What do you think?


La Maison de Shemiran
La maison de Shemiran avec son gigantesque jardin, son bassin et sa sirène, sa fontaine répandant rêves et espoirs, est traversée un jour en son beau milieu par l'autoroute impériale...
208 pages, Hardcover
Published May 8, 2003
About the author
Goli Taraghi
12 books365 followersGoli Taraghi (also transliterated as Goli Taraqqi or Gulī Taraqqī) was born in Tehran in 1939. She has been honored as a Chevalier des Arts et des Lettres in France, and her work has been widely anthologized, including in Reza Aslan’s Tablet & Pen: Literary Landscapes from the Modern Middle East . She lives in Paris.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 5 of 5 reviews
December 31, 2025
چه موضوعی رو انتخاب کرده بود نویسنده و اصلا یهو شوکه شدم و خیلی خوشم اومد. دقیقا این حس و حال رو، حالا نه انقدر شدید، ممکنه بچهها به جنس مخالف بسیار بزرگ تر از خودشون پیدا کنن و حتی دقیقا نسبت به یک آدم به شدت متفاوت از خانواده و محیط اطرافشون؛ مثل همین عزیز آقا. و دقیقا یادم هست دوران راهنمایی، سرویس مدرسهامون یه مینی بوس آبی بود و شاید اسم رانندهاش کَرَمعلی بود :)) و یادمه مثلا خیلییی حال میکردیم هر کدوممون میرفتیم صندلی جلو میشستیم و یه حالت سوگلی انگار پیدا میکردیم :))) و مثلا انگار مورد توجه راننده قرار میگرفتیم و تا چند روز هم ژست ملکهای میگرفتیم :))) یادش به خیر واقعا.
و به نظرم این داستان به شدت بوهای مختلف میداد و خیلی دو تا تیکهاش رو دوست داشتم: یکی اونجایی که تابستونا بچهها داخل پشهبند و داخل حیاط میخوابیدن و کنار هر کدوم یه لیوان آب یخ میذاشتن و مادربزرگ زیر بالشت هر کدوم گل یاس میذاشت…
و دومی هم اونجایی که مادربزرگ برای نوهی مریضش گلهای یاس رو نخ کرد و گردنبند و دستبند درست کرد…
به نظرم صرفا حجم ماندگاری اون علاقه از سمت دختر یکم زیادی اومد و شاید برای اینکه واقعیتر به نظر بیاد، باید یکم اتفاقای دیگه میوفتاد.
و عزیز آقا هم جلوش رو نمیگرفتن فکر میکنم برای کودک همسری اقدام میکرد.
و به نظرم این داستان به شدت بوهای مختلف میداد و خیلی دو تا تیکهاش رو دوست داشتم: یکی اونجایی که تابستونا بچهها داخل پشهبند و داخل حیاط میخوابیدن و کنار هر کدوم یه لیوان آب یخ میذاشتن و مادربزرگ زیر بالشت هر کدوم گل یاس میذاشت…
و دومی هم اونجایی که مادربزرگ برای نوهی مریضش گلهای یاس رو نخ کرد و گردنبند و دستبند درست کرد…
به نظرم صرفا حجم ماندگاری اون علاقه از سمت دختر یکم زیادی اومد و شاید برای اینکه واقعیتر به نظر بیاد، باید یکم اتفاقای دیگه میوفتاد.
و عزیز آقا هم جلوش رو نمیگرفتن فکر میکنم برای کودک همسری اقدام میکرد.
February 21, 2026
Գոլի Թարաղին այս կարճ ու հուզիչ վիպակում պատմում է մանկական զգայուն հոգու, ընտանիքի, բաժանումի մասին։ Եւ ամենագլխավորը ավտոբուսը, որը սահուն մեր հերոսին մանկությունից տարավ պատանեկություն...
August 12, 2026
Une écriture riche et pleine de détails qui inclue les odeurs et les textures. Très sensuelle. Sa langue me fait penser à Balzac ou Flaubert. J’ai adoré plonger dans cette époque et à cet endroit précis qui me rappelle chez moi quelques décennies plus tard. Cette épopée est digne des plus grands auteurs occidentaux. Et la traduction est toute en finesse !
August 30, 2023
You can taste and smell everything that is described in the book. Beautiful read.
June 11, 2023
So many great characters - this story deserved more effort.
Displaying 1 - 5 of 5 reviews






