دستنیافتنی به عنوان اولین اثر تالیفی نشر گلگلشت در ادبیات ورزشی، زندگینامهی خودنگاشت علیرضا حیدری، قهرمان کشتی آزاد ایران است. حیدری که کودکی سختی را میگذراند، در تمام مراحل زندگیاش درگیری بیپایانی را با افراد و جامعه و مهمتر از همه با خودش تجربه میکند. کتاب نقبی میزند به عمق روان و زندگی حیدری، مردی که میتوان گفت در تمام مسابقاتی که شرکت کرد، مدال ارزندهای آورد.
حیدری انسانی عادی نیست؛ بیش از حد تمرین میکند، استعداد شگفتانگیزی دارد که خوب دیده میشود؛ اما استعداد همه چیز یک قهرمان نیست. افسردگی، پرخاش، چالشهای اعتقادی، زندگی غیرحرفهای و خیلی چیزهای دیگر مسائلی هستند که حیدری باید با آنها دست و پنجه نرم میکرد. او در مقدمهی کتاب مینویسد:
کتاب حاصل بیش از ۶۰ ساعت مصاحبهی طاها و ماشااله صفری با علیرضا حیدری است که به قلم طاها صفری نگاشته شده است. این کتاب علاوه بر نظرات مثبت از اهالی قلم و منتقدین کتاب، توانست در دوازدهمین دورهی جایزهی جلال آل احمد، که به جای کتاب سال ایران هم برگزار میشود در بخش ادبیات مستند فینالیست شود؛ که علیرغم شانس زیاد، موفق به دریافت جایزه برنده نشد.
نویسنده در مقدمهی کتاب از مسیری که با حیدری رفته مینویسد و او را چنین توصیف میکند:
آن شب که ترانه ی کورتانیدزه را محسن نامجو منتشر کرد داشتم توی پارک پرسه می زدم. شبِ غلیظ خودش را کشیده بود روی درخت ها و سایه ها از خستگی گم شده بودند لای شاخه ها. تنه ها تنومند و پیر، کج شده روی سنگفرش ها که ترانه را نمی دانم برای چندمین بار شنیده بودم. یادم نیست اما سرما بود آن شب. می چرخیدم از این راه به آن یکی و گوشه کنار، تُک زدن ها به سیگارها، نقطه ی درخشانی می ساخت و بوی چَرْس پُر کرده بود نفسِ درختچه ها را ترانه ی نامجو که پیدا بود تنش را ساییده به شعرهای براهنی مرا کشیده بود کم کم میانِ میدان، انگار آورده بود روی تشک و چه سالتو باراندازی زده بود و بعد فیتیله پیچ، یک خم، دو خم، هرچه فن بود زده بود و آخر سر بدجوری خاک کرده بود مرا. خیس عرق افتاده در آن میانه، انگار تازه داشتم می فهمیدم که چگونه می شود یک نفر بود و در برابر همه ی جهان تاب آورد!؟ اصلن می شود؟ باید بشود؟ و وضعیت هر بار پیچیده تر می شد چون ترانه ذهنم را برده بود به همه ی گوشه کنارهای باخت دادن های مان. به قمارِ یک طرفه ای که سهمِ ما به سبب متقلب بودن مان همیشه می باید باخت بود و در این هیاهوی یادآوری تازه می شد حال و هوای همیشه باختن را از نو درکش کرد باری در آن سرما که هر بار حیدری رو به روی کورتانیدزه ی کوتاه قد اما توپُر با آن قامتِ سروْ بلند و ابروی بالا داده ی برو روتو کم کن باخت داده بود همه ی یک سرزمین باخته بود. یک به یکِ آنها که نگاهش کرده بودند. یک به یک ما که چون بازندگانِ ابدی، بازی را واداده بودیم جلوی خرافه پرستی و شخصیت پرستی و اوهام دوستی! هر بار، هر مرتبه در هر مسابقه ای چنان ما را نادانی پیچیده بود به هم که ضربه ی فنی بهترین شکلِ باختن بود اگر بود. و اینجوری بود که بازخواندنِ روایتِ حیدری از زندگی اش همه اش بغضِ باختن است حتا وقتی روی سکوی نخست ایستاده باشد. همه اش یادآوری بی کسی است. یادآوری با دوبنده ی نداشته و کفش پاره روی تشک رفتن دو شب پیاپی گرمِ خواندن بودم و اگرچه دیگر سالهای بسیاری است که نه کُشتی نه فوتبال نه والیبال و نه هیچ چیز دیگری که آن نقشِ دروغینِ پرچم را می خواهد بالا ببرد را نگاه نمی