برداشتی آزاد و طنز از حکایت اسب آبنوس کتاب هزار و یک شب. هرمز ولیعهد جوان پادشاه ایرانزمین سوار بر اسبی پرنده میشود. راهش را در آسمانِ بیتابلو و جاده گم میکند، خسته و کوفته بر بام قصری فرود میآید و همانجا یک دل، نه هزار دل (تو بگو یکمیلیون دل، کی به کی است؟) عاشق دختر پادشاه یمن میشود و از برکت همین عشق همهی بدبختیهای عالم سرش هوار میشود. باور نمیکنید؟ داستاننویس هم تا این داستان را ننوشته بود، باورش نمیشد!
چقدر جالب بود🫠 انگار علاءالدین ایرانی بود!🥺 ولی قسمتای عاشق و معشوقش کم بود:( ولی من هنوزم فکر میکنم اینا رمان بلند بشن محشر تر از هر کتاب فانتزیای تو دنیا میشن:)و دلم میخواد هوپا بیشتر و بیشتر از این مجموعه منتشر کنهههه🤧
واقعیتش اینه که داستانش خیلی قشنگ بود اما برداشت خوبی ازش نبود. مثلاً راوی وسط پاراگراف عوض میشد و معلوم نمیشد کی داره حرف میزنه. یا اینکه بین لحن رمانتیک و اساطیری یهو حالت خودمونی و امروزی پیدا میکرد و اون حس عاشقانه رو کمرنگ میکرد. برای همین دو ستاره کم کردم.
"از آن دو دل داده ديگر نامي در تاريخ نمانده. تاريخ داستان دل دادگان را تا آنجا كه هنوز به هم نرسيده اند مينويسد.بعد از وصال سكوت است وفراموشي.":))))))) اي خدا كه چقدر اين داستان شيرين بود! چقدر دوسش داشتم من! نميدونم چرا ولي خيلي دوسش دارم! دلم ميخواد تا صبح درباره همين كتاب كوتاه بشينم حرف بزنم و عر بزنم كه چرا ديگر نامي از ان دو در تاريخ نماند؟:)) خدايا يه بغضي كردم با پايانش نميدونم چرا ولي خيلي به دلم نشست واقعا به دلم نشست:) چقدر جملات قشنگي داشت چقدر بخشاي فانش خوب بود!😂 فقط پادشاه يونان😂 پانويساي نويسنده بهترين پانويساي جهان بود دلم ميخواست كل كتاب هرصفحش ده تا پانويس داشت🥺😂😂 وخب خود داستان كاش بيشتر بود عميقا دوسش داشتم:) بارها ميخونمش ميدونم اصلا شايد هرروز بشينم بخونمش خيلي دوسش داشتم خيلييي خدايااعرر ودر اخر " _نگفتم كه برميگردم؟ _نه _جون من نگفتم؟ _البته كه نه. _عجب آدم بي مبالاتي ام من.فكر كنم آدم توي قصر و لاي دستمال كه بزرگ بشه،اينطور عوضي بار مي آد. _دور از جون _غلامتم
«از آن دو دلداده دیگر نامی در تاریخ نمانده. تاریخ داستان دلدادگان را تا آنجا که هنوز به هم نرسیدهاند مینویسد. بعد از وصال سکوت است و فراموشی…»
بعضی قسمتهای طنزش واقعا خوب بود اما بعضی جاها حس میکردم زیادهروی کرده و دیگه خندهدار نیست. من قبلا این داستان رو با یه روایت دیگه خونده بودم و شاید برای همین آنچنان با سبک روایت طنز این کتاب ارتباط برقرار نکردم. متن کتاب مثل متنایی بود که قدیما برای نمایشنامههای طنز مدرسه مینوشتم؛ در حالی که حس میکنم بازنویسی داستانی از هزار و یک شب میتونست خیلی جادویی و رازآلود باشه و این سبک بازنویسی ارزش داستان رو یکم پایین آورده بود. البته، باید اینم درنظر داشت که مخاطب این کتاب نوجوونا هستن و شاید روایت طنز اونقدا هم بد نباشه و اتفاقا باعث جلب توجه نوجوونا به هزار و یک شب و… بشه.
