی وحرکت مداوم درزمان و مکا ن به تنهایی بد که نه ,گاه خیلی هم جذاب میشود ,مثل کتاب هایی که در همین گروه خواندیم مثل گفتگو در کاتدرال,و پوست انداختن. سبک معمول دولت آبادی یک سبک کلاسیک و قصه گوی خطی است آنهم بیشتر در فضاهایی روستایی, یک رئالیسم روستایی که دولت آبادی در ترسیم آن استاد است. در این کتاب کاملا وارد تجربه جدیدی شده است,شاید در فرم تجربه نتیجه پر بیراه هم نشده ,اما خوب مقایسه نا خود آگاه آن با نمونه های برجسته این سبک که چند تاشو اسم بردم ,نشان میدهد که دولت آبادی در این سبک تبحر کافی ندارد. (من هنوز در میان نویسنده های ایرانی نمونه موفقی از این سبک را ندیده ام, کسی میشناسد؟).به نظر من هر نویسنده حق تجربه های جدید دارد و انتظار اینکه در همه تجربه ها وسبک ها به یک اندازه خوب باشد غیر منطقی است.
البته من تخصص ادبیاتی ندارم ,اما به عنوان یک خواننده غیر حرفه ی به نظرم آمد یک اشکال فرمی کتاب این بود که یکدست نبود و نتوانسته بود از وابستگی به سبک رئالیسم خودش یکسر جدا بشود. . در جاهایی در وسط این فرم , یکهو نزدیک میشود به فرم رئالیسم و شروع به داستان سرایی و بیان و توصیف سابقه افراد میکند . این حالت در نیمه دوم کتاب جایی که به جریانات داخل خانه "مها "میپردازد بیشتر است. اگر به همان سبکی که ما خیلی مبهم با خود قیس یا دوست پاریس نشینش آشنا شده ایم, با افراد خانه مها هم همینطو مبهم و از خلال فلاش بک های حسی نه توضیحی آشنا میشدیم ,یکدستی و جذابیت بیشتری پید ا میکرد .
رابطه قیس و سایه / پیرمردی که در پارک میبیند به نظرم خوب از کار در آمده و ما از لابلای گفته ها و در طول کتاب میفهمیم که این سایه و یا خود قیس است. و آن نوشته ها هم نوشته های خود قیس است.جایی که در کافه پشت همان میز مینشیند و روی کاغذی را که یک بار همانجا نوشته, اینبار همانجا میخواند ,جالب و جذاب ازکاردر آمده بود.یا گفتگوهای درونی قیس و حرکت مدا م مابین قیس درونی و قیس بیرونی جذاب بود.
ایده قتل "مها "در ذهن به عنوان انتقام گیری از یک عشق هم در همین قالب جالب بودو تضاد و کشمکش آن تمنای درونی و آن تنفرذهنی زیبا بیان شده بود.
زبان ادبی دولت آبادی هم که خوب ویژه خودش است,شاعرانه , زیبا باترکیبات باز زیبای دست ساز خودش ,اما تا حدی هم کشدار و پر از توصیفاتی که گاه به جز "حظ ادبیاتی خالص" ,کاربرد چندانی در روشن کردن و مفهومی کردن متن ندارد.
ب -محتوی :
بیشترین مشکل من با کتاب در این قسمت بود.
١-داستان حقیقتا نپخته بود ,ایده تکراری عشق یک مرد میانسال به یک دختر جوان(نوجوان؟!) چیز جدیدی نیست و در ادبیا ت ما خیلی زیاد دیده میشود, اما اینکه بخواهیم از توی این همچین کلیشه ای ,یک رابطه عمیق فکری و روحی در بیاریم خیلی نچسب بود !
قیس را ما به عنوان فردی درون گرا و صاحب فکر میشناسیم در کتاب, ولی هیچ مبنای قابل هضمی برای یک عشق آتشین به دختر ١٧ ساله نمی یابیم. اینکه در فرم رئال این جوانی و زیبایی جسمی و ظاهری دختر است که مرد را جذب کرده, قابل فهم می آید, اما کتاب به کرات تاکید میکند که ,نه این نیست, چیزی فراتر است.اما ما نمیفهمیم چطور و چرا چیزی فراتر است؟ این خو یشا وندی روحی از کجا می آید ؟مبنای آن چیست؟ چه چیز این دختر به جز زیبایی ظاهرش با دو خواهر سطحی و برادر لمپن این خانه متفاوت است؟
آیا ارتباط عاطفی دختر با پدرش که سیا سی سابق است, میخواهد نشان بدهد که دختر به گرایش فکری پدر هم نزدیک است؟ هیچ علامتی نمیبینیم از این, حتی کوچکترین کلام !
