در کتاب حد و مرزهای هنر، تزوتان تودوروف، اندیشمند بلغاریتبار فرانسوی، در دو مقالۀ موجز به تشریح پیوند هنر با اخلاق و سیاست میپردازد. تمرکز تودوروف در مقالۀ اول به طور مشخص بر رابطۀ نزدیک هنر آوانگارد با سیاست رادیکال در روسیۀ پیشاانقلابی، ایتالیای فاشیستی و آلمان پیشا نازی است. ایدۀ مرکزی و رادیکال این مقاله روشن است، پروژه دیکتاتوریهای تمامیتخواه و هنرمندان آوانگارد عملا یکسان بوده و از زهدان واحدی سربرآورده است: ویرانکردن و نوساختنِ ریشهای، یکبار در عرصۀ جامعه و یکبار در عرصۀ هنر.
مقالۀ دوم، که در ادامۀ مقالۀ نخست، به دغدغههای اخلاقی تودوروف در پیوند با هنر صراحت بیشتری میبخشد، به این پرسش دیرینه میپردازد که آیا هنرمند باید خودبسنده و به کلی فارغ از ملاحظات بیرونی باشد یا آنکه در عین پاس داشتن مرزهای خود، حد خودش را نیز بشناسد و مرزهایش را به نحوی شایسته به روی جهان خارج و ملاحظات خطیر سیاسیاخلاقی آن گشوده نگاه دارد.
In Bulgarian Цветан Тодоров. Todorov was a Franco-Bulgarian historian, philosopher and literary theoretician. Among his most influential works is his theory on the fantastic, the uncanny and marvellous.
چقدر از خوندن این مقالات لذت بردم ، چقدر اساسی و خوندنی. مانیفست فوتوریسم هم که ضمیمهاش شده بود خیلی مهم و راهگشا بود. احساس میکنم چیزی بهم اضافه نکرد ولی بسیاری از مسائلی که درباره هنر درک کرده بودم رو خیلی جمع و جور و موجز در عین پالودگی توضیح داد. تودوروف نه علاقهای داره عصا قورت داده بنویسه نه زیادی طولانی. بخصوص قیاس دیکتاتورها و هنرمندان جریانهای آوانگارد در مقاله اول و نوع دید و نقد تودوروف واقعا بدردبخور بود. خلاصه که از دست ندید.
به نظرم خلاصهی پشت جلد به خوبی توضیح داده که کتاب دربارهی چیه: دو مقاله دربارهی نسبت هنر با دیکتاتوری و اخلاق چیزی که برای من بسیار جالب بود، موجز و شفاف بودن توضیحات و البته حتماً ترجمهی خوب کتابه. مترجم هر کجا کلمهای رو به معنا گرفته توضیح داده و تبیین کرده چرا لفظ بهتنهایی کافی نبوده.
در مقالهی اول (هنر و دیکتاتورها) و بعد از مقدمه، تودوروف شروع میکنه به مصداق آوردن و آنچه از قبل توضیح داده رو در بستر تاریخ جستجو کردن. بعد هم میاد وجه اشتراک آوانگاردها و دیکتاتورها و تمایزشون رو خیلی دقیق و با مرزبندی توضیح میده. شخصاً با بخشی از مقاله که دربارهی شوروی نوشته شده بسیار همذاتپنداری داشتم. جایی از مقاله مینویسه:
رژیمهای توتالیتر بعد از الهام گرفتن از اندیشههای هنرمندان آوانگارد یا از شر آنها خلاص شدند یا آنها را در حد [موجودی] فرمانبردار تقلیل دادند. آنها به مبدع نیاز نداشتند، بلکه نیازمند مردمی مطیع بودند تا فرامین را اجرا کنند.
