خسته بودم از نگاه کردن به کوهِ محمد حنفیه که چون دیواری جلوم ایستاده بود. از هر طرف که می رفتم روبه رویم سبز می شد. اواخر خدمتم بود و روزشماری می کردم که کِی این دَه بیست روز به پایان می رسد. اردیبهشت تمام شده بود و به نیمه ی خرداد رسیده بودیم. بهار داشت زیر دستِ گرما له له می زد. فقط صبح و عصر، بادی خنک از مجرایی نامرئی می وزید. نهر کوچک از هیاهو افتاده بود و دیگر موج ها روی هم شترک نمی بستند. انگار هر چه برف در بلندی های کوهِ سربه فلک کشیده ی ساردو بود آب شده بود. به جز هیاهوی گنجشک ها که از این درخت به آن درخت می پریدند، به ندرت صدای پرنده ای به گوش می رسید؛ حتماً کبک ها هم کوچ کرده بودند. دیگر تماشای گوسفندهایی که چون تکه های پنبه درون سبزی های کوه جابه جا می شدند لذتی به من نمی داد. همه چیز به نظرم کسل کننده می آمد، حتی مزه ی سیب زمینیِ دوپیازه که اول ها برایش جان می دادم. چه کِیفی می کردم وقتی سیب زمینی های درشت چسبیده به ریشه را با ضربه ی بیل از درون خاک سیاه بیرون می آوردند. انگار به همین زودی تمام این ها خاطره شده بود: آن سختی که برای ساخت دو اتاق برای مدرسه متحمل شده بودم، بدقولی ها، ناامیدی ها، و احساس عجیب بی عرضگی و مهربانی های فناشده، و اعصابی که دیگر خُردوخاکشیر شده بود. بعد از ناهار که نان و ماست یا تخم مرغی بود، می خوابیدم تا غروب. چشم که باز می کردم، شب پشت پنجره ی کوچک ایستاده بود و یک روز دیگر به بطالت گذشته بود.
مجموعه داستان و در واقع ناداستان،خاطرات نویسنده از سالهای دور و خیلی دور. برای من یاد سالیان خیلی گذشته و مجموعه داستان معروف این نویسنده " روستاهای پرملال" زنده شد.