عشق قیس و مها برای من بسیار سطحی و خام آمد و سرنو شت نهایی این عشق هم اصلا برایم عجیب نبود. همان کلیشه همیشگی :,دختر جوان است, زیبا است واطرافیان به او فشار می آورند که از این سرمایه جوانی و زیبایی برای معامله بهتر ودیر پا تری استفاده کند. کلیشه خیلی پیش پا افتاده و تکراری است, نیاز به اسم قیس و کنایه زدن به قیس های تاریخ که مجنون و لیلی را آفریدند ندارد.
٣-ربط اسم کتاب را به داستان نفهمیدم.سلوک عشق بود ؟ که با آخر آن نمیخورد .سلوک رهایی از عشق بود ؟ سلوکی در نوستالژی های قیس در قالب تداعی های ذهنیش بود؟
همینطور اسم قیس را برای زمان داستان نامناسب دیدم . اشارات متعدد به دو قیس تاریخی (توضیحی در پا نوشت ها دادم),میگوید که منظورنماد گونگی قیس از یک عشق شرقی در طول تاریخ است .قیس نماینده مردان عاشق این سرزمین در همه تاریخ است,اما این با نحوه پرداخت و زمان داستان (سال ٧٧) نمیخورد,میشد اسم قهرمان اسم باور پذیر تری باشد و مها او را قیس بنامد ,نه اینکه اسم واقعیش قیس باشد.
٤-توصیفات داستانی و رئال کتاب بافت قدیمی دارد,با زمان داستان تناسبی ندارد,یک جوری انگار به سن و سال خود دولت آبادی بیشتر میخورد تا زمان بیرونی داستان. من حتی وقتی که صحنه های داخل ماشین را میخواندم ,نمیدانم چرا نا خود آگاه ذهنم تصویر ماشین های قدمی دهه ٤٠ را میساخت, مثل فیلمها ی دهه ٤٠ و ٥٠. همین حالت در بازسازی ذهنی خانه مها داشتم و حتی کافه و گورستان پاریس با آن بارانی بلند وچمدان کهنه .اصلا نمیتونستم از توصیف های کتاب یک تصویر ذهنی متناسب سالهای ٧٧ بسازم .کتاب بی تردید نوشته مردی کهنسال با سلیقه ای مانده در زمان است. متاسفانه بوی کهنسالی , قدیمی بودن ( و نه قدمت ) , کهنگی ,خستگی ,نا امیدی و یاس از لابلای داستان استشمام میشود .چیزی که اصلا دوست نداشتم.
من یاد فیلم های کیمیایی افتادم,فیلمسازی که بی توجه به زمان , المان های مورد علاقه خودش را دارد و آنها را مدام به کار میبرد.مهم هم نیست که این المان ها کاربرد عملی خودشا ن را از دست داده اند ودرکنار المان های امروزی نچسب میشوند . وقتی سالها پیش ,قهرمان کیمیایی درفضای سال ٧٠ , زخمی چاقو ,سوار بر اسب وسط خیابان طالقانی تهران, روبروی تابلوی سینما عصر جدید(فیلم رد پای گرگ ) ظاهرشد,من نشسته در سالن همان سینماکه بر پرده تصویر می شد ,نمیدانستم بخندم یا گریه کنم .اما اینرا حس میکردم که کیمیایی برایش مهم نیست که این خنده دا ر بیاد,او از المان انتقام, عشق قدیمی, ناروی رفیق,مردانگی در قالب زخم خورده نارفیق .. لذت میبرد, بالاتر از لذت ,این اصلا هویتش است .
در مورد دولت آبادی هم به نظر من همینجور است. المان مرد عاشق ,پدر مقتدر ولی مظلوم واقع شده ,توده ایی سابق و مانده در دهه ٢٠ با اخبا ر صدای مسکو,گله خاله زنک های دل به هم زن , معشوق بالابلند و خوش خلق و نرم رفتار در کنتراست با دخترهای زشت ,ترشیده و عقده ای , صحنه حمام عمومی با فضای بخار آلود و پچ پچ های فتنه ساز ,...اینها المانهای مورد علاقه و هویت ساز دولت آبادی هستند .کاری هم ندارد که در سال ٧٧ دیگر دخترها دسته جمعی نمیروند حمام , خون حیض شان را نمی ریزند قاطی موی و چرک کف حمام , رادیو مسکو بردش را از دست داده ,عشاق دیگر ده سال فقط با تماس سر انگشت هاشان احساسشان را زنده نگاه نمیدارند, وخیلی از چیز های دیگر. اینها را دوست دارد و به کار میبرد ,حال چه در دهی در جنوب خراسان در ده ٢٠, چه در تهران و پاریس سال ٧٧. ما هم نمیدانیم بخندیم یا گریه کنیم از این نوستالژی پیرمرد ادبیاتمان !