مقالهی دوم (هنر و اخلاق) رو هم تودوروف با تاریخچهی این بحث شروع میکنه و چراغی هم روی نظریههای گوناگون پیرامون موضوع میندازه. آخر کتاب هم بیانیهی فتوریستها رو که مربوط به مقالهی اوله ترجمه کرده که به نظرم برای درک بهتر مقاله خوبه همون اول بخونیدش. خلاصه حظ کردم. مدتها بود کتابی اینقدر هیجانزدهم نکرده بود. گرچه میدونم بخشی از این هیجانزدگی ناشی از نادونیه. ولی خب، لطفش به همینه.
All in all, a worthy and enjoyable read. Concise and not overly demanding. A few misplaced commas, less-than-crystalline constructions, typos, and odd prepositions in the translation, but nothing too glaring.
On the first essay, "Artists and Dictators":
A fine, clear, mainly expository pamphlet on Italian and Russian Futurism, the Bauhaus, and the Italian, Soviet, and German dictatorships that grew in part from the artistic movements that took root in the years following WWI. If anything, errs on the side of oversimplification (i.e. putting forth that "Communism died a natural death" -- one could argue that it hasn't breathed its last, and I'm sure that many who suffered/continue to suffer under it would say that Communism's end has been/is extremely destructive, bitter, and murderous).
I am not pleased that Todorov slips in an indictment of Romantic values in the last page or two. I don't think it's true that Romanticism "set up a radical antithesis between low and high, present and future, evil and good, and sought to eliminate the first term of each opposition definitively." Certainly not! For the first 58 pages Todorov talks about avant-garde movements as based on similar radical ideas, but I really can't agree that the Romantics had such an insidious agenda. Perhaps the ideas of Wagner had something to do with those of Marinetti and others, but the link to Romanticism is just too tenuous. I don't know of anyone who would think of Wagner as representing Romanticism, a huge, beautiful, and in my mind often naive period focusing on the beauty and sadness of the individual in a rapidly advancing and essentially unfriendly technical society (represented clearly by the obviously anti-individual, machine-obsessed Futurists). I do not think that Romanticism is at all dogmatic, and I would say that, in its pure form (not referring here to Wagner), it's anything but radical. On the contrary, I see it as reactionary more than anything else.
On the second essay, "Art and Ethics":
A brief history of, and commentary on, the development of thought about the purpose of art (to serve morality a la Plato, for example, through "l'art pour l'art").
On a personal note, whenever I walk inadvertently into a museum room filled with paintings of Jesus, I walk quickly and purposefully to a different room. Todorov articulates the modern frame of mind which causes my repulsion to art which essentially serves an external morality. In our historical context:
"Artworks that stand as dutiful illustrations of one doctrine or another hardly deserve to be qualified as artistic, or, at any rate, cannot aspire to the category of 'great art'."
Of course, many would take issue with such a statement, but in my estimation, it's spot on.
Some further ideas from the essay:
"The market imposes a tyranny all its own, without doubt, but it has no moral content."
Quoting Rilke: "The true artist 'knew how to repress his love for each single apple and to store it in a painted apple forever'."
It's wonderful to see Iris Murdoch taken into serious consideration in this essay. For instance:
"What makes art is 'a loving respect for a reality other than oneself'."
Purposes of "delight" vs. "instruction". I recently experienced the ballet Onegin as serving both very strongly. But, of course, in the age of TV and ratings, the distinction has been drawn sharply.
Deconstruction: "worrisome as a sign of the spirit of the times".
In the end, the oppositional dichotomy of Murdoch vs. Marinetti is a terribly striking one!
I would tend to agree with Wayne Booth, Martha Nussbaum, Carroll, Kant and co. when they state that reading and absorbing the actions of fictional characters is a moral act. Todorov finds this claim "overly dependent on the condition designated by the clause 'if we read well.' There is nothing automatic about the moral improvement of readers." Well, there is nothing automatic about the moral improvement of anyone; personal growth is dependent upon experience, interpretation, and conclusions all achieved through hard work. Why should the reading of a novel not offer as clear a path to self-development and self-realization as any other experience? Of course, one does not always read "well", but if people always lived well, we wouldn't have to think in the least about whether or not art humanizes and morally improves us. I find Todorov's (and Rousseau's) argument to the contrary quite puzzling and wholly unconvincing. In fact, I am surprised that Todorov does not give readers (not least of all his own) more credit.
