"اگه زندگی به همین سادگیه پس چرا نمیشه به همین سادگی زندگیش کرد..." کسی که تو تختخواب، نصف شب ها، سال ها با اون حس عجیب و غریب از خواب می پرید و تو چشم هایم نگاه می کرد بهم می گفت: زیبا! عاشقتم به خدا! خدا یه لحظه ی منو بدونِ تو نکنه!، را یک روز بگذارم کنار. کار درست چی بود؟ بودن با چنین پسری یا نبودن باهاش. چی گناه بود چی اشتباه بود؟... و بالاخره اون کوچه ساکت امن که عجیب، خدا برایم ناامنش کرد، دوچرخه و مرد سوارش آمد، از پشت سرم؛ کوچه ساکت امن کوچه ساکت ناامن... فقط مانده بودم اون کسی که درونم گفت بروم کنار آمدن دوچرخه را می دانست، چرا این را گفت. غرق گناه بددنم را می دانست ولی دوستم داشت مراقبم بود. حس می کردم. اعدامم کرد؛ نمی خواست ولی اعدامم کرد، یا اصلا او نبود اعدامم کرد؛ اصلا چرا دنبالم بود همیشه با خودم بود... می گفت نترس، نترس! نگران نباش. هیچ نگران نباش. آروم باش، راحت، من، هستم...