What do you think?


رویای تبت
امشب همان شب بود شیوا. حالا میفهمم آن روز از آمدن چنین شبی واهمه داشتی و من آن را به خونسردی و بیاعتناییات نسبت میدادم. همیشه فکر میکردم آمادگی روبهرو شدن با واقعیت را داری. میگفتی اگر نادیدهاش بگیری باید تاوان بدهی. روی حرفت با من بود. نمیتوانستم واقعبین باشم. خیالاتی بودم.
هنوز به دروغ بودن چیزی که پیش آمده بود امید داشتم. هر لحظه ممکن بود مهرداد پیدایش بشود و بگوید همهچیز یک شوخی بود. یک شوخی بامزه.
هنوز به دروغ بودن چیزی که پیش آمده بود امید داشتم. هر لحظه ممکن بود مهرداد پیدایش بشود و بگوید همهچیز یک شوخی بود. یک شوخی بامزه.
175 pages, Paperback
First published April 1, 2006
About the author
Fariba Vafi
15 books105 followersفریبا وفی
Fariba Vafi is an Iranian writer. She was born in Tabriz on 1 January 1963 in a middle-class family. She started writing early in school and later authored short stories.
Her first short story collection Dar Omghe Sahneh (In the depth of the Stage) was published by Cheshmeh Publishers in 1996. Her second, Hatta Vagti Mikhandim [Even While we Are Laughing] was published by "Nashr-e Markaz" Publishing co. in the fall of 1999. In 2002 Nashr-e Markaz published Vafi's first novel Parandeye Man [Bird]. This novel received the Golshiri and Yalda awards and has had sixteen printings. It was translated into English by Syracuse University Press in 2009, into Italian by Ponte 33 in 2010, into German in 2012 by Rotbuch Werlag and into Kurdish in 2011.
Her second novel Tarlan was published by Nashr- e Markaz in 2004. Her novel The Dream of Tibet was published by Nashr-e Markaz in 2005. This novel received the Hooshang Golshiri Literary Award for 'Best Novel'. Her novel The secret in the Alleys was published in 2008 and was translated into French by Zulma in 2011 and also into Norwegian.
Her third collection the Way of Villa was published by Cheshmeh in 2008.
Her most recent novel The Moon Becomes Full and collection All the Horizon were published in 2011. Some of her stories were translated into English, Italian, Turkish, Russian, Swedish, and Arabic. Vafi is married and has a daughter and a son. She lives in Tehran.
(from Wikipedia)
Fariba Vafi is an Iranian writer. She was born in Tabriz on 1 January 1963 in a middle-class family. She started writing early in school and later authored short stories.
Her first short story collection Dar Omghe Sahneh (In the depth of the Stage) was published by Cheshmeh Publishers in 1996. Her second, Hatta Vagti Mikhandim [Even While we Are Laughing] was published by "Nashr-e Markaz" Publishing co. in the fall of 1999. In 2002 Nashr-e Markaz published Vafi's first novel Parandeye Man [Bird]. This novel received the Golshiri and Yalda awards and has had sixteen printings. It was translated into English by Syracuse University Press in 2009, into Italian by Ponte 33 in 2010, into German in 2012 by Rotbuch Werlag and into Kurdish in 2011.
Her second novel Tarlan was published by Nashr- e Markaz in 2004. Her novel The Dream of Tibet was published by Nashr-e Markaz in 2005. This novel received the Hooshang Golshiri Literary Award for 'Best Novel'. Her novel The secret in the Alleys was published in 2008 and was translated into French by Zulma in 2011 and also into Norwegian.
Her third collection the Way of Villa was published by Cheshmeh in 2008.
Her most recent novel The Moon Becomes Full and collection All the Horizon were published in 2011. Some of her stories were translated into English, Italian, Turkish, Russian, Swedish, and Arabic. Vafi is married and has a daughter and a son. She lives in Tehran.
(from Wikipedia)
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 119 reviews
April 24, 2017
فریبا وفی برای من تو یه کلمه خلاصه میشه: رویای تبت. رویای تبت، ینی زنانی که به آرزوهاشون نمیرسن، تو حسرت میمونن و هیچکاری از دستشون برنمیآد، مردهایی که دوستشون دارن دوستشون ندارن و مردهایی که دوستشون ندارن دوستشون دارن، مردهای بدی دارن و ای کاش نداشتن ولی میخوان داشته باشن. رویای تبت ینی زنان آرزو به دل، به عبارتی.
چیزی که رویای تبت رو از پرندهی من متمایز میکرد، شخصیتهای بیشتر و پختهتر بودن. ولی بازم پختگی کافی نداشتن. من هیچ قیافهای ازشون ندارم. تا وسطای داستان هم درگیر بودم کی به کیه، هرچی توصیف دارم هم در کمال تأسف از بُعد جنسیه. جالبه. کی ریش داره کی ریش نداره، کی سینههاش بزرگه کی تخته، کی دماغش باریکه کی میخواد عمل کنه، کی لاغره کی چاقه. این حد از نگاه جنسی رو توی آثار وفی درک نمیکنم و توی رویای تبت که آخرین اثری بود که خوندم، دیگه داشت منزجرم میکرد.
فقط از شیوا خوشم میاومد. اعتراف میکنم شیوا رو دوست داشتم، مرد آرام رو هم میتونستم دوست داشته باشم. ولی با تلاشِ شکستخوردهای که نویسنده تو پنهان کردنش به خرج داد، نه خب. من از اولش فهمیدم صادق همونه. پایانش برام خیلی تلخ بود. باز هم پایان بهتری نسبت به پرندهی من داشت، درگیری درونی شخصیتها هم چون بیشتر بودن هم بهتر بهشون پرداخته شده بود، پایان بهتری ساخت. وگرنه حرف جدیدی ندارم.
چیزی که رویای تبت رو از پرندهی من متمایز میکرد، شخصیتهای بیشتر و پختهتر بودن. ولی بازم پختگی کافی نداشتن. من هیچ قیافهای ازشون ندارم. تا وسطای داستان هم درگیر بودم کی به کیه، هرچی توصیف دارم هم در کمال تأسف از بُعد جنسیه. جالبه. کی ریش داره کی ریش نداره، کی سینههاش بزرگه کی تخته، کی دماغش باریکه کی میخواد عمل کنه، کی لاغره کی چاقه. این حد از نگاه جنسی رو توی آثار وفی درک نمیکنم و توی رویای تبت که آخرین اثری بود که خوندم، دیگه داشت منزجرم میکرد.
فقط از شیوا خوشم میاومد. اعتراف میکنم شیوا رو دوست داشتم، مرد آرام رو هم میتونستم دوست داشته باشم. ولی با تلاشِ شکستخوردهای که نویسنده تو پنهان کردنش به خرج داد، نه خب. من از اولش فهمیدم صادق همونه. پایانش برام خیلی تلخ بود. باز هم پایان بهتری نسبت به پرندهی من داشت، درگیری درونی شخصیتها هم چون بیشتر بودن هم بهتر بهشون پرداخته شده بود، پایان بهتری ساخت. وگرنه حرف جدیدی ندارم.
May 28, 2019
قبل از خوندنش احساس میکردم دوسش نداشته باشم و نداشتم، حالا نمیدونم علتش تلفین بود یا چیز دیگهای.
داستان زنهایی که بیاندازه عاشقن و مرداشون دوسشون ندارن، این بزرگترین شکست زندگیشون تلقی میشه و از یه جایی به بعد نمیتونن ادامه بدن. فضای تاریک و سردی که برای من غیرقابل درکه.
مردهای قصه هم همه زمخت و بی احساس و بدون هیچ شناختی از زنن. کلیشهی داستانهای این چنینی که همیشه تکرار میشن!
همین فضای دلگیر منو از همچین داستانایی زده میکنه، خلاصه کردن دنیا تو عشق به آدمای نادرست که همیشه هم تو این داستانا یا خیلی درستاند یا خیلی نادرست ...
قصه پیرنگ و ریتم دقیقی هم نداره، نویسنده سعی میکنه خواننده رو برای اینکه جواب سوال پنهان شده تو داستان رو بگیره تا انتها بکشونه اما برای من از همون اول همه چی واضح بود و صرفا تا انتها خوندم که تمومش کرده باشم.
داستان زنهایی که بیاندازه عاشقن و مرداشون دوسشون ندارن، این بزرگترین شکست زندگیشون تلقی میشه و از یه جایی به بعد نمیتونن ادامه بدن. فضای تاریک و سردی که برای من غیرقابل درکه.
