"به قصه تک تک برگهایت گوش کن آنگاه که سر بر زمین می گذارند آواز همه یکیست بی نقاب باش! بی نقاب باش..." کتاب پرسونا نوشته ی زهره فصل بهار که از نشر شادان به چاپ رسیده حکایت آدم هایی ست که نقاب بر چهره می زنند تا پیش دیگران مقبول شوند.حکایت آدم هایی که با هزار امید و آرزو در راهی قدم برمیدارند بی آنکه بدانند چه سرنوشتی در انتظارشان است. داستان پرسونا از آنجا آغاز می شود که دانیال یکی از اعضای باند قاچاق انسان و اعضای بدن در شبی با دختری با هویت نامعلوم تصادف می کند. او تصمیم می گیرد که دختر را به همراه خود به باغ ببرد. پس از اینکه مطمئن می شود دختر حافظه اش را از دست داده نامی جعلی به او نسبت داده و تصمیم می گیرد در ماموریت ها از او استفاده کند. دختر ماموریت ها را با موفقیت پشت سر می گذارد و دانیال به او ماموریت های بزرگتری می دهد اما این تازه خود شروع ماجراست. اتفاقات کتاب به مانند قطعه های پازل سر جای خود قرار گرفته اند و نویسنده به خوبی در این کتاب مخاطب را تا پایان داستان با خود همراه می سازد. با کشش و تعلیقی که این کتاب دارد آن را در زمان کمی می خوانید. شعر های آغازین هر فصل شما را هم به تامل وا می دارد که در این فصل با توجه به آن چه پیش رو خواهیم داشت. نویسنده با شخصیت های باور پذیر قصه را رقم زده است یکی از موارد در کتاب تاثیر شخصیت اصلی بر آدمی ست که راه زندگی را به اشتباه انتخاب کرده. شخصیت دانیال قصه شاید به ظاهر سرد و دل سنگ باشد آما انچه که در واقعیت ویژگی شخصیتی اوست کاملا متفاوت است. شخصیت های منفی کتاب متعددند اما هر کدام از آن ها قرار است با کارهایی که انجام می دهند حقایقی را برملا کنند. حقایقی در کتاب آشکار می شود که زیر پوسته ی شهر جریان دارد و دل هر خواننده ای را به درد می اورد. اتفاقاتی که در خانه های جنوب شهر برای بچه ها اتفاق می افتد نمونه ای از حقایقی هستند که در این کتاب مطرح می شوند. اگر به دنبال کتابی هستید که علاوه بر ژانر اجتماعی و عاشقانه معما و هیجان را هم در هنگام خواندن آن تجربه کنید این کتاب پیشنهاد من به شماست.