در یک گرگومیش معمولی، بچهها توی کلاس تقویتی آقای انارکی نشستهاند که صدای بلندی از حیاط به گوش میرسد: «هیشکی از جاش تکون نخوره!» صدا آنقدر بلند است که بچهها را میکشاند پشت پنجره تا ببینند چه خبر است. چهار گروگانگیر، با جورابهای سیاهی که روی صورتشان کشیدهاند، وارد مدرسه میشوند. بهنظر خشمگین میآیند و اسلحهای که دست یکیشان است نشان میدهد که با هیچکس شوخی ندارند. گروگانگیرها به سمت کلاس آقای انارکی حرکت میکنند و از آن لحظه به بعد، آن گرگومیش دیگر یک گرگومیش معمولی نیست؛ بلکه تبدیل میشود به یک گرگومیش سگی!
گرگومیش سگی ماجرای گروگانگیری در مدرسهی برادران قندی
I was born in 1988 and started writing stories when I was 5. Then I went to school and kept writing stories. At the time I was 16, I started working for magazines as a humorist and kept writing stories. When I grew up, I studied nuclear physics and kept writing. As a university student, I worked as a graphic designer, film editor, teacher, and journalist and kept writing always. Now I am working as a copywriter, editor, and teacher and still keep writing stories. So, I am anything but a writer!