مردهای قصه هم همه زمخت و بی احساس و بدون هیچ شناختی از زنن. کلیشهی داستانهای این چنینی که همیشه تکرار میشن!
همین فضای دلگیر منو از همچین داستانایی زده میکنه، خلاصه کردن دنیا تو عشق به آدمای نادرست که همیشه هم تو این داستانا یا خیلی درستاند یا خیلی نادرست ...
قصه پیرنگ و ریتم دقیقی هم نداره، نویسنده سعی میکنه خواننده رو برای اینکه جواب سوال پنهان شده تو داستان رو بگیره تا انتها بکشونه اما برای من از همون اول همه چی واضح بود و صرفا تا انتها خوندم که تمومش کرده باشم.
February 4, 2012
رمان حکایت زنانه ای از عشقهای ناتمام و ممنوعه است. سه زن محور این عشقها هستند: شعله، شیوا و فروغ. در عین اینکه که داستان کشش زنانه شیوا و شعله را به سوی یک عشق جدید به خوبی نشان میدهد همزمان با گریز به حکایتهای جوانی فروغ حسرتهای او از عشق شکست خورده اش را هم به خوبی به تصویر میکشد. مشکل همه این زنها اما به نظر من جامعه مردسالاری است که حتی بر عشق هم سایه افکنده، ارزشهایش را به همه چیز تحمیل کرده است و همه ظرافت زنانه عشق را از آن ربوده است.
فروغ همسر اول (و عشق اول و آخر) خود را به خاطر بچه دار نشدن از دست داده و همسر دوم او ناتوان از درک شیفتگی فروغ او را هرزه میخواند. جاوید (همسر شیوا و ناپسری فروغ)اگرچه مبارز سیاسی و روشنفکری است که دم از عدالت میزند و از جهان جدید سخن میگوید اما فرهنگ مردسالار را به ارث برده. رفتار او با نامادری اش (هرزه خواندن فروغ، زیر پا له کردن رژ لب او و کینه شتری اش) در دوران کودکی را اگر بتوان کینه یک پسربچه به زنی خواند که جای مادرش را در خانه گرفته رفتار او در بزرگسالی را چگونه میتوان تعبیر کرد مگر در سایه نگاه ضد زن او! به اعتقاد من فریبا وفی با خلق شخصیت جاوید به انتقاد صریح از جامعه مردسالار و جامعه روشنفکری مردسالار میپردازد. جاوید که روزی زندانی سیاسی بوده، اگرچه به یک نوکیسه اقتصادی تبدیل شده اما هنوز هم به هر بهانه ای به سخنرانی سیاسی در باب عدالت و مناسبات دنیای جدید میپردازد. در همان حال او رفتار ظالمانه ای نسبت به نامادری اش دارد، در خانه رفتارش تمامیت خواهانه است و از شنیدن بحثهای جنسی از زبان دخترش در باب یایسگی و حاملگی ناخشنود است. همین مثال به خوبی نشان میدهد که جاوید علیرغم همه ادعاهایش، درکش از زن و زندگی و دنیای زنانه از فروغ (که در نظر او یک زن عامی بیسواد متعلق به نسل گذشته است ) کمتر است. جاوید نمونه بارز روشنفکرانی است که "در مورد کاینات میتوانند ساعتها حرف بزنند اما از پس ساده ترین مشکلات زندگی بر نمی آیند. بزرگ َشده اند اما تربیت نشده اند." ا
اما جاوید تنها مرد داستان نیست که رفتار ضد زن از خود نشان میدهد. پدر شیوا، نام او را قبل از تولد حسین آقا گذاشته و هنوز هم برایش پذیرش اینکه هر دو فرزندش دختر هستند سخت است. از نگاه او زنش "کون پسر زاییدن" ندارد. اینها اما اگرچه همه در کودکی شیوا اتفاق افتاد اند اما به قول خود شیوا " فقط با مردن میشود فراموششان کرد". همسر دوم فروغ (مرد بقال و پدر جاوید) شخصیت دیگر این دنیای مردسالار است. مهرداد (عشق اول شعله) هم نمونه دیگری از این مردان است.
اما همه مردان داستان یکسان نیستند. صادق مردی است متفاوت و آرام. سکوت و گوش دادن ویژگی اوست. مناسبات دنیای مردانه را نپذیرفته، از نوکیسگی اقتصادی پرهیز میکند، به دنیای کودکان و زنها احترام میگذارد (مثلا اینکه به جاوید میگوید بگذارد بجه هایش بچگیشان را بکنند یا برخورد او با ویار زنانه شیوا در دوران حاملگی) و همین شاید کشش شیوا و شعله را به سوی او باعث شده است. او از خطر احساس مالکیت در رابطه عاشقانه و تحدید آزادیهای معشوق آگاه است و به سختی کار واقف. دنیای او جای دیگری (تبت) است. جایی که دوردست بودنش شاید نشانه سخت بودن رسیدن به چنین دنیایی است.ا
فروغ همسر اول (و عشق اول و آخر) خود را به خاطر بچه دار نشدن از دست داده و همسر دوم او ناتوان از درک شیفتگی فروغ او را هرزه میخواند. جاوید (همسر شیوا و ناپسری فروغ)اگرچه مبارز سیاسی و روشنفکری است که دم از عدالت میزند و از جهان جدید سخن میگوید اما فرهنگ مردسالار را به ارث برده. رفتار او با نامادری اش (هرزه خواندن فروغ، زیر پا له کردن رژ لب او و کینه شتری اش) در دوران کودکی را اگر بتوان کینه یک پسربچه به زنی خواند که جای مادرش را در خانه گرفته رفتار او در بزرگسالی را چگونه میتوان تعبیر کرد مگر در سایه نگاه ضد زن او! به اعتقاد من فریبا وفی با خلق شخصیت جاوید به انتقاد صریح از جامعه مردسالار و جامعه روشنفکری مردسالار میپردازد. جاوید که روزی زندانی سیاسی بوده، اگرچه به یک نوکیسه اقتصادی تبدیل شده اما هنوز هم به هر بهانه ای به سخنرانی سیاسی در باب عدالت و مناسبات دنیای جدید میپردازد. در همان حال او رفتار ظالمانه ای نسبت به نامادری اش دارد، در خانه رفتارش تمامیت خواهانه است و از شنیدن بحثهای جنسی از زبان دخترش در باب یایسگی و حاملگی ناخشنود است. همین مثال به خوبی نشان میدهد که جاوید علیرغم همه ادعاهایش، درکش از زن و زندگی و دنیای زنانه از فروغ (که در نظر او یک زن عامی بیسواد متعلق به نسل گذشته است ) کمتر است. جاوید نمونه بارز روشنفکرانی است که "در مورد کاینات میتوانند ساعتها حرف بزنند اما از پس ساده ترین مشکلات زندگی بر نمی آیند. بزرگ َشده اند اما تربیت نشده اند." ا
اما جاوید تنها مرد داستان نیست که رفتار ضد زن از خود نشان میدهد. پدر شیوا، نام او را قبل از تولد حسین آقا گذاشته و هنوز هم برایش پذیرش اینکه هر دو فرزندش دختر هستند سخت است. از نگاه او زنش "کون پسر زاییدن" ندارد. اینها اما اگرچه همه در کودکی شیوا اتفاق افتاد اند اما به قول خود شیوا " فقط با مردن میشود فراموششان کرد". همسر دوم فروغ (مرد بقال و پدر جاوید) شخصیت دیگر این دنیای مردسالار است. مهرداد (عشق اول شعله) هم نمونه دیگری از این مردان است.
اما همه مردان داستان یکسان نیستند. صادق مردی است متفاوت و آرام. سکوت و گوش دادن ویژگی اوست. مناسبات دنیای مردانه را نپذیرفته، از نوکیسگی اقتصادی پرهیز میکند، به دنیای کودکان و زنها احترام میگذارد (مثلا اینکه به جاوید میگوید بگذارد بجه هایش بچگیشان را بکنند یا برخورد او با ویار زنانه شیوا در دوران حاملگی) و همین شاید کشش شیوا و شعله را به سوی او باعث شده است. او از خطر احساس مالکیت در رابطه عاشقانه و تحدید آزادیهای معشوق آگاه است و به سختی کار واقف. دنیای او جای دیگری (تبت) است. جایی که دوردست بودنش شاید نشانه سخت بودن رسیدن به چنین دنیایی است.ا
November 25, 2016
چند ماه پیش بود فکر کنم که فریبا وفی از بین نه نامزد دریافت جایزه ادبی یکی از موسسه های مهم آلمان ( که اسمش الان یادم نیست :| )
موفق شد این جایزه رو بگیره . همون موقع با خودم فکر کردم چرا کتابای فریبا وفی که هر کدومشون کلی جایزه بردن و طرفدار دارن رو دوست ندارم و نمیتونم دوست داشته باشم😐 و تصمیم گرفتم بازم ازش کتاب بخونم ( در آینده ای نزدیک )
ولی این کتاب رو به هیچ وجه نمیتونم دوست داشته باشم ، به نظرم فریبا وفی یه جوری مینویسه ذهن خواننده رو درگیر میکنه بعد کلی خواننده ی بدبخت توی ذهنش داستان میسازه و ... یدفعه فریبا وفی میگه خب داستان تموم شد و عملا هیچ اتفاق مهمی نمیافته!!!!!!!
