اخمت را بازکن. از تو چیزی نمیخواهم. از کنارت میگذرم. با دست پیر گلبرگی از گل سرخهای سرزمینم را لای کتاب تو میگذارم و سحر که بیدار شدی در بسترت عطر گلهای باغ شیراز خواهد پیچید، میدانم.
یک نفس خواندم. ساعت یک شبه، دندونم درد میکنه و سبز پری تموم شد. پرویز دوائی رو با خاطرات و نوشتن از نوستالژی میشناسم. این کتاب هم درباره یک عشق ساده، کودکانه و دوستداشتنیه. از روزهای شروعِ عشق تا اوج و فرودش رو مینویسه و مثل همیشه قشنگ توصیف میکنه. هنرش در نوشتن اینه که با توصیف و تشبیه بهت نشون میده چقدر طرف رو دوست داشته یا معشوق رو چه جوری میدیده. توصیفات شاعرانه، مهمترین وجه این کتاب بود. طبیعتا از واگویههای یک پیرمرد درباره عشقی دور و قدیمی انتظار نداریم که ابتدا و انتهای مشخص و خط داستانی منظمی داشته باشه و خب اگر این رو در نظر داشته باشید، انتظارتون ازش معقولتر میشه. باید تا صفحه آخر بخونید تا بفهمید دقیقا چی میشه اما شما در فصل دوم هم حدودا میفهمید که کار به کجا میرسه. تجربه خوندنش شبیه دیدن فیلم"در دنیای تو ساعت چند است" بود. عشق، دلتنگی بسیار، فراموشی و حالا یادآوری آنچه هرگز نبوده.
همه ی نویسنده هایی که درباره ی نوستالژی هایشان مینویسند میدانند نمیتوانند به آن حال خوش قدیم برگردند اما باز تلاششان را میکنند. برگشتن به دنیای کودکی، عزیزان درگذشته، یا روزهای قدیم ِ یک شهر غیرممکن است اما شاید بشود با نوشتن، با توصیف، ذره ای از لذت آن ایام را دوباره زنده کرد. آنها درباره ی خاطراتشان حرف میزنند و آرزو دارند که کلمه آن قدر قدرت جادویی داشته باشد که گذشتگان وعده اش کرده اند. فرقش این است که بعضیها بلد نیستند این ذات جادویی را به دست بیاورند و چیزی نقل میکنند که نمیشود با آن ارتباط برقرار کرد و عده ی معدودی هم هستند که طوری تعریف میکنند که نه فقط خودشان که دیگران هم در لذت آن خاطره سهیم شوند و با «رنج بازگشت» نویسنده، همراه... پرویز دوایی به دسته ی دوم تعلق دارد.
کتاب رویاگونه درباره عشق و دلتنگی و وابستگی و مرگ و همه احساسات انسانی نوشته شده. می دونم که پرویز دوایی به خاطر نقد فیلم های درستی که نوشته و به دلیل ادبیات نوستالژیک مریدان خاص خودش رو داره، و قصدم هم این نیست که بگم نوشته هاش خوب نیستن، فقط وقتی چیزی بیش از حد بی مکان و بی زمان میشه و تبدیل میشه به لایه لایه لفافه هایی که حس واقعی توشون پیچیده شدن و دیگه نمیشه تشخیص داد پشت این همه نگارش ادبی و خیال انگیز چه خبره، دیگه برای من جالب نیست. ادبیات دوایی به شدت از صراحت فاصله داره و من حتی بین جملاتش نمی تونستم ارتباط منطقی برقرار کنم، که البته به نظر می رسه عامدانه اینطوری نوشته شدن و شاید خودش از تسلط نویسنده به ادبیات خبر میده، ولی خب برای من زیبایی و لذت در جملاتیه که فهمیدن معناشون سخت نیست، اما درک کردن مفهومشون پیچیده و عمیقه، و نه برعکس؛ که در این کتاب مفهوم رو میشه راحت فهمید، اما جملات نمی چسبند، حداقل برای من
اولین کتابی بود که از پرویز دوائی خوندم و حقیقتش خوشم نیومد. کتاب هیچ خط داستانی و روایتی نداره، به هیچ شخصیتی پرداخته نشده بود و صرفا توصیف شاعرانه و قشنگی از چیزهای مختلف میکنه.
برای من بیش از حد لبریز از احساسات و صرفا توصیف احساسی بود. شاید اگر در اوایل جوانی بودم از خواندنش بیشتر لذت میبردم ولی الان اثری که داستان داشته باشه و واقعگراتر باشه برام جذابتره. این همه توصیف عشق و دلدادگی هضمش برام سخت بود چندتا از روایتها رو بیشتر دوست داشتم، و روایت های آخر که در رابطه با مرگ معشوق بود قشنگ و غمانگیز بود در کل، قلم و متن ادبی و عاشقانهی زیبایی داره اما داستان خاصی نداره
چه رومانسی!!! من رومانس دوست ندارم. خواندن رمانی که زمینه رمانتیک داشته باشه برام ناممکنه. اما این... عالی بود. با یک تلگنر و نیمنگاهی از داخل سینما پرویز دوایی ما رو میبره به طعم آبنباتی که در بچگی خورده. ما داریم در زندگی میچرخیم. بی هدف و بی معنا از بهترین های رمان فارسی.