و من مطمئنم انسان، تاب تحمل هرچیزی رو داره؛ اگر انگیزهی کافی داشته باشه تا بتونه سرپا بمونه!❤️
یادمه یکی میگفت: بعضی کتابها وقتی تموم میشن، آدم دوست داره بره بشینه بغل دست نویسندهاش، صاف زل بزنه توی چشماش و دیگه هیچی نگه! راستش من با تردستی یه همچین حسی داشتم🤩😍😢
اونقدر هم بازخوانیاش کردم که از دستم در رفته!سنت شکن ولی فرق داشت. برای من از شروعش، یه تجربهی خیلی خیلی متفاوتتر از قلم نویسندهای بود که میشناختمش. داستان توی دو خط روایت میشه: حال و گذشته
قصهی گذشته؛ تو رو میبره به سالهای جنگ و روایت دیگهای هم به صورت موازی، در زمان حال جریان داره که به طرز عجیبی با اون گذشتهی منحوس گره خورده😢
قصه، در مورد سایه است. یه دختر دزفولی جنگ زده که خانواده اش رو توی موشک باران هوایی از دست داده و حالا... چاره ای جز شروع از صفر اونم با دستهای خالی نداره.😔 اونم توی شهری که از هر طرف، داره اتفاقات و حوادث وحشتناکی رخ میده که معلوم نیست سایه بتونه از پسشون بربیاد یا نه...
همه چیز از یه مرکز نگهداری از کودکان بی سرپرست شروع میشه. یه مرکز به ظاهر آروم و بی سروصدا، که قراره زندگی سایه رو دگرگون کنه و پرده از راز کثیفی برداره و ...
قصه که شروع شد، خودمو توی یکی از لوکیشن های اصلی کتاب دیدم. و نویسنده صاف منو انداخت وسط ماجرا... 😏
من عاشق فضاسازی کتاب علل خصوص توی خط زمانی گذشته بودم. اون مرکز نگهداری از کودکان، با وجود تمام قشنگیهاش، برای من ترسناک و تاریک بود. خصوصا وقتی نصف شب از خواب بیدار میشدی و صدای زمزمههای وقیحانه و مخوف کسی رو میشنیدی که ...😦😧
یکی از نقاط عطف این کتاب، برای من بدون شک حس پردازی اش بود. قلم روون و خوشخوان نویسنده این اجازه رو میداد که تو احساساتی که به خوبی لابه لای معماهای کتاب بوده رو حس کنی، و همپای تمام شخصیت ها تغییر کنی تا بتونی باهاشون همگام بشی و این برام خیلی جذاب بوده👍 مخصوصا شخصیتهایی که به نحوی، داشتن پای ظلم و کینه و انتقام جویی رو به داستان باز میکردن ☹️
به قولی، روند جریان و روایتگری این داستان از بقيهی کتابهای هم ژانر نویسنده، روون تره!
تعلیق کتاب مناسب بود، البته یه سری جاها در مورد تک و توک ابهامات کتاب؛ من یه حدس هایی می زدم و بعدش درست از آب درمیومدن که باعث میشد بعدها، چندان با برملا شدن موضوع، هیجان زده نشم. ولی بیاین از معماهای گنجونده شده توی داستان بگم که قشنگ باهاشون دلم میخواست بشینم خودزنی کنم😔☹️
اینطوریه که معماها مثل پازل، سر وقت خودشون تکمیل میشدن اما تا تیکه های باقی مونده رو کنار هم می چیدی، یهو یه ابهام جدید و یه حفرهی ناتموم باقی می موند. و تا می گفتی خبببب دیگه همه چی تمومه! شخصیتها میومدن وسط و یه چک افسری هم میزدن زیر گوشت که "مگه شیش ماهه به دنیا اومدی بچه؟"
به نظرم تعادلی که نویسنده برای بالانس بین شکافهای داستانیاش و پاسخ به اونها ایجاد کرده بود خیلی خیلی خفن بود❤️👍
ریتم کتاب کمی تندتر از سبک قبلی نویسنده است. و از اونجایی که فضای داستان ایجاب میکنه که مدام پیگیر سوالات و چون و چراها باشیم، ریتم مناسبه چون درغیر این صورت دچار اطناب میشد. البته من به شخصه دوست داشتم کمی روند ابتدای داستان (توی خط زمانی حال آرومتر میبود)
و بریم سراغ شخصیت پردازی...
من باید پاشم یه دور واسه شخصیت ها دست بزنم که نقش آفرینی شون چقدر قشنگ بود. جدا از عاشقانه های قشنگی که من توی شخصیت های مرکزی دیدم، درون هر شخصیت پر بود از چیزایی که منو مجبور می کرد بشینم به پیچیدگی روح و روانش فکر کنم🙈☹️❤️
یکی از زیباترین شخصیت های کتاب که خیلی کم دیدم ازش اسم ببرن، از نظرم محسن بود. جداً با این که حضور خیلی پررنگی هم نداشت، ولی مگه میشد من یادم بره چطور واسه زندگیش می جنگید و چطور داشت روی لبه ی تیغ زندگی می کرد، با ترس و دلهره؟
یا سایه، که چطور به چنگ و دندون میکشید هرچیزی رو که داشت رو به فروپاشی می رفت؟ چطور تحقیرها رو تحمل می کرد فقط به امید روزی که بتونه روی آروم زندگی رو ببینه 😢
سایه ای که وقتی هیچی برای از دست دادن نداشت هم، باز سرپا موند و از داشته های خودش نه، از داشته های دیگران محافظت می کرد. چقدر دلم می خواست از کتاب بکشمش بیرون و بغلش کنم این دختر رو😭❤️
ارس و شوخیها و مهربونیهاش، ارس و قشنگیهاش، لیلا و مرتضیای که مثلشون کمه ولی هستن، همای مظلومم و نیکی قشنگی که واقعا ملاحظه ی عزیزانش رو میکرد، حتی اگه خودش نابود میشد!😢
مُردم برای شهاب تنهایی که یه عمر نفهمید چرا اینقدر تنهاست و چرا سهمش از دنیا فقط یه قطعه عکسه و يه گذشتهی نامعلوم😭
دلم خیلی گرفت برای اندوه و خستگی و سوال هایی که هیچکس سعی نکرد بهش جوابی بده. سوالاتی که تاوان پاسخ دادن بهش، براش گرون تموم شد. البته از امیریل بامزه هم غافل نشم که چقدر برادر خوبی بود😂❤️
و قصهی زندگی شخصیت های این کتاب هنوز برای من تموم نشده. نه به این زودیها ... نه به این آسونیها. چون یه روز همه، تاوان ظلمهایی که میکنن رو باید پس بدن 😏❤️