Jump to ratings and reviews
Rate this book

قرنها بگذشت

Rate this book
قرنها بگذشت داستان بلندی است که شمیم بهار در سال ۱۳۹۹ به رشتۀ تحریر درآورده است. کتاب داستان مرد و زنی است که در روزهای پرتلاطم آخرین سال این قرن و در «زمانهٔ همه‌گیری» تهران را برای همیشه ترک می‌کنند و راهی شهر دیگری می‌شوند. آنها در این مسیر درگیر گفت‌وگوهایی دربارۀ بسیاری از چیزها می‌شوند؛ از ادبیات گرفته تا ایام زندگی.

– داشتم فکر میکردم از قضا
– همین حالا / قبل این که پیاده شیم
– که سؤال من‌م هس
– میفرماد؟
– میفرماد چی میفرماد / ʼقرنها بگذشت و این قرن نوی‌ست / ماه آن ماه است آب آن آب نیستʻ
– قرن نو، چشم انتظار قرن نوییم واقعاً؟
– نیستیم؟ / زمانه میگذره / قرن بر ماست که میگذره
– عین آبی که میگذره / چیزایی‌م هست که نمیگذره، چیزای همیشگی / بخون دوباره
– ʼماه آن ماه است آب آن آب نیستʻ
– جوابته واقعا؟
– جواب شما نیست؟
– هست.

