از شکلگیری اکوسیستم استارتآپی آمریکا تنها پنجاه سال گذشته است و عمر کپیهای اجراشدهی آن در کشورهای دیگر از این هم کمتر است. اگرچه کارشناسان اکوسیستم استارتآپی ایران میگویند استارتِ این نظام نوین در دههی هفتاد شمسی زده شد است اما ما در نقش کاربران انواع وبسایتها و اپلیکیشنها تقریباً از اوایل دههی نود شمسی شاهد حضور اولین استارتآپهای ایرانی در دنیای کسبوکار بودهایم. در این یک دهه ما اگرچه از نتیجه نهایی و محصول کار آنها استفاده کردهایم اما از پشت صحنه و سبک زندگی و کاری که روز به روز گستردهتر میشود چیزی نمیدانیم. استیو جابز غلط کرد با تو تلاشی است برای ثبت تجربه شخصی از محیط کار در شرکتهای فناور ایرانی.
بیشتر کسبوکارهای نوپا کمکم ادبیاتی درونگروهی تولید و تثبیت میکنند، نظام رفتاری، الگو و سبک زندگی متفاوتی برای خود میسازند و گفتمان خاص و قصههای درونسازمانی منحصر به خودشان را دارند. استارتآپها اصرار دارند سبک زندگی درونسازمانیشان، بیشتر از شباهت به فرهنگ، زبان و سلیقهی عمومی سرزمینی که در آن شکل گرفتهاند، شبیه همقطاران خودشان در سراسر دنیا باشد. اما جدا کردنِ دنیای محصور میان دیوارهای رنگی و شیشهای از فضای بیرون ممکن نیست. در نهایت، سبک زندگی درونی اکوسیستمهای استارتآپی با سبک زندگی و فرهنگ کشوری که بستر رشدشان بوده ترکیب میشود و در هر منطقه و کشوری روایتهای خاصی میسازد. بررسی این روایتهای حاصل از ترکیب فرهنگها، گوشههای تاریک زیادی را روشن میکند. «استیو جابز غلط کرد با تو» تلاشی است برای ثبت و ضبط روایت متفاوت یکی از آن صدها هزار نفر؛ خاطرات یک کپیرایتر با تجربهی بیست و نه ماههی کار در یک استارتآپ موفق و دهها مصاحبهی ناموفق.
تنها چیزی که در این کتاب نمیبینید «اغراق در مورد موضعیت استارتآپ»هاست. روایتی صادقانه از تجربه در محیط استارت آپی. با شوخیها و نثر گیرا. ویرایش کتاب هم خیلی تمیز و مرتب است. محیط استارت آپی ایران بهشدت به روایاتی این چنینی نیاز داره، نه از زبان مدیرعامل و خالقش، از زبان کسانی که در این محیط کار کردند، پیشرفت کردند یا شکست خوردند یا کنارهگیری کردند. هیچ تاریخ مدونی از تولد و حیات استارتآپها وجود نداره، مگر سخنرانیهای کلیشهای اربابانش. فضای ایرانیش هم که تلاش در ایرانیزه کردن نسخههای خارجی داره، بیتوجه به مسائل ریشهایتری که فرهنگ یا شالودهی این محیط رو تشکیل میدن. چپ و راست کتابهایی در این باب ترجمه میشه، اما دریغ از نمونهی تالیفی که از روی دست بزرگتری نوشته نشده باشه. اما «استیو جابز غلط کرد با تو» دقیقا یکی از نمونههای تالیفی درخشانه. ازون جهت که فضای ایرانی و حال حاضر استارت آپها رو نمایش میده و انتقادی طنازانه داره. نگذریم از تصویرسازیهای واقعا خلاقانهی کتاب که من از دیدنشون حظ بردم.
این کتاب همونطور که از نوشته جلدش مشخصه شامل خاطرات و مصاحبههای کاری یک کارشناس تولید محتوا در فضای استارتآپهای ایرانه.
اول اینو بگم که اگر تجربهی کار به چنین عنوان شغلی رو داشته باشید یا اگر توی چنین فضایی کار کرده باشید احتمالا بیشتر از بقیه از خوندن این کتاب لذت میبرید.
شوخیهایی که با مسائل رایج توی شرکتهای نو میکنه مثل مطالعهی کتب موفقیت و اعمال جدیدترین متدهای مدیریتی روی کارمندان بیچاره تا مسألهی برندینگ شخصی که من چقدر موقع خوندنش خندیدم😁😁 همه و همه براتون ملموس و آشنا خواهد بود و حتی یه جاهایی باهش همذاتپنداری هم میکنید🙃
اما نمیدونم اگه توی چنین فضاهایی نبوده باشیداصلا از خوندن این کتاب لذت ببرید یا نه😁
اما نکته دومم در رابطه با نوع نگارش کتابه. من اینجور کتابارو اسمشو میذارم کتابای وبلاگی. یعنی بیشتر شبیه نوشتههای وبلاگهای قدیمی میمونن و نثرشون و مدل نوشتارشون اون سبکیه.
این سبک وبلاگی الزما بد نیست. مثلا در مورد این کتاب خیلی خوب به موضوع و فضا نشسته و اصلا به نظرم جز این نمیشده باشه. ولی همین سبک وبلاگی مثلا برای نوشتن یه رومنس (که الانم به شدت مد شده🙄) به نظر من هیچ مناسب نیست و ترکیب سمی بدی تولید میکنه !! فارغ از اینایی که گفتم کلا این سبک مورد پسند خیلیها نیست مخصوصا طرفداران جدی ادبیات.
