اولین نمایشنامهی وامپیلوف خداحافظی در ژوئن است که مانند نمایشنامهی بعدی او پسر بزرگ در قالب کمدی نوشته شده است. وامپیلوف در این نمایشنامه فضای دانشجویی دههی شصت، نوع روابط، روحیات و تاحدی نوع نگاه ساده و غالباً رمانتیک دانشجویان را هنگام فارغالتحصیلی و در آستانهی ورود به جامعه توصیف میکند.
Alexander Valentinovich Vampilov (Russian: Александр Валентинович Вампилов) (19 August 1937, Cheremkhovo, near Irkutsk – 17 August 1972 at Lake Baikal) was a Russian playwright. His play Elder Son was first performed in 1969, and became a national success two years later. Many of his plays have been filmed or televised in Russia. His four full-length plays were translated into English and Duck Hunting was performed in London. Vampilov was the fourth child in the family of schoolteachers. Нis father, Valentin Nikitich, was of Buryat ancestry, and his mother, Anastasia Prokopievna was Russian, daughter of Russian Orthodox Church priest. His father was arrested for alleged nationalist activity.
The young Alexander taught himself guitar and mandolin, and his first comic short stories appeared in magazines in 1958, later collected as A Confluence of Circumstances under the name "A. Sanin". After studying literature and history at the Department of Philology at Irkutsk University, graduating in 1960, he turned to theatre. He was executive secretary of an Irkutsk newspaper from 1962 to 1964, and later formed an acquaintance with popular dramatist Aleksei Arbuzov.
The first production of Farewell in June in Moscow in 1966 was unsuccessful, but by the early 1970s he was becoming very well known, and his humanity and insight has been compared with that of Chekhov[1].
He married in the early 1970s, and drowned in 1972, while fishing on Lake Baikal. Last Summer in Tchulimsk was his final play.
Works
Farewell in June (Прощание в июне) (1966, rewritten 1970) The Elder Son (Старший сын) (1967) House, Overlooking the Field (Дом окнами в поле) Provincial Ancedotes (Провинциальные анекдоты) (1968, comprising the one-act plays An Incident with a Paginator (Случай с метранпажем) and Twenty Minutes with an Angel (Двадцать минут с ангелом)) Duck Hunting (Утиная охота) (1970) Last Summer in Chulimsk (Прошлым летом в Чулимске) (1972
خداحافظی در ژوئن نمایشنامهایه که ظاهراً درباره ی دانشجویی جوانه که در آستانه فارغالتحصیلی، بین جاهطلبی شخصی و روابط انسانی گیر میکنه، اما در عمق، حرفش درباره تعارض، وجدان، مصلحت و آزمون صداقت در برابر وسوسههاست. وامپیلوف با فضاسازی مینیمال ، گفتوگوهایی پر از طعنه، اشارات سیاسی-اجتماعی، کنایههای تیز و ریز به بوروکراسی و دوگانگی های اخلاقی رو در اثرش میگنجونه . او بدون اینکه مستقیم یا کلیشه ای از معضلی حرف بزنه ، مخاطب رو وادار میکنه که پشت حرفهاش رو بخونه و بفهمه که هر جمله، وزنی بیشتر از ظاهرش داره. شخصیتها خاکستری ن، نه فرشته ن، نه شیطان. همین واقعگرایی باعث میشه حتی لحظات طنز، تلخی زیرپوستی ای داشته باشن. وامپیلوف با مهارت، تضاد نسلها، شکاف بین آرمانگرایی جوونی و محافظهکاری بزرگسالی و مرز باریک بین عشق و معامله رو روی صحنه میاره. صمیمیت و سادگی روایت در کنار هوشمندی دیالوگ ها و روند داستان از نقاط قوته این نمایشنامه س، اما شاید ضعفش در این باشه که وجود نمادها و اشارات ضمنی، برای خواننده ای که ناآشنا به فضای شوروی دهه ۶۰ه، کمی سنگین یا گنگ به نظر میرسه....