توی داستان این کتاب که حتی من نمفهمیدم شخصیتا با هم چه نسبتی دارن و ربطشون چیه ! 😐✌🏻
موفق شد این جایزه رو بگیره . همون موقع با خودم فکر کردم چرا کتابای فریبا وفی که هر کدومشون کلی جایزه بردن و طرفدار دارن رو دوست ندارم و نمیتونم دوست داشته باشم😐 و تصمیم گرفتم بازم ازش کتاب بخونم ( در آینده ای نزدیک )
ولی این کتاب رو به هیچ وجه نمیتونم دوست داشته باشم ، به نظرم فریبا وفی یه جوری مینویسه ذهن خواننده رو درگیر میکنه بعد کلی خواننده ی بدبخت توی ذهنش داستان میسازه و ... یدفعه فریبا وفی میگه خب داستان تموم شد و عملا هیچ اتفاق مهمی نمیافته!!!!!!!
توی داستان این کتاب که حتی من نمفهمیدم شخصیتا با هم چه نسبتی دارن و ربطشون چیه ! 😐✌🏻
May 29, 2010
فکرمی کردم آدم ها همان طور که آمده اند، می روند. نمی دانستم که نمی روند. ردشان می ماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند
January 14, 2017
تو گفتی: «نسل جوان، کرۀ زمین را به چیپس و پفک میفروشد.»
صادق با خنده گفت: «اقلاً میداند چه میخواهد. خیلی راحت.»
شخصیتهای کتاب مثل بیشتر ما نمیدانند از این دنیا چه میخواهند. میگوییم خوشبخت نیستیم در حالی که نمیدانیم خوشبختی چیست و چگونه میتوان به آن رسید. در حقیقت، حتی نمیدانیم آنچه نداریم، چیست!
از نظر مرد آرام خوشبختی اول و آخر نداشت و چیز یکدستی هم نبود. میگفت مثل بذری است که یک بار در جنگل آدم پاشیده میشود و با چشم بینا میتوان آنها را پیدا کرد.
در میان تمام شخصیتهای رؤیای تبت اما، انگار یک نفر هست که میداند چه میخواهد: صادق. ولی خواستۀ او هم آنقدر دور و دراز و صعبالوصول است که دیگران، بازگشت از آن را ناممکن میدانند. رؤیایی به دوری و بلندای تبّت!
August 16, 2020
اولین کتابی بود که از خانم وفی میخوندم و انتظار خیلی بیشتری داشتم چون از نویسنده های زن معروف هستن و خیلی پیشنهاد شد به من برای خوندن آثارش بخصوص همین رویای تبت که شاید بشه حدس زد داستان با محوریت عشق و ناکامی زن محبوب بوده و طرفداران خودش رو داشته.
شاید اگر تو سن بیست سالگی یعنی همون موقع که چاپ شد میخوندم نظر مثب تری داشتم ولی الان که کتابهای بیشتری خوندم راستش توقعم رفته بالا و فکر میکنم امتیازی که دادم به حق بود.
هر چند بنظرم همیشه لازم نیست کتابهای خیلی جدی و پر محتوا خوند گاهی خوندن همچین کتابهایی هم ارزش خودش رو داره .
وقتی قراره به عنوان غذای روح بهش فکر کنی.
شاید اگر تو سن بیست سالگی یعنی همون موقع که چاپ شد میخوندم نظر مثب تری داشتم ولی الان که کتابهای بیشتری خوندم راستش توقعم رفته بالا و فکر میکنم امتیازی که دادم به حق بود.
هر چند بنظرم همیشه لازم نیست کتابهای خیلی جدی و پر محتوا خوند گاهی خوندن همچین کتابهایی هم ارزش خودش رو داره .
وقتی قراره به عنوان غذای روح بهش فکر کنی.
June 18, 2023
اسم رمان بسیار زیباست، اما این زیبایی در حد اسم میمونه و چندان به اصل رمان رسوخ نمیکنه.
فکر نمیکنم فریبا وفی جزو نویسنده های مورد علاقه م باشه. جهانی که روایت میکنه جهانیه که «قراره» جهان زنانه باشه، که یعنی نقش های جنسیتی مختل نمیشن یا زیر سؤال نمیرن، بلکه همون جهانی که بهش میگن «زنانه» تکرار میشه که معمولاً خلاصه شده در روابط و عمیق شدن در کیفیت و چگونگی هر رابطه و یه کمی نوستالژی و معمولاً دو مرد که یکیشون آدم بد ماجراست (البته بد نه از روی خباثت که از روی «مرد بودن» و سر و ته یه کرباس بودن مردها) و اون یکی هم آدم خوب ماجراست (خوب هم یعنی «حامی» مخصوصاً و بیشتر از همه) و بعد زنه ناراحته که چرا شوهرش یا پارتنرش اون بده س که بی اعصابه و درک نداره و غر میزنه ولی دوستش داره، و اون یکی نیست که معمولاً عقب وامیسته و چیزی نمیگه ولی همیشه مراقبته و حامی توئه.
خلاصه اینجور.
فکر نمیکنم فریبا وفی جزو نویسنده های مورد علاقه م باشه. جهانی که روایت میکنه جهانیه که «قراره» جهان زنانه باشه، که یعنی نقش های جنسیتی مختل نمیشن یا زیر سؤال نمیرن، بلکه همون جهانی که بهش میگن «زنانه» تکرار میشه که معمولاً خلاصه شده در روابط و عمیق شدن در کیفیت و چگونگی هر رابطه و یه کمی نوستالژی و معمولاً دو مرد که یکیشون آدم بد ماجراست (البته بد نه از روی خباثت که از روی «مرد بودن» و سر و ته یه کرباس بودن مردها) و اون یکی هم آدم خوب ماجراست (خوب هم یعنی «حامی» مخصوصاً و بیشتر از همه) و بعد زنه ناراحته که چرا شوهرش یا پارتنرش اون بده س که بی اعصابه و درک نداره و غر میزنه ولی دوستش داره، و اون یکی نیست که معمولاً عقب وامیسته و چیزی نمیگه ولی همیشه مراقبته و حامی توئه.
خلاصه اینجور.
August 9, 2020
این مدل داستانها، دیگر مرا به وجد نمیآورند. داستانهایی که میخواهند درباره زنان و مشکلاتشان بنویسند، اما یک مشت آدم قربانی منفعل و حسرت به دل به تصویر میکشند که هیچ معلوم نیست چرا عاشق مردهای خاصی میشوند. نویسنده میخواهد جهان مردسالار را به تصویر بکشد، اما به گمان من، اینکار را از یک زاویه دید مردسالار انجام میدهد. زاویه دیدی که راه گریزی برای آدم باقی نمیگذارد، جایی برای تغییر و برای آرمان نیست، مگر اینکه رویای دوردست یک «مرد» باشد: تبت (رویای صادق)، زاویه دیدی که زنهایش صرفا شبحهایی هستند که دنیایشان و احساساتشان در عشق به مردها خلاصه میشود، هیچ چیز دیگری در جهان آنها نیست.
June 16, 2021
امروز با چند تا از دوستان راجع به کتاب حرف زدیم، و مثل هميشه عالی بود.
پیشنهاد می کنم یه اکیپی تشکیل بدین و راجع به کتابايي که مشترکا می خوانيد، بحث کنید... تجربه خیلی خوبیه.
پیشنهاد می کنم یه اکیپی تشکیل بدین و راجع به کتابايي که مشترکا می خوانيد، بحث کنید... تجربه خیلی خوبیه.
June 2, 2019
یک روز از سر بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که فقر بهتر است یا عطر؟ قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود. چند نفری از بچه ها نوشتند فقر. از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند. نوشته بودند که فقر خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند. عادت کرده بودند مجیز فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود. فقط یکی از بچه ها نوشته بود، عطر. انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود. نوشته بود عطر حس هایی را در آدم بیدار می کند که فقر آن ها را خاموش کرده است.
