خروسی از خانهی همسایه خواند. پسرك در رختخواب غلتی زد. خنکای سحر از پنجره میآمد. آسمان سحر، آبی بود، با ستارههای درخشان آبی.
پسرك لحاف را روی دوش خود کشید، گرمای رختخواب او را به خواب میبرد که خروس از انتهای باغ، با صدای جوانش خواند.
پسرك از جا بلند شد، شوق دیدار «دُم آبی» او را بیتاب کرده بود. چند روز پیش وقتی با پدرش به بازار رفته بود این خروس را دیده بود. آنقدر از قشنگی او تعریف کرده بود که پدر آن را برایش خریده بود. اسمش را دُم آبی گذاشته بود. حالا خروس که نام خود را از دهان پسرك میشنید دواندوان میآمد و از كف دست او گندم و ارزن میخورد.
پسر روی ایوان ایستاد، خط آبی روشنی در آسمان پیدا بود، سرشاخههای درختها روشنتر میشد."
آنقدر ایستاد تا از پشت چینهها صدای احمد را شنید که رمه را به چرا میبرد.
از بالای چینه، صدای سگ گله و صدای بعبع گوسفندان را میشنید و از عبور رمه گرد را میدید. دم آبی دوباره خواند.
پسرك از پلهها پایین آمد و رفت بهطرف نهر آب. نهر آب از وسط حیاط آنها میگذشت.
آب صاف و سرد از قنات بالای ده میآمد و از سه خانه میگذشت تا به حیاط آنها میرسید. حالا بچههای سحرخیز، کنار جوی دست و روی میشستند. حسن، زری، بنفشه، پوپك و ریحان تصویرشان را در آب روان تماشا میکردند.
پسرك کفی آب به صورتش زد، سرد بود. ریگی از ته نهر برداشت، نقش و نگارهای آبیرنگ سنگ، قشنگی بود."