نمیدانم چند سال داشتم ؟ نمیدانم روز چندم از ماه چندم از چه سالی بود ؟ حتی به یاد نمی آورم که چه خطایی از من سر زد اما شنیدم " این کار آدم های بد است " از آن پس ترس از آدم بد ها به جانم افتاد ! بعضی شب ها کابوسش را میدیدم و از خواب میپریدم گاهی کودکانه میپرسیدم آقا شما بدی هستی ؟ خانوم شما آدم بد ها را دیده ای ؟ با خنده میگفتند نه آدم بد ها زشت هستند !من که زشت نیستم ! کنجکاو تر میشدم ؛ میپرسیدم پس آدم بدها چه شکلین ؟ میگفتند آدم بد ها موهای ژولیده و چشم های قرمز و لباس های نژند و دست های بزرگ و چرک دارند که با آن " کار های بد " میکنند ! اما هرچه بزرگ تر شدم فهمیدم آدم های بد نه شاخ دارند و نه چنگال تیز و نه نیش های زهرآلود ! فرشته زندگی من آدم بد زندگی دیگریست ! و خود من هم گاهی یکی از همان آدم های بد میشوم ... وقتی داستانی میخواندم متنفر بودم از اینکه یک نفر را آدم بَدِ بکنند و تمام کاسه کوزه ها را سرش بشکنند برای منی که همیشه در جبههی آدم بدها بودم و این کتاب عجیب به دل و جانم چسبید ! آدم بدی که یک شهر از او متنفرند مرگشرا جشن میگیرند و پایکوبی میکنند اما دلیل این نفرت چه بود و این آدم که بود ؟ اگر شما هم طرفدار آدم بدها هستید بخونید و لذت ببرید از این کتاب مظلوم گمنام !