August 20, 2026
بخاطر اسمش خوندمش. انتظار محتوای فاخر ازش نداشتم و به همین خاطر بعد خوندنش احساس رضایت بیشتری کردم. در ابتدای کتاب حس به هوش اومدن بعد از یک ضربه مغزی رو داشتی که یکسری افراد ناشناس بالای سرت دیالوگ دارن و از نسبتها، داستانهاشون، سنشون و... هیچ اطلاعی نداری. اما کم کم نقش ها رنگ آشنایی به خودشون میگیرن، حتی باهاشون همدلی میکنی، آه میکشی و توی دلت باهاشون حرف میزنی. انقدر سریع غرق قصه هاشون میشی که نمیدونی زمان چطور میگذره و در عرض چندساعت کتاب رو تموم کردی.
نثر فاخر نیست. اتفاقاً خاص بودنش به اینه که جملات ساده و روانن. ولی قلاب میندازن روی چشم هات. زوم میشی روشون و بهشون خیره میشی و در نهایت به چنگت میارن و به خودت میای و میبینی نمیتونی کتاب رو زمین بذاری. روابط رو کشف میکنی. یه سری چیزها مبهمن، اما تو به هوش خودت صدآفرین میگی که یه سری حدسیات از رخدادها داری. نویسنده با فرامتن باهات حرف میزنه و مستقیم ماجرا رو توصیف نمیکنه. توی یه شک نگهت میداره و در نهایت تو خط آخر، دقیقاً مصادف با پایان داستان میفهمی که حقیقت چی بوده. این دلچسب ترش میکنه.
پ.ن: تصمیم قطعی گرفتم که آثار دیگر فریبا وفی رو بخونم.
نثر فاخر نیست. اتفاقاً خاص بودنش به اینه که جملات ساده و روانن. ولی قلاب میندازن روی چشم هات. زوم میشی روشون و بهشون خیره میشی و در نهایت به چنگت میارن و به خودت میای و میبینی نمیتونی کتاب رو زمین بذاری. روابط رو کشف میکنی. یه سری چیزها مبهمن، اما تو به هوش خودت صدآفرین میگی که یه سری حدسیات از رخدادها داری. نویسنده با فرامتن باهات حرف میزنه و مستقیم ماجرا رو توصیف نمیکنه. توی یه شک نگهت میداره و در نهایت تو خط آخر، دقیقاً مصادف با پایان داستان میفهمی که حقیقت چی بوده. این دلچسب ترش میکنه.
پ.ن: تصمیم قطعی گرفتم که آثار دیگر فریبا وفی رو بخونم.
May 7, 2018
هی خواستم 3 ستاره بدم به این کتاب بعد دیدم نه خوشم نیومده و صرفا بخاطر تعداد صفحات کم ادامه دادم تا ببینم حدس قوی من درست بود که دیدم بعله! شاید باید شوکه میشدم از پایان اما نشانه های در متن زیاد بود و شوکه نشدم وبا خودم گفتم خب میدونستم! نگاه فمینیستی نویسنده خیلی پرورش یافته نبود و در مسائل سطحی باقی مونده بود و گویی داشت از حماقت یک زن دفاع میکرد! شاید هم این برداشت شخصی من بود نمیدونم!
October 2, 2011
جالب بود
یه شبه تقریبا خوندمش
احساس همزادپنداری با یکی از شخصیتها کردم، که برام جالب بود، از بالا به خودم نگاه میکردم
البته باید یکی دو دور دیگه بخونم و رفتار و کردارش رو بررسی کنم، اگه درست نتیجه گرفته باشم، کتاب مفیدی خواهد بود برام :)))
تکههایی از رمان که تو فیسبوک پست کردم:
جاوید روز خواستگاریات شعر آرش کمانگیر را برایت خوانده بود. میگفتی چقدر هم طولانی بود. میگفتی از همان ابتدا تحتتاثیر چانهی محکمش قرار گرفتهای. به فک برآمدهی جاوید نگاه میکردم و فکر میکردم توهم آدمها کارآمدتر از جراحی زیبایی است.
فکر میکردم آدمها همانطور که آمدهاند، میروند. نمیدانستم که نمیروند. میمانند. ردشان میماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند. از هیچ چیز نمیترسیدم. میگفتم این نشد یکی دیگر. فکر میکردم حتی اگر شوهر کنم و خوشم نیامد مهم نیست، طلاق میگیرم، به همین سادگی.
چاق بود و غبغبش از آن غبغبهایی بود که به صورتش آرامش و تشخص میداد. مهندس بود ولی طرز نشستن و حرف زدن استاد کمتحرک دانشگاه را داشت. از تصور زندگی با مردی مثل او دلم گرفت.
فکر کردم اقلا میتواند تضمین بدهد، چیزی که مهرداد نتوانسته بود. تو بودی که بعدها گفتی هیچ چیز تضمین ندارد و رابطه آدمها یخچال و لباسشویی نیست که گارانتی داشته باشد. یک روز هست و یک روز نیست و اگر کسی تضمینی بدهد دروغ گفته است.
جاوید میگفت: «صادق راست میگوید، زن و مرد به یکدیگر که علاقهمند میشوند اشغالگری هم شروع میشود. همهاش در پی تصرف همند و به آزادی هم لطمه میزنند. مالکیت شروع میشود و آرام آرام خصوصیات یک مالک را هم پیدا میکنند. میشوند بپای هم»
«وقتی آدم به چیزی که میخواهد نمیرسد، زیاد دور نمیرود. همان حوالی پرسه میزند و به آشناترین چیز نزدیک به او چنگ میزند.»
یه شبه تقریبا خوندمش
احساس همزادپنداری با یکی از شخصیتها کردم، که برام جالب بود، از بالا به خودم نگاه میکردم
البته باید یکی دو دور دیگه بخونم و رفتار و کردارش رو بررسی کنم، اگه درست نتیجه گرفته باشم، کتاب مفیدی خواهد بود برام :)))
تکههایی از رمان که تو فیسبوک پست کردم:
جاوید روز خواستگاریات شعر آرش کمانگیر را برایت خوانده بود. میگفتی چقدر هم طولانی بود. میگفتی از همان ابتدا تحتتاثیر چانهی محکمش قرار گرفتهای. به فک برآمدهی جاوید نگاه میکردم و فکر میکردم توهم آدمها کارآمدتر از جراحی زیبایی است.
فکر میکردم آدمها همانطور که آمدهاند، میروند. نمیدانستم که نمیروند. میمانند. ردشان میماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند. از هیچ چیز نمیترسیدم. میگفتم این نشد یکی دیگر. فکر میکردم حتی اگر شوهر کنم و خوشم نیامد مهم نیست، طلاق میگیرم، به همین سادگی.
چاق بود و غبغبش از آن غبغبهایی بود که به صورتش آرامش و تشخص میداد. مهندس بود ولی طرز نشستن و حرف زدن استاد کمتحرک دانشگاه را داشت. از تصور زندگی با مردی مثل او دلم گرفت.
فکر کردم اقلا میتواند تضمین بدهد، چیزی که مهرداد نتوانسته بود. تو بودی که بعدها گفتی هیچ چیز تضمین ندارد و رابطه آدمها یخچال و لباسشویی نیست که گارانتی داشته باشد. یک روز هست و یک روز نیست و اگر کسی تضمینی بدهد دروغ گفته است.
جاوید میگفت: «صادق راست میگوید، زن و مرد به یکدیگر که علاقهمند میشوند اشغالگری هم شروع میشود. همهاش در پی تصرف همند و به آزادی هم لطمه میزنند. مالکیت شروع میشود و آرام آرام خصوصیات یک مالک را هم پیدا میکنند. میشوند بپای هم»
«وقتی آدم به چیزی که میخواهد نمیرسد، زیاد دور نمیرود. همان حوالی پرسه میزند و به آشناترین چیز نزدیک به او چنگ میزند.»
December 28, 2010
تجربیات آدم خیلی مهم است . وقتی چشمت به روی زندگی باز می شود و آن را برای اولین بار می فهمی ، دیگر نمی توانی جور دیگری فکر کنی . اگر آن یک بار آسیب ببینی زندگی برای همیشه طعم واقعی اش را از دست می دهد . دیگر نمی توانی به دنیا مثل چیز باارزشی نگاه کنی .
گفت : " تو دختر قشنگی هستی . با شعوری . "
این جور مقدمه را خوب می شناختم . خوبی ها را به تو می گفتند تا خوبتر ها را از تو دریغ کنند .
