Jump to ratings and reviews
Rate this book

درهم‌زمانی

Rate this book
به ذهن و دلِ آصف: پنجِ بهمنِ نود و دو، تا چهارِ مهرِ نود و هفت؛
از دیده‌ها، گفته‌ها، نوشته‌ها، شنیده‌ها، نگریستن‌ها
از متن و پُشتِ کتاب:
و بعد به چنارهای تویِ مه فکرکرد و به شاخه‌هایِ آویزانِ بید و به تک گردویِ سرِ شاخه‌هایِ دوردستِ گردو که نه برگ‌هایِ ریخته و نه برگ‌هایِ سوخته و نه بعدها که برف می‌شد و تگرگ می‌شد و باران و مِه و هرچه، هیچ چیز کاریش نداشت. حتّی کلاغ‌ها

128 pages, Unknown Binding

Published January 1, 2021

1 person is currently reading
44 people want to read

About the author

آصف بارزی

1 book17 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
92 (91%)
4 stars
5 (4%)
3 stars
1 (<1%)
2 stars
1 (<1%)
1 star
2 (1%)
Displaying 1 - 19 of 19 reviews
Profile Image for Shohreh Khorshidi.
2 reviews
August 15, 2021
داستان (تن‌خواهی) خیلی فضای زنانه‌ای داشت. انگار یک زن نوشته بودش
.
Profile Image for Farzaneh.
1 review
August 21, 2021
با وجود زبانورزی اسیر لفاظی رایج داستانهای فارسی نشده بود. جای تحسین زیاد داشت.
1 review1 follower
May 5, 2021
برای من بسیار کتاب قابل توجهی بود. قلم ایشون کاملا جذاب و خاص و روان هست و خواننده رو با خودش همراه میکنه. داستانهای این کتاب از منظر روانشناسی بسیار قابل توجه و قابل بررسی هستند و شخصیت پردازی در داستانها و گفت و گوی درونی شخصیتها ارزش تعمق بسیار داره.
خصوصا داستان تن خواهی که گفت و گوی درونی یک زن بود..یا داستانهای غیاب غیب و خلق خلوت که فضاسازی و موضوع خاص و گیرایی داشتند. داستان به راه نیز به طرز وسواس گونه ای ادم رو درگیر خودش میکنه.
تبریک میگم به نویسنده این کتاب بابت این شروع قوی و درخور.
منتظر نوشته های جدید شما هستیم بی صبرانه. دنیای داستان نویسی محتاج قلمها و افکار جدید هست.
Profile Image for Soheila Marzani.
1 review
August 29, 2021
هر خواننده می‌تونه از هرکدوم این داستانها برداشت شخصی خودشو داشته باشه. نویسنده دید خودشو به کارها غالب نکرده بود.
Profile Image for Mohammad Hemmati.
1 review
August 30, 2021
کتابو اتفاقی توی کتابفروشی برداشتم، نویسنده رو نمی‌شناختم. عالی بود. تلفیق عناصر سورئال و اکسپرسیونیستی: تلفیق رئالیسم جادویی و عرفان با ادبیات ابزورد. از عناصر ادبیات غربی استفاده کرده بود و ایرانی هم بود.
2 reviews1 follower
July 24, 2021
یا جالب بوده برای کسی، ولی به هر طریق ندیده یا جالب بوده و دیده و یادش رفته یا جالب بوده و دیده و مرده یا جالب بوده و دیده و من نمی‌بینمش یا من را نمی‌بیند یا هم را نمی‌بینیم یا جالب بوده و دیده و مرا می‌بیند و به من نمی‌گوید و شاید حتّی من هم می‌بینمش و نمی‌پرسم. شاید هم جالب بوده و دیده و نمی‌داند که من می‌خواهم بدانم. باید پیداش کنم. باید برسانم صدام را. باید بشنوم. باید بپرسم. باید بشنود. باید جواب بدهد. باید بداند که برای من جالب است. نه، نباید بداند. این را نمی‌دانم.