135 pages, Paperback

First published February 1, 2021

4 people are currently reading
71 people want to read

About the author

شمیم بهار

12 books29 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
5 (4%)
4 stars
12 (10%)
3 stars
25 (22%)
2 stars
13 (11%)
1 star
55 (50%)
Displaying 1 - 26 of 26 reviews
Profile Image for Mohammad.
Author 13 books103 followers
March 6, 2021
کوه موش زایید. بعد چهل سال افسانه‌سرایی و باد کردن و قطب‌الاقطاب ساختن از آقای #شمیم_بهار بالاخره نوشته‌ی تازه‌ای از ایشان منتشر شد که کاش نمی‌شد. کاش آقای بهار همان ادای عزلت گزیدگی را ادامه می‌داد و دست کم دیکته‌ی نانوشته‌اش بی‌غلط می‌ماند. حالا که #بیژن_الهی و دیگر چهره‌های دارودسته‌ی ادایی‌های ادبیات رخ در نقاب خاک کشیده‌اند و موعود غایبشان اقبال الهی‌بازهای سانتیمانتال به ایشان را دیده لابد با خودش گفته چرا تا زنده‌ام حالش را نبرم؟ قلم دست گرفته و رطب و یابسی بی‌سروته به هم بافته (از قضا معاصر و به‌روز متاثر از همه‌گیری کرونا) و چون می‌دانسته خواننده دو سه صفحه که بخواند با خودش زیر لب می‌گوید «این بود شمیم شمیم می‌کردن» گفته چه کنیم که حواس خواننده دست کم ده بیست صفحه‌ای پرت شود و طبق معمول خنجر به دست رفته است سر وقت «رسم‌الخط» فارسی و علایم سجاوندی و سعی کرده متن را تا جایی که می‌شود ناخوانا کند. و الا نویسنده‌ای که حرفی برای زدن و قصه‌ای برای گفتن داشته باشد چه کار به رسم‌الخط دارد. البته مشکل فقط رسم‌الخط نیست، استاد در خلق لحن گفتار هم شکست خورده است.
شمیم بهار اگر زودتر از این عزلت بیرون آمده بود احتمالاً کشته‌مرده‌های امروزش را نداشت، ولی دست کم با انتشار آثارش همان سی چهل سال پیش می‌فهمید سر گشاد سرنا در دهانش است و یا می‌رفت دنبال کاری دیگر یا خودش را و نوشته‌هایش را اصلاح می‌کرد و نوشتن را در این سال‌ها یاد می‌گرفت.
#محسن_صبا (یکی دیگر از همین دارودسته‌ی ادایی‌ها) یک بار درباره‌ی شمیم بهار گفته بود «او را آن‌قدر باد کرده‌اند که به دنیای دلپذیر شایعات عروج کرده است. به‌نحوی‌که خودِ بادکننده‌ها نیز از نزدیک‌شدن به او هراس دارند». خوبی انتشار «#قرنها_بگذشت» این بود که فهمیدیم چه در چنته دارند.
Profile Image for مهسا.
246 reviews27 followers
March 17, 2021
دوستی به مزاح می‌گفت: «یک نفر فقط این کار را ببیند، خیال می‌کند بهار شوهرِ بهتری می‌شده تا داستان‌نویس.»
بی مزاح اما: «لحن» چیزی کم نداشت و من این صداقت سطرها را دوست داشتم. چیز دیگری چشمم را نگرفت.
Profile Image for Ehsan.
234 reviews80 followers
January 26, 2022
نثر بهار در این چند دهه پخته‌تر و حتی در نوع خود کامل شده؛ امّا خودش از حرف خالی شده.
Profile Image for Peyman Talebi.
151 reviews36 followers
March 4, 2021
.
شمیم بهار مدت زیادی سکوت کرد. خیلی زیاد. در دهه چهل داستان و نقد فیلم و حتی فیلمنامه نوشت و یک‌باره از عالم نوشتن آمد بیرون. البته درستش این است که بگوییم از عالم انتشار نوشته‌هایش آمد بیرون چرا که به شهادت دوستان نزدیکش او در همه این سالها، غیبتش را با کار بی‌وقفه همراه کرده و چه از این بهتر؟ پس می‌شود این اصطلاح مضحک (قهر) را از کاری که شمیم در اوایل دهه پنجاه کرد، برداشت و گفت او به خود یک فرصت طولانی‌مدت مطالعاتی داده.