داستان همونطوری که نویسنده میگه، برداشت آزادی از یکی داستانهای هزار و یک شبه. و خب واقعاً ایده قشنگی در آورده اما توی اجرا کردنش خیلی ضعیف بوده. چیزی که رو مخم بود این بود که یهو شخصیتها جابجا میشدن یا یکی دیگه شروع میکرد حرف زدن و این خیلی بد نوشته شده بود. انگار حضور یه شخصیت توی یه صحنه پایانی نداشت و صحنه بعدی شروع میشد.. (ساعت ۳ نصفه شبه، دارم سعی میکنم منطقی باشم😹) خیلی تلاش شده بود که خندهدار باشه، دروغ چرا یجاهایی بامزه شده بود ولی بقیه موارد خیلی forced بود و مصنوعی بنظر میرسید.. به هرحال حس خوبی دارن کتابهای این مجموعه و خوندنشون خیلی زمان نمیبره. کیوت هم هستن:)
تموم شد(۱۴۰۳/۶/۷) نمیدونم چه حسی بهش دارم خنثی ست، نه عاشقش شدم و نه ازش متنفر شدم. ولی ارزش خوندن داشت. فقط میدونم من اسب میخوام. اسبی که پرواز کنه. و منو ببره به یه جای خوب قول میدم مثل هرمز سختی هاش رو تحمل کنم. {۲.۵ از ۵}
این کتابو خوندم و ب نظرم حجم زیادی از بامزه بودن و کیوتی رو ب خودش اختصاص داده بود😢❤
خب من تاحالا اصل این حکایتو نخوندم ولی حتی اگر این بازنویسی واقعی نباشه بنظرم قشنگ بوده و ارزششو داشته چقدددد من پانویسا و پاورقیای نویسنده رو دوست داشتممم مخصوصا گل میخک🙂😂ازین ب بعد هرکی این کتابو خونده هرجا میره میبینه بینی یکی طبق میل خودش نیس گل میخک تجویز میکنههه ای خداااا😂😂شد قضیه همون عرق نعنا و چای نبات خود ایرانیا ی چیز ک متوجه میشن برا هر دردی پیشنهادش میدن.چرا انقد از بحث خارج شدم😐😂ب هرحالل...
راستییییی ایلوس چقددد کراش بود😂😁😍فلسفه دان قصه ک ب قول نویسنده بسیارررر بی ریخت تشریف داشتن اما من ازش خوشم اومد😶
کتابش بامزه و شیرین بود و ب دلم نشست☘ و یقسمت خیلی خفن داشت ک خیلی میدوستمش🙂
راز چون دانه ای درون آدم جوانه میزند🌱،شاخ و برگ می دهد🌿و در اعماق جان ریشه می دواند.خارهای تیز شاخه هایش خاطر را می آزارد و تن را بی تاب می کند.ساقه هایش تا گلو بالا می آید، در حنجره گل می دهد🌸و را نفس راه میبندد. روی این گیاه عجیب ترس ها و آرزوها و هوس ها چون پرندگانی🕊 پرهیاهو بالا و پائین می پرند.کافی است دهان باز کنی و بگویی تا این گیاه پیچ در پیچ 💮را ریشه کن کنی و پرندگان زندانی را آزاد کنی .اگر بتوانی،اگر که بخواهی.
خلاصه خیلی ب دلم نشست بشینید بخونیدش:)
پ.ن:خیلی کتاب کوتاه و مختصریه برای کسایی ک تازه کتاب خوندنو شروع میکنن هم مناسبه💚🖤
راز چون دانهای درون آدمی جوانه میزند، شاخ و برگ میدهد و در اعماق جان ریشه میدواند. خارهای تیز شاخههایش خاطر را میآزارد و تن را بیتاب میکند. ساقهاش تا گلو بالا میآید، در حنجره گل میدهد و راه نفس را میبندد.
اتمام ۸/مــرداد/۰۰ ۱۹:۴۰
این حجم از کیوتی و فان بودن تو یه کتاب فنچ بعیده🥲 عاشقش شدم! (مطمئنم عاشق تک تک داستانای این مجموعه میشم) پاورقی های نویسنده عالی بودن، کلا در عرض یه ساعت کلی شاد شدم!😂 ای جان خیلی دوست داشتنی بود..! اینم چون خیلی دوست دارم مینویسم..! … -نگفتم که برمیگردم؟ -نه. -جون من نگفتم؟ -البته که نه. -عجب آدم بی مبالاتیام من. فکر کنم آدم توی قصر و لای دستمال که بزرگ بشه، اینطور عوضی بار میآد. -دور از جون. -غلامتم. :) عرررر ♡︎♥︎♡︎
خب... صادقانه بخوام بگم خیلی دوسش نداشتم... شاید انتظاراتم رو برآورده نکرد؟ یا به سلیقه من نخورد؟ نمیدونم در هر صورت دلیل نمیشه کتاب بدی باشه همه کتابای این مجموعه فوق العاده هستن:)
بر خلاف تمام کسایی که این مجموعه رو دوست دارن، صادقانه بگم که من دوسش ندارم البته تا این جا این دومین جلده و هر جلد نویسنده ش فرق میکنه احتمالا با همین توجیه یکی دو جلد دیگه هم بخونم ولی گمون نکنم توفیری داشته باشه...
غیر منطقی بودن، سرسری بودن اتفاق ها که باعث میشد این حس القا بشه که نویسنده عجله داره که زودتر تموم کنه داستانو، و روایتش که اینطوری بود که از یه شاخه به یه شاخه دیگه می پرید و رشته داستان مدام از دست خواننده در می رفت و...