در کتاب حد و مرزهای هنر، تزوتان تودوروف، اندیشمند بلغاریتبار فرانسوی، در دو مقالۀ موجز به تشریح پیوند هنر با اخلاق و سیاست میپردازد. تمرکز تودوروف در مقالۀ اول به طور مشخص بر رابطۀ نزدیک هنر آوانگارد با سیاست رادیکال در روسیۀ پیشاانقلابی، ایتالیای فاشیستی و آلمان پیشا نازی است. ایدۀ مرکزی و رادیکال این مقاله روشن است، پروژه دیکتاتوریهای تمامیتخواه و هنرمندان آوانگارد عملا یکسان بوده و از زهدان واحدی سربرآورده است: ویرانکردن و نوساختنِ ریشهای، یکبار در عرصۀ جامعه و یکبار در عرصۀ هنر. مقالۀ دوم، که در ادامۀ مقالۀ نخست، به دغدغههای اخلاقی تودوروف در پیوند با هنر صراحت بیشتری میبخشد، به این پرسش دیرینه میپردازد که آیا هنرمند باید خودبسنده و به کلی فارغ از ملاحظات بیرونی باشد یا آنکه در عین پاس داشتن مرزهای خود، حد خودش را نیز بشناسد و مرزهایش را به نحوی شایسته به روی جهان خارج و ملاحظات خطیر سیاسیاخلاقی آن گشوده نگاه دارد.
دو تا جستار خیلی راهگشا و روان از تودوروف که گمونم اولیش از کتاب آوانگاردها و توتالیتاریسم برداشته شده و این ایده رو مطرح میکنه که هنرمندان آوانگارد و حاکمان توتالیتر از یک آبشخور تغذیه می کنن. ایتالیای موسولینی آلمان نازی و روسیهی استالین هم به عنوان کیس استادی استفاده شدن واینجا کار تودوروف شده چیزی شبیه نوشتههای آیزایا برلین در رهگیری تاریخ اندیشهها و سیر و سفر جذابی رو پیش گرفته. تو جستار دوم هم به مسئلهی پرتکرار نسبت هنر و اخلاق پرداخته و با همون سیاق متن اول سراغش رفته . کتاب رو اکیدن توصیه میکنم
اضافهگویی ندارد و یکراست میرود سر اصل مطلب. پوستکنده است و رو بازی میکند. ریلی را میگیرد و میرود و همین باعث میشود خواننده تمام و کمال روی موضوع متمرکز باشد. البته جاهایی گزارههایی دارد که انگار تودوروف پیش خودش فرض کرده که مخاطب بدون کسر قبول دارد. جاهایی لازم بود که گزارهها را کمی بسط دهد. جدا از این یکی ایراد، باقیاش قابل احترام است.
این کتاب به خوبی رابطه ی بین هنر و سیاست و اخلاق رو توضیح میده، تودوروف در مقاله هایش در کتاب به استفاده حکومت رادیکال روسیه از هنر برای دیکتاتوری خودش رو بیام میکنه و توضیح میده دیکتاتور ها چطوری میتونن از هنر به نفع خودشون بهره ببرند.