خودش در مصاحبه ای گفته که سنمار را بیشتر از همه دوست دارد!!من کاملا اینرا میتوانم باور کنم, چون به جز همین دوست داشتن خود نویسنده ,من هیچ منطق کاربردی دیگری برای وجود این آدم پیدا نمیکنم در کتاب.نبودن و نبودن این آدم- و همینطور شاید کل خانواده مها - به نظر من هیچ لطمه ای به داستان نمیزند و همین بیخودی بودن خیلی آزار دهنده است .من آن را فقط در قالب همان نکته که توضیح دادم ,درک میکنم, چیز هایی که دولت آبادی " دوست دارد", توی چمدان نوستالژی هایش هست و هر جایی اطراق کند ,در هرفضای زمانی و مکانی ,آن ها را در می آورد و میچیند روی تاقچه,اگر تاقچه نبود ,روی میز کنسول یا حتی میز فانتزی دهه ٩٠!!!
٥-جای فریبا را خیلی خالی دیدم که ببیند زن ستیزی در قلم نویسنده ایرانی چه میکند!!!!!!
صحنه های توصیف حمام واقعا چندش آور بود .آن تاکید تحقیر کننده به "خون و کهنه حیض "جدا هم چندش آور بود و هم بسیار بسیار تاسف آور که نویسنده- مثلا زمانی روشنفکر این فرهنگ, این پدیده فیزیولوژی بدن زن را به شکل یک امر کثیف, نماد حقارت وبه شکل این چنینی برای توصیف حقارت و سطحی بودن زن های دا ستانش به کار ببرد. واقعا متاسف شدم .
,تاکید چندین باره بر کلیشه "زشتی و ترشیدگی" در قالب خواهران مها هم بشدت زننده بود برای من .من کلیدر را تمام نکردم ,اما یادم است که همین نگاه را در رابطه با مقایسه مارال و زیور هم همان زمان خیلی زد توی ذوقم. زنهای دولت آبادی دو دسته اند یا زیبا و بلند بالا که مرد میتواند عاشقشان بشود یا ترشیده, زشت, و عقده ای.از این فراتر هم نمیرود. نویسنده شاخص یک مملکت ,با خروار خروار ادعا این نگاه سخیف را به زن در همه داستان هایش دارد و من هیچ کجا هم ندیدیم که کسی به این نگاه بتازد و انتقاد کند.
٥-قیس داستان ,شخصیت دوست داشتنی نداشت برای من ,درونگرا و بیشتر بافنده ذهن .فکرش را نمی فهمیم که چه هست, چگونگی عشقش را نمیفهمیم که چه هست,منفعل در عشق است ,مصرف کننده در عشق است ,و در نهایت هم که شکست میخورد ,این عشق تنفر عمیقی را در او بیدار میکند که به شکل بسیار خشنی در ذهن قیس بروز میکند.این که قتل معشوق بیوفا فقط در ذهن بود, به نظرم مزیتی نیست, در نظر من قیس قاتل است چون در ذهن قادر به قتل است.عشق مجنون آور در چنین آدمی باور پذیر نیست برای من. من کینه و نفرت را عمیق تراز عشق میبینم در این آدم. ده سال عشق مجنون وارهم نتوانسته به روح و قلب این آدم لطافت و بخششی بدهد .
٦-فضای داستان در کل تلخ و سیاه است, آرمان های" سنمار" توهم از کار در آمده , مردم ناسپاس قهرمان هاشان هستند , پسر ناسپاس پدر است و حرمتی نگاه نمیدارد , پدر روزه سکوت گرفته است در خانه , مادر شبح بیفایده ای است ,دختر ها ترشیده و عقده ای ا ند, عشق مها و قیس توهم از کار در می آید, قیس راه خانه دوست اش را گم کرده , میزبان قیس دیر کرده ,هیچ چیز نوید بخشی نیست.هیچ رنگی و امیدی و نشاطی نیست, مبارزان خسته اند ,آنچه مانده قیسی خسته "به اندازه ١١ هزار سال خسته!" با چمدان کهنه نوستالژی هایش است در کنارخیابانی در غربت ,جایی که کسی زبان او را و گفتگوی ذهنی او را نمیفهمد و برایش اهمیتی ندارد ,آیا این دنیایی است که نویسنده کهنسال ما به آن رسیده است ؟؟؟؟؟؟ چنین حس میکنم که این تلخی ,تلخی بر جان نشسته دولت آبادی است که بر قلمش میریزد ,و این خودبسیار تلخ است,تلخ ,تلخ ...