کنم، اما خواندن حیدری یادآوری همان شب هایی بود که دل مان خوش بود که شاید این بار بشود این بار قرعه خوب بیفتد این بار هادی عامل آن رجزخوانی بی همتایش را دوباره بگوید: شیرمادرت حلالت قهرمان و بغض ما بترکد و هوار بکشیم از خوشحالی، اما می دانستیم که دیگر نخواهد شد که قهرمان های مان دیگر مرده بودند. دیگر مهسا قرار نبود که زنده بشود. قرار نبود نیکا را مادرش دوباره بگیرد توی بغل و قرار نبود که مسافرهای پرواز 752 برسند و توی ترمینال خروجی لب های شان بشود خنده ی تمام. این چه دردی است که رها نمی کند این چه کورتانیدزه ای است که حتا اگر ببریمش هم نهایتش برنز المپیک را ببریم خانه، خانه که نگو، بگو یک ماتم سرا که هر فردایش تاریک تر از دیروزش است. و ترانه می رسید به آینجا که می خواند آی گرجس گورجیا، یک کشتی گیر هم بود نامش نوید بود، حالا گرجستانم را پس بده
کاش یا من چند سال زودتر به دنیا میاومدم یا دوران حرفهای علیرضا حیدری چند سال دیرتر شروع میشد. خیلی دوست داشتم تمام مسابقاتی که ازشون تو کتاب حرف میزد رو زنده تماشا میکردم.
مدال آوردن در ورزش خیلی هم با مدال آوری در زندگی متفاوت نیست. مدال آور می تواند کارگری شریف باشد که برای خانواده اش عرق می ریزد، یا راننده ای که جاده ها را می پیماید. یا اصلا دکتری باشد که هنوز هم به شهر کوچک محل تولدش باز می گردد و مجانی مریض مداوا می کند. می تواند تیمسار بازنشسته ای باشد که به جوانی زمین خورده کمک میکند و یا مربیای که پا به پای شاگردش اشک میریزد و زحمت میکشد. مدال آور می تواند مادر تنهایی باشد که پنج بچه را با آشپزخانه ی خالی بزرگ میکند، یا پدری که برای خرج خانهاش راهی شهر یا کشوری دیگر می شود و با کبودی کوچکی روی شقیقه اش باز می گردد. مهم این است که مدال آور، با همهی خستگیاش، جرئت نگاه کردن به آیینه را دارد.
بخشی از صفحهی اخر دستنیافتنی
کتاب خیلی روون و خوب بود و کلا موضوع ورزش جذابه و پرکشش خصوصا کشتی...یکم اگه تدوین جوری بود که مخاطبی که هیچ آشنایی با کشتی نداره جدای از جذابیت داستان با ترتیب زمانی و مسابقات هم خوب بتونه جلو بیاد شاید بهتر بود
بی خیال شدم. گفتم پسر مدالت را بگیر و خدا را شکر کن. روی سكو نه، روی ابرها بودم. بعد که برگشتم هتل، دوباره جلوی آینه رفتم. خوب صورت بدون کرک و ریشم را ورانداز کردم. می خواستم بدانم علیرضا بعد از مدال جهانی چه شکلی است. خراب بودم. صورتم ورم کرده و زخمی بود، کمر و شکمم درد می کرد، گردنم خم نمی شد و دست هایم بالا نمی آمد. از جان مایه گذاشته بودم. تمام جانم خستگی و درد بود اما در وجودم خلاء چند ساله ای برطرف شده بود، پر از حس پیروزی و توانمندی، حالا من هم جزئی از تاریخ کشور بودم. دوباره به صورت تازه تراشیده ام نگاهی انداختم: «مدال گرفته ها این شکلی اند، خسته .»
کتاب خوبی بود. لحن کتاب خیلی خوب در آمده بود. کلهشق بازیهای علیرضا حیدری و لجبازیهایش دوستداشتنی روایت شده بودند. کتاب شرح زندگی حرفهای علیرضا حیدری بود و به جز کودکی و نوجوانی تر در مابقی کتاب گویی به عمد از زندگی شخصی علیرضا حیدری فاکتور گرفته بود. برای من جای خالی زنان زندگی علیرضا حیدری (به جز مادرش آن در بخش روایت کودکی و نوجوانی) به شدت حس میشد... متوجهم که کتاب در مورد یک قهرمان زنده است و همین که روایت درگیریهای حیدری با خادمها و عباس جدیدی و.... را روایت کرده خودش کلی است. اما بالاخره زنانی هم بودهاند خب...