امسال، کتابهای شعری که خوندم فرای تصوراتم بودن. مثلا فکرش رو نمیکردم که بوکوفسکی کاری کنه وارد اتاق خوابش بشم و یا سابیر هاکا بهم نیمهی خالی لیوانی که سانسورش میکردن رو به وضوح نشون بده.
و حالا با بختیار علی وارد یه فاز جدیدی شدم. اشعارش تاریکی رو ستایش میکرد، خدا رو میکشت و مردهها رو زنده میکرد. نور رو سبب روشنایی نمیدونست و از وطن به نیکی یاد نمیکرد. با خنده، غمگینترت میدید و با ظلمت روشنتر.
و سرشار از تشبیهات عجیب و لطیف و تلخ بود:
در تشنگی خود تعمق میکنم، تا به مرزهای بیابان دل میرسم. تا به صدفهای دور درون خونم میرسم، به ساحلهای خشک انتهای خیال.
در من گوش دادن به کسی است که برعکس خود حرف میزند.
حس کردن فریاد کسی است که با دستهای خویش همچون آهنگران میخ بر سینهی خود میکوبد.
آری همانند نجاران میخ بر سینهی خود میکوبد.
با قیچی آلت خود را میبرد، با چاقو جمجمهی خود را میزند.
و یا فضاهای سوررئالی که در قالب شعر برام جالب بودن:
روی اسبی که آموخته است بر ریتم مردن بدود. از آستانهی دروازهی آن گورستانها میگذرم، مردگان روی لبهی سپید گورهایشان نشستهاند، پشهها را از درختان، از ماه دور میکنند. با دست غبار یاد را از سنگهای خود میزدایند و صدایمان میزنند: ای عابر، ای آنی که بر مردن ره میبری، از آن اسب پایین بیا.
در کل تجربه زیبا، غمناک و شاعرانهای بود که باعث شد آثار دیگهای هم ازش بخوام بخونم. ترجمهی مریوان حلبچهای هم راضیکننده بود و حالت شعر نو رو حفظ کرده بود و میشد با ریتم خوندش.
پ.ن: تو سال جدید، باید خوندن کتابهای شعر بیشتری رو لحاظ کنم.