شخصیت اصلی قصه ی ما نه آدمه، نه جونور! اون یه دکمه ست؛ یه دکمه که دوست داره دور دنیا بگرده و ماجراجویی کنه تا یه نفر پیدا بشه و بهش توجه کنه. من یه دکمه ی سیاه پلاستیکی ام و هر بار از خودم می پرسم: من به چه دردی می خورم؟ از روزی که به خاطر دعوای دو تا بچه از لباس یکیشون افتادم، دارم دنبال این می گردم که جای درست خودم رو پیدا کنم.
خوب بود :) داستان یه دکمه سیاهه که فکر میکنه به هیچ دردی نمیخوره و از زندگیش ناامیده. این کتاب در مورد اهمیت صبور بودن و البته در مورد پذیرش خوده. کلا اینطور داستانها رو توی کتاب کودک خیلی دوست دارم.
سوال مهم و اساسی من در مورد پایان کتاب اینه که دکمهی سیاه پلاستیکی در پایان داستان چطور به اهمیت و بزرگی خودش پی برد؟ دقیقاً در مسیر داستان چه چیزی بهش اضافه شد که در پایان اینطور نتیجه گیری کرد؟ جز اینه که نتیجهی داستان بهطرز کلاژواری به انتها وصله شده و هیچ سنخیت و تناسبی با روند داستان و شخصیتپردازی نداره؟ اگر قراره داستان رو در یک مسیر نامعلوم و لنگ در هوا پیش ببریم و در انتها خیلی بیریط بیایم شعار بدیم، خب چرا قصه میگیم؟ همون شعارمون رو در یک خط مطرح کنیم و بریم دیگه. بیانیه صادر کردن که نیازی به قصه سرهم کردن نداره
نکتهی دوم اینه که یک شخصیت داستانی چقــــــدر میتونه منفعل باشه؟ تا کجا؟ دکمهی سیاه پلاستیکی ما در طول تمام داستان جز خیالپردازی در مورد موقعیت و شرایطی، که همواره دیگران اون رو درِش قرار دادن، چه عملی انجام میده؟ دریغ از یک عمل! یک حرکت! یک قدم! یک شخصیت منفعل و بی عمل چطور قراره داستان رو پیش ببره و ما رو به سمت نتیجهگیری درست هدایت کنه؟
نکتهی سوم منطق خیالپردازیهای دکمهست. دکمهای که از قضا در ابتدای داستان و پیش از کندهشدن، خوب میدونسته چیه و به چه دردی میخوره و از گذشته، کارآیی و تواناییهاش اطلاع داره، روی چه حسابی چنین خیالپردازیهایی میکنه و همواره براش سواله که من به چه دردی میخورم؟
در نهایت اینکه این داستان از هرگونه منطق داستانی خالی بود. هیچ نشانهای از ادبیات در کتاب وجود نداشت. فقط به دنبال شعار دادن بودن و هیچ روند منطقی و درست و درمونی برای رسیدن به این شعار بزرگ! و دهن پر کن طی نشد. افسوس و صد افسوس از تصاویر خوب و استادانهی تصویرگر کتاب که این چنین هدر رفت.
کی گفته اگه دکمه گم شه دنباش نمیگردیم آخه؟! اصن یکی از ترسای من گم شدن دکمه لباسمه😂 قشنگ که بود حسابی. تصویرپردازی خیلی خوبی داشت. ولی احساس میکنم نتونست مفهومی که میخواست رو درست جا بندازه، اونم برا کودک.
درباره دکمه ایه که فکر می کنه به درد نمی خوره و آرزوهای زیادی در سر میپرورونه. در نهایت به عنوان چشم یه آدم برفی استفاده می شه و از این بابت خیلی خوشحال میشه. میخواد بگه که هرچیزی هرچند بی ارزش به نظر برسه بالاخره کاربردی داره. تصویرگری کتاب جالب بود و دختر ۴ ساله من خیلی براش جذاب بود
کتابی کوچیک با قلبی بزرگ. درباره اینکه چطور یک چیز ظاهراً بیاهمیت میتونه معنا و ارزش داشته باشه . ساده، آرام و مهربان . ممکنه برای یک کودک اولین جرقه خودباوری باشد .
دکمه ای که سر جای خودش نیست و احساس بی مصرف بودن میکنه! در نهایت هم بالاخره جایی که بتونه به کاری بیاد و مفید باشه براش پیدا میشه، اما اون چیزی نیست که همیشه توی تصوراتش بوده! با این وجود میبینیم که دکمه ی ما راضیه و خودش رو پذیرفته و فهمیده که همیشه برای مفید بودن نیاز نیست کار بزرگی کنه یا توی جایگاه ویژه و خاصی باشه… (تصویرسازی ها زیبا بودن.)
《ولی من فقط یک دکمهی سیاه پلاستیکی بودم...》 از این مجموعهی پرتقال که تصویرگرهای خارجی با نویسندههای ایرانی همکاری کردهن خیلی خوشم اومد. این کتاب هم خیلی قشنگ بود. راجع به خود-ارزشمندی، و عدم مقایسه خود با بقیه.