داستان رمان حوالی سه شخصیت می چرخد. گلی که بدون اینکه ازدواج کند و کاملا ناخواسته مادر می شود. بزرگمهر که به زن خودش علاقه دارد اما اکنون بچه ای در بطن زنی دیگر دارد. وحید که برای اولین بار عاشق دختری می شود که پس از مدتی متوجه می شود آن دختر از مرد دیگری باردار است. این سه نفر در تردیدهاشون دست و پا می زنند. ماندن در این رابطه یا کنار کشیدن… وقتی شخصیت ها سردرگم هستند، رازی برملا می شود که زندگی آن ها را تحت تاثیر قرار می دهد. رابطه این سه نفر با یکدیگر و تصمیماتی که برای آینده خودشان می گیرند داستان را می سازند…
ادر ایتدا باید بگم که لطفا این کتاب رو نخونید! ین کتاب رو سال ها قبل خوندم قبل از اینکه حتی چاپ بشه،در حال حاضر حتی اسم کرکتر ها رو هم به یاد نمی آرم اما چند نکته راجب کتاب میگم که خب ******(اسپویل)****** 1: تجاوز اولِ کرکترمرد کتاب به زن که در طول کتاب مورد نکوهش قرار نمیگیره و به لقب متجی داده شده(در خلاصه کتاب) 2:اجبار زن برای نگه داشتن بچه ای که حاصل تجاوزه(به دلایلی،هر چند از نظر نویسنده منطقی) در صورتی که زن به کسِ دیگه ای علاقه منده و خود مرد هم متاهله 3:ازدواج با زنی که قربانی تجاوزه و برای اثبات اینکه زن در مالکیت اون قرار داره و به قولی صاحبش شده ،تجاوز دوباره به اون زن! و باز هم نویسنده ای که سعی داره این کار رو زشت و پست نشون نده! 4:بدنیا اوردن یک بچه بی گناه که حاصل تجاوزه،مادری که عاشق کس دیگری جز پدرشه ،پدرش هم یک انسان متجاوز و عاشق همسرسابقش هست 5:زنی که قربانی تجاوزه،از خودش،قلبش،بدنش، عشقش میگذره و زندگی با یک مرد متجاوز رو به خاطر بچه انتخاب میکنه! کاش میشد به همه فهموند یک مادر قبل از اینکه یک مادر باشه یک زنه یک انسانه و هر انسانی اولویتش ایتدا باید خودش باشه.برای نویسنده عمیقا متاسفم
-دردت به جون گلی. ببخشم. من میرم ولی تو نرو. من میرم ولی تو بمون. من میرم ولی تو اگه دیدی دیگه موندن برات سخته....اگه سختته، اگه خستهای، برو.برو.
خیلی حرفا دارم راجب این رمان بنویسم ولی نمیدونم از کجا شروع کنم. یادمه رمان خوندن رو از یازده سالگی شروع کردم اولین رمانی که رفتم سراغش یاسمین بود. اون زمان برای خودش کولاک کرده بود. هرکسی رمان غمگین میخواست بهش میگفتن یاسمین. من خوندم ولی بعد داستان اقای هدایت ادامه ندادم چون دیگه اون حال و هوا رو نداشت. به مدت سه سال کارم شده بود رمان خوندن. اون اوایل لذتی که میبردم وصف نشدنی بود. هر رمان برام حکم یه شاهکار رو داشت. یادمه دیوونه سفر به دیار عشق بودم. ولی گذشت و گذشت. هرچی من بیشتر میخوندم دیگه کمتر کیف میکردم. دیگه فرق یه اثر ضعیف و قوی رو میفهمیدم. فهمیدم بعد از شاید هزاران رمان خوندن دیگه به جز دو سه تاش برام دوست داشتنی نیستن. خیلیاشون از لیست پاک شدن مثل همون سفر به دیار عشق. من