خیلی سخت میتوان فهمید که داستان یک عشق چرا شروع می شود؟ قصه های عاشقانه نمیتوانند توضیح بدهند که چرا آن نگاه، آن کلمه یا آن عطری که در هوا منتشر شده است اولین زخم عشق را در سینه می کارد و داستان بی پایان عاشق ها و معشوق های غمگین را تکرار میکند، اما یک چیز مشخص است؛ چون جلوه کند عشق کسی را یارای انکار آن نیست...
خیلی کتاب راحتی بود و قلم طنزش هم واقعا بامزه بود، مخصوصا پینوشتهای مترجم راستش بعضی قسمتهاش و مخصوصا آخرش کاملا من رو یاد علاءالدین انداخت. و خیلی جالب بود که همهچیز در عین حال که رویایی و جادوییطور بود، اشخاص واقعبینانه هم داشت که نشان از همون عقل و احساس آدمی میداد که لذتبخش بود.
"حرفت رو درمورد اسب پرنده باور میکنم، اما اسبهای بالدار فقط بهدرد عاشقها، میخورن، نه فیلسوفها."
خلاصه اینکه، این کتاب هم مثل بقیه کتابهای این مجموعه بر اینکه چقدر این مجموعه رو دوست دارم افزود و خوشحالم که هنوز چندتا کتاب نخونده دیگه از این مجموعه دارم.
_نگفتم که برمیگردم؟ +نه. _جون من نگفتم؟ +البته که نه. _عجب آدم بیمبالاتیام من. فکر کنم آدم توی قصر و لای دستمال که بزرگ بشه، اینطور عوضی بار میآد. +دور از جون _غلامتم.
خیلی سخت میتوان فهمید که داستان یک عشق چرا شروع می شود؟ قصه های عاشقانه نمیتوانند توضیح بدهند که چرا آن نگاه، آن کلمه یا آن عطری که در هوا منتشر شده است اولین زخم عشق را در سینه می کارد و داستان بی پایان عاشق ها و معشوق های غمگین را تکرار میکند، اما یک چیز مشخص است؛ چون جلوه کند عشق کسی را یارای انکار آن نیست.. :)
ششمین جلدی بود که از عشق های فراموش شده میخوندم، و اولین جلدی بود که طنز امروزی و بامزه ای بهش اضافه کرده بودن :)) عامره و هرمز رو خیلی کم در کنار هم داشتیم و بیشتر اتفاقا در فراقشون می افتاد خیلی کم بود دوس داشتم بیشتر باشه :) حال خوب کن بود تاریخ داستان دل دادگان را تا آنجا که هنوز به هم نرسیدند می نویسد.
خوندنش خیلی حس قشنگی داشت :) اینکه داستان عشقهایی رو بخونی که فراموش شدهان و بعد از سالیان سال تو کسی هستی که با خوندنشون اونهارو زنده میکنی... «از آن دو دلداده دیگر نامی در تاریخ نمانده. تاریخ داستان دلدادگان را تا آنجا که هنوز به هم نرسیدهاند می نویسد. بعد از وصال سکوت است و فراموشی...»
خیلی خیلی قشنگ و روون بود🤎🤩 چقدر زیبا نویسنده چاشنی طنز رو با داستان تلفیق کرد و جذابیت داستان رو دوچندان کرد 🌷 فقط بخش مکالمه عاشقانه عامره و هرمز خیلی کم بود،اما این حال چه جملات کوتاه اما زیبایی با هم ردوبدل میکردن،جوری که خواننده با خوندنشون هر لحظه لبخند رو لب داشت🥺🪔📜
خیلی دوسش داشتم و بامزه بود😂😍✨✨✨ راجع به عشق یه شاهزاده ایرانی و شاهدخت یمنیه. حکیمی به پادشاه ایران اسبی چوبی پیشکش میکنه که میتونه پرواز کنه. هرمز سوار اسب میشه و همینجور که تو آسمون بوده راهش رو به خاطر وزش باد گم میکنه و تصمیم میگیره روی اولین قصری که دید فرود بیاد. وقتی فرود میاد و تو راهرو های اون قصر قدم میزنه عامره رو میبینه که خوش و خندون با دوستا و ندیمه هاشه و به پنجاهمین خواستگارش جواب رد داده. چشمای عامره هم میخوره به هرمز،خلاصه که عشق در نگاه اول بوده😹 و اینا عاشق هم میشن و ماجرای دوری و وصال همدیگه رو دارن. داستانش کلا طنز بانمکی داره🐣
وای... چقد این شیرین بود(: یه داستانی که در عین تمام ماهیت کلاسیک و عاشقانش طوری طنز بود که یادت یادت میرفت داستان عاشقانس): خیلی کوتاه بود...😕 کاش، بیشتر بود.... کاش میشد توش یه مدت زندگی کرد.... مطمئنا باز میخونمش... به دفعات☹️