امیدوارم این توضیحات تونسته باشه رهنمودی بده در راستای انتخاب این کتاب برای «شما».
اما من چون هم مشغول کار توی فضای مشابه با سمت مشابه هستم و چون دقیقا الان که وسط خوندن فلسفهام نیاز دارم کتابهای روان بخونم که ذهنم درگیر نوشتار سنگینشون نشه و چون به نظرم شوخیهای خانم نویسنده در مواردی بسیار به جا بود مخصوصا در مورد کتابهای موفقیت و ورکشاپها و منتورها و اچ آر و پی آر و «استراتژی» که همکارای عزیزم کلی ازش خاطره دارن😂 بسیار از خوندن این کتاب لذت بردم.
برای خانم نویسنده خوشحالم که به اون سطح از خودشناسی رسید که کلا بزنه از این فضاها بیرون و بچسبه به نوشتن ولی من شخصا ساخته شدم برای بودن توی چنین فضاهایی با وجود اینکه هنوز به قول نوبسندهْخانم هنوز عمر کوتاهی دارن و هیچکس نتونسته اونطور که باید ابعاد و حجمش رو پیریزی کنه.
باسمه 🔰 نمیدونم تجربه کردین یا نه؛ اما من وقتی یه سریال یا مجموعه کتاب بلند رو تموم میکنم، انگار یه تیکه از خودم رو پیشش جا میذارم... سر همین، میافتم دنبال محتوای تکمیلی: نویسنده/ کارگردان نمیخواد اثر رو ادامه بده؟ نکات خاصی بوده که بقیه دیدن و از چشمم افتاده؟ اصلاً صفحه یا کانال طرفدارای اثر کجاست که دنبال کنم و دستهجمعی آه فراق بکشیم و خلاصه از این موارد... خداحافظی از محیط کاری که خیلی دوستش داشتم هم برام این تجربه رو مجدد تداعی کرد... مجموعهای استارتاپی که مدتها بیشتر از خانواده خودم باهاشون صبحوشب سر کردم و حالا باید برای برگشت به دانشگاه باهاشون وداع کرد... سر همین بود که دلم میخواست یه کتاب مرتبط بخونم که کمحجم و نمکی باشه تا تلخی این خداحافظی رو برام کم کنه... خیلی اتفاقی و سر یه توفیق اجباری، به کتاب «استیو جابز غلط کرد با تو» رسیدم...
🔰 این کتاب، برداشتهای آزادی هست از خاطرات یکی از فعالین اکوسیستم استارتاپی ایران (روی این عبارت اصرار دارم و در ادامه توضیح میدم چرا) که ذیل موضوعات مختلف، سازماندهی شده. معمولاً وقتی به یه پدیده بیش از حد نزدیک هستیم، نمیتونیم در موردش خوب قضاوت کنیم؛ به تعبیری شاید غبار معاصرت/ مجاورت مانع بشه فراتر از احساس اون لحظه، کلیت رو درک و تحلیل کنیم. از این جهت، نگاه از بیرون نویسنده، خیلی مفید بود. ما اینجا قرار نیست از ابتدای تولد تا حال حاضر همراه نویسنده باشیم؛ اینه که حتی همین بازه فعالیت ۲۹ ماهه هم در برشهایی محدود به چند موضوع، بررسی شدن. آیا این به معنای نقص کتابه؟ اتفاقاً اصلاً! ذهن متمرکز و قلم توانمند نویسنده که بهخاطر تجربیات کاری در حوزه تولید محتوای متنی بسیار قوی عمل کرده، باعث شده عمده محورهای اصلی دارای اهمیت اکوسیستم در بستر خاطرات کاری ایشون بررسی بشن؛ موضوعاتی که وقتی به تجربه خودتون فکر کنین، میبینین چقدر محوری هستن... @ 🔰 تفاوت اصلی که باید بین این کتاب و باقی عناوین منتشرشده در خصوص اکوسیستم استارتاپی یا عمومیتر از اون، ذیل ادبیات موفقیت کسبوکار دید، همین عدم توفیق نویسنده در تجربه کاریش هست. اینجا با روایتهایی متفاوت از تدتاکهای جذاب مواجهیم که اتفاقاً نشون میده باید در مورد افقهای هیجانانگیزی که بنیانگذاران کسبوکارها و حتی دوستان دورونزدیک خودمون برای ما رسم میکنن، بیشتر فکر کرد... صد البته که قرار نیست همه چیز متن رو هم کامل بپذیریم؛ برای مثال طنز گزنده نویسنده، اغراق رو هم به همراه داشته. یه مورد دیگه هم به شخصیت (با عرض پوزش) نچسبِ خودخواسته خود ایشون برمیگیرده که حتی از بعضی خوبیها و مزایای اکوسیستم، با خستگی و کسالت فرار میکردن و به نظرم در بعضی موارد از انصاف خارج شدن. سر همین روی عمومیت پیشنهاد مطالعه کتاب، نکته دارم که آخر متن بهش اشاره میکنم.