«حد ارتباط»
1 review
July 24, 2021
و صبح که بیدار می‌شد، باز توی همان مِه‌آلودیِ صبح و سرمای ملایمی که به تن می‌نشست و پاهاش که به سفتیِ سنگیِ زمین بود، می‌توانست طایفه را ببین که قاطرها را سرِ آب می‌برند و گاوها پالان به دوش دارند و سنگین می‌روند و گوسفندها پخشند و سگ‌ها به هیاهو جلو و عقبِ این‌همه می‌روند و صدای زنگوله و دَرْاک بود و بوی میش. و حالا شبِ سرد بود و برف و بیمِ گرگ.
- پیشانی گرگ
1 review
July 24, 2021
و نورهای پخشیده‌ی مهتابی روی پلّه‌ها و لیوان و دانه‌های روی هرّه، پشتِ پنجره، و تاریکی. افتادن. شکستنِ شیشه‌ها و صدای درها و ریختنِ باد و روشنیِ نرمِ زیرِ درها و غروب‌ها و صداهای دور که نیستند. شاید توی خیابان‌ها و همین حالا از پشتِ دیوارها و حالا استاد چه‌کار کنیم؟ چه کنیم؟

«سمت سکوت»
1 review
September 4, 2021
چه بازی‌یی کرده بود با سایه‌ها! موتیف‌هاشو خوب به کار گرفته بود و با تکرارشون فضاها رو موندنی کرده بود. احسنت.
Profile Image for Mahya.
1 review
September 4, 2021
نه نویسنده و نه ناشر رو نمیشناختم. اما خیلی خیلی کتاب رو دوست داشتم. ریزبینی و وسواس [حد ارتباط] و روایت خوابگونه‌ی [به‌راه] رو بیشتر. کاش توی فیدیبو و طاقچه هم بیاد.
Profile Image for Ashkan Golpour.
2 reviews1 follower
September 6, 2021
همه این داستان‌ها تو ذهنم موندگار شدن. چندوقت صبر کردم تا نوشتن. اما هنوز هم نمی‌دونم این داستان‌ها به قطب آلن‌پویی نزدیکترن یا قطب چخوفی؟
Profile Image for شادی‌آفَرین .
155 reviews8 followers
March 4, 2021
▪️درهم‌زمانی؛ آصف بارزی
...
پیشانیِ گرگ|•

