دوستانِ گرانقدر، «نزاری قهستانی» غزل سراییست که در سالهایِ پایانیِ سدهٔ هفتم و آغاز سدهٔ هشتم هجری میزیست.. دیوانِ دو جلدیِ وی، از غزلیات، مثنوی ها، رباعیات و ترجیعات، تشکیل شده است.. به انتخاب ابیاتی از این دیوان را برایِ شما ادب دوستانِ گرامی در زیر مینویسم --------------------------------------- محصولِ من از باده پرستی غمِ تست مقصود زِ هشیاری و مستی غمِ تست گر مِی نخورم و گر خورم هر دو یکیست سرمایهٔ نیستی و هستی غمِ تست ************************* مست و لایعقل و دُردی کش و خُم پردازیم رند و شوریده و دیوانه و شاهد بازیم شهر بی فتنه نباشد زِ چو ما شیفتگان که بُتی میشکنیم و دِگری میسازیم ************************* دریغا مهر و پیوندت که بگسستی و ببریدی نمیدانم کِرا بر من به دل کردی و بگزیدی چرا گر با وفا بودم به آخر ترکِ من گفتی؟ چرا گر ناسزا بودم به اوّل می پسندیدی؟ ************************* در فراقت دیده ام، خون میچکاند دیده ام برکَن از سر دیده ام، گر جز خیالت دیده ام بر لبم کَس خنده ای هرگز ندید اِلا مگر در میانِ گریه بر احوالِ خود خندیده ام ************************* به دست آورده ام یاری که رویی چون قمر دارد دهانی چون لبِ شیرین، لبانی چون شکر دارد نظر تا بر وی افکندم زِ سر تا پای در بندم سرِ او دارم از عالم، ندانم او چه سر دارد ************************* تو را به جان و دل از جان و دل وفا دارم که من خود از همه ملکِ جهان تو را دارم خیال را بفرست ار تو خود نمی آیی که با خیالِ تو صد گونه ماجرا دارم ************************* زِ عمرم چه حاصل، چو یاری ندارم بمُردم زِ غم، غم گساری ندارم نهادم دلِ خویش بر نامُرادی چو بر وصل و هجر اقتداری ندارم ************************* دلم ببُرد و قرارم برفت و معذورم که کرد مستِ خراب آن دو چشمِ مخمورم دلم سیاه شد از ظلمتِ شبِ هجران که هم چو سایه جدا اوفتاده از نورم ************************* نیامدی و من از انتظار میسوزم در آرزویِ وصالِ تو زار میسوزم عجب تر اینکه به هر انجمن زِ غایتِ شوق زِ شمع دورم و پروانه وار میسوزم ************************* تو را سری که به پیمانِ من درآری نیست مرا دلی که به دستِ غمش سپاری نیست علاجِ دردِ دلم مرگ میکند، چه کنم که سخت جانم و جان دادن اختیاری نیست ************************* گر به گوشَت برسد دردِ من و زاریِ من رحمت آید مگرت بر شبِ بیداریِ من میکنم صبر و جفا میکشم و میگویم یادت آید مگر از دوستی و یاریِ من ************************* رفتی و یک نفس نرفت از نظرم خیالِ تو بی خبرم زِ خود ولی، با خبرم زِ حالِ تو جانِ به لب رسیده را در قدمِ صبا کشم گر به من آورد شبی مژدهٔ اتصالِ تو ************************* آخر اِی دوست، کجایی که چنانم بی تو که سر از پای و شب از روز ندانم بی تو مُهرِ پیمانِ تو بر دیده و دِل بنهادم خاک در چشمِ دل و دیده فشانم بی تو ************************* بادِ بهار میوزد، بادهٔ خوشگوار کو؟ بویِ بنفشه میدَمَد، ساقیِ گُل عذار کو؟ باغ و سرا و بوسِتان، اسب و قبا و سیم و زر دولت و عزت و شرف، این همه هست، یار کو؟ ************************* بر امیدِ تو که روزی به سرم بازآیی منم و دردِ دل و کُنجِ غم و تنهایی دل و دین از منِ بیچاره به غارت بُردی شکرها گویم اگر بیش برین نفزایی ************************* ره نباشد در حریمِ عشق هر اوباش را طاقتِ خورشید ناممکن بُوَد خفاش را نیک خواه و نیک باش و نیک بین و نیک دان چون قلم رفتَست بر لوحِ ازل نقاش را ************************* جهان در سایهٔ خورشیدِ عشق است نهان در سایهٔ خورشیدِ عشق است اگر نامت چو شمس آفاق بگرفت نشان در سایهٔ خورشیدِ عشق است ************************* ای که جانم به فدایِ قدِ خوش منظرِ دوست کاش صد جانِ دگر داشتمی در خورِ دوست گر همه خلقِ جهان دشمنِ عاشق باشند هیچ غم نبوَد اگر دوست بُوَد یاورِ دوست ************************* همه را شادی و ما را غمِ جانانهٔ خویش همه با همدم و ما با دلِ دیوانهٔ خویش سال ها شد که به دریایِ عدم غواصیم تا وجودی به کف آریم زِ دردانهٔ خویش ************************* در خیال آبادِ خود بنشسته ام در به رویِ نیک و بد بربسته ام فارغم از نام و ننگ و صلح و جنگ هیچ دیگر نیست، از خود رسته ام --------------------------------------- امیدوارم این انتخابها را پسندیده باشید «پیروز باشید و ایرانی»