🔰 اما دلیل اصرارم به استفاده از عبارت اکوسیستم استارتاپی ایران چی بود؟ همونطور که نویسنده اشاره میکنه و اگه خودتون هم چه به عنوان کارجو و چه به عنوان کارمند با این فضا تعاملی داشته باشین، متوجه میشین کلیت این مجموعه، فرهنگ وارداتی خودش رو به عنوان هویت اصلی معرفی میکنه. آیا تعاملات فرهنگی و حتی واردات فرهنگی الزاماً بده؟ معلومه که نه! ایراد از اونجایی میشه که اینقدر در قیدوبند شکل و قیافه اکوسیستم استارتاپی سیلیکون ولی هستیم که یادمون میره احتمالاً به جز نوشتن آگهی شغلی و حتی مکاتبات داخلی شرکت به زبان انگلیسی و جذب یه سری بچههای کول با تیپهای کول توی یه محیط اُپنآفیس و گذاشتن اسپرسوساز و یه سری وسایل بازی، اون مادرمردهها یه سری کارهای دیگه هم کردن (و نکردن حتی!) که به موفقیت رسیدن! اینکه شما بیای صرفاً این ظواهر رو بچسبونی به شرایط کاری اداری رایج ایران، یه سری تناقضات ذاتی تولید میکنه که به مرور خودش رو نشون میده... طبیعتاً نمیشه انتظار انعطافپذیری نیروی کاری استارتاپ غیرایرانی رو توی فرهنگ کاری سلب اداری ایرانی داشت! اینه که کمکم دستگاههای حضورغیاب، فرمهای درخواست، ساعت کاری غیرشناور و خلاصه هرچیزی که این استارتاپها ادعای فرار از اون رو داشتن، به اکوسیستم استارتاپی برمیگردن... اینه که بدیهیات ادارات رو فراهم نمیکنن؛ اما انتظار کاری فراتر از اون ادارات رو دارن... خلاصه همون بهتر که این وصله رو تا زمانی که خودش رو پیدا کنه، با اسم همونایی صدا کنیم که صفرتاصدش رو از اونها کپی کرده و درعینحال اصرار داره نیروهای خودش باید خلاقیت صددرصدی داشته باشن :)))
🔰 از متن و حواشی که بگذریم، چاپ و قطع کتاب واقعاً خوبه. ایراد نگارشی خاصی هم به چشمم نخورد که هم به دقت نویسنده برمیگرده و هم ناشر. برعکس متن، اصلاً با طراحیهای کتاب، ارتباطی نگرفتم که واقعاً نه آنچنان ربطی به محتوای فصل داشتن و نه حتی خندهدار بودن. اینو میشه تاحدی در مورد اسم کتاب هم گفت که گرچه رگههای اشاره اونو توی بخش پایانی کتاب دیدیم؛ اما اینقدرها هم پررنگ نبود.
✅❎ قرار نیست این کتاب، فقط برای اونایی که تجربه خوبی توی اکوسیستم نداشتن جالب باشه. اگه تجربه کار در اکوسیستم استارتاپی رو دارین، این کتاب میتونه پیشنهاد خوبی براتون باشه؛ اما اگه با این اکوسیستم تعاملی نداشتین یا در اوائل دوران کاریتون هستین، خیلی گزینه خوبی نیست. اگه حداقل قبل یا بعد این کتاب، از عناوین مشهور ادبیات موفقيت استارتاپی بخونین، احتمالاً با کنارهم گذاشتنشون آورده بهتری خواهید داشت.
نویسنده، قلم جذابی داشت اما نویسندهی خوبی برای یک کتاب؟ نمیدونم. کتاب هیچ انسجامی نداشت. یک سری خاطرات پراکنده از هر جایی، برای گفتن حرفهایی که با وجود فصلبندی، نظمی نداشتن. سعی شده بود خواننده رو با فضای استارتاپی شرکتها در ایران آشنا کنه که از دید من برای کسی که توی این فضا نیست، این حجم پراکندگی، نهایت چند تصویر تکه تکه ایجاد کنه و برای کسی که با فضا آشناست، بیشتر غر مشترک بامزهای محسوب شه و به لطف قلم طنز خوب نویسنده، لبخندی روی لب بشینه. برای من که شغلم این نیست اما دوستان زیادی در این حیطه دارم و باهاش آشنا هستم، معمولی و پر از جزئیات غیرضروری بود. خیلی جاها این حس رو داشتم که نویسنده داره برای خودش بلند فکر میکنه و کاملا توی دنیای خودشه و تلاشی هم نمیکنه خواننده رو وارد اون فضا کنه. ممکنه خواننده وارد بشه، ممکنه نشه، به خودش ربط داره. موضوع و قلم نویسنده جالب بود و جا داشت کتاب طنز جذابی بشه اما نشده بود. -------------------- یادگاری از کتاب: انگار مهارتها وقتی به انگلیسی نوشته میشوند، مهمتر به نظر میرسند. ... هرچه بیشتر به کسانی که میخواهند یاد بگیرند آموزش میدهم، خودم هم بیشتر یاد میگیرم. رابرت کیوساکی
done. ماجرا از این قراره، کلی اصطلاح مهم و اتفاقات مهم توی دنیای بازرگانی میافته. توی سازمان میافته و من آزاده رحیمی میام و اونارو یکی یکی براتون شرح میدم. بهتون میگم وقتی منظور کار تیمیه مدیر چه توقعی داره توی ایران و از خاطراتم توی سازمانهای مختلف بخصوص کارم توی یه شرکت هواپیمایی بهعنوان کپیرایتر میگم.
روایتگری آزاده رحیمی استادانه و خوبه و واقعا باید به اون تبریک گفت. خاطرات هم جالبه و واقعا یک کپی رایتر تازه کار یا یک دانشجوی مدیریت از اون لذت میبره. کار خوبی بود. خدا قوت به خانم رحیمی و نشر اطراف.
