خیلی کتاب خوبیه. تو تکتک جملاتش وسواس فردی که سعی کرده معنایی برای زندگی، خاصه زندگی شهری، پیدا کنه هویداست. برای منی که زندگی شبانه رو ترجیح میدم و تهران رو بیشتر در شب تجربه کردم تا در روز، آشناشدن با دیدگاههای آدمی که اونور دنیا، تو لندن، سعی کرده شهر رو فراتر از دو تا خیابون و چهار تا رستوران ببینه جذابه. کتاب بر این حقیقت استواره که مواجهه ما با شهر بیشتر به ذهنیت خودمون بستگی داره. هشیارشدن در شهر و انتخابهای آگاهانه جهت بهرهبردن از امکاناتش، برای لذتبردن از (و گاهی دوامآوردن برابر) تجربه ثقیل شهری ضروریه. وگرنه، نقزدن درباره دشواریهای زندگی در شهر کار سادهایه که میلیونها نفر انجامش میدن.
چرا بعضی وقتها از کنسل شدن قرارهای تفریحی مان خوشحال میشویم؟ چرا بعضی وقتها که نگاهمان به دوستانی می افتد، خودمان را به آن راه میزنیم که باآنها حرف نزنیم اما بعضی افراد آشنا که اسمشان را هم نمیدانیم خیلی تحویل میگیریم؟ چگونه ظرفیت های یک شهر را به نفع خودمان کنیم؟ . این کتاب سوالات جالبی دارد. سعی کرده با ظرافت و نکته سنجی شهر را ببیند اما به حق پاسخ این سوالات جالب را نمیدهد. بخواهیم همه حرفهایش را یکجا بگوییم میخواهد بگوید که نگذارید چیزی برایتان عادی شود و فرصت های مختلف شهری را شکار کنید.