هنوز خیلی قصّه داشت تا تَمام‌شدن، بعدها فهمید که قصّه‌ها تویِ زندگیِ واقعی می‌توانند بی‌تَه تمام شوند. فهمیده بود که کتاب‌ها، فقدان‌های زندگی را پر می‌کنند، فهمیده بود که زندگی قاعده‌مند نیست و زیبا هم نیست و داستانی هم نیست و دراماتیک هم نیست و شاعرانه هم نیست. فقط هست.
~
و فهمیده‌بود که گاهی برای او هم همان‌طور تمام می‌شود که برای بقیه، که او هم کاری نمی‌تواند بکند. و دیگر فراموشی را فراموش کرده‌بود.
...
همیشه حکایت|•
فکر کرد که اگر چیزی همیشه بوده‌است ممکن است از جایی به بعد نباشد؛
~
من بدترین‌ها را در نظر داشتم، یعنی به خودم بدترین‌ها را وعده می‌دادم که شاید با پیش‌بینیِ مرگ، مرگ را جلو بگیرم، وقتی چیزی را تصور می‌کنی، از احتمالِ وقوعش کم می‌شود، کم نمی‌کنی ها، کم می‌شود؛
~
یعنی تو که قصّه‌نویس هستی، یا می‌خواهی که باشی، باید این را بدانید که قصّه‌ها پایانشان مهم است، نقطه‌ی جداشدنشان از تو، پایان قصّه رنگِ تمامِ قصّه را تغییر می‌دهد، یعنی حتّا حس‌هایی رفته هم پس‌گرفته می‌شوند.
...
اتاقِ تاریک|•
مِه بود وُ مِه حتما جایی به او هم می‌رسید
~
و بعد به چنارهای تویِ مه فکرکرد و به شاخه‌هایِ آویزانِ بید و به تک گردویِ سرِ شاخه‌هایِ دوردستِ گردو که نه برگ‌هایِ ریخته و نه برگ‌هایِ سوخته و نه بعدها که برف می‌شد و تگرگ می‌شد و باران و مِه و هرچه، هیچ چیز کاریش نداشت. حتّی کلاغ‌ها
~
و درختِ سبز افتاده تویِ مه، تویِ مه که رویش نشسته بودند، رویش نشسته‌بودند وُ سرشاخه‌هایش کنی از مه بیرون‌بودند. از مه بیرون بودند وُ هوا میل می‌کردند.
~
و فکر کرد که سایه‌ها وقتی همه‌جا تاریک می‌شوند، کجا می‌روند!
...
سمتِ سکوت|•
اینجا این تو هستی که در خاک می‌شوی و بعدها نمی‌فهمند تو کدامی وُ خاک کدام است؛ خاک می‌شوی، نه عینِ خاک، خودِ خاک.
~
که چیزهایی هم اگر به دست می‌آمدند، از دست‌رفته‌ها بیشتر وُ نایاب‌تر بودند.
~
و بعد هیچ‌کس نبود وُ او تنها بود وُ پراکنده‌بود؛
~
همانطور درهم است و انگار درهم می‌ماند
~
آخر کار دنبال مقصّرگشتن کارِ احمق‌هاست. اوّلِ کار هم، هرجایِ کار هم؛
...
حدّ ارتباط|•
و نورهای پخشیده‌ی مهتابی روی پلّه‌ها و لیوان و دانه‌های روی هرّه، پشتِ پنجره، و تاریکی. افتادن. شکستنِ شیشه‌ها و صدای درها و ریختنِ باد و روشنیِ نرمِ زیرِ درها و غروب‌ها و صداهای دور که نیستند. شاید توی خیابان‌ها و همین حالا از پشتِ دیوارها و حالا استاد چه‌کار کنیم؟ چه کنیم؟
~
یا جالب بوده برای کسی، ولی به هر طریق ندیده یا جالب بوده و دیده و یادش رفته یا جالب بوده و دیده و مرده یا جالب بوده و دیده و من نمی‌بینمش یا من را نمی‌بیند یا هم را نمی‌بینیم یا جالب بوده و دیده و مرا می‌بیند و به من نمی‌گوید و شاید حتّی من هم می‌بینمش و نمی‌پرسم. شاید هم جالب بوده و دیده و نمی‌داند که من می‌خواهم بدانم. باید پیداش کنم. باید برسانم صدام را. باید بشنوم. باید بپرسم. باید بشنود. باید جواب بدهد. باید بداند که برای من جالب است. نه، نباید بداند. این را نمی‌دانم.
~
و صبح که بیدار می‌شد، باز توی همان مِه‌آلودیِ صبح و سرمای ملایمی که به تن می‌نشست و پاهاش که به سفتیِ سنگیِ زمین بود، می‌توانست طایفه را ببیند که قاطرها را سرِ آب می‌برند و گاوها پالان به دوش دارند و سنگین می‌روند و گوسفندها پخشند و سگ‌ها به هیاهو جلو و عقبِ این‌همه می‌روند و صدای زنگوله و دَرْاک بود و بوی میش. و حالا شبِ سرد بود و برف و بیمِ گرگ.
...
تَن‌خواهی|•
مَرد برایِ زن، یه دیواره پشتِ سر، زَن برایِ مرد یه اُفقه، پیشِ‌رو؛
~همیشه می‌ترسد که لحظه‌ی آخر، چیزی کار را خراب کند و همیشه هم لحظه‌ی آخر کارهاش خراب می‌شود، از قدرتِ ذهنش نیست، پایِ این چیزها نگذارید، نمی‌دانم پایِ چه بگذارید ولی؛
~
تویِ یک نوشته‌اَش مرا تکّه‌تکّه می‌کند وُ تویِ یک نوشته‌اش، سوگواره می‌نویسَد وُ امّا با خودِ من حرف نمی‌زند، انگار پشیمان می‌شود یا از حَرف توقّعِ چیزی بیشتر دارد.
~
برایِ اینکه به واجِ کناری بیاید وُ قشنگ��‌تر باشد، اسمِ مرا تغییر می‌دهد. مثلاً اگر نوشته‌اش با حرفِ م شروع شود، مرا هم با م شروع می‌کند. هرکار می‌خواهد بکند، من تهِ دلم می‌فهمم که هرچه می‌نویسد از من وُ برایِ من می‌نویسَد، اگر من نبودم، هیچ چیز نداشت که بگوید؛
~
گمان نکنید که از من اسم می‌برد، نه. امّا از من حرف می‌زند. از من حرف می‌زند طوری انگار از خیالی کور وُ دوردست حرف می‌زند؛
~
بعد فکر می‌کند که حسّ دست‌کشیدن به تنه‌ی این درخت، چقدر نزدیک است به حسّ دست کشیدنش به موهایِ من. باید بنویسدش. باید بنویسَد این‌ها را.
~
و بعد نگاه که بکنی حتّا در ریتمِ از شکل‌اُفتاده‌ی گام برداشتنش هم من هستم؛
...
بَر دَر|•
که آخر با اینهَمه هراس، ماندن برایِ چه؟!
~
که هراس را تجربه کند. که یکدفعه نمیرد. که تدریج را بفهمد وُ مرور را. و زیرِ هراس‌بودن در تدریج وُ مرور را و مرورکردنِ هراس را؛
~
و غربتِ او آیا هیچ ارزشی ندارد؟ و حتّا همین نقش‌های را هم می‌سوزانند وُ نامِ او را گم می‌کنند وُ خودش را شکنجه می‌کنند وُ او که مرگِ اینهَمه را دیده و دلداری‌ها داده‌است، دل‌داری‌دهنده‌اش در آن شب‌هایِ سرد یا گرمِ گور که خواهدبود؟ و اگر آن زیر، زیرِ آنهَمه خاک، بیدار شد وُ تقلّا مرد، چه‌کس گوراَش را خواهد شکافت و چه‌کس نجات‌دهنده‌اش خواهد‌بود؟! و اگر خاک هم نشد و پراکنده‌یعالم شد، کُجا به هم خواهد پیوست و کجا قرار خواهد گرفت!؟
~
که دانسته‌بود وُ می‌دانست و فهمیده بود وُ می‌فهمید که از مهمّ‌ترین قصّه‌ها و مهمّ‌ترین جایِ مهمّ‌ترین قصّه‌ها تنها یکنفر خبر دارد وُ آن یکنفر هم لَب فروبسته خواهد ماند؛
~
و سایه‌ها همچنان بودند وُ در هم می‌رفتند؛
...
به‌راه|•
تا چشم هست، تاریکی‌ست. اما تاریکی‌ای یکپارچه نیست. تاریکی‌هایِ جُداجُدا که هیچ‌کدام روشن‌تر از دیگری نیستند، اما شکلِ خودشان تاریکند و توفیر می‌کند با هم.
~
حالا دارم می‌دوم، می‌دوم که برسم. هوا از رویِ پوستم رد می‌شود. هنوز می‌توانم بگویم که زنده‌ام.
~
دلیلِ زشتِ اصلیِ تمامِ شکسته‌کاری‌ها را من می‌فهمم، می‌پذیرم؛
...
Profile Image for Zohre Parhizgar.
2 reviews
September 8, 2021
«.ژرف‌ترین جدیت مدرن باید خود را از رهگذر طنز و کنایه بیان کند»