شما یا از خوندن این کتاب لذت میبرید یا اصلا ازش سر در نمیارید؛یعنی به نظر من، نمیتونه از این دو حال خارج باشه. چون اگه تو فضاهای استارتاپی و تحت عناوین دهانپرکنی مثل کپیرایتر و کارشناس تولید محتوا فعالیت نکرده باشید یا الان مشغولش نباشید، احتمالاً از خیلی از تصویرسازیها و ذهنیتهایی که نویسنده درباره این فضاها بهتون میده، سر در نمیارید. نه اینکه متوجه نشید چی به چیه، اما دائم از خودتون میپرسید 《خب چرا؟》، 《چرا اینجوری انجامش میدن؟》، 《چرا اعتراض نمیکننن؟》، 《چرا قبول میکننن این شرایطو وقتی میدونن نشدنیه و امثال اینها. و خب اینها سوالاتی نیست که یکی دوبار وسط خوندن کتاب به ذهنتون خطور کنه، تقریباً هر چند صفحه یهبار یه دور اینا تو ذهنتون پلی میشه. اما با فرض اینکه شما یا با کپیرایتر بودن (لطفاً با Copyright اشتباه نگیرید, copywriter منظوره) یا کارشناس تولید محتوا بودن سر و کار داشتید یا دارید، میتونم بگم این کتاب یه جورایی مثل خاطرات یواشکی ولی دستهجمعی دانشجوهای سراسر کشوره که وقتی سالها بعد از فارغالتحصیلی میشینن دور هم و باهم اون روزها رو مرور میکنن، میبینن با وجود تمام تفاوتهای رشتهای یا شهری و دانشگاهی، چقدر نوستالژی و اشتراک اتفاقی با هم دارن! و همین فراگیر بودن اتفاقات تعریف شده تو کتاب، به نظر من نقطه قوت کتابه. البته این که نویسنده، انتهای کتاب اقرار میکنه که فهمیده برای این کار خلق نشده و رفته سراغ کار محبوبش، شاید کمی نگاه نقادانه کتاب رو بالا برده باشه ولی احتمالاً اونایی که تو این اکوسیستم ها فعالیت دارن و قصد تغییر شغل هم ندارن میتونن شهادت بدن چیزی به جز بیان واقعیتها توی کتاب نیومده. موقعیتهایی که گاهی از شدت گزنده بودن، آدمو به خنده میندازه، معذب بودن هایی که باید حتماً طی بشه، تغییرات اجباری و تحمیلی چند وقت یه بار تحت عنوان پویا نگه داشتن محیط کار و کارمندان، که همه میدونن قرار نیست معجزه کنه و به هر حال با یه تغییر جدید جابجا میشه، همه و همه بخشهای ثابتی از اتفاقاتی هستند که زیر پوست عناوین و توضیحات شیک و تبلیغاتی استارتاپهای وطنی در حال رخ دادنن. کارمندانی که با هزار و یک امید و خلاقیت و ایده، به هدف ایجاد تحول تو دنیا، پا به این اکوسیستم میذارن و خیلی زود متوجه میشن این ویترینی که مدیران و مشاوران تبلیغاتی استارتاپها (حتی معروفترینهاشون) برای مخاطبین و مردم آماده کردن، اونی نیست که تو واقعیت اتفاق میافته. اینجا هم یه فضای روتین جریان داره که هرچقدرم خلاقانه و جذاب باشه، بازم به خاطر شکل کار، بعد مدت کوتاهی حس 《کمبازده بودن شخصی》 به انواع و اقسام احساسات دیگه اضافه میشه؛ احساساتی مثل: 《چرا اینقدر درآمدش کمه؟》،《 پس کی قراره بترکونم؟》، 《چرا مدیران، جای خلاقیت درخواستی موقع استخدام، حالا از من توقع کار روتین همیشگی دارند؟》،《 چرا به عنوان کپیرایتر استخدام شدم ولی ازم توقع دارن همزمان کارهای مربوط به ۴، ۵ عنوان شغلی دیگه رو هم انجام بدم؟》و قس علیهذا... خلاصه تو این کتاب تو ۱۷ فصل جذاب و خوشخوان به بهانه آشنایی با ۱۷ سرتیتر مربوط به اکوسیستم استارتاپی، با واقعیت شغلی کپیرایتربودن تو ایران آشنا میشید. و این میتونه بهتون کمک کنه که خودتونو وصلهی ناجور یا عنصر ناتوان تو این فضا نبینید و متوجه بشید بیشتر جاهای این فضا آسمون همین رنگیه! فقط همون طور که تاریخ رو فاتحان مینویسن، اینجا هم تریبون و رسانه دست صاحبان استارتآپهای خفن و موفق و مطرحه که بیبرو برگرد تلاش دارند بگن 《 با دست خالی همه چیز ممکنه فقط کافیه اراده کنید!》 ولی واقعیت اینه که این دست خالی ادعایی، خیلی جاها پر بوده، از مادیات گرفته تا ارتباطات و اختیارات و آره و اینا! اگه کارشناس تولید محتوا/کپیرایتر هستین، همین امروز خوندن کتاب رو شروع کنین و از این فراگیری احساسی که باهاش مواجه میشین، در عین تلخی، لذت ببرین و اگر نیستین به نظرم شاید بتونین از خوندنش صرف نظر کنین.
این کتاب را در استوری اینستاگرام دوستم که تصویرسازیهایش را انجام داده بود دیدم و به همین دلیل خریدم. به عنوان کسی که چند سال وسط «اکوسیستم» استارتاپی ایران کار کرده خواندن دو صفحهٔ اول کافی بود تا بتوانم کل کتاب را حدس بزنم. با این حال کتاب خوشخوان بود و روایتها آشنا، و تصمیم گرفتم سریع تا ته بخوانم.