صوفیه گویند: خدا بود و هیچچیز با او نبود، و اکنون نیز همچنان است که بود. - تاریخ فلسفه در جهان اسلامی (حنا الفاخوری، خلیل جر)، ص ۲۷۹
یکی از بسیار لحظاتی که متبادرکنندهٔ این جمله برای من است، روایت دایرهای است، روایتی که انجام آن آغاز آن است، و باعث میشود مثل آدمهای شکاک در فیلمهای ترسناک بگویی: داریم دور خودمون میچرخیم! روایتی که به نوعی مبارزه با گذر زمان است. زمان که با عبورش همهچیز را ازمان میگیرد: کتابی که داشتیم میخواندیم، جمع آدمهایی که بهشان نزدیک بودیم، مکانها، رنگها، و به سلیقهٔ خودش چیزهای دیگری را جایگزینشان میکند. کوندرا میگوید باید با فراموشی مبارزه کرد، پروست با قلمش علیه آن قیام میکند، اما ما چطور؟ مجرمی ایستاده کنار دیوار، در حال تحمل گلولههای جوخهٔ آتش زمان. و وامپیلوف؟ او نمایشنامهای مینویسد با پایانی [به زعم من] باز. پایان باز نمایشنامه، یک حالت ویدئوگیمی دارد، اینکه مخاطب میتواند انتخاب کند در گرداب ابهام نمایشنامه، تراژدی غرق شود یا کمدی، دو سویهای که پابهپای جنگیدند و حالا این شمایید که میتوانید همدوش مؤلف، خلق اثر را ادامه دهید، و هویتش را مشخص. ترکیب پایان باز و روایت دایرهای در این نمایشنامه دیالکتیک جالبی دارد. مثل اینکه کسی در پادکستش بخواهد جملهٔ مهمی بگوید، و وسطش سوتی بدهد، نوار را به عقب بکشد، و باز جملهاش را تکرار کند، بدون اینکه تمامش کند. مثل فرصتی دوباره، مثل سفر به گذشته برای راستوریستکردن یک رویداد و تغییر نتایجش. گدار میگفت فیلمهای برگمان یکبیستوچهارم ثانیه است که به اندازهٔ یکونیم ساعت کش آمده است. عجب توصیفی! این نمایشنامه مثل همان عکس است. انگار آنقدر کش آمده که بتوانیم تکتک جزئیات عکس را ببینیم، با درونیات شخصیتها آشنا شویم، دوستشان بداریم، درکشان کنیم، ابهاماتشان را کنار بزنیم، و بهشان نزدیک شویم.
هفتروز_هفتنمایشنامه نمایشنامه پنجم این نمایشنامه، اولین اثر نمایشی وامپیلوف هستش و جایگاه و ارزش ادبی ویژه ای در ادبیات روسیه. دوران پسالنین داره. خود متن هنوز خام و سادهاس ولی شروع جریان ادبی بزرگیه که بعدها در ادبیات روسیه تأثیرگذار بوده. به همین جهت خوندنش اهمیت داره.
پنجمین نمایشنامهای که در گروه همخوانی کردیم.... نمایشنامهای دوست داشتنی از جوانی که دانشجو و در استانهی فارغ التحصیلیست ولی اتفاقاتی در زندگیاش رخ میدهد، که او را دچار تردیدهایی در مورد مسیر آیندهاش میکند... تصمیماتی باید بگیرد که آیندهی زندگی عاطفی، اجتماعی و حتی تحصیلی و شغلی او را تحت تاثیر قرار میدهد... به نظرم نویسنده در تلاش بوده آنچه تضاد بین آرمانگرایی و واقع گرایی است را به خوبی نشان دهد... تضادهایی که شامل تعارض بین اخلاق و منفعتطلبی، عشق و علاقه وبلوغ و تعهد میباشد...طنز نمایشنامه و گفتگوی بین دوستان و بچهها دانشگاه بسیار جالب بود. نثر کتاب بسیار ساده، لحن صمیمی و کمدی و جذاب بود.