وقت خوندن داستان‌ها مدام این جمله‌ی کیرکگارد برام تداعی میشد.
زبان اکثر داستان‌ها از طنز و کنایه انباشته بود. متاسف بود، با خنده.
Profile Image for Fereshteh Kahani.
4 reviews6 followers
July 3, 2021
«می‌ترسی که لحظه‌ی مرگ چه می‌شود و می‌ترسی که آن زیر چه خواهی شد. نمی‌توانی تصوّر کنی که نیستی؛ و تصوّر می‌کنی لحظه‌هایی را که گریان از خاک‌سپاری‌ها برمی‌گشتی، امّا تهِ دلت محکم بود که خودت زنده‌ای و بارِ رنج بر شانه می‌بری و حتّی ممکن بود که رفته را متّهم کنی که راحت شده و بار را زمین گذاشته، و تویی که تاب آورده‌ای؛ ولی این‌جا دیگر آن‌جا نیست که از مزار بیایی و لباسِ راحتی بپوشی و برای مرگِ دیگری غصّه بخوری و حینِ مرورِ خاطرات از غم حظ ببری. این‌جا این تو هستی که در خاک می‌شوی و بعدها نمی‌فهمند که تو کدامی و کدام خاک است. خاک می‌شوی. نه عینِ خاک. خودِ خاک.»
Profile Image for شعله.
2 reviews
September 9, 2021
اسم فصل‌ها و داستان‌ها چه خوب انتخاب شده بود: لو نمیداد داستانو اما چکیده‌ٔ داستان بود. داستان «بر در» شاید بشه گفت که متفاوت‌ترین داستان مجموعه بود. بر خلاف باقی کارها زمینه‌ٔ تاریخی و اجتماعی سیاسی داشت. داستان مرد هنرمندی که اگرچه از ظلم بیزاره، اما میترسه علیهش قیام کنه. ترس، نرسیدن، احساس گناه، خفت: مایه‌های اصلی کتاب.
Profile Image for zahra al.
1 review
Read
July 27, 2022
اشغال‌ترین و مزخرف‌ترین کتابی که در عمرم خوانده‌ام.
هیچ کدام از جملات، معنایی نداشتن صرفا فقط زمانم را بیهوده مصرف کردم.
این کتاب، خودِ مصرف بازی زمان است.
Profile Image for Morteza Lashkari.
2 reviews
September 11, 2021
مجموعه بود واقعاً. از تقدیمیه که به بازه‌ای از زمان بود تا موخره. تاریخ ابتدای کتاب همون تاریخ انتهای کتاب بود و با تالیف کتاب شوخی داشت. کتاب به خودش برمیگشت. جمله‌ی ابتدای کتاب: «تشخص تو در طریق شکست توست.»

