اولین کتاب منتشرشدهی «هوشنگ مرادی کرمانی» نویسندهی مشهور ایرانی که از چهرههای شناختهشدهی ادبیات کودک و نوجوان است، مجموعهداستانی است به نام «معصومه». کتاب در سال ۱۳۴۹، توسط «چاپ فیروز» منتشر شده و دارای ۱۲ داستان کوتاه است که بین سالهای ۱۳۴۷ تا ۱۳۴۹ نوشته شدهاند؛ یعنی بازهی بیست و چهار تا بیست و شش سالگی نویسنده.
اولین ویژگی برجستهی تمام این داستانها، واقعگرا بودن آنهاست و رخ دادن قصه در یک بستر رئال. دومین ویژگی مهم، این است که تمام داستانها کمابیش مربوط میشوند به قشر فقیر و کمدرآمد جامعه. در نتیجه طبیعی است که در زمینههای مختلف، اعم از سوژهیابی، دیالوگنویسی و خلق لحن، داستانها شباهتهای اساسی با هم داشته باشند. دغدغهمند بودن نویسنده و توجهش به مسائل اجتماعی، در تمام کتاب به چشم میخورد.
با وجود این شباهتها، نویسنده تقریباً در هیچ داستانی خودش را خیلی تکرار نکرده است. اگرچه داستانها خیلی از نظر ژانر و سبک و سیر فراز و فرود و گره و اتفاق و... خلاق نیستند، اما در زمینهی انتخاب راوی و مرکزیت دادن به شخصیت اصلی و حتی تا حدی تابوشکنی در ادبیات، میتوان آنها را داستانهایی پیشرو و خواندنی نسبت به زمان چاپشان دانست.
برای مثال، یکی از داستانها دربارهی عشق به زن متأهل است. یا در اکثر داستانها، تمایلات جنسی آدمها و صحبت کردن از این کشش، چیزی در لفافه و مخفی نیست. نویسنده حتی در داستانی که مربوط میشود به سرنوشت دختری که ظاهراً قربانی تجاوز توسط ناپدریاش است، بدون قضاوت به ماجرا نگاه کرده و تصویر ناپدری را کاملاً سیاه نشان نمیدهد. این مسئله تقریباً در تمامی داستانهای کتاب، مشهود است.
به نظرم مرادی کرمانی در این کتاب هرجا که به سمت شخصیتهای کودک و نوجوان رفته، موفقتر عمل کرده است. برای مثال در داستان «خزینه»، «فاطی» دختر نوجوانی است در حال درد کشیدن برای سقط جنین که ترس و شور و هیجانها و حتی توهماتش، بهعنوان یک نوجوان خیلی ملموسند. یا در داستان «کار نیک» که راوی کودکی است که در یتیمخانه زندگی میکند، فضاسازی و لحن ویژهی یک بچه خیلی باورپذیر است. چنین تجربههایی را به شکل پختهتر در مجموعهداستان «پلوخورش» از همین نویسنده که از کارهای نسبتاً جدید او تشکیل شده است، میتوان مشاهده کرد. اما همچنان از بین کارهایی که از مرادی کرمانی خواندهام، کتاب «بچههای قالیبافخانه» را ترجیح میدهم. «قصههای مجید» که شاید شناختهشدهترین کارش باشد را متاسفانه هنوز نخواندهام و فقط اقتباس چندقسمتی «کیومرث پوراحمد» از آن را دیدهام.
در این مجموعه، من داستانهای «بره» و «خزینه» را دوستتر داشتم؛ در اولی، تصویر خودکشی کردن یک برهی آمادهی قربانی شدن، از لحاظ نمادین خیلی جذاب بود و در خزینه هم فضا/مکان داستان و تجربهی شکلی از جریان سیال ذهن و نثر متناسب با توهمات راوی، خیلی فضای نو و جدیدی بود. اما داستان «معصومه» که اسم کتاب را هم به خود اختصاص داده، اگرچه از لحاظ نثر و توصیف و تصویر همچنان خوب است و صحنههای دردناک و ملموسی هم دارد، اما به نظرم خاصترین داستان مجموعه نیست و میشد اسم کل کتاب را معصومه نگذاشت.
از میان این دوازده داستان، بسیاریشان تقریباً فراز و فرود خاصی ندارند و صرفاً برشی هستند از زندگی یک شخصیت. اما بعضی داستانها هم اتفاق و گره در دل خود دارند و تا حدی وابستهاند به ضربهی پایانی. ظاهرا مواردی مثل دوگانگی زبان در آنها را هم باید بهعنوان ویژگی ادبیات آن روزها پذیرفت، نه ایراد.
خود نویسنده در «به جای مقدمه» ابتدای کتاب، متواضعانه میگوید که این داستانها صرفاً سیاهمشقهای او هستند. من فکر میکنم سیاهمشقهای اولیهی مرادی کرمانی (که البته اکثراً قبل از کتاب شدن، در نشریات مختلف منتشر شده بودند) برای مخاطب امروز هم هنوز جذابیت نسبیای دارند. بهخصوص برای کسانی که داستان مینویسند، کتاب با آن توصیفات زنده و جزئینگری، لحنهای خاص و دغدغههای اجتماعی پشت هر قصه، میتواند هم آینهای از جامعهی سالهای مد نظر داستانها باشد، و هم یک کلاس نویسندگی برای بهتر دیدن.
خواندن کتاب را پیشنهاد میکنم.