از فصل 16: کریسمس سرد و بیروح، ... ، تا فصل 30: آرامگاه سپید
چكيده: هرى پاتر و شاهزادهى دورگه، با آغاز ششمين سال تحصيلى هرى در مدرسهى علوم و فنون جادوگرى هاگوارتز شروع ميشود. آلبوس دامبلدور، مدير مدرسه، براى هرى كلاسهاى خصوصى ترتيب ميدهد و در ضمن اين كلاسها او را با گذشته ى لرد ولدمورت و افكار و آرزوهاى او آشنا ميكند. و راز جاودانگى او را بر ملا ميکند. هرى كه بر طبق يك پيشگويى، كسى است كه بايد لرد ولدمورت اين جادوگر قدرتمند و جنايت پيشه را از بين ببرد با آلبوس دامبلدور همراه ميشود تا به كمك هم اقدامات ولدمورت براى جاودانگيش را خنثى كند و او بار ديگر موجودى فانى و ميرا شود. اما در اين ميان ماجراهاى پيش بينى نشدهاى رخ ميدهد كه باعث ميشود هرى در اين راه خطرناك تنها بماند.
من نمیدونم بار چندمیه که دارم با هری پاتر زندگی میکنم، و برام دیگه واقعا جالب شده که چرا من ذره ای خسته نمیشم از این داستان، شاید چون از بچگی باهاش بزرگ شدم، فیلم هاشو بارها و بارها و هنوزم دارم میبینم و کتاب صوتیش و بعد کتاب های زبان اصلی؟ رازش چیه؟ باید علتشو تو خودم پیدا کنم، احتمالا اغراق آمیز ب نظر برسه ولی من هر سری از هر شخصیت کتاب چیزهای جدیدی یاد میگیرم، یا قبلی ها برام تکرار و ملکه میشن، بیراه نگفتم اگر ادعا کنم که رولینگ و دنیای جادوییش، نقش خیلی به سزایی در شکل گیری شخصیت من، و اینی ک الان هستم داشتن و دارن و احتمالا خواهند داشت:)
و پایان...! در حالی این رو مینویسم که هنوز اشکم به خاطر اتفاقی که اواخر این جلد افتاد، بند نیومده :) اتفاقات این جلد از قبل کامل برای من اسپویل شده بود اما این باعث نشد که با خوندنش قلبم نشکنه. راستش با وجود تمام این ماجراها، هنوز یه بخشی از وجودم به اسنیپ ایمان داره! و به نظرم اون دوست داشتن آمیخته به تنفر، عجیبترین نوع عشقه. و در انتها جایزهی تلخترین جمله تا آخر جلد شش تعلق میگیره به: "آخرین و بزرگترین پشتیبانش از دنیا رفته بود و او تنهاتر از هر زمانی در عمرش بود!" پ.ن: باید مدتی بگذره تا حسم به این کتاب کامل جا بیوفته، حالا کمی دودلم که کتاب مورد علاقهام توی این مجموعه شاهزادهی دورگهست یا محفل ققنوسه.
از انتهای محفل ققنوس به بعد واقعا خوندن این مجموعه زجرآور میشه نمیدونم چرا هر دفعه سختتر میشه خوندن این قسمت از کتاب :((
یکم انتهای کتاب خشماوره بزارین چهلم مرحوم بگذره بعد بیل و فلور عروسی کنن ای بابا :|
پ.ن: هریپاتر تا به الان تنها مجموعه کتابی بوده که هزاران بار هم بخونمش خستهکننده و تکراری نمیشه برام. نمیدونم چرا اینطوریه؟!! ولی برای من این دنیا با وجود رولینگ قشنگ شد. ( البته اگه اطلاعی نداشتم خاورمیانه دقیقا کجای جهانه زندگیم بینظیرتر هم میشد!)