بعد از این سکوت طولانی، بهار در سال گذشته کتابی به نام دهه چهل و مشق‌های دیگر را منتشر کرد و همان داستان‌هایی که دهه چهل منتشر کرده بودو به دست ناشر سپرد. این نوید می‌داد که نویسنده و منتقد رازآلود این سالها، می‌خواهد از محاق در آید. به اعتبار صفحات اول همین کتاب تازه بهار که یک هفته هم از انتشارش نمی‌گذرد، او بعد از کتاب دهه چهل، دست‌کم سه داستان بلند نوشته: تیر ۶۰، آبان ۸۹ و همین کتاب قرنها بگذشت که ماجرای سال ۹۹ است و همین امسال هم نوشته شده.
می‌دانیم که داستان‌های کتاب دهه چهل همه قبلا در مجلات دهه ۴۰ منتشر شده بودند پس این کتاب می‌شود اولین کتاب از آثار تازه و منتشرنشده بهار.
در اینجا سوالی پدید می‌آید: چه می‌شود که نویسنده‌ای بعد از مدتها خاموشی، موضوع سال کرونا و قرنطینه را برای بیرون آمدن خود از محاق می‌پسندد؟ یعنی در حقیقت شمیم بهار در قرنطینه کرونایی، علتی یافته برای بیرون آمدن خود از قرنطینه خودخواسته‌اش.
به این سوال فکر کنید تا من ادامه حرفم را بگویم. داستان بلند قرنها بگذشت ماجرای یک زوج کهنسال در دوران قرنطینه است. زوجی که تصمیم می‌گیرند در همین دوره کرونا به سفری دو نفره بروند. خوشبختانه کرونا در کتاب نقش مهم و بارزی ندارد که البته از بهار نیز همین انتظار می‌رفت. کماکان شاهد زبان و نحو خاص بهار در جملات هستیم. شیوه حیرت‌انگیز روایت که کماکان مثل داستان‌های دهه چهل، به گم کردن گوینده یک دیالوگ می‌انجامد را در این کتاب هم شاهدیم. بخش اعظم کتاب بر بستر دیالوگ اتفاق می‌افتد و از این حیث بهار چالشی برای به کار گیری آن نحو خاص خود و کلام محاوره داشته. اما چه خوب از پسش برآمده است. بدین‌گونه که شخصیت‌های داستانش پیرمرد و پیرزنی هستند با سطح محاوره‌ای بالاتر از محاوره عمومی جامعه. افزون بر این فرهیخته‌اند: مثنوی می‌خوانند، دنبال بیتی از سعدی می‌گردند، کتاب‌هایی چون کوه و کوهنامه به همراه دارند.
Profile Image for Ebrahim.
11 reviews
September 19, 2021
شمیم بهار در این کتاب تجربه ناموفقی داشته. بیش از هر چیز اسیر آهنگ سازی زبانی خود شده است و همین کتاب را از نفس انداخته.
Profile Image for نیکزاد نورپناه.
Author 8 books237 followers
July 5, 2022
گمانم «قرنها بگذشت» در هاله‌ی انتظار و هیجانِ خبر چاپش تلف شد. انگار که همه انتظار شاهکاری داشتند و مأیوس شدند، یا شاید بی‌صبرانه «انتظارش» را می‌کشیدند که مأیوس شوند، چون آن یأسِ ظاهری معنایی باطنی هم داشت، پیغامی که تسلای‌مان می‌دهد، پیغامی کوتاه: آسوده باشید، نابغه‌ی زنده‌ای بین ما نیست، با خیال راحت به تولید همان بنجلِ همیشگی‌تان سرگرم باشید. اما شاید باید این فضاسازی‌ها را ندید، تکریم‌ها و تحقیرها را نشنید و خودِ کار را خواند. بدون پیش‌زمینه. بدون در نظر گرفتن اینکه چهل سال است «همه» منتظر کار جدید شمیم بهارند. نویسنده‌ای که مدتهاست چیزی ننوشته. ننوشته؟ شاید نوشته و چاپ نکرده؟ به هر دلیل. من هم تلاشم همین بود، همین که کتاب را باز کنم و به آنچه بیرونش هست اعتنایی نکنم. البته نمی‌شود که، همه می‌دانیم این تبلیغات چطور پسِ ذهن آدم می‌چسبند و پاک نمی‌شوند. گمانم من هم با همین حساب منتظر بودم دو صفحه‌ای بخوانم و محترمانه بگذارمش کنار. اما اینطور نشد. «قرنها بگذشت» با فاصله‌ی زیادی از چیزی که برچسب ادبیات فارسی معاصر دارد بهتر است. یک نیم‌صفحه‌اش می‌ارزد به کل مجلدات پرتعداد فلان نویسنده‌ی ویترینی که چاپ بیستم و سی‌ام و چهلم است (ناشر انگار سیرمونی هم ندارد؛ راستی سقفی نداریم برای تعداد چاپ؟ یا برعکس بپرسم: ناشری که بیست چاپ فروخته، تخمینی از تقاضای شاهکارش ندارد که چاپ بیست و یکم دو روزه تمام نشود؟ جواب این سوالات که مشخص است و جوابش لاجرم همراه دل‌پیچه‌ایست از کل این سیرک مضحکی که ناشرانِ بفروش سر پا کرده‌اند).