موندم و "پنجرهها میمیرند" ،"عابر بیسایه"،"شهر بازی" و "اسطوره". هیچوقت سراغ سهتای اولی نرفتم. چون میترسدم اوناهم از این لیست خیلی کوچیک خط بخورن. ولی اسطوره، یادم نیست حتی چندبار خوندمش. عاشق تک تک شخصیتاش بودم. از شاداب و دانیار گرفته تا تبسم و دایی. از اونجا به بعد رمان خوندن من فقط برای وقت گذروندن شد. دیگه داستانی برام جذاب نبود. همینطوری میخوندم چون کار دیگهای نداشتم. ولی یادمه هیچوقت سراغ "راز یک سناریو" نرفتم. اون اوایل که خواستم بخونمش تو ژانر نوشته بود ترسناک و من از رمان ترسناک خوشم نمیومد. تا دو سال بعد که گفتم بزار برم سراغش. اینبار خلاصه رو که خوندم گفتم عجب چیز مسخرهای هست و دوباره پرونده رو بستم ولی اون اواخر وقتی دیدم واقعا چیزی برای خوندن نمونده، گفتم جهنم میرم میخونمش. و در عرض دو روز یک رمان ۸۹۳ صفحهای رو تموم کردم. به معنای واقعی کلمه از تکتک کلمهها، جملهها، از همه چیز این داستان لذت بردم. اون موقع ۱۵ سالم بود. این رمان برام شد نامبر وان ال د تایم. تا اون موقع هیچ چیزی شبیه به این کار نخونده بودم. نه از لحاظ داستانی، نه شخصیت پردازی، نه دیالوگ نویسی و پایانش. پایانش متفاوت ترین چیزی بود که تا اون موقع باهاش مواجه شده بودم. ولی بهرحال بچه بودم، اولین بار از گلی بدم میومد. هی میگفتم دختره لجباز و لوس، عاشق بزرگمهر و باربد بودم و وحید..خب هیچ حسی بهش نداشتم. دومین و سومین بار که خوندمش. متوجه شدم بار اول اشتباه میکردم. گلی بهترین شخصیت کل رمان بود و من از سر بچگی و ندونستن الکی ازش متنفر بودم ولی حسم نسبت به بقیه عین بار اول بود. تا اینکه بار چهارم خوندمش. یه سال قبل، تازه اون موقع فهمیدم وحید ، وای وحید، عجب مرد بزرگی، چه شخصیت دوست داشتنی و از خود گذشتهای و دلم گرفت. اون بار اولین دفعه بود که به تصمیم گلی شک کردم. بارها با خودم فکر کردم که اگه من جای گلی بودم چیکار میکردم؟ تا قبل از اون زمان، به انتخاب گلی شک نداشتم. به نظرم بهترین تصمیم بود ولی وقتی متوجه شخصیتی مثل وحید شدم، وقتی واقعا چیزی که بین اون و گلی بود رو دیدم. متوجه شدم واقعا سخته گرفتن تصمیم. نمیشد تصمیم گرفت. هرچقدر فکر میکردم به جواب نمیرسیدم. گذشت و رسیدیم به امروز، در واقع ساعت سه و نیم صبح. اینبار میدونستم قراره یه چیزی با دفعههای قبل فرق کنه، یه چیز اساسی، ولی خودم فکر میکردم این باشه که دیگه ازش لذت نبرم، واقعا میترسیدم که زده بشم ازش. ولی نشدم، نمیگم لذت چهار بار قبل رو برم، به اون صورت نبود ولی بازم بسیار برام لذتبخش بود. چیزی که باعث حیرتم شد. عوض شدن طرز فکر نسبت به بزرگمهر بود.من توی پنجمین خوانشم وقعا شخصیت بزرگمهر رو دیدم، رابطهای که با گلی داشت رو دیدم و درک کردم. تازه اینبار متوجه شدم بزرگمهر واقعا کیه. درواقع اینبار دیدم که نسبت به گلب اون چه جور آدمیه. و اینبار از تمام مردهای این داستان دلم گرفت عین گلی. اینبار فقط و فقط گلی بود. گلیه بیچاره میون چندتا مرد که بجای حامی بودن، آوار می.