"ارادت بنده ب این جلد بسی فراوان وهمچنین بسیار ارزنده است"😁
دریکو خان ک سرور و سلطان این جلد بودن و گنگشون بالا بود توی این جلد ینی همیشه بالا بود ولی اینسری بدجوری بالا بود😎🌱
چ عجبببب بانو رولینگ عنایت فرمودن توی ی جلد اسیلترینیارو ب باد گلوله قلم گرانبهاشون نبستن😐😂هرچن بانو جزو نویسندگان کراش بنده برای خلق همچین مجموعه ای هستن😍 و نمیتونم زیاد بگم ک زیاد با اسلیترینیا کج رفتاری کردن😢🥀💔
بخشیدن کسانی ک اشتباه میکردن راحت تر از بخشیدن کسانیه ک درست میگفتن💎
دامبلدور
نمیدونم چرا ولی نسبت ب این جلد دلبستگی عجیبی دارم حتی وقتی مجموعه فیلم رو دیدم با این قسمتش خیلی بیشتر حال کردم بنظرم فضاسازیش و واقعیاتش عجیب ب دل میشست!💚🖤 از بقیه جلدا بیشتر دوسش داشتم بنظرم توی این جلد تقریبا اکثر شخصیتا ی نقشی برای ایفا داشتن....البته نویل و لونا زیاد نبودن اما خوب تو کتاب قبلی کارخودشونو کرده بودن:) شخصیت سازی،فضاسازی و اون حالت دارک اکادمیای سکسیش منو ب وجد میاورد وقتی میخوندمش🌱 *نگرام نیستم هری چون با توام🙂چقد قشنگه هممون همچین اعتمادی رو ب ی نفر داشته باشیم؟کاش هممون یکیو تو زندگی داشته باشیم
من هری و دوست ندارم و دلیلم برای دوست نداشتنش تا الان این بوده ک خیلی از خود گذشتگی داشت توی کتاب و اصن اینطوری نبود ک حتی ی ذره ب خودش فک کنه و این بنظرم مسخره بود هری شده بود پسر مقدس و فداکار بی فکر ن پسر برگزیده! اما توی این کتاب شیطناتاش رو داشت و من ازین شخصیتش توی این کتاب راضی بودم🙂 حس قشنگی داشت موقع خوندنش احساس میکردم اتفاقات از جلوی چشمم یکی یکی رد میشدن.از نظرم همه ادمای شرور ی روزی خوب بودن اما ب طور اتفاقی ادمای دیگه با بی ملاحظگی هاشون اونها رو تبدیل ب هیولاهای جامعه کردن!!وقتی دیدم جی کی رولینگ توی این کتاب سعی کرد دریکو ملفوی رو شخصیت ب قول خودمون بدبوی داستان رو واقعی تر و با تمام خطاهاش و خوبی هاش نشون بده خوشحال شدم(خوب من خودم اسلیترینیم و هیچ وقت خوب و عالی و شجاع و فداکار نبودم و همیشه جایی بودم ک منافع خودمم بوده اما خوب اینطوری نیس ک هممون بد باشیم یا هیچ وقت خوبی نداشته باشیم:))🌱 چون توی کتابای قبلی فقط ب بدی های دریکو اشاره شده بود اما حالا ن☺🌱بنظرم تام ریدلم اگر زندگیش اونطوری نبود تبدیل نمیشد ب لرد ولدمورت داستان یا حتی اسنیپ نمی شد شاهزاده دورگه ای ک از دسته غارتگرا نفرت داشت🖤💚شاید ادما باید یکم بیشتر ملاحظه همدیگرو کنن و همدیگرو درک کنن جای اینکه بگن ارهههه از اول این شرور بوده البته اینا همش نظر منه و خب هرکسی ی نظری داره🥀 ب هرحال بسی لذت بردم ازین کتابو حسش کردم💚🖤☘ پ.ن۱:ماشالااااا ریویوو او اهههههه دفتر احساسات نسبت ب کتاب شد😐🤣 پ.ن۲:من دامبلدور فیلمو دوس نداشتم واقعااااا و بنظرم خیلی تبعیض بین گروها بچه ها میزاشت تو کتابم همین بود اما توی کتاب ی جور خاصی ب دلم نشست🌿و خب حقیقتش ناراحت شدم موقعی ک گف سوروس خواهش میکنم....💔
گاهی کلمه وجود نداره برای این که چیزی رو توصیف کنی حالا زشتی یا قشنگی و هرچیزی می تونه باشه به خاطر همین من هم الان چیزی نمیگم :) و شاید مسخره باشه ولی چیزی که دل منو لرزوند این بود "نگران نیستم هری چون با تو ام" البته شاید اینی که نوشتم دقیقا این نباشه ولی این چیزیه که تو ذهنم میمونه :(
من واقعا افرادی رو که هری پاتر رو دوست ندارن درک نمی کنم. هرچند نظر هرکسی برای خودش محترمه. ولی ارزش داره که خونده بشه خصوصا وقتی آدم دلش می خواد از دلمشغولی های دنیای واقعی خلاص بشه. حتی برای ده دقیقه، بعدش واقعا مود آدم رو عوض می کنه.