تاملاتی میان متن: آیا می‌شود حاشیه نرفت؟ چقدر نوشتن دو خط پیاپی و مرتبط سخت شده، غیرممکن شده.

اما گفتم که، دو صفحه را خواندم و مشتاق بیشترش بودم. یعنی تازه چشمم به لحن و رسم‌الخط کتاب عادت کرده بود. به نحوه‌ی درست خواندنش. شاید نحوه‌ی درست خواندنش با صدای بلند باشد؟ با طمأنینه، با تأنی، با نفس گرفتنِ به موقع وسط جملاتی که طویلند و باید درست خوانده شوند تا بدرخشند. متنْ آهنگ خودش را دارد. در کلِ متن هم این آهنگ جاریست و حفظ شده. این کار کمی نیست. چون «فارسی ترجمه‌ای» همه جا را «فرا گرفته»، کافی‌ست اتفاقی کتاب بغل دستت را برداری، اتفاقی صفحه‌ای باز کنی و فارسی‌ای بخوانی که دلزده‌ات می‌کند. برعکسِ فارسی شمیم بهار که دو خطش را بخوانی «درست» بودنش شگفت‌زده‌ات می‌کند و افسوس می‌خوری از اینهمه فارسی پستی که مجبور به مصرفش هستی. انگار مدتهای مدیدی «قیمه‌ی اقتصادی» تهیه‌غذایی در اسنپ‌فود را فرو داده باشی و بعد ناگهانی با قیمه‌ی واقعی مواجه شوی. همان اوایل «قرنها بگذشت» دو اسم یادم افتاد: اولیس جویس و انفجار بزرگ گلشیری. انگار ترکیبی از اینها بود. بخاطر دستمالی شدن بیش از حد «جریان سیال ذهن» سختم است از این عنوان استفاده کنم. اما چاره‌ای هم نیست. «قرنها بگذشت» تمرینی‌ست در این سبک. برای همین اولیس را گفتم. این لزوما هم خوب نیست. چرا؟ چون «قرنی قبل» جویس نمونه‌ی اعلایش را نوشته. ربط «قرنها بگذشت» به «انفجار بزرگ» هم نسبتا بدیهی‌ست. زبانی می‌سازد که از قضا هیچ چیزش ساختگی نیست، چون مشابهش و نظیرش را شنیده‌ای، برایت غریبه نیست، می‌دانی در این خراب‌شده هستند کسانی که زبان‌شان و ذهن‌شان این‌جوری کار می‌کند. اما می‌شود همه‌ی اینها را خلاصه کرد: شکل، ساختار، فرم. و مثل هر متن دیگری که دغدغه و اولویتش اینها باشد قصه درش کمرنگ می‌شود. حالا کمرنگ شدن قصه که چندان هم مهم نیست، من خودم طرفدار پاک شدن کامل قصه هستم، اما نه به علت تفوق شکل و فرم، نه به علت گیر افتادن در دام زبان‌ورزی، اینها نه، اما محو شدن قصه به بهای عمق گرفتن و لعاب انداختن روان شخصیت‌ها؟ چرا، این چیزی‌ست که با کمال میل حاضرم در عوض «قصه» تاختش بزنم. پس زبان‌ورزی ایراد «قرنها بگذشت» نیست، مقید شدن در زبان‌ورزی ایرادش است. متن چیزی را می‌سازد و در همان گیر می‌کند. شخصیت‌ها هم در آن گیر می‌کنند. شخصیت‌ها و موقعیت‌ها راکدند، وسعت نمی‌گیرند، عمق روانکاوانه ندارند، هیچ تفسیر و تأویلی از متن ممکن نیست. اما این هم شاید خواسته‌ی زیادی باشد از شمیم بهار (مگر ادعا کرده موبی‌دیک نوشته؟). این خواسته شاید محصول همان فضاسازی «نویسنده‌ی کم‌کار مرموز» باشد. فضایی که از اول سعی کردم ازش منزه باشم. نمی‌دانم ��م چقدر موفق شدم، چون شاید هم انگیزه‌ام زدن ساز مخالف بوده؟ جواب این را نمی‌دانم چون طول می‌کشد که اموراتِ کدر از دهلیزهای مغزمان رد شوند و شفافیتی پیدا کنند. پس شاید بعدا بفهمم. اما این را می‌دانم که متن شمیم بهار را دوست داشتم. دوست داشتن یا نداشتن در سطحی متفاوت از بحث و استدلال و موشکافی متن اتفاق می‌افتد. «قرنها بگذشت» را با رغبت خواندم، گرچه بعد از چهل صفحه دیگر کنجکاو نبودم، صرفاً از سیلان نثر لذت می‌بردم. شاهکار که قطعا نیست. متوسط. رو به بالا حتی. متنی که نویسنده‌اش بعد سالها چشمش به آن بیفتد لابد لبخند مغمومی می‌زند، دو سه سطری می‌خواند و نه، لبخندش گل و گشاد می‌شود؛ و خواننده چی؟ برای من چی؟ لذت خواندن متن که سر جای خود، اما برای کسی که می‌نویسد گمانم «قرنها بگذشت» متنی‌ست غنی که تا مدتها می‌تواند از ساختمان و نثرش «یاد» بگیرد.
Profile Image for Mana Ravanbod.
384 reviews257 followers
August 2, 2021
حتماً بهترینِ کار شمیم بهار نیست ــ‌چاپ‌شده و چاپ‌نشده‌ـــ ، بدتر از مهملات این سالها هم نیست. تحفه‌ای نیست که در ردیف اسم مؤلفش بماند ولی آنقدر هم گاف ندارد که عنچوچک‌های علاف براش دست بگیرند.
‏آفرین که چاپ کرد، کاش که نقد بشود.
-
تیتروار بنویسم که «تمهید روایت» یعنی خرده‌فراموشی‌های مرد اصلاً نچسبید؛ جاگذاری شخصیت زن آشنا با ادبیات کلاسیک هم؛ اپتینگ صبحانه در خانه شاهکار بود؛ نوع تأکید دو-سه باره بر اطلاعات رمان (مثل روابط و سالها و غیره) از شمیم بهار بعید بود؛ ارجاع به رستاخیز حکایت و اینکه داستان از خودش باید پاسداری کند محشر بود؛ اسلش‌ها بیمورد و بیمزه؛ تکیه‌کلام‌ها گاهی نابجا؛ گفتاری‌نویسی و شکسته‌بسته‌نویسی بی‌معنی بود حتی؛ ختم داستان عالی.
کاش یکسالی گذاشته بود بگذرد بازبینی می‌کرد بهتر خیلی بهتر میشد.
Profile Image for Moien Nayebi.
120 reviews5 followers
July 15, 2022
شمیم بهار، بادکنکی که ترکید