اعتراف کردم که می دیدم . از مدت ها پیش می دانستم . ولی آن قدر اراده نداشتم که به موقع کنار بکشم .
شاید ایده و شخصیتها تکراری باشند ولی همیشه در همین اتفاق ها دردها را پیدا میکنیم
جالبه خوشحالی و عشق , دوست داشتن وخوشبختی تضمینی نداره اما غم, شکست و اندوه جزئی از قسمت و تقدیره که باید باهاش کناراومد
گفت : " تو دختر قشنگی هستی . با شعوری . "
این جور مقدمه را خوب می شناختم . خوبی ها را به تو می گفتند تا خوبتر ها را از تو دریغ کنند .
اعتراف کردم که می دیدم . از مدت ها پیش می دانستم . ولی آن قدر اراده نداشتم که به موقع کنار بکشم .
شاید ایده و شخصیتها تکراری باشند ولی همیشه در همین اتفاق ها دردها را پیدا میکنیم
جالبه خوشحالی و عشق , دوست داشتن وخوشبختی تضمینی نداره اما غم, شکست و اندوه جزئی از قسمت و تقدیره که باید باهاش کناراومد
December 8, 2016
اوایل کمی برایم گنگ بود، شاید چون کتاب قبلی ای که می خواندم خطی بود و سرراست و یکهو از آن فضا خودم را انداخته بودم توی روایتی چند پاره. چند قسمتی که پیش رفتم، ریتم دستم آمد و با خیالی آسوده تر خودم را سپردم به جریان قصه. و آن وقت بود که حرف های خوب شروع شدند. جمله هایی که جان می دادند برای نشانه دار شدن و مدت ها پیرامونشان فکر کردن و واژه بافتن. رویای تبت آدم را دست خالی نمی گذارد، آنقدری قوام دارد که چندین باره مزه هایش را به آدم بچشاند و هم حسی و درک و شناخت را زیر دندان بیاورد.
June 18, 2017
او هم شمارا ميخواست؟
به اندازه ى يك قرن ساكت ماند
بعد گفت: "هيچ وقت مطمئن نشدم!"
------------
وقتی آدم به چیزی که می خواهد، نمی رسد، زیاد دور نمی رود ..
همان حوالی، پرسه می زند و به آشناترین چیز نزدیک به او، شبیه او، چنگ مي زند.
به اندازه ى يك قرن ساكت ماند
بعد گفت: "هيچ وقت مطمئن نشدم!"
------------
وقتی آدم به چیزی که می خواهد، نمی رسد، زیاد دور نمی رود ..
همان حوالی، پرسه می زند و به آشناترین چیز نزدیک به او، شبیه او، چنگ مي زند.
August 14, 2020
رویای تبت / فریبا وفی / نشر مرکز / 175 صفحه / تاریخ اتمام کتاب: 11 آگوست 2020 / امتیازم به کتاب از پنج: منفی!
روایتی خاله زنکی و بدون محتوا از زنی که از لحاظ عاطفی وابسته به مردهاس و گویا حضور مرد برای خوشبختیش رو ضروری میدونه. شخصیت سازی به شدت ضعیف و الکی پیچیده، نحوه ی روایت فوق تکراری و به شدت خسته کننده و محتوای صفر. اتلاف وقت محض و بیشتر از این وقت برای نظر نوشتن دربارش هم نمی ذارم! واقعا حیف وقت که برای یه سری کتابای الکی معروف توی فضای مجازی صرف میشه.
روایتی خاله زنکی و بدون محتوا از زنی که از لحاظ عاطفی وابسته به مردهاس و گویا حضور مرد برای خوشبختیش رو ضروری میدونه. شخصیت سازی به شدت ضعیف و الکی پیچیده، نحوه ی روایت فوق تکراری و به شدت خسته کننده و محتوای صفر. اتلاف وقت محض و بیشتر از این وقت برای نظر نوشتن دربارش هم نمی ذارم! واقعا حیف وقت که برای یه سری کتابای الکی معروف توی فضای مجازی صرف میشه.
April 16, 2018
بعضی از رمان ها رو میخونی و گنگه و آرزوته بدونی تهش چی شد.
ولی بعضی از رمان ها رو حتا اگه نفهمی ذرهای واست انگیزه وجود نداره که بفهمی چی به چیه.
رمان بیمزه
قصه الکی و شلوغ
شخصیت های زائد بسیار که تکتکشون اسم دارن
پایان بندی ضعیف
و شخصیت پردازی های تکراری و کلیشه
.
بیستوهفتم فروردین نودوهفت
ولی بعضی از رمان ها رو حتا اگه نفهمی ذرهای واست انگیزه وجود نداره که بفهمی چی به چیه.
رمان بیمزه
قصه الکی و شلوغ
شخصیت های زائد بسیار که تکتکشون اسم دارن
پایان بندی ضعیف
و شخصیت پردازی های تکراری و کلیشه
.
بیستوهفتم فروردین نودوهفت
December 7, 2024
خوانش اول به تاریخ شنبه هفدهم آذر ماه هزاروچهارصد و سه هجری خورشیدی.
ببخشید که اینطوری شروع میکنم ولی، عجب خزعبل محضی!
یکسری خرده روایت، یک مشت شخصیت لنگ در هوا که معلوم نیست از کجا اومدن حرف حسابشون چیه؟ نویسنده فقط میخواد یک سری عقاید رو در شخصیتها جا بده!
دریغ از ذرهای داستان و پیوستگی.
من حقیقتا انتظار خیلی بیشتری داشتم با توجه به جوایزی که گرفته بود و وجه خود خانم وفی به عنوان یکی از نویسندگان زن فارسی! واقعا خوشم نیومد از کتاب!
ببخشید که اینطوری شروع میکنم ولی، عجب خزعبل محضی!
یکسری خرده روایت، یک مشت شخصیت لنگ در هوا که معلوم نیست از کجا اومدن حرف حسابشون چیه؟ نویسنده فقط میخواد یک سری عقاید رو در شخصیتها جا بده!
دریغ از ذرهای داستان و پیوستگی.
من حقیقتا انتظار خیلی بیشتری داشتم با توجه به جوایزی که گرفته بود و وجه خود خانم وفی به عنوان یکی از نویسندگان زن فارسی! واقعا خوشم نیومد از کتاب!
May 9, 2015
هیچ چیز تضمین ندارد و رابطه ی آدم ها یخچال و لباسشویی نیست که گارانتی داشته باشد . یک روز هست و یک روز نیست و اگر کسی تضمینی بدهد دروغ گفته است .
August 27, 2026
احتمالاً کار من همینجا با کتابای خانم وفی تموم شد. آشنایی خوبی نبود متاسفانه. پایان کتاب رو من برخلاف اکثر دوستان نتونسته بودم حدس بزنم و بسیار شوکهم کرد.حتی تا در موردش نخوندم نمیخواستم باورش کنم. و ایکاش به جای غافلگیری در پایان جمعبندی بهتری میکرد.
July 16, 2016
ولی من نمی توانم.یکبار آن را تجربه کرده ام.یکبار در آن فردا زندگی کرده ام.عجیب است که تجربه چیزی از حساسیتم را کم نکرده،برعکس وحشتم را زیاد کرده است.درد کهنه ام را تازه کرده است.
تازه فهمیدم که یک زنم.یواش یواش حواسم درگیرشد.به دیدنش عادت کردم.باید او را در کنارم حس میکردم.صدایش را می شنیدم. باید هربار مطمئن می شدم که او هم به همین شدت مرا می بیندواحساسم میکند،
حالا فکر می کنم دروغ است.نمی شود فقط توی ذهن عاشق یک نفرشد.
فکر میکردم آدمها همانطور که آمده اند،می روند.نمی دانستم که نمی روند.می مانند ردشان می ماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند.
فکر میکردم آزادی دم دست است.نمی دانستم یک روز عاجز می شوم از دست خودم.
اگر دروغ هایی مثل سعادت و خوشبختی و این حرف ها را کنار بگذاری تازه می توانی لحظه های باارزش زندگی را بشناسی.
تازه فهمیدم که یک زنم.یواش یواش حواسم درگیرشد.به دیدنش عادت کردم.باید او را در کنارم حس میکردم.صدایش را می شنیدم. باید هربار مطمئن می شدم که او هم به همین شدت مرا می بیندواحساسم میکند،
حالا فکر می کنم دروغ است.نمی شود فقط توی ذهن عاشق یک نفرشد.
فکر میکردم آدمها همانطور که آمده اند،می روند.نمی دانستم که نمی روند.می مانند ردشان می ماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند.