این کتاب یک روایت انتقادی شخصی است به هیاهوی الکی و فاز درپیت اکوسیستم استارتآپی ایران. این کتاب بد نیست، خوب هم هست، ولی خیلی سطحی است و حرف تازهای ندارد. تقریباً هر کسی که چند ماهی در این فضا کار کرده باشد، با کمی نگاه انتقادی، همهٔ محتوای این کتاب را از نزدیک با کیفیت و عمق بهتری لمس و درک کردهاست.
خواندن این کتاب *شاید* تلنگر کوچکی به آدمهایی که در آستانهٔ افتادن به چالههای «اکوسیستم» هستند وارد کنند. با این حال کتابی نیست که خیلی بخواهم خواندنش را به کسی توصیه کنم. اگر قبول داشته باشیم که یک لحظه تفکر در این موضوع بهتر از هفتاد سال عبادت است، این کتاب حکم ۱۷ رکعت نماز را در مقیاس این هفتاد سال دارد.
تصویرسازی کتاب که مصطفی اوصانلوی انجام داده هم در نوع خودش باحال است و خیلی با محتوا و لحن کتاب همخوانی دارد.
این کتاب از یکی از همکارهای سابق دستم مانده بود. برای شروع تورقی در مقدمه کردم و بهنظرم موضوع بدی نیامد. اول از همه بگویم که کتاب را تمام نکردهام و نزدیک به نصف آن را خواندهام، اما قصد تمام کردنش را هم ندارم. دلیلش را در ادامه میگویم. راستش را بخواهید دلیل کافی برای ادامه پیدا نکردم، حتی به این فکر افتادم که خب مثلا بعد از تمام کردن این کتاب جایی در زندگیام قرار نخواهد گرفت، پس وقتش را برای بقیهي کتابها اختصاص دهم. چرا؟ چون مطالب تکراری هستند، مدام خاطرات و نقدهای آزاده رحیمی را از مصاحبهها و محل کارهای مختلفش میخوانیم. انگار حقیقتا دفتر خاطرات روزنوشت یک کپیرایتر را در دست گرفته باشم. و خب خواندن چیزی حدود ۵۰ صفحهاش برای من کفایت میکند، خیلی ممنون. فرض کنید نویسنده کتابی چاپ کرده تا در آن غر بزند، دق دلیاش را خالی کند و احتمالا بعد از نوشتن متن کتاب یک نفس عمیق کشیده و گفته آخیش! دو ستارهای که به این کتاب دادم برای متن نسبتا خوب آن است و اینکه خب شما که غریبه نیستید من هم یک جاهایی رنجهایی برابر با نویسنده را تحمل کردهام، اسمش را همان حس همذاتپنداری بگذارید خوب است.
کتابی تالیفی که از حال و هوای اکوسیستم استارتاپی ایران، بیرون آمده است. خیلی زیبا و جذاب، با طنزی که در تمام متن جاریست، فضای کسب و کار فعلی را به نمایش گذاشته است. خواندن کتاب را به همه کسانی که در این کسب و کارهای نوپا و اینترنتی، فعالیت دارند یا دوست دارند فعالیت داشته باشند، توصیه میکنم. اینکه کتاب تالیف است و ترجمه نیست، ارزش خاصی دارد. دوم آذر ۱۴۰۴ شیراز
کتاب پاکیزه نوشته شده و برای آشنایی ظاهری با استارتاپهای ایرانی خوب و جالبه. اما در حد همون کنایهی توضیحی عنوان کتاب یعنی کارمند دونپایه باقی میمونه. یعنی اگر از لحاظ ادبی به کتاب نگاه کنیم نمرهی قابل قبولی میگیره. نثر پاکیزه، روایت ساده و گیرا، شوخیهای بجا و بکر بودن موضوع. اما اگر این کتاب روایتی برای کسبوکارهای نوپای ایرانیه، در سطح میمونه. کارمندی که هم کارش رو دوست نداره و هم با کارمندی عنادی ناخودآگاه داره یا حتی بابتش از خودش شاکیه اما برای رهایی از اون هم کار خاصی نمیکنه، به کسبوکارها نگاه انداخته و چی دیده؟ نگاهش عملا در همون سطح مونده. در حد همون دغدغههای معمولی یه کارمند. بنابراین جستار انتقادی یا روایی راهگشایی درخصوص کسبوکارها نمیتونه باشه. آخر کتاب من هم خوشحال شدم نویسنده از شغلی (به صورت کلی از کپیرایتری و نه صرفا از محیط استارتاپی و اکوسیستم) که بهش علاقهای نداره بیرون اومده و رفته سراغ کاری ��ه دوست داره.
تلخ بود. شبیه انتقامی بود که نویسنده میخواست از غولی به اسم اکوسیستم استارتاپی بگیره. توی 160 صفحه (صفحه بندی کتاب یه مقدار حس "آب بستن" ایجاد میکرد، میتونست 100 صفحه باشه) بی وقفه خواننده رو به رگبار میبنده و ناکامی های خودش و ناکارآمدیهای اکوسیستم پشت سر هم میکوبه توی صورتش. و به نظر من همه ی ایرادها و انتقادهاش به جاست. حس ناکامی و معمولی و دون پایه بودنی که ازش حرف میزنه برای من خیلی ملموس بود. به نظر من خیلی به کتاب های مثل این نیازمندیم. هرچه قدر هم تلخ باشه، هر چه قدر هم که بعد از خواندنش آدم احساس خ��گی بهش دست بده، ارزششو داره. باید صدها کتاب از این جنس نوشته (و البته خوانده) بشن تا این کلیشه های به دردنخوری که الان مقدس شمرده میشن، منقرض شن.
