کرم سفید بیخبر وارد یک انار میشود. مامانانار از آمدن کرم به خاطر امنیت دانهانارهایش میترسد. کرم از مامانانار درخواست میکند که چون شب شده و از تاریکی میترسید، به او اجازه دهد یک شب مهمان آنها باشد. دانهانارها از مامانانار خواهش میکنند بگذارد او بماند و مامانانار اجازهی این کار را میدهد. صبح که میشود...
سپیده خلیلی، نویسنده، مترجم و روزنامهنگار در سال ۱۳۳۸ در شمیران به دنیا آمد و از سال ۱۳۶۸ فعالیت خود را در عرصه نویسندگی و ترجمه آغاز کرد. خلیلی دارای مدرک دکترا در رشتهی روانشناسی بالینی از دانشگاه براون شوایگ آلمان و عضو انجمن روانشناسان کودک ایران است و در کارنامهی خود بیش از ۱۵۰ عنوان کتاب برای مخاطبان خردسال، کودک، نوجوان و بزرگسالان در زمینهی تالیف و ترجمه دارد که جوایز جشنوارههای کتاب کانون پرورش فکری کودکان، جشنواره مطبوعات کودک، دوچرخه طلایی و ... را برای وی به همراه داشته است.
او همچنین عضو شورای دفتر تالیف کتب درسی و کارشناس کتابهای خارجی کتابخانه ملی کودک و نوجوان است. خلیلی در سال ۱۳۷۲ مجله رشد کودک را بنیان گذاشت و طی این سالها سردبیری مجلههای مختلفی همچون رشد کودک، رشد نوآموز، شاهد کودکان و پرستو (ضمیمه نشریهی بچههای شرق) را به عهده داشته است.
نقاشی بد نبود ولی داستان!!! واقعا هدف داستان رو نفهمیدم چی بود و قرار بود چی بگه! مهمان نوازی شاید ولی اونم مهمان نوازی یک کرم در میان دانه های انار منطقی نیست
دانههای انار امشب یک مهمان دارند. آقای کرم سفید. :)🐛 من تصویرگری کتاب را خیلی دوست داشتم. با قصه ارتباط زیادی نگرفتم. شخصیت مامان انار را هم دوست داشتم. تا نظر شما چه باشد؟
کتاب ایدهٔ بسیار جذابی دارد و راستش در اجرا آن قدر جذاب نیست. داستان در دل یک انار میگذرد و خب، این ایده خیلی باحال است مخصوصاً که در تصویرسازی حس تازه بودن و قرمز بودن و خود انار و دانهها هم به خوبی تصویر کشیده شده است و اصلاً کار سادهای نیست چون دانهها هم زیاد هستند و تقریباً شبیه هم و اینکه بشود فضایی همگون اما زیبا را در تصویرگری به وجود آورد کار سختی است. البته برخی صفحهها تقریباً تکراری هستند که میتواند قابل درک باشد چون تصویرگر میخواست فضای داخل انار یکدست بماند. داستان ماجرای یک مهمان ناخوانده است که ناگهان در دل انار پیدایش میشود و یک شبی بین دانهها جا خوش میکند. همین! چه در اول داستان و چه در آخر داستان همهچیز یکهو رخ ميدهد و انگار از یک چیزی جا ماندی. انگار منتظر بودی که اتفاق جالبی بیفتد اما نمیافتد مخصوصاً که اول داستان توصیفات زیادی دارد و نمیفهمیدم که این چند صفحه اضافه به چه کاری میآمد و البته پایان هم همین قدر ناگهانی است. انگار این ایده که میان شلوغی و بهم چسبیدن بشود مهمانی را جا داد این قدر باحال بوده که جزییات بیشتر نادیده گرفته شدند. برای من تجربهٔ دیدن تصاویر خیلی باحال و لذتبخش بود اما در بخش داستانی حس میکردم که ای بابا! سر کار بودیم.