نمی‌دانم به چیزی که آقای بهار نوشته می‌شود گفت داستان یا نه، تنها دلیلی که می‌شود به این اثر گفت داستان به خاطر دو سه صفحه‌ای‌ست که معمولا قبل از شروع دیالوگ‌های شخصیت‌ها نوشته شده به صیغه‌ی اول شخص جمع.

وگرنه کتاب بیشتر شباهت به نمایش‌نامه دارد، نحوه‌ی نوشته شدن دیالوگ‌ها نمایشی‌ست. دیالوگ‌هایی که درشان آهنگین بودن زورچپان شده و طبیعی نیستند (حقاً) تحت عنوان دیالوگ داستانی.

هیچ باری در بر ندارد، نه اندوهگین است، نه نوستالژیک و نه دراماتیک، تنها هست. می‌خورد کتاب‌سازی دیگری از کیارس باشد، به فونت و قطع کتاب که دقت کنید متوجه حرفم می‌شوید.
Profile Image for Pouya.
56 reviews7 followers
May 1, 2021
I wish Goodreads had negative rating so I could properly rate this work of f*art*. Couldn't even finish it for God's sake.
1 review
July 11, 2021
هیچ کتابی این قدر توهین آمیز برایم نبود
Profile Image for Sepanta.
43 reviews10 followers
Read
April 3, 2024
قدیم‌تر فکر می‌کردم خوندن شمیم بهار سخته که گیج میشم که نمی‌تونم دنبال کنم ولی پارسال دوستی برام ابر بارانش گرفته رو خوند یک‌نفس و وای قلبم صداقت و لحنش واقعا چیزی بود که لازم داشتم و اون فضایی که تو عموم داستان فارسی‌ها هست و من نمی‌تونم باهاش ارتباط بگیرم رو نداشت. این دومین چیزیه که از بهار می‌خونم و اتفاقا برعکس تصورم راحت و روون و زیبا بود. شروعش که کردم احساس می‌کردم قراره از صداقت لحنش گریم بگیره. باید بگم ایده درخشانی نداشت و طوری که تو نقدها خوندم مثل که کار ضعیفی ازشه ولی برای من روون و صمیمی و صادقانه بود و یک نفس خوندمش.
Profile Image for Hamidreza Salehi.
9 reviews2 followers
February 3, 2022
سه ستاره صرفاً بدلی تلاشش در جهت نوشتن رمان نو
Profile Image for Mahtab.
66 reviews3 followers
May 25, 2024
در میانه‌های راهم که می‌نویسم. راه خواندن این کتاب که عجیب به ماجرایی بی‌پایان و بی‌سر و ته می‌ماند و باید کشفیات کوچک خود از میانه خطوطی که به نظر می‌رسد، فقط از ذهن شلوغ نویسنده خارج شده است، را عزت بنهیم
Profile Image for Fereshteh.
83 reviews21 followers
March 29, 2021
نوع روایت داستان، عبارت‌های نیمه تمام، هم سخت‌خوان بود و هم جالب. دو شخصیت‌ پیرمرد و پیرزن داستان رو دوست داشتم، زندگی و رابطه‌شون یه آرامش خاصی داشت که موقع خوندن دلم می‌خواست منم همون قدر پیر بشم و همراه شریک زندگیم به یه سفر برم و گذشته و زندگی رو دوره کنم
Profile Image for Niloufar Lily Hassanzadeh.
115 reviews72 followers
December 29, 2021
الان که دارم اینها را می‌نویسم نصفه شب است و هواپیمایم تازه فرود آمده. باورم نمیشود این کتاب مزخرف تمام شد. مثل سال ۲۰۲۱ که چیزی جز رنج و سرگردانی نداشت. بخش اعظم این کتاب را در پروازهای متعددی که این مدت داشتم مطالعه کردم. هربار وسط تکان های هواپیماها به خودم لعنت فرستادم که این دیگر چه کتابی ست؟ برایم عجیب است که چرا همان وسط کار بی خیالش نشدم؟ چرا انقدر برایم مهم بود که حتما تا آخر بخوانم؟