قلم نویسنده رو خیلی پسندیدم. منتظر کتاب های آیندشم.
کتاب، به شکلی سرگذشت کاری نویسنده است و تجربیات مختلف او در کسبوکارهای نوپای (استارتاپهای) گوناگون، از جلسات مصاحبه تا زبان ناهمگونِ کارکنان این کسبوکارها که مایههای طنازانهای هم دارد.
کتاب «مصائب من در حباب استارتاپ» روایت نویسندهش از قلب سیلیکون ولی است. این کتاب شبیه کتاب «مصائب من در حباب استارتاپ» روایتهای نویسنده از اکوسیستم استارتاپی ایران رو بیان میکنه. توی پایتخت استارتاپ جهان، اونقدر اتفاقات بیمعنی و گاهی مسخره میافته که تباهیهای روایتشده در این کتاب از اکوسیستم استارتاپی ایران که کپی دستهچندم سیلیکون ولیست، متعجبم نکرد.
در مورد خود کتاب هم باید بگم، ادبیات طنز نویسنده جذابه و آدم خیلی چیزا دستگیرش میشه.
اگه به حوزهی استارتاپ علاقمندین، کتاب خوبیه برای خوندن.
آزاده رحیمی در کتاب «استیو جابز غلط کرد با تو» از تجربهی کپیرایتریاش در چند اکوسیستم(!) استارتآپی میگوید و به زبان طنز، نقدهایی را که به این محیطها وارد است، بیان کند. یکی از نقدهایش همین ماجرای موقعیت مکانیست: اینکه شرایط و مقررات هر کسبوکار، زیر سایهی شرایط جامعه و جغرافیای خود است و ارجاع مدام به داستانهای موفقیتِ اقصی نقاط جهان، بنا نیست همیشه پیشبرنده باشد.
اگر کپیرایتر یا محتواپیشهاید، پیشنهاد میکنم حتماً بخوانیدش. اگر تجربهی حضور در استارتآپ را دارید هم، بهنظرم میتواند خواندنی باشد.
کتاب از عنوانش این توقع را ایجاد میکند که با یک سیر خاطرات پر از فراز و نشیب با تهمایه طنز روبهرو بشویم که نگاهمان به اکوسیستم استارت آپی را دگرگون یا حداقل متفاوت کند؛ اما این طور نیست. کتاب به قلم یک ناکام در اکوسیستم است که در خرده روایت و پاراگراف نویسی و بهتر بگویم در جمع کردن چند جمله کنار هم قلم توانایی دارد؛ اما نویسنده منسجمی نیست و کمتر قلمش توان درامپردازی و روایتسازی دارد. کتاب از این منظر پارگراف یا جملاتی درخشان دارد اما در کلیت روایتی پرکشش ندارد. خرده خاطراتی نه چندان کامل و گیرا کتاب را پر کرده است که ارتباط معنایی یا زمانی درستی با هم ندارند و طبعا روایتی منسجم نمیسازند. خاطرات معمولا در میانه و آنجایی که انتظار نقطه عطف داری خیلی عادی تمام میشوند و متن به تفسیرهای به نظرم ضعیف و سطحی نویسنده تبدیل میشود که گاهی با وسواس یکی دو صفحه ادامه شان می دهد. نویسنده که ظاهراً نویسنده وبسایتهای گردشگری بوده و با الگوی توسعه سئو مینوشته ظاهراً برخی اصول همان سئونویسی را به جای منطق روایی هنوز با اصرار در متن خود دارد و این طور متنش کمی شبیه همین متون بیمعنی اما سئو شدهی وب شده است. اما از منظری دیگر کتاب یک بار خواندنش میارزد؛ کتاب مفاهیم متعددی که اکوسیستم استارتآپی کشور و جهان خیلی زیاد به آنها پروبال داده و به قامتشان قبای عمق و معنا کرده را لخت میکند؛ طعنهها و برخوردهای صادقانه نویسنده با این مفاهیم عوامانه و اتفاقا روشنی بخش است. همینجاست که انتظار داری و با خودت بارها میگویی کاش کسی با وسعت تجربه و قلمی روایی تر این مفاهیم را به چالش میکشید و زندگی پر از فراز و نشیب و عمیقش در اکوسیستم برای ما بینشی جدید میساخت.
من مشکلی با غر زدن ندارم. راستش غر زدن را طبیعیتر و حتی لازمتر از آن میدانم که بتوانم باهاش مخالف باشم. بخشی از این ضرورت محصول ناتوانی ما در «حل» همهی مسائل است. نقطهی مقابل غر زدن احتمالاً «گفتوگوی سازنده» و حل مسئله است که گذشته از اینکه اغلب بهشیوهی دستمالی شده و باسمهای بهکار میرود و بعضاً آدمهایی بهش متوسل میشوند که روحیات استبدادی دارند، یک اشکال اساسیتر دارد. و آنهم این است که در عمل و در مواجه با واقعیت همیشه راهحلی در کار نیست و سازندگی گزینهی در دسترسی نیست. اینجاست که گفتوگو اگرچه همچنان نجاتبخش است، کارکردش عوض میشود. حالا بهجای آنکه راهحل بسازد، به تو و طرف مقابلات نشان میدهد تنها نیستید، باهم رنج میکشید، به چیزهای مشابه حساس هستید، برای هم دل میسوزانید و آب از سرتان گذشته و کارد به استخوانتان رسیده است. زندگی با غر تحملپذیر میشود.