فکر میکردم آزادی دم دست است.نمی دانستم یک روز عاجز می شوم از دست خودم.
اگر دروغ هایی مثل سعادت و خوشبختی و این حرف ها را کنار بگذاری تازه می توانی لحظه های باارزش زندگی را بشناسی.
April 10, 2018
حکایت مکرر مردانی که اهل پایمردی نیستن و به صلاحدید دیگران تن میدن و از عشق میگذرن، از زمانه ی فروغ تا روزگار شعله. مادرانی که تا آخرین نفس برای پسرها تعیین تکلیف می کنن و عشق و آرزوی زن دیگری رو نادیده می گیرن. زوج هایی که زنده نگه داشتن عشق رو یاد نگرفتن و مرد و زن هر کدوم توی نقش ها و مسوولیت جدیدشون حل میشن. انبوه آدمایی که بزرگ شدن اما تربیت نشدن... و این روایت خیلی تکراری تر و بی اوج و فرودتر از اونه که پیش من ستاره های زیادی برای خودش کنه. ستاره ها رو به نثر روون و شیوه روایت داستان دادم
July 29, 2010
گفتم:پس من چی؟؟
وفکر کردم همیشه باید خودم را یادآوری کنم.
رفت تو فکر.
گفت: همه چیز تمام می شود.تو هم فراموش می کنی.
.................
گفت : " تو دختر قشنگی هستی . با شعوری"
این جور مقدمه را خوب می شناختم . خوبی ها را به تو می گفتند تا خوبتر ها را از تو دریغ کنند
.................
August 7, 2024
از آن عصر هایی بود که آدم مشکل فلسفی پیدا می کند. این که چرا باید زندگی کند یا چرا ادامه دهد..
April 29, 2018
من کتاب های ترلان
پرنده من " اولین رمان ایشان , "رویای تبت" و" پس از پایان" آخرین رمان ایشان را هم خواندم.بین این ۴ کتابی که از وافی خواندم رویای تبت بنظرم از همه بهتر بود, پس از پایان بدترین اش. در کل نظر اولیه ام کاملا پابرجا ماند و تقویت هم شد.داستان ها بسیار تکراری و پیش پا افتاده, قالب همیشه تکراری و "کارگاهی" و محتوا صفر .
بعد از خواندن یک کتاب از وفی (به جرات میتونم بگم فرقی هم نمیکنه کدام !) دیگه چیز جدیدی در کتاب های ایشان پیدا نمیکنی.
چفت و بند منطقی داستان ها و شخصیت پردازی خیلی ایراد دارد که میشه مفصل در مورد هر کتاب نوشت. مثلا چرا ترلان که در نوجوانی شورشی خانه است , در جوانی میشود توسری خور خانه ؟ چرا ترلانی که به فکر مقا ومت و کوبا بوده بعد میخواد پلیس بشه ؟و ...
کتاب های وافی بیشتر به وبلاگ نویسی های جوانان- در چند سال پیش که بازار وبلاگ نویسی گرم بود -میخورد.جوانانی که قلمکی داشتند , از تجربه های خودشان با آب و تاب مینوشتند وحرف دلشان را با دیگران در میان میگذشتند ولایک میخوردند .اینجا همان روایت ها است فقط طولانی تر و با جمله های نغز بیشتر که جا به جا در دهان شخصیت های مختلف گذا شته میشه, مادر بزرگ های بیسواد هم شاعرانه وعمیق حرف میزنند چه برسه به بقیه .
قالب همیشه یکی است : داستان با شیوه روایی و از یک نمای ساده و روزمره شروع میشه, به سرعت ادغام میشه با فلش بک های نامنظم ومنقطع از گذشته ی که ذهن راوی را به شدت اشغال کرده و زندگی او را ساخته است . از طریق جور کردن این پازل گذشته, ما کم کم شخصیت اصلی رامیشناسیم که همیشه یک زن عبور کرده از شور جوانی است , درگیر کلاف زندگی روزمره و "معمولی "با کلی آرزوهای بر باد رفته در مورد "معمولی نبودن " ,خالی از هر انگیزه و نشاط, پنهان پشت ماسک نقش "زن مدرن امروزی " و زخمی از یک پدر و مادر و بچگی تقریبا ناخوشایند , آزرده از عشق های به فنا رفته ومردهای سردی که او رانفهمیده اند .این هسته اصلی احاطه میشه از کلی آدم حاشیه ای که همه آنها هم باز همین کلیشه بچگی و پدر بد اخلاق و نامرادی عشقی را یدک میکشندو جا به جا بعضی از آنها یک تک رنگ سیاسی شکست خورده هم دارند .آخر کتاب هم یک سورپرایز !(که از وسط های کتاب میشه حدس زد اش !) با یک پایان باز" اصغر فرهادی طوری "در یک نمای ساده دیگه بسته میشه. آدم های وفی هم همونجور در میان آرزوها و تخیلات شان پا درهوا میمانند تا کتاب بعدی .
تشبیه دیگری که به ذهنم رسید یک "ر. اعتمادی " مونث است که "انقلاب اسلامی" را پشت سر گذشته و ازایران دهه ۵۰ به ایران دهه ۸۰ و ۹۰ رسیده. همه تغییرات این گذار هم دیده میشه : را وی زن شده , در زمینه همه چیز شیک ترو مدرن تر شده, عشق و حرفهای عشقی داغ و پر تاب و تاب قدیم کمرنگتر ,درونی تر و سرخورده تر شده ,و یکی دو لکه سیاسی هم افتاده روی این زمینه . با این تفسیر من تعجبی نمیکنم که کتاب به چاپ چهارده و پونزده رسیده باشه. کتاب کاملا مناسب این بازخورد است . قشر گسترده تحصیل کرده بی آرمان و ناامید ونا راضی وخیالپرداز عجیب نیست که مشتری چنین ادبیاتی باشند.
فقط نمیدانم چه اصراری است که خانوم وفی همیشه یک گریزی به صحرای کربلای سیاسی دهه ۶۰ ایران میزند وقتی که معلوم است نه از آن کربلا سوخته و نه حتی چیز درست حسابی از آن میداند . در کتاب های ایشان بازماندگان این سال ها آدم های وا خورده و بازنده ی هستند که در ایران یا غربت به پوچی همه چیز رسیده اند .بی رودرواسی از این قسمت کتاب ها ی وفی بدم آمد .دلم میخواست که دسترسی داشتم به ایشان و تمنا میکردم ازشان که دست از اشاره های سیاسی بردارند وهمینقدر بدانند که پشت این چیزهایی که ایشان از این دوران دیده اند یا شنیده اند بقول شفیعی کدکنی "کاروان هایی از خون و جنون *" گذشته اند ...
به هر حال من با خوندنه ۴ کتاب وافی , اعتمادم را به جایزه ها ی ادبی از قبیل گلشیری و..هم از دست دادم .به نظر من کتاب های وافی هر چه باشند هیچ ربطی به ادبیات به مفهوم جدی آن ندارند .
*
اشاره به این شعر زیبای شفیعی کدکنی :
خوابت آشفته مباد
خوش ترین هذیان ها
خزه ی سبز لطیفی
که در برکه ی آرامش تو می روید
خوابت آشفته مباد
آن سوی
پنجره ی ساکت و پرخنده ی تو
کاروانهایی
از خون و جنون می گذرد
کاروان هایی از اتش و برق و باروت
سخن از صاعقه و دود چه زیبایی دارد
در زبانی که لب و عطر و نسیم
یا شب و سایه و خواب
می توان چشانی زمزمه کرد ؟
هر چه در جدول تن دیدی و تنهایی
همه را پر
کن تا دختر همسایه ی تو
شعرهایت را دردفتر خویش
با گل و با پر طاووس بخواباند
تا شام ابد
خواب شان خرم باد
لای لای خوشت ارزانی سالنهایی
که بهاران را نیز
از گل کاغذی آذین دارند
پرنده من " اولین رمان ایشان , "رویای تبت" و" پس از پایان" آخرین رمان ایشان را هم خواندم.بین این ۴ کتابی که از وافی خواندم رویای تبت بنظرم از همه بهتر بود, پس از پایان بدترین اش. در کل نظر اولیه ام کاملا پابرجا ماند و تقویت هم شد.داستان ها بسیار تکراری و پیش پا افتاده, قالب همیشه تکراری و "کارگاهی" و محتوا صفر .
بعد از خواندن یک کتاب از وفی (به جرات میتونم بگم فرقی هم نمیکنه کدام !) دیگه چیز جدیدی در کتاب های ایشان پیدا نمیکنی.