حیف که نشرهایی مثل حکمت کلمه پخش خوبی ندارند. کتاب توی هیچ کتابفروشی نیست. مجبور شدم اینترنتی سفارش بدم. امیدوارم طاقچه و فیدیبو بیاد.
2 reviews
October 17, 2021
عناصر متضاد رو کنار هم قرار داده بود: همنشینی روستا و شهر، برف و برهوت، خیابان و خلوت، راوی و لحن زنانه و روای و لحن مردانه، فضاهای امروز و فضاهای کهن، خواب و بیداری، طنز و غم، روز و شب، عاشقانه و تاریخی و سیاسی و اجتماعی، تجریدی و واقع‌گرا، و ...
و آگاهی ندارم که این‌ها آگاهانه بوده یا نه، اما خوب دراومده. که این کنار هم اومدن عناصر متضاد و متقابل و دوسر طیف از مشخصه‌های رئالیسم جادویی هم هست، که نمی‌دونم چه‌قدر این کتاب رو می‌شه تو این ژانر بررسی کرد.

داستان آخر کتاب هم یادکرد قشنگی بود از فضای دستفروش‌های خیابون‌انقلاب تهران. تو این روزها که از انقلاب زیاد عبور می‌کنم، مدام یادش می‌افتم. طرح جلد هم مناسب بود. هُه! خسته شدم بس نوشتم 😀
Displaying 1 - 19 of 19 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.