از این جهت کتاب «استیو جابز غلط کرد با تو» نه فقط علیه اکوسیستم استارتاپی ایران و اطوارهای وارداتیش نیست، بلکه میتواند کار کردن در این اکوسیستم را راحتتر کند.
گرچه بخشی از مچگیریهای کتاب اختصاصی به اکوسیستم ما ندارد. مدتیست که پنبهی الگوی کسبوکار استارتاپی در آمریکا هم زده شده و در حال زده شدن است و البته موضع این شالودهشکنی صرفاً وعدهها و اداهای خوش رنگولعاب استارتها نیست بلکه زیربنای ایدهی استارتاپ یعنی ذبح پایداری و رشد باثبات کسبوکار پیش پای رشد سریع و بی بنوریشه است. بگذریم. با این حال کتاب از مرز غرغر پیشتر هم نمیرود. به گمانام چون نویسندهش همانطور که خودش هم نوشته وصلهی ناجوری به این شکل زیست و کار کردن است. جاهطلب نیست، اشتیاقی برای کار و یادگیری ندارد، هر چیزی را که نمیفهمد تخطئه میکند و فکر میکند اگر کسی رمان نخواند چیزی از او کمتر دارد. یعنی همان کمعمقی رفقای استارتاپی را از جهت دیگری دارد. زبان نویسنده با این حال بانمک و سرراست و قصهگوست و این کار خواندن کتاب را سهلالوصول میکند. اگرچه من ترجیح میدادم این حرفها را در قالب یک پست بلاگ بلند بخوانم و بعد هم صفحه را ببندم و به کارم بگردم. چرا این متن باید کتاب بشود را نمیدانم راستش.
+ فرهنگ سازمانی، مجموعهای از ارزشهای تعریف شده یک مجموعه است که مدیران سازمان دائم در مصاحبهها و سخنرانیهایشان آنها را تکرار میکنند ولی در عمل، آنها را اجرا نمیکنند. در واقع اولین کسانی که زیر بار فرهنگ سازمانی نمیروند، خود مدیران سازمان هستند. + به جز تعداد اندکی از جلساتِ واقعا اثربخش، باقی جلسات کیفیتی دارند که بود و نبودشان تاثیری در روند کار ندارد. در بیشتر مواقع جلسه فقط کلاس کار را بالا میبرد. +نمیدانم مدیران سراسر جهان با دیوار چه مشکلی دارند. قرار است با برداشتن دیوارها همدلی میان کارمندان موج بزند و همه شاد و خوش و نغمه زنان به صلابت شرکتهای جوان، کنار هم کار کنند؟ صمیمیت فقط با نزدیک کردن میزها اتفاق نمیافتد. +یا عکسی از یک عده کارمند میبینید که ایستادهاند و رو به دوربین لبخند میزنند و یک یا چند نفرشان با انگشت لایک نشان میدهند که یعنی هم کار مهمی میکنند و هم خیلی شادند.همه محل کارشان را مثل خانه خودشان میدانند و تمام کسبوکارها و نیروهایشان را اعضای یک خانواده توصیف میکنند. خانوادههایی که اعضایشان میخواهند سر به تن دیگری نباشد ولی با لبخند برای هم آرزوی موفقیت میکنند.
"استیو جابز غلط کرد با تو" ثبت تجربیات شخصی آزاده رحیمی از کار در محیط های استارتاپی است. قلم رحیمی قوی است و طنز ظریف و دلچسبی دارد. به علاوه، همزمانی خواندن کتاب با شروع کار در یک محیط استارتاپی لذت خواندنش را برای من چند برابر کرد. کتاب شروع و پایان درخشانی دارد، اما اگر یک نفس بخوانیدش ممکن است از فصول ��یانی لذت چندانی نبرید. من به همین علت، کم کم خواندمش و هر بار که بازش کردم، فقط یک فصل را خواندم. اگر در محیط های استارتاپی فعالیت می کنید یا با ادبیات این محیط ها آشنا هستید، به احتمال بالا این کتاب را خواهید پسندید.
بعد مدتها اومدم گودریدز که به این کتاب ۵ ستاره بدم برم. کتاب طنز به جایی داره راجع به تجربه کار در استارت آپها اما به نظر من ارزش این کتاب بیشتر از اینه که با این جمله ساده تعریف بشه و باید خونده بشه.
کتاب تقریباً خوبی بود و طنز بامزهای داشت. اگر کسی توی اکوسیستم استارتاپی ایران کار کرده باشه، با نکاتی که نویسنده میگه آشنایی داره و خوندن این کتاب میتونه براش بیشتر جالب باشه. اما فصلهای کتاب تقریباً هیچ ربطی به هم ندارن و بیشتر شبیه به خاطراتی پراکندهان و نوشتههای کتاب در واقع غرغرهای بامزه و اغراقشدهایان که حتی میشد اونها رو به شکل پست وبلاگ منتشر کرد.
خب نیمه دوم کتاب بسیار سرراستتر، ساختارمندتر و آموزندهتر از نیمه اوله و پراکندهگویی کمتری هم داره. برای کسانی که مدتی با کار رسانه و تولید محتوا سر و کله زدن و حالا دنبال تجربه کپیرایتری هستن هم حرفهای خوبی داره ایضا رنگ و لعاب صرفا وارداتی عموم استارتآپهای داخلی رو هم خوب نشون میده. جمیع جوانب 3 از پنج
خوندن این خاطرات خیلی برام لذتبخش بود، لحن و قلم رو دوست داشتم و در خیلی جاها با شخصیت نویسنده، احساس نزدیکی داشتم! :))) اینکه به عبارات و تیکهکلامهای پرتکرار «اکوسیستم» انقدر جامع و کامل پرداخته شده بود و به «کلیشههای نو»، دیدی جدید و انتقادی وجود داشت، خیلی بهم حال داد. خوشحالم که با شروع شدن ارشد و بیشتر درگیر شدن در فضا اکوسیستم، با این کتاب آشنا شدم.