آن هم با این کلمات و عبارات ناچسب!
«گذشته حرف نمی‌زنیم»
«نگرانی حرف می‌زنیم»
«شیرنی»
«دستت! سرت!»
خدایا این جملات نصفه نیمه و بدون مفعول چه بود؟
قرن‌ها بگذشت تا بالاخره آقای بهار چنین مزخرفی چاپ کرد. واقعا این جماعتی که برایش هورا میکشند کی هستند؟ ادا درمی‌آورند یا واقعا از خواندن این چیزها کیف میکنند؟
احتمالا این آخرین کتاب امسال باشد و غمگینم که باید سال را با یک کتاب یک ستاره تمام کنم.
Profile Image for Amir Najafi.
39 reviews5 followers
December 6, 2023
سبکش خیلی شخصی بود. اون‌قدر شخصی که فقط به درد خود نویسنده می‌خوره تا هر از گاهی یه نگاه بهش بندازه و لبخند به لب خودش بیاد. بعضی فضاسازی‌ها رو دوست داشتم. بعضی دیالوگ‌ها هم قشنگ بود اما اگه این سبک پیاده نمی‌شد شاید قشنگ‌تر هم می‌شد. از یه جمله که این آقا و خانوم همش می‌گفتن کفری می‌شدم: "گذشته حرف نمی‌زنیم". آخه کی کجای این دنیا می‌گه "گذشته حرف نمی‌زنیم"؟
اون اسلش‌ها (/) هم انگار فقط برای وقفه انداختن و کند کردن ریتم خوندن به کار برده شد.
Profile Image for Niusha Ghodrati.
48 reviews2 followers
April 19, 2021
خواندنش برایم سخت نبود، و به قول کسی من صداقت سطرها را دوست داشتم!
Profile Image for Mohammad Alanjani.
188 reviews5 followers
September 5, 2021
یک زبان بی غل و غش از پیرمرد و پیرزنی که گذر سالها در کلامشان گویای زندگی پر فراز و نشیب آنهاست...
Profile Image for Farnewsh.
7 reviews1 follower
April 23, 2021
اولین نوشته‌ای که از این نویسنده می خوانم.
نمی‌دانم که باید این گم کردنِ گوینده‌ی دیالوگ‌ها را حسن بدانم یا عیب اما گاهی جالب بود و گاهی گیج کننده.
مایه‌ی اصلی داستان را می‌پسندم؛ گویی صندلی عقب ماشین جوانهای پیری نشسته‌ای، هر دو پخته و دنیا دیده و میشنوی از هر دری.
اگر به این حال میل دارید چرا که نه؟
Profile Image for Arian.
30 reviews
April 7, 2023
به خدا من خیلی کتابخونم یه چیزهایی سرم میشه از ادبیات. ولی اینو نفهمیدم اصلا
Profile Image for Ali.
64 reviews8 followers
March 19, 2021
یه قول دوستی، این نثر مزه کرد.
4 reviews
Read
April 9, 2025
خواندنِ «قرن‌ها بگذشت»، پیش از هر چیز، مستلزمِ نوعی مراقبه‌ (meditation) است: تمرکز و آهستگیِ بسیار می‌طلبد، و نیز التفات به پیوستگیِ میانِ «دیالوگ‌»ها، آن هم وقتی راوی مدام به «داستان» ورود می‌کند و آن‌ها را از هم می‌گسلد. به‌ خیالم باید شروعِ «داستان» را با همین رویکرد خواند و مواجهه‌ای متفاوت با آن داشت، و بعد از این شاید بتوان بهتر به جهانِ «داستان» پا گذاشت و ادامه‌اش داد، چون در غیرِ این صورت خواننده را پس می‌زند و ناامید می‌کند. 