مرگ دامبلدور از جهتی برای من غم انگیز بود که دیگه هیچ تکیه گاهی نبود که دلشون رو بهش قرص کنن. اینکه از این به بعد هر اتفاقی بیفته, راهنمایی نیست که دستشون رو بگیره. حسش مثل لحظه ای بود که توی یه روز سرد و سوز دار بیرون موندی و بر خلاف دفعات قبل دیگه کت یا کاپشنی برای گرم موندن نداری. خود دامبلدور هنوز برام مجهوله و طبیعتا بخاطر نقش جادوگر بزرگی که داشت, بخاطر اشتباهات همونقدر بزرگش سر مرگ سیریوس هنوز نمیتونم باهاش کنار بیام. شخصیت خیلی محترمی بود اما دوست داشتنی...نمیدونم... الان نسبت به گذشته که منطقی به ماجراها نگاه میکنم, نمیخوام نظر مشخصی بدم و میذارم تا انتهای یادگاران مرگ که بیشتر دامبلدور رو بشناسم. دلم برای اون گفتگو های آخر هر جلد که توی دفترش با هری اتفاق میفتاد تنگ میشه. اون لحظه از اینکه یکی انقدر حواسش به هری بود خیلی دلگرم میشدم. حتی اگه اون گفتگو ها دردناک هم بودن, بیشتر از هرجای دیگه ی کتاب خودم رو توی این لحظات حس میکردم. پررنگ ترین بخش هایی بودن که توی ذهنم موندگار شدن. در آخرم بگم که توی این جلد, برای اولین بار دلم برای دراکو سوخت. تحت تاثیر بازیگر خوش قیافه و ماهر توی فیلم هاش نیستم بخاطر همین تا الان شخصیت رقت انگیزی برام داشت ولی من بعد, دلم از سر همین رقت انگیزی براش میسوزه.
پ.ن: شاهزاده ی دو رگه, آخرین جلد صوتی ای که توی نوار موجود بود. بی نهایت این تجربه حال من رو توی این یک ماه خوب کرده. از با کیفیت ترین و جذاب ترین سری کتابای صوتی ای هست که دارم گوش میکنم. فقط اونایی که منتظر موجود شدن یادگاران مرگ توی نوار هستن, باید بگم که نوار و آوانامه به مشکل بر خوردن و دیگه همکاری نمیکنن. بخاطر همین یادگاران مرگ توی نوار موجود نمیشه.
This entire review has been hidden because of spoilers.
نمی دونم چرا ولی تا این کتاب حس خاصی به دامبلدور نداشتم اما بعد از این اتفاق که حسابی هم سرش گریه کردم یادم افتاد این دامبلدور بود که بعد از جدال تام ریدل و هری توی حفره ی اسرار آمیز بهم یاد داد: "این انتخاب های ماست که حقیقت باطنی مارو نشون می ده نه توانایی های ما." دامبلدور بود که بعد از جدال هری با دیوانه ساز ها توی دریاچه که فکر کرده بود پدرشو دیده بهم یاداوری کرد: "تو فکر می کنی عزیزان ما وقتی از این دنیا رفتن مارو تنها می گذارن؟ مگه هرموقع تو دردسر میوفتیم واضح تر از همیشه اونارو به یاد نمیاریم؟هری، پدرت در وجود تو زندس و هر وقت به وجودش نیاز داشته باشی در وجود متجلی می شه." دامبلدور بود که بعد از روبه رو شدن هری با ولدمورت بعد از مسابقه جام اتش به مینروا گفت هری باید بمونه باید همه چی رو بفهمه چون: "آگاهی اولین قدم برای پذیرفتن حقیقته." دامبلدور بود که بعد از اتفاقاتی که توی وزارت خونه افتاد و تو صحبتش با هری در ارتباط با درس چفت شدگی اسنیپ به هری گفت من اشتباه کردم چون "فراموش کرده بودم که بعضی از زخم ها از بس عمیقند هیچ وقت خوب نمیشن." اون بود که وقتی هری از جنازه ها ترسید گفت:"وقتی با مرگ یا تاریکی مواجه می شیم فقط از ناشناخته هاست که می ترسیم نه چیز دیگه." و در اخر اون بود که با وجود تمام بدی های دراکو مالفوی سعی داشت خوبی رو درونش زنده کنه. پس با این اوصاف دامبلدور جز شخصیت های موردعلاقمه و یادم نمیره که چیا یاد داد.