شدن روی سر گلی. ریویوهای بقیه رو خوندم. همه از این رمان ناراضی بودن که تجاوز نکوهش نشده و از فرد متجاوز قهرمان ساختن، که زنی بین مردی که دوستش داره و بچه باید یکی رو انتخاب کنه و ابنکه نویسنده ذهنش بیماره و خیلی چیزهای دیگه. ولی واقعیت اینه که ذهن نویسنده بیمار نیست. این جامعه هست که خرابه. اون نویسنده یه دنیای کاملا واقعی خلق کرد. چیزی که هر روز توی این کشور تکرار میشه و کسی اعتراضی نمیکنه. همه سرشونو کردن زیر برف که انگار این رمان درد جامعه ما نیست، واقعیت زندگی تو ایران نیست ولی هست، خیلی بدتر از اینم هست. دلم برای گلی سوخت، چون یه زنم، چون شنیدم، دیدم. تو ایران خودمون نمیشه دلخوش کرد که حتی یک درصد از مردم زن رو کنار مرد میبینن، ارزشش هاشو چیزی بیشتر از چند ویژگی میبینن. بله همه اینا تلخ بود ولی واقعیت بود. اینکه دختری بهش تجاوز شد و برادراش بجای حمایت زدنش. اینکه دختری ناخواسته باردار شد و مادرش کوبید رو سر خودش و گفت کاش میمردی ولی اینطوری نمیشد. وقتی یک خانم رو با برچسب زن و دختر از هم جدا میکنند وقتی که زنی که بهش تعرض شده اولیهترین حقوقش رو از دست میده. وقتی زنی که زیر ظلم یک مرد له میشه ولی بجای گریه و شیون خودش رو جمع میکنه تا به زندگی ادامه بده بهش انگ خراب بودن میزنن. وقتی بخاطر اینکه قبلا یبار با مردی بوده حالا نمیتونه با کسی باشه که دوستش داره. باید معیاراشو بیاره پایین. باید تو سری خور باشه.وقتی که یه زن بخاطر چیزی که دست خودش نبوده باید بقیه عمرش رو شرطی زندگی کنه. وقتی که مردی بخاطر اینکه کسی که دوستش داره دختر نیست و زنه ولش میکنه، بهش زور میگه، میکوبه تو سرش. اه. دیگه نمینویسم چون میدونم هرچقدر از درد زن تو این جامعه بگم تمومی نداره. باوجود تمام تفاصیر، من هرسه شخصیت رو فهمیدم ولی گلی شخصیتی بود که درکش کردم. با پوست و استخونم. وحید مرد بزرگی بود. خیلی بزرگ ولی هندز نشون میداد این فرهنگ غلط چطوری تو زیر لایههای زندگیش وجود داره و بزرگمهر.. بزرگمهر یک مردسالار واقعی بود. اونم پا به پای گلی درد کشید. سوخت. مرد و زنده شد ولی هیچوقت گلی رو درک نکرد. زخم زد بهش. چون زورش به گلی میچربید. چون گلی زن بود. یه زن صیغهای. نه زنی که مادر بچه اونه. نه زنی مهربون که حمایتش میکنه. و در اخر پایانش، تصمیم گلی. واقعیتش من حتی نمیخوام یه ثانیه خودم رو جای گلی تصور کنم. ولی وقتی از هر نظری نگاه میکنم درست ترین انتخاب بود ولی نه درست ترین برای گلی، برای دیگران. انتخابی که الان توی ریویوها همه ازش عصبانی هستند که چرا باید یک زن از خودش بگذره؟ واقعیت اینه که جوابی برای این سوال نیست. و این رمان فقط میخواست کثافتی که تو جامعه ما وجود داره رو نشون بده که به نحو احسنت عمل کرد. راجب داستانش من حرفامو بالازدم ولی از نظر ساختاری و جمله بندی و همچنین غلط املایی یکم تو ذوق میزد ولی عاشق دیالوگ نویسی و روابط بین شخصیتهاش هستم و با تمام کم و کاستیهاش برای من هنوزم عزیزترین. خیلی خیلی کوتهاشو دوست داشتم پر از درد و واقعیت بودن، بعضی پر از احساس حمایت و دوستداشتن. ولی یکیش هست که با تمام وجودم غمش آزارم میده، واقعی بودنش تو این جامعه. گلی:من.. باربد ابرویی بالا انداخت و کمی سرش را خم کرد و با تعجبی مصنوعی گفت: من؟؟! تو دیگه من نیستی گلی.تو منِ تو فدا کردی.وقتی تصمیم گرفتی بچه رو نگه داری منِ تو از دست دادی! من بودنت رو فراموش کن. تو فقط تویی بدونِ من. بهترین پایان و ادای حق مطلب برای این ریویو سخن خود نویسنده هست که میذارم. سناریو یعنی درد زنی که بهش تجاوز میشه، کشته میشه یا خودش رو میکشه یا از ترس آبروی خانوادهاش صدای ضجه هاش فقط گوش خودش رو کر میکنه. سناریو یعنی درد زنی که به خاطر غیرتی پوچ، میان جامعهای هولناک تنها رها میشه. سناریو یعنی درد زنی که با خفت و با هر دلیلی تن به صیغه موقت میده و از اون روز به بعد تختش قیمت پیدا میکنه. سناریو یعنی درد زنی که ارزشش و طلای وجودش با باکرگیش سنجیده میشه. سناریو یعنی درد زنی که نازاست و به خاطر این نقص خدادادی مجبوره از کسی که دوستش داره دست بکشه. سناریو یعنی درد زنی که خودش رو فدای بچههاش میکنه و خودش رو فراموش میکنه. سناریو یعنی درد زن تو جامعه خودمون،ایران.
به امید روزی که همه به این درک برسند که زن هم یک انسانه و ارزشهای واقعیشو ببینن، زخمش نزنن. کنارش وایسن نه پشتش. کوچکش نشمارن. به امید روزی که زنها بخاطر زن بودنشون ناراحت نشن، بهشون ظلم نشه. به امید روزی که زنها از حقشون دفاع کنن. به امید روزی که صدای زن شنیده بشه. درک بشه.
(زمان خوندن این رمان دو موسیقی بیکلام بسیار زیبایه memories از hooman rad و childhood remembered از kevin kern رو گوش میدادم که لذت خوندن و غمش رو چند برابر میکرد. واقعیتش فکر نمیکنم کسی بخواد این رمان رو بخونه چه برسه به ریویوش ولی برام عزیزه، پس نوشتمش و واقعیت اینه خیلی حرفای دیگه بود که میخواستم بزنم ولی خستم و اگر اشتباه تایپی بود گذر کنید چون حال دوباره خوندنش رو ندارم.)
حس میکنم از من به عنوان یه بچه ی سیزده ساله ی ناآگاه موقع خوندن این کتاب، سو استفاده ی عاطفی شده. چقدر گریه کردم سرش. داستان میتونست واقعی باشه و ساخته ی ذهن بیمار نویسنده نباشه ولی روایت داستان، بیمار بود. متاسفم که خوندمش.
حیف وقتتون که تلف بشه سر یه تجاوز که تا سه چهارم پایانی داستان نویسنده نه تنها امر تجاوز رو نکوهش نکرد بلکه بطور دراماتیک گونه ای عشق ساخت ازش :/ آر یو فاکینگ شور؟؟!! من که دراپش کردم