چفت و بند منطقی داستان ها و شخصیت پردازی خیلی ایراد دارد که میشه مفصل در مورد هر کتاب نوشت. مثلا چرا ترلان که در نوجوانی شورشی خانه است , در جوانی میشود توسری خور خانه ؟ چرا ترلانی که به فکر مقا ومت و کوبا بوده بعد میخواد پلیس بشه ؟و ...
کتاب های وافی بیشتر به وبلاگ نویسی های جوانان- در چند سال پیش که بازار وبلاگ نویسی گرم بود -میخورد.جوانانی که قلمکی داشتند , از تجربه های خودشان با آب و تاب مینوشتند وحرف دلشان را با دیگران در میان میگذشتند ولایک میخوردند .اینجا همان روایت ها است فقط طولانی تر و با جمله های نغز بیشتر که جا به جا در دهان شخصیت های مختلف گذا شته میشه, مادر بزرگ های بیسواد هم شاعرانه وعمیق حرف میزنند چه برسه به بقیه .
قالب همیشه یکی است : داستان با شیوه روایی و از یک نمای ساده و روزمره شروع میشه, به سرعت ادغام میشه با فلش بک های نامنظم ومنقطع از گذشته ی که ذهن راوی را به شدت اشغال کرده و زندگی او را ساخته است . از طریق جور کردن این پازل گذشته, ما کم کم شخصیت اصلی رامیشناسیم که همیشه یک زن عبور کرده از شور جوانی است , درگیر کلاف زندگی روزمره و "معمولی "با کلی آرزوهای بر باد رفته در مورد "معمولی نبودن " ,خالی از هر انگیزه و نشاط, پنهان پشت ماسک نقش "زن مدرن امروزی " و زخمی از یک پدر و مادر و بچگی تقریبا ناخوشایند , آزرده از عشق های به فنا رفته ومردهای سردی که او رانفهمیده اند .این هسته اصلی احاطه میشه از کلی آدم حاشیه ای که همه آنها هم باز همین کلیشه بچگی و پدر بد اخلاق و نامرادی عشقی را یدک میکشندو جا به جا بعضی از آنها یک تک رنگ سیاسی شکست خورده هم دارند .آخر کتاب هم یک سورپرایز !(که از وسط های کتاب میشه حدس زد اش !) با یک پایان باز" اصغر فرهادی طوری "در یک نمای ساده دیگه بسته میشه. آدم های وفی هم همونجور در میان آرزوها و تخیلات شان پا درهوا میمانند تا کتاب بعدی .
تشبیه دیگری که به ذهنم رسید یک "ر. اعتمادی " مونث است که "انقلاب اسلامی" را پشت سر گذشته و ازایران دهه ۵۰ به ایران دهه ۸۰ و ۹۰ رسیده. همه تغییرات این گذار هم دیده میشه : را وی زن شده , در زمینه همه چیز شیک ترو مدرن تر شده, عشق و حرفهای عشقی داغ و پر تاب و تاب قدیم کمرنگتر ,درونی تر و سرخورده تر شده ,و یکی دو لکه سیاسی هم افتاده روی این زمینه . با این تفسیر من تعجبی نمیکنم که کتاب به چاپ چهارده و پونزده رسیده باشه. کتاب کاملا مناسب این بازخورد است . قشر گسترده تحصیل کرده بی آرمان و ناامید ونا راضی وخیالپرداز عجیب نیست که مشتری چنین ادبیاتی باشند.
فقط نمیدانم چه اصراری است که خانوم وفی همیشه یک گریزی به صحرای کربلای سیاسی دهه ۶۰ ایران میزند وقتی که معلوم است نه از آن کربلا سوخته و نه حتی چیز درست حسابی از آن میداند . در کتاب های ایشان بازماندگان این سال ها آدم های وا خورده و بازنده ی هستند که در ایران یا غربت به پوچی همه چیز رسیده اند .بی رودرواسی از این قسمت کتاب ها ی وفی بدم آمد .دلم میخواست که دسترسی داشتم به ایشان و تمنا میکردم ازشان که دست از اشاره های سیاسی بردارند وهمینقدر بدانند که پشت این چیزهایی که ایشان از این دوران دیده اند یا شنیده اند بقول شفیعی کدکنی "کاروان هایی از خون و جنون *" گذشته اند ...
به هر حال من با خوندنه ۴ کتاب وافی , اعتمادم را به جایزه ها ی ادبی از قبیل گلشیری و..هم از دست دادم .به نظر من کتاب های وافی هر چه باشند هیچ ربطی به ادبیات به مفهوم جدی آن ندارند .
*
اشاره به این شعر زیبای شفیعی کدکنی :
خوابت آشفته مباد
خوش ترین هذیان ها
خزه ی سبز لطیفی
که در برکه ی آرامش تو می روید
خوابت آشفته مباد
آن سوی
پنجره ی ساکت و پرخنده ی تو
کاروانهایی
از خون و جنون می گذرد
کاروان هایی از اتش و برق و باروت
سخن از صاعقه و دود چه زیبایی دارد
در زبانی که لب و عطر و نسیم
یا شب و سایه و خواب
می توان چشانی زمزمه کرد ؟
هر چه در جدول تن دیدی و تنهایی
همه را پر
کن تا دختر همسایه ی تو
شعرهایت را دردفتر خویش
با گل و با پر طاووس بخواباند
تا شام ابد
خواب شان خرم باد
لای لای خوشت ارزانی سالنهایی
که بهاران را نیز
از گل کاغذی آذین دارند
November 16, 2017
یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که "فقر بهتر است یا عطر؟"
قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود.
چند نفری از بچه ها نوشتند "فقر".
از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند.
نوشته بودند که "فقر" خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند.
عادت کرده بودند مزیت فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود.
فقط یکی از بچه ها نوشته بود "عطر".
انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود.
نوشته بود "عطر حس هایي را در آدم بیدار می کند که فقر آنها را خاموش کرده است".
قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود.
چند نفری از بچه ها نوشتند "فقر".
از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند.
نوشته بودند که "فقر" خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند.
عادت کرده بودند مزیت فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود.
فقط یکی از بچه ها نوشته بود "عطر".
انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود.
نوشته بود "عطر حس هایي را در آدم بیدار می کند که فقر آنها را خاموش کرده است".
November 1, 2020
رویای تبت داستان آرزوهای انسانهاست. آرزوهایی که در اسارت قید و بندهای انسانی و اجتماعی تبدیل به رویاهای دوردست یا فانتزیهای فکری خواهند شد.
آرزوهایی که اگر دیده شوند باید تاوان سنگینی پرداخت. آرزوها و عشقهای ممنوعه که وقتی دست نیافتنی هستند، تمام هوش و حواس را خواهند ربود و وقتی به آنها میرسی، قبل از اینکه فرصت لذت و آرامش داشته باشی تبدیل به سراب خواهند شد و بیارزش.
فروغ و محمد علی بنا بر قواعد جامعهی مردسالار مجبور هستند از هم جدا شوند و بعد از جدایی و ازدواج مجدد شعلههای عشق قدیم زیر سایه ی ممنوعیت گر میگیرد و فروغ جسور و بیمحابا برای رسیدن به عشق ممنوعه از جان خود مایه میگذارد. بعد از گذشت سالها فروغ پشیمان نیست.
جاوید اما زخمخوردهی عشقِ ممنوع فروغ و محمدعلیست. بیتابی و عصبانیت پدر، ترس از خون و قمه، خیانت را در چشم جاوید بدترین عیب کرده است. او شیوا را انتخاب میکند چون در منطق جاوید، زنی که زنانگی کمتری دارد، زنی که منطقیست و بر احساساتش کنترل دارد، خیانت نمیکند.
شیوا که شیفتهی فضای روشنفکریست، سعی میکند متفاوت از زنهای معمول زندگی کند، برخورد منطقی، سرکوبِ احساسات و فرار از زنانگی را سرلوحهی زندگی خانوادگی خود قرار میدهد و همه چیز به نظر خوب پیش میرود. صادق، جاوید و شیوا در یک مسیر حرکت میکنند اما با عبور از جوانی هر سه از فضای روشنفکری و آرمانهای اجتماعی خود فاصله میگیرند و درگیر تجربههای دیگر میشوند. جاوید رفاه را انتخاب میکند، صادق به همه چیز شک میکند و حتی نمیداند چرا سالها در زندان بوده است، شیوا هم عشق را تجربه میکند. عشق ممنوع. او به جنگی درونی وارد شده است، از دنیای آرمانی که ساخته و پرداخته بود و هویت خود را در آن تعریف میکرد سرخورده شده است و به تعریف دوبارهی خود مشغول است. به فروغ نگاه میکند. سعی میکند از چشمان دختر نوجوانش به خیابان و آدمها نگاه کند. در صحنهی آخر شیوا خسته از قالبی که سالها برای خود ساخته، بیپروا به استقبال عشق ممنوعه میرود. بابت این جسارت چه چیزی در انتظار او خواهد بود، نمی دانیم.