This entire review has been hidden because of spoilers.
حیفم اومد درمورد این جلد و اتفاق مهم آخر کار ننویسم... میدونید، مسئلهم با رولینگ همینه. بیشک میتونم بگم پنجاه صفحهی آخر به شدت خوب بود. از نظر فضاسازی، خود اتفاقات و طوری که رویدادها پشت سر هم اتفاق افتادن اما بازم نمیتونم هیچجوره این کتاب رو (مثل بقیهی جلدهایی که خوندم) دوست داشته باشم و اون رو عالی بدونم. خب رولینگ و همون عنصر غافلگیرکنندهی همیشگی! میدونم این سبک این نویسندهست و میدونم که بیشک توش بهترینه (هنوزم که هنوز انگشت به دهنم) اما خب غیر از این چی؟ یک سوم کتابت محشره. ولی اون دو سوم دیگه چی؟ شخصیتپردازیت چی؟
البته که نوع روایتشو دوست دارم و خوندن این مجموعه بیشک برام جذابه. اما هنوز هم همون حسم به جلد اول باهام مونده: رولینگ انقدر انتهای کتاب جزئیات و اتفاقات و جذابیت اضافه میکنه که آدم یادش میره بقیهی کتاب چندان مالی نبوده و صرفا مقدمهچینی بوده.
دومین قسمت از ششمین جلد از مجموعه کتاب های هری پاتر که در دوران نوجوانی مطالعه می کردم و برایم بسیار جذاب و دوستداشتنی بود و مرا از این دنیا به دنیایی دیگر می برد... در این جلد یک دفترچه پر از کد و رمز به دست هری می رسد که متعلق به شاهزاده دورگه هست... اتفاق غم انگیزی در این جلد به وقوع می پوندد...
پ.ن: البته گفتنی هست به خاطر اثرات سویی که در دوران نوجوانی برام باقی گذاشت و مرا به ماورا برد و از زندگی واقعی فاصله گرفته و بسیار عقب افتادم، به هیچ نوجوانی توصیه مطالعه نمی کنم.
جلد ششم، از اون کتابهاست که اگه فقط دنبال اتفاقات پرهیجان باشی، شاید فکر کنی داره آمادهسازی میکنه برای فینال. ولی اگه با دلت، و با ذهن درگیرت بخونی، میفهمی اینجا ضربههای واقعی خورده میشن—نه فقط فیزیکی، بلکه توی اعتماد، خاطره، گذشته و آیندهی آدمها.
این جلد نه درباره جنگه، نه درباره پیروزی؛ درباره از دست دادنه. درباره فهمیدن اینکه بزرگشدن فقط معنی قدرت گرفتن نداره، بلکه یعنی باید بتونی درد رو هم بپذیری، و تصمیمهای سخت رو، حتی اگه هزینهش بزرگ باشه.
هری توی این کتاب آرامتره ولی سنگینتر. بیشتر فکر میکنه، کمتر فریاد میزنه. انگار بارِ دانستن رو دوشش گذاشته شده، و هر قدمش داره برای چیزی فراتر از خودش برداشته میشه. دامبلدور هم مثل همیشه نیست؛ نزدیکتره، اما انگار که داره از دور خداحافظی میکنه. اینکه بدونیم چرا و چطوری، بخشی از کشف تلخ و شیرین همین کتابه.
از لحاظ روایت، کتاب پر از اطلاعات مهم دربارهی گذشتهی دشمنه. ولی برخلاف بعضی کتابهای «اطلاعاتمحور»، اینجا هر خاطره و هر فلشبک، با احساس عمیقی همراهه. نه فقط برای درک ولدمورت، بلکه برای دیدن اینکه چطور دنیا به اینجا رسید.
و البته، رابطههای عاطفی هم توی این جلد پررنگترن. بعضیها از این بخشها ایراد گرفتن، ولی به نظرم اتفاقاً خوبه که توی دل تاریکی، هنوز احساسات انسانی ادامه دارن. اینجا جنگ فقط در میدان نیست، توی دل آدمها هم هست.
پایان کتاب… نمیشه دربارهش چیزی گفت بدون لو دادن. فقط اینو میگم که اگر تا اینجا با این دنیا زندگی کرده باشی، پایان جلد ششم جاییه که برای اولینبار ساکت میشی.