از متنهایی که خیلی مدعی نیستند و زیرپوستی کار خودشون رو میکنن خیلی خوشم میاد. البته اگه متنی و مولفی پررو باشه و خیلی مدعی، اگه بتونه ادعایی که کرده رو برآورده کنه باید براش ایستاده کف زد، ولی خب، خیلی اوقات هوشمندی اینه که آروم بگیری و بخزی و کارت رو پیش ببری.
احتمالا هم تو فضایی که اختناق موج میزنه یه استراتژی همینه، فضای تئاتر و ادبیات شوروی هم که وامپیلوف تو اون دور و زمونه مینوشته همین بوده؛ یا باید در راستای نظر رفقا ادعاهای گنده میکردی و حمایت میشدی، یا ادعای گنده میکردی خلاف رویههای رسمی که ضربتی توبیخ و حذف میشدی، یا آروم و زیرپوستی موریانه میانداختی به بنیان چیزها. وامپیلوف به قدرت کار جمعی در کلنی مورچهها واقف بود. به بیانی "قدرت بینهایت کوچکها" را درک کرده بود.
از اون ور، ادبیات و تئاتر شوروری خیلی خوب توسط جریان مرسوم به حاشیه رفته به نظرم. حالا اینجا باید خیلی حرف زد، ولی حدس میزنم تو کوران جنگ سرد، با همین لیبل یک خطی که "هر اثری در شوروی کار شود و مجوزدار باشد یعنی ایدئولوژیک و در راستای منافع شوروی است" باعث شده خرواری از ادبیات شوروی و تئاتر حتی پس از پایان جنگ سرد به محاق بره. البته که سیاستهای انزواطلبانه خود شوروی هم موثر بوده، ولی خب باید هر دو طرف قضیه رو دید.
َنکته: حدس و گمانه دیگه. البته حدسی که چندتا دونه شاهد مختصری براش هست. نمونه بارزش سینمای شوروی و جوایز بینالملی است و شاهد دیگهاش هم پاسترناک و نوبل ادبیاتی است که پس از انتشار "دکتر ژیواگو" افتاد و مفلوک هفتجدش اومدن جلو چشممش بخاطر نوبلی که گرفته بود.
"خداحافظی در ژوئن" اثر الکساندر وامپیلوف یکی از نمایشنامههای برجستهٔ درام مدرن روسیه است که به دغدغههای جوانان، کشمکشهای اخلاقی و تقابل ایدهآلگرایی با واقعیت میپردازد. داستان حول محور یک دانشجوی فارغالتحصیل و یک استاد دانشگاه میچرخد که هر دو با چالشهای شخصی و اجتماعی روبهرو هستند. وامپیلوف با شخصیتپردازی قوی و دیالوگهای طبیعی، فضایی واقعی و تأثیرگذار خلق کرده است. این نمایشنامه با ترکیب طنز تلخ و موقعیتهای تراژیک، نهتنها مخاطب را سرگرم میکند، بلکه نقدی هوشمندانه بر جامعهٔ شوروی ارائه میدهد. مضمون اصلی آن، گذار از شور جوانی به پذیرش واقعیتهای زندگی است که همچنان برای مخاطبان امروزی قابلدرک و ملموس باقی مانده. نمایشنامه با رئالیسم اجتماعی و روانشناسی عمیق شخصیتها، مسائل مهمی مانند عشق، خیانت، ارزشهای اخلاقی و انتخابهای سرنوشتساز را بررسی میکند.
از متن کتاب: - پشت همین حصار کسان زیادی خوابیدهان. اونا هم میخواستن از همه چی سر دربیارن. مطمئن باشین بلاخره هم هیچی نفهمیدن و رفتن. - هیچی؟ - همهشون اونقدر اونقدر سرگرمی و گرفتاری داشتن که فرصت نکردن متوجه چیزی بشن.