کتاب واژگونهخوانی استبداد ایرانی در پی این نیست که صدق و کذب گزارههای نظری و گفتمانی موجود را در قبال توضیح وضعیتهای تاریخی بررسی کند یا وضعیت ایران را در یکی از سنخهای از پیش موجود جای دهد و یا دورههای بلند تاریخی را ذیل یک مفهوم یکدست کند؛ مساله این است که چه شد که بازنمایی ایران به مثابهی استبداد، به گفتمان غالب بدل گشت؟ مسالهی اصلی کتاب این است که اگر گفتمان غالب علوم اجتماعی در ایران، استبداد را محوری اصلی برای تبیین رویدادهای تاریخی ایران در نظر گرفته است، آنگاه استبداد ایرانی چگونه و از چه زمانی پروبلماتیک شده است؟ و آیا استبداد ایرانی دارای بداهت عینی و نظری است؟ آیا محققان ایرانی استبداد را به مثابهی امری فراتاریخی در نظر گرفتهاند؟ اینجا است که پرسش هستیشناسی استبداد و تاریخ برآمدناش - به مثابهی یک علت تام و تعیینکننده در تاریخ ایران، خاصه تاریخ معاصر- کمتر مورد توجه قرار گرفته است. چاپ اول ۱۳۹۸ چاپ دوم ۱۴۰۰ چاپ سوم ۱۴۰۲
شستهرفتگیای که یک تز دکتریِ دانشگاهی باید داشته باشد اصلا در این اثر به چشم نمیخورد. خیلی از مسائل روششناختی در نتیجه ذکر شدهاند اشتباهی. در متن هر از گاهی نویسنده شبیه به سخنرانیهای پر شور و حرارتش میشود و نتیجهگیریهای زودهنگامی انجام میدهد که با مقدمات بحث نمیخواند. از نظر ویرایش و رفرنسدهی هم که غلط بسیار است. گاهی بدون هیچ اشارهای به چهارچوب مفاهیم دلوز و آگامبن، از اصطلاحات آنها به نفع خودش استفاده میکند.
به طور کلی میتوان گفت متن اصلی حول سه فصل میچرخد. اول اینکه کلمهی استبداد در متون فارسی از گذشته تا عصر مشروطه به چه اشکال و فرمهایی و در چه معناهایی استفاده شده است. بعد بحرانهای وبا و قحطی دوران پیشامشروطه ذکر میشوند تحت عنوان چیزهایی که مشروعیت حکمرانی همیشگی پادشاهانه در ایران را با مشکل مواجه کردند. و نهایتا حیدری میگوید این بحرانها عوامل اصلی تثبیت معنی استبداد به معنیای که از مشروطه به بعد کاربرد یافته بودند: نبودن نظم در کشور، نظم ندادن به مردم و وظایف دولت. شکست تنظیمات به قول حیدری.
استبداد انچیزیست که تنظیمات نیست! گفتمان استبداد مثل کودکی لجباز که نمیتواند لوگویش را خوب سر هم کند، عصبانی، وضعیت را اشوبناک و فهم ناپذیر توصیف میکند. این کودک در سپیده دمان وبا/طاعون، قحطی، و جنگهای ایران روس، در اثر فروپاشی رحم گفتمان پیشین متولد می شود. این طفل نامیمون همچنان بر لجاجتش اصرار دارد، هر بار که در سرهم کردن لوگویش، که حکومتمندی و تنظیمات باشد، نا کام می ماند، دلشوره ای میگیردش، وضعیت و جمعیت را دیگر نه منبع ثروت، که بحرانی برای بقا و حکمرانی می بیند، میزند لوگو ها را می سوزاند، زیست سیاست در پی اعلان همگانی وضعیت استثنائی، مرگسیاست میشود. پس از مدتی حرفهای قابل اعتنایی خواندم. البته کتاب سنگینی بود، انگار آرش همه توان خود را به تیر داده تا برود کنار درخت گردو در مرز بنشیند، مرز هایی که البته از یک جا به بعد این ها هم پروبلماتیک شدند! آرش حیدری برای این کتاب زحمت زیادی کشیده، اینکه برای رساله ی دکترا چنین چیزی بنویسی، که گمان میکنم همه ی رساله را نیاورده، یا اگر همه اش همین است، کاری "ناتمام" است، قابل ستایش است. ناتمانی اثر شاید هدفمند است، تا کسانی پیدا شوند و سکوت فریاد های فروخفته ی تاریخ را که حیدری نتوانست پِلی کند، با بلندگوهای بزرگی در شهرها پخش کنند. بقول خودش فریاد های فروخفته ی اکنون را رستگار کنند. حرف زیاد است اما حوصله کم، تشکر از حیدری بابت اینکه دستهای کاتوزیان،ابراهامیان، و مخصوصا علی رضاقلی که مدتها گلوی ما را می فشرد و خفه مان میکرد، را کم توان کرد!