«قرن‌ها بگذشت» روایتِ (شاید) زن و‌ شوهری‌ست سالخورده که در بحبوبه‌ی همه‌گیریِ کرونا و در پایانِ قرن تصمیم می‌گیرند تهران را برایِ همیشه ترک کنند و بروند شمال و در «باغچه»‌شان ساکن شوند -- در خانه‌‌ای که به همین اسم صدایش می‌کنند. عمده‌یِ ماجرای «قرن‌ها بگذشت» در مسیرِ رفتن به «باغچه» روی می‌دهد، در جاده، با اتفاقاتِ بزرگ و کوچکش. چه‌بسا پیرمرد خودِ شمیم بهار باشد و پیرزن هم همان زنِ همیشگیِ داستان‌هایش به نامِ «گیتی سروش» -- در «دهه‌ی چهل و مشق‌های دیگر». نشانِ این هم فرهیختگیِ هر دویِ آن‌هاست که در این سفر به دلِ ادبیات می‌زنند -- نامِ «داستان» هم برگرفته‌ست از بیتی از مولانا.

اما اهمیتِ «قرن‌ها بگذشت» بیشتر به خاطرِ نثرش است و نه «داستانِ» آن.‌ شمیم بهار این‌بار هم نشان می‌دهد که نویسنده‌ای کاربلد و کارکشته‌ است و در قلمروِ پهناوری از زبانِ فارسی گشت‌وگذار می‌کند و کارش محدود به کلیشه‌هایِ «فارسی‌نویسی» در داستانِ ایرانی نیست. نثرش، خاصه آن‌چه از زبانِ راوی می‌خوانیم، متکی‌ست‌ بر ایجاز، و همین فشردگیِ کلام از خواننده می‌طلبد که هنگامِ خواندن «شش‌دانگِ حواسش را جمع کند.» نثرش نسبت به «دهه‌ی چهل و مشق‌های دیگر» پخته‌تر شده  و همین پختگیِ نثر دستِ او را باز گذاشته که تجربه‌ای نو و متفاوت‌ در «فرم» بکند.
Displaying 1 - 26 of 26 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.