در زمانهی بدی این کتاب را خواندم، و مرا تا لبهی خودکشی با خود برد. هر کلمه، هر جمله و هر صفحه صدایی بود که سالها به شکل دیگری در خود میشنیدم. کم پیش میآید که کتابی این چنین مرا از درد وجودم آگاه کند. از درد ناچاری به انتخاب چیزی که حتی انتخاب نیست. حتی خواستهی من نیست. انگار دست برونو مرا به پیش میراند تا خود رو نابود کنم و من توانایی توقف این قطار را نداشته و نخواهم داشت. قطاری که فراری از آن نیست و راهی تعیین شده را میپیماید.