به نتایج مهمی در مورد گذشته ولدمورت و دیدگاه کلی تری نسبت به کارایی که باید برای نابودکردنش هری انجام بده رسیدیم. معماهایی از جمله هویت شاهزاده دورگه و اینی که دراکو مالفوی واقعا داشته تو اتاق ضروریات چیکار میکرده حل شد اما بعد از تلاش واهی برای نابودی یکی از هورکراکسس ها که فیک از آب دراومد به شخصی به اسم ر.الف.ب رسیدیم که هویتش ناشناختست و هورکراکسس واقعی رو دزدیده و قایم کرده،و یه معمای جدید برای حل کردن داشتیم. جو احساسی این جلد رو خیلی دوست داشتم،تو مراسم خاک سپاری دامبلدور به نظرم احترامی که شایستگی و لیاقتش رو داشت دریافت کرد. جوری که حضور مردم دریایی دریاچه و سنتورهای جنگل های حومه هاگوارتز به تصویر کشیده شد،جوری که اون روز توصیف شد و جوری که برای دامبلدور آواز خوندن مردمان آبی به نظرم واقعا یه تشییع شایسته و یه سوگواری سرشار از احترام و وداعی پر از احساس بود به طوری که من موقع خوندنش میتونستم حس کنم که خودم اون جام. پایان کتاب با سه گانه محبوبمون و قراری که اونا با هم گذاشتن تا بعد از عروسی بیل و فلور به جستجوی هورکراکسس ها برن به اتمام رسید و استارت کتاب بعدی عملا زده شد.
This entire review has been hidden because of spoilers.
شاهزاده دورگه تموم شد و من هنوز دارم تو ذهنم میچرخم: دامبلدور که انتخاب کرد بمیره، اسنیپ که همه عمرش رو با یه دروغ بزرگ زندگی کرد، دراکو که نمیخواست بکشه ولی مجبور بود، هری که فهمید مرگش بهترین راهه. اینجا دیگه قهرمان مطلق وجود نداره، فقط آدمایی هستن که تو تاریکی انتخاب کردن. سارتر میگفت «انسان محکوم به آزادیه»، کامو میگفت «زندگی پوچه ولی باید ادامه داد»، نیچه میگفت «آزادی یعنی مسئولیت». شاهزاده دورگه همهشون رو تو یه کتاب جمع کرد و بهم گفت: هیچوقت نمیتونی گذشتهت رو پاک کنی، هیچکس تضمین نمیده، دنیا بیمعنیه، مرگ بیمعنیه، ولی تو همین الان داری انتخاب میکنی. حتی اگه همه انتخابها بد باشن، حتی اگه فکر کنی هیچ قدرتی نداری، بازم انتخابت مال خودته. و آخرین صحنه تالار اسرار، وقتی هری برمیگرده و میجنگه، فقط به خاطر عشق، بهم یادآوری کرد: عشق به یه نفر میتونه به همهچیز معنا بده، حتی به پوچی. پس حالا نوبت منه. من هنوز دارم انتخاب میکنم که ادامه بدم، که عاشق باشم، که با طنز تلخ خودم زندگی کنم. چون این تنها چیزیه که واقعاً مال خودمه.
مجموعه کتابهای هری پاتر داستانهایی هیجانانگیز از دنیای جادوگران با شخصیتپردازیهاس قوی و تصویرسازیهای عالی که قشنگ میشه محیط و افراد را متصور شد. قطعا مجموعه فیلمهای هری پاتر رو پیشنهاد میکنم بعد از خوندن کتابها ببینید. واقعا جذاب و فراموش نشدنیه دنیایی که آرزو دارم درش زندگی میکردم لینک طاقچه
I was really enjoying this fic and was excited to see where it would go but unfortunately it was abandoned (hasn’t been updated in two years 😔) so the ending shall never be known
خوانش اول به تاریخ سه شنبه سیام مرداد ماه هزاروچهارصدوسه خورشیدی. جلد دوم شاهزاده دورگه رو هم خوندم و باید باز هم تاکید کنم کتاب درجه یکه و فیلم چند لول عقبتره یکس ی وقایع واقعا لازم بودن که باشن. مثل اینکه ما باید میفهمیدم کتاب برای مادر اسنیپ بوده. جزئیات مرگ دامبلدور. ادامهی خاطرات ولدرمورت و کلی اتفاق دیگه...