داستان ها اگرچه موضوع داشتند، هدفی را دنبال نمی کردند و نتیجه ای در پی نداشتند.با این حال صفحات آخر کتاب به خوبی دنیای کسب و کار های نو را تحلیل و نقد کرده بودند.
خیلی کتاب رو دوست داشتم. روون بود و سریع تمومش کردم. داستانهاش بامزه بود ضمن اینکه مصادیقش رو میتونستم توی تجربهی کاری خودم پیدا کنم. به کسایی که توی استارتاپها کار میکنن توصیهاش میکنم.
بامزه بود و خیلی جاها نقدهای درستی داشت. البته گاهی شوخیها یه مقدار دمدستی میشد که برای من که توی اکوسیستم استارتآپی کار کردم یه مقدار تکراری بود. البته شاید هم این کار آگاهانه انجام شده؛ احتمالا اگر شوخیها پیچیدهتر نوشته شده بود، دامنهی مخاطبش به افراد داخل اکوسیستم محدود میشد.
اینم در نظر بگیریم که این کتاب ۵ سال پیش نوشته شده و فکر میکنم اون موقع این شوخیها بدیعتر و بامزهتر بوده.
چه واکنش شیمیایی رخ میده اگر یه فرد با روحیات کارمندی وارد فضای استارت آپی شه؟ البته اگر فضای استارت آپی تو ایران وجود داشته باشه که خودش یه بحث دیگس ...
روایتی صادقانه از کارمندی غرغرو و خسته در پیچ و خم فضای استارت آپی که با طنزی تلخ همراه شده. کتاب جذابی بود حول محوریت چند تا چیز مثل زندگی روزمره کارمندی ، تجربیات کار توی اکوسیستم استارت آپی و از همه مهمتر تقلید کورکورانه استارت آپ های داخلی و گند زدناشون؛ با همین طنز ظریفش نویسنده خیلی زیبا شلنگ روی این مقلد ها میگیره. متن گیرا و خودمونی داشت به طوری که کاملا نشون میداد نویسنده تولید کننده محتواست و بیشتر شبیه بلاگ بود تا کتابی ادبی و خب همین بیشتر لذت بخش میکرد کتاب رو.
همراه با نکات آموزنده و تلخی که از فرهنگ نامه استارت آپی میگه و کاریکاتور های جذابی که داخل کتاب وجود دارن، احتمالا میتونه واسه کسایی که علاقه مند به ورود به این اکوسیستم هستن جالب باشه و اگر خودتون هم تو این فضا هستید یا بودید که دیگه نور علی نوره.
بعضی جاهای کتاب واقعا نمیتونستم از خندیدن دست بکشم و همراه با اون فکر میکردم یعنی تا این حد هم کپی کردن؟ بیخیال جدی ... البته نباید از بزرگ نمایی های نویسنده دپرس هم گذشت که با وجود روحیه کارمندی همچنان راهشو به سمت استارت آپ کج کرده.
در آخر با این جمله تموم میکنم که از دوستی پرسیدن چرا مهاجرت نمیکنی؟ جواب داد همینجا میشینم استارت آپ های خارجیو کپی میکنم و زندگیم میچرخه
درست است که زیاد پیش می آید کاربرهای اینستاگرام عکس لوبیا پلو بگذارند وزیرش شعر شاملو بنویسند یا مثلاً در آینه میز توالت با فیلترهای اسنپ چت سلفی بگیرند و در کپشن بنویسند که در برابر مشکلات زندگی خم به ابرو نیاورده اند و تا اینجا مثلا ۱۹ سالگی با قدرت جلو آمده اند و با مشتی گره کرده به فالوورهای شان انگیزه بدهند که آنها هم باید با قدرت جلو بروند و از هیچ چیز و هیچ کس نترسند ولی در کنار این تکرارها اینستاگرام راه خودش را میرود خیلی ها یاد گرفتهاند ازش پول خوبی در بیاورند که دستاورد کمی نیست از شیرینی پز ها و خیاط ها و فعالان مد و زیبایی و سرگرم کننده ها تا درودیوانه ها و هر کسی که فکرش را بکنید می تواند معروفیتی به هم بزند و چیزی بفروشد یا سفارش تبلیغ بگیرد شاید همین کارکردش کفر کاربرهای پرچانه شبکههای اجتماعی دیگر را در می آورد. کارشناس های دیجیتال مارکتینگ میتوانند در لینکدین هزاران کلمه درباره اهمیت نقش شبکههای اجتماعی در جذب مشتری بنویسند و صدها نمودار رسم کنند ولی در شبکههای اجتماعی صمیمی و خودمانی تر مثل اینستاگرام یا توییتر نمیتوانند دنبال کننده های پیگیر و پر تعداد داشته باشند شاید چون بیشتر آدم ها حوصله ندارند در وقت آزادشان متن های تحلیلی بخوانند یا گزارش عملکرد فلان کمپانی را بررسی کنند بیشتر وقتها دنبال کمی ماجرا و قصه و رنگ می گردند و خوب کجا از اینستاگرام بهتر؟؟؟ از کتاب: #استیو_جابز_غلط_کرد_با_تو #آزاده_رحیمی #نشر_اطراف https://taaghche.com/book/119042