اما شعله، شعله هم مثل بقیه درگیر انتخابهای اشتباه و سو تفاهمهات روابط خود و دیگران است. شعله به دنبال قالب خاصی برای خود نیست اما همراه میخواهد. پیچیدگی روابط خانوادگی و انسانی، به شعله امکان تجربهی عشقی که به وصال بنشیند، نمیدهد.
در انتهای داستان از خودم میپرسم این داستان چقدر واقعیست؟ جاوید بعد از اعتراف شعله و صادق چه کرد؟ چه اتفاقی افتاد که شیوا تبدار به خواب رفت و شعله بر بسترش نشست؟ سکوتِ حکمفرما در خانه، در امتداد جهنمیست که ما از آن خبر نداریم یا هنوز در آرامش قبل از طوفانیم؟
شیوا حق داشت؟ صادق چطور؟ چه کسی قربانی بود؟ آیا قراردادهای اجتماعی که ما را به تک همسری و استحکام بنیان خانواده دعوت میکنند با سرشت و غریزهی ما در هماهنگیست یا در تضاد؟ چند بار و در چه شرایطی استحقاق داریم عشق را تجربه کنیم؟ سوالهایی که بنا بر پیچیدگی روابط انسانی پاسخ واحدی نخواهند داشت.
آرزوهایی که اگر دیده شوند باید تاوان سنگینی پرداخت. آرزوها و عشقهای ممنوعه که وقتی دست نیافتنی هستند، تمام هوش و حواس را خواهند ربود و وقتی به آنها میرسی، قبل از اینکه فرصت لذت و آرامش داشته باشی تبدیل به سراب خواهند شد و بیارزش.
فروغ و محمد علی بنا بر قواعد جامعهی مردسالار مجبور هستند از هم جدا شوند و بعد از جدایی و ازدواج مجدد شعلههای عشق قدیم زیر سایه ی ممنوعیت گر میگیرد و فروغ جسور و بیمحابا برای رسیدن به عشق ممنوعه از جان خود مایه میگذارد. بعد از گذشت سالها فروغ پشیمان نیست.
جاوید اما زخمخوردهی عشقِ ممنوع فروغ و محمدعلیست. بیتابی و عصبانیت پدر، ترس از خون و قمه، خیانت را در چشم جاوید بدترین عیب کرده است. او شیوا را انتخاب میکند چون در منطق جاوید، زنی که زنانگی کمتری دارد، زنی که منطقیست و بر احساساتش کنترل دارد، خیانت نمیکند.
شیوا که شیفتهی فضای روشنفکریست، سعی میکند متفاوت از زنهای معمول زندگی کند، برخورد منطقی، سرکوبِ احساسات و فرار از زنانگی را سرلوحهی زندگی خانوادگی خود قرار میدهد و همه چیز به نظر خوب پیش میرود. صادق، جاوید و شیوا در یک مسیر حرکت میکنند اما با عبور از جوانی هر سه از فضای روشنفکری و آرمانهای اجتماعی خود فاصله میگیرند و درگیر تجربههای دیگر میشوند. جاوید رفاه را انتخاب میکند، صادق به همه چیز شک میکند و حتی نمیداند چرا سالها در زندان بوده است، شیوا هم عشق را تجربه میکند. عشق ممنوع. او به جنگی درونی وارد شده است، از دنیای آرمانی که ساخته و پرداخته بود و هویت خود را در آن تعریف میکرد سرخورده شده است و به تعریف دوبارهی خود مشغول است. به فروغ نگاه میکند. سعی میکند از چشمان دختر نوجوانش به خیابان و آدمها نگاه کند. در صحنهی آخر شیوا خسته از قالبی که سالها برای خود ساخته، بیپروا به استقبال عشق ممنوعه میرود. بابت این جسارت چه چیزی در انتظار او خواهد بود، نمی دانیم.
اما شعله، شعله هم مثل بقیه درگیر انتخابهای اشتباه و سو تفاهمهات روابط خود و دیگران است. شعله به دنبال قالب خاصی برای خود نیست اما همراه میخواهد. پیچیدگی روابط خانوادگی و انسانی، به شعله امکان تجربهی عشقی که به وصال بنشیند، نمیدهد.
در انتهای داستان از خودم میپرسم این داستان چقدر واقعیست؟ جاوید بعد از اعتراف شعله و صادق چه کرد؟ چه اتفاقی افتاد که شیوا تبدار به خواب رفت و شعله بر بسترش نشست؟ سکوتِ حکمفرما در خانه، در امتداد جهنمیست که ما از آن خبر نداریم یا هنوز در آرامش قبل از طوفانیم؟
شیوا حق داشت؟ صادق چطور؟ چه کسی قربانی بود؟ آیا قراردادهای اجتماعی که ما را به تک همسری و استحکام بنیان خانواده دعوت میکنند با سرشت و غریزهی ما در هماهنگیست یا در تضاد؟ چند بار و در چه شرایطی استحقاق داریم عشق را تجربه کنیم؟ سوالهایی که بنا بر پیچیدگی روابط انسانی پاسخ واحدی نخواهند داشت.
October 29, 2019
بالاخره این کتاب رو تموم کردم مدت زیادی روی میزم بود به نسبت سبک بودن حجم کتاب و مخصوصاً با فونتی که به نظرم درشت بود
دو بار کتاب رو دست گرفتم بار اول چون میخواستم برم سر کار گذاشتمش و خب دیگه میل و کششی برای برداشتنش نداشتم تا اینکه امروز به خودم گفتم بردار تمومش کن و به این روند پشت گوش انداختن و شروع نکردن کتاب دیگه پایان بده
کتاب رو دوس نداشتم پر از فعل پر از پراکندگی پر از ابهام و گنگی
راستش یه جا که کلافه شده بودم شمردم تو یک خط 5 تا فعل به کار برده بود
چه خبره واقعاً!!!!؟ چرا این همه مقطع!!!؟ اوکی چند پاراگراف، چند صفحه برای رسوندن آَشفتگی ذهن راوی... ولی نه صد و هفتاد و خرده ای صفحه!! تکرار این روند که به شدت خواننده رو خسته میکنه
نه فرازی نه فرودی نه چهار چوبی نه فضاسازی ای نه کاراکتر سازی
همه چیز گنگ بود
حتی حرف زدن راوی
دیالوگهای بین افراد
نمیدونم واقعاً چرا اگر قصد این بوده که سبک جدیدی پیاده بشه به نظرم موفق نبوده
به عنوان اولین کاری که از فریبا وفی خوندم واقعاً خوشم نیومد
این کتاب رو از یه دوست عزیز هدیه گرفتم و این بهترین اتفاق این کتاب برای من بوده
همین
دو بار کتاب رو دست گرفتم بار اول چون میخواستم برم سر کار گذاشتمش و خب دیگه میل و کششی برای برداشتنش نداشتم تا اینکه امروز به خودم گفتم بردار تمومش کن و به این روند پشت گوش انداختن و شروع نکردن کتاب دیگه پایان بده
کتاب رو دوس نداشتم پر از فعل پر از پراکندگی پر از ابهام و گنگی
راستش یه جا که کلافه شده بودم شمردم تو یک خط 5 تا فعل به کار برده بود
چه خبره واقعاً!!!!؟ چرا این همه مقطع!!!؟ اوکی چند پاراگراف، چند صفحه برای رسوندن آَشفتگی ذهن راوی... ولی نه صد و هفتاد و خرده ای صفحه!! تکرار این روند که به شدت خواننده رو خسته میکنه
نه فرازی نه فرودی نه چهار چوبی نه فضاسازی ای نه کاراکتر سازی
همه چیز گنگ بود
حتی حرف زدن راوی
دیالوگهای بین افراد
نمیدونم واقعاً چرا اگر قصد این بوده که سبک جدیدی پیاده بشه به نظرم موفق نبوده
به عنوان اولین کاری که از فریبا وفی خوندم واقعاً خوشم نیومد
این کتاب رو از یه دوست عزیز هدیه گرفتم و این بهترین اتفاق این کتاب برای من بوده
همین
Displaying 1 - 30 of 119 reviews






