بدونِ شک نقطهی عطف مانیفستِ فوتوریستها، زمانیست که مارینّتی فریاد میزند «بیزاری از زن!» فوتوریست آغاز پیوند هنر و سیاست است، هنرمندان و سیاستمدارانی که در صدد خلق «ابر انسانها»، مردانی آهنین، عاشقانِ سرعت و خالی از هرگونه «زنیّت» هستن. «زن» در مانیفست فوتوریستها، نماد زیباشناسی داووینچی هست، زن آثار رامبراد است، زن زیبایی است، زن خود زندگی است. و این زنیت، برای دیووانهگان سرعت و ابر انسان، نوعی ایراد به حساب میآمد و در صدد از بین بردن هرگونه احساسات و زیبایی در انسانهایِ ماشینی بودند. «هنر کمال بیان کنش نوع بشر است.» ریچارد واگنر موسیقیدان پر آوازهی آلمانی، که رویایی پیوند هنر با اجتماع را داشت، تبدیل شد به فرد اثر گذار بر تاثیرگذارترین فرد تاریخ بشریت «آدولف هیتلر». هیتلری که مدعی هست ایده رایش آلمان پس از گوش دادن به شاهکار موسیقی وانگنر در تئاتر لینتس آغاز شد. ورای سیاستمدار بودن، هیلتر و استالین، هر دو به دنبال خلق اثر هنری بودن، از انسانها به عنوان ابژههای این اثر استفاده میشد، به دنبال ساخت «ابر انسانها» در تلاش برای تبدیل کردن این ابژههای ایراد دار به یک اثر هنری تمام و کمال است. هیتلر، موسلینی، مارینّتی، استالین در انتها در نقطهی شکست پروژهی «ابر انسانها» قرار گرفتن و پیوند میان سیاست و هنر جایش را دوباره به تفکر قدیمیِ هنر و اخلاق داد. برخلاف نام کتاب، «حد ومرزهای هنر» برای هنر نمیتوان هیچ حد و مرزی تعیین کردن، هنر آزاد از هرگونه وظیفه است و در قبالِ جامعه هیچ دِینی ندارد. (که تمام این متن عقیدهی من بود)
" وجه اشتراک دیکتاتورها و هنرمندان آوانگارد افراط گراییشان بود، یا به تعبیری دیگر یکپارچه خواهی شان بود. هر دو جریان مصمم به خلق از عدم بودند و در پی آنکه بی اعتنا به آنچه هم اکنون وجود داشت اثری مطابق با معیارهای خودشان طراحی کنند."
نویسنده نکات جالب و قابل تاملی مطرح کرده. ولی بی انصافی است که آقای تودوروف در کرسی استادی دانشگاه های فرانسوی و انگلیسی زبانش بنشیند و هنرمندان آوانگارد چند دهه قبل را در کنار استالین و موسولینی و هیتلر بگذارد و محکوم کند. وقتی به قول باب دیلن " انقلاب در هوا است" چگونه کسی میتواند تنفسش نکند. علاوه بر این همچنان که خود نویسنده می گوید هنرمند اعتبار قواعد زیبایی شناسانهی گذشته را نفی کرد. در حالی که دیکتاتور میخواست هنجارهای پیشین زندگی اجتماعی را سرنگون کند. غیر از فوتوریست ها آوانگاردها دنبال جنگ نبودند و اغلب مغضوب و قربانی شدند. " پایشان در فاجعه بود و سرشان در استتیک."
ارتباط جنبشهای هنری رادیکال مثل فوتوریسم و ایدئولوژیهای ویرانکننده همعصرش برام خیلی جالب بود. نبودن محک عینی برای هنر (مثل همون چیزی که در علوم مختلف وجود داره) همیشه برام چالش برانگیز بوده. همین نبود معیار عینی آزادی در هنر منجر شده به هنر مدرنی که خیلی نمیتونم هنر بدونمش و همین ساختارشکنی بیحدوحصر میتونه مثل ایده نابودی و ساختن دوباره موسولینی باشه. بنظرم چیزی که خود کتاب اشارهای بهش کرد میتونه معیار خوبی باشه: تلاش به فهم حقیقت و کشف رموز جهان. خود رو کنار زدن و عشق به جهان برای شناختش.
Disappointingly surface-level analysis! The arguments take fascist dictators at their word in describing